دوستانِ گرانقدر، در این داستانِ بسیار زیبا و البته ناراحت کننده، زنده یاد «صادق هدایت» که یادش گرامی باد... بسیار هنرمندانه بخشِ پایانی از تاریخِ خاندانِ مشهورِ ایرانی و بزرگِ «برمکیان» را و شبِ پیش از کشتارِ دستِ جمعیِ آنان توسط «هارون» را از زبانِ «روزبهان» و «آزاد بخت» و «گشواد» و «برزان» که از بزرگانِ برمکیان بودند، به صورتِ گفتگویِ میان آنها، روایت کرده و نوشته است بخش هایی از متنِ داستان را به انتخاب در زیر برای شما بزرگواران مینویسم --------------------------------------------- گشواد: اين تقصيرِ خودمان بود كه طرزِ مملكت داری را به عرب ها آموختيم. قاعده برایِ زبانشان درست كرديم، فلسفه برایِ آئينشان تراشيديم، برايشان شمشير زديم، جوان هایِ خودمان را برایِ آنها به كشتن داديم، فكر، روح، صنعت، ساز، علوم و ادبياتِ خودمان را دو دستی تقديمِ آنها كرديم تا شايد بتوانيم روحِ وحشی و سركشِ آنها را رام و متمدن بكنيم. ولی افسوس! اصلاً نژادِ آنها و فكرِ آنها زمين تا آسمان با ما فرق دارد و بايد هم همينطور باشد. اين قيافه هایِ درنده، رنگ هایِ سوخته، دست هایِ كوره بسته برایِ سر گردنه گيری درست شده. افكاری كه ميان شاش و پشكلِ شتر نشو و نمو كرده، بهتر از اين نمیشود. تمامِ ساختمانِ بدنِ آنها گواهی میدهد كه برای دزدی و خيانت درست شده است. اين عربهایی كه تا ديروز پا برهنه به دنبالِ "سوسمار" می دويدند و زيرِ سايۀ چادر زندگی میكردند، نبايد بيش از اين از آنها متوقع بود. و اگر ظاهراً «هارون» رویِ خوش به ما نشان میداد و اظهارِ لطف میكرد، در خفا كينۀ نژاد ما را در سر می پرورانيد و تشنه به خونِ ايرانيان بود. و حالا كه به مقصودِ خودشان رسيدند و فكرِ عرب مثلِ دُمـلی كه سر باز كند دنيایِ متمدن را ملوث كرده، واضح است احتياجی به ما ندارد روزبهان: عرب چه میخواهد؟ يک مشت طلا و نقره و يک حرمسرایِ پُر از زن ... اين منتهایِ آرزو و آمال عربهاست زمانی که تازیانِ بیشرف برایِ قتلِ «روزبهان» وارد خانۀ او شدند.. وی خودکشی کرده بود و چشمهايش با روشنایی كبود و بی حركت می درخشيد و لبخندِ تمسخر آميز، «لبخند فلسفی بودا» رویِ لبهايش نقش بسته بود. اين لبخند كه در امواجِ آب منعكس شده بود، ترسناک به نظر می آمد. مثلِ اينكه میخواست بگويد: اينهم يک موج بيش نيست، اينهم يک موجِ مسخره آميز و گذرنده است.. مثلِ موج آب، مثل «لبخند بودا»... و اين پيشامدها به نظرش دمدمی و گذرنده بود و مرگ هم آخرين درجۀ مسخره و آخرين موج به شمار می آمد --------------------------------------------- امیدوارم از خواندنِ این داستان زیبا و تاریخی، لذت ببرید توضیحات لازم در مورد قتل عامِ «برمکیان» را نیز در ریویوِ مربوط به کتابِ «برمکیان بنا بر روایات مورخین عرب و ایرانی» برایِ شما تاریخ دوستانِ خردگرا، نوشته ام «پیروز باشید و ایرانی»
روی زمین هیچ چیز پایدار نیست.زندگی مانند شراره ای است که از اصطکاک چوب پیدا شده,زمانی روشن می شود و دوباره خاموش می گردد,ولی ما نمیدانیم از کجا آمده و به کجا خواهد رفت. بودا جهان به راستی چون سطح ارام اب بی انتهاست,همه چیز, موجی بیش نخواهد بود که تنها مجال لحظه ای حیات خواهد یافت و به ناچار به نیستی انبوه می پیوندد.و انچه میماند همان سطح ارام اب بی انتهاست
هدایت با این اثر آدم رو میبره به فضای امیدوار ولی بی رمق ایران تحت سلطه اعراب.. داستان روایت آخرین شب زندگی روزبهان برمکی هست و جمعی از ایرانیان مبارز خراسان که شبانه و به دستور خلیفه وقت، قتل عام شدند. فضای اثر به شدت پرالتهاب هست و توی همون سطرها ی ابتدایی خواننده، زنده بودن این فضا رو شدیدا احساس میکنه. داستان حس ناسیونالیستی مخاطب رو تحریک میکنه هر چند که پایان اندوهناک روایت، خواننده رو توی یه شوک عمیق رها میکنه.. داستان رو شبانه و در تاریکی و سکوت مطلق خوندم.. مثل یک سرمای ملایم...
این تقصیر خودمان بود که طرز مملکت داری را به عربها آموختیم، قاعده برای زبانشان درست کردیم، فلسفه برای آﺋﻴنشان تراشیدیم، برایشان شمشیر زدیم، جوانهای خودمان را برای آنها به کشتن دادیم. فکر، روح، صنعت، ساز، علوم و ادبیات خودمان را دو دستی تقدیم آنها کردیم تا شاید بتوانیم روح وحشی و سرکش آنها را رام و متمدن کنیم. ولی افسوس!... این هم یک موج بیش نیست. این هم یک موج مسخره آمیز و گذرنده است، مثل موج آب، مثل لبخند بودا...
«صورت روزبهان خم و در آب منعکس شده بود، چشمهایش با روشنایی کبود و بیحرکت میدرخشید و لبخند تمسخرآمیز، لبخند فلسفی بودا روی لبهایش نقش بسته بود. این لبخند که در امواج آبنما منعکس شده بود ترسناک بنظر میآمد. مثل اینکه میخواست بگوید: "اینهم یک موج بیش نیست، اینهم یک موج مسخرهآمیز و گذرنده است. مثل موج آب، مثل لبخند بودا." و این پیشآمدها هم بنظرش دمدمی و گذرنده بود و مرگ هم آخرین درجه مسخره و آخرین موج آن بشمار میآمد!»
در این داستان کوتاه باز هم حس میهن پرستی و اعتقاد به آبا و اجداد و دین ایرانیان در داستان کوتاه صادق هدایت مشهوده و ایشون با ذکر یک ماجرای تاریخی از برمکیان که روزی قدرتمند بودند و با اشتباه یکی از برمکیان که عاشق خواهر هارون شد باعث کشته شدن این قوم متفکر و زیرک و باسواد شد. صادق هدایت در این داستان از جهالت عربها و اینکه تمام هنر و ادبیات و کشورداری رو از ایرانیان اموختند، داد سخن به میان میاره و افسوسی به گذشته در افتخار ایران و نکبتی که الان در جان و دل این سرزمین رسوخ کرده حرف میزنه و با ذکر دقیق تاریخ کشتار برمکیان به این داستان پایان میده. ۱۴۰۲/۱۰/۱۸ ۲۰۲۴/۱/۸
با نظر یکی از دوستان زیر کتاب سایه روشن موافقم که در مجموعه داستانهای هدایت - لااقل تا اینجا که خوانده ام - انگار بهترین داستانها در ابتدا قرار گرفتهاند و هر چه به پایان نزدیک میشویم کیفیتها افت میکنند. گاهی به نظرم حتی از حالت داستانی خارج میشوند و تاریخمند یا تئوریزه کردن تعصبات ذهنی هدایت هستند که در بستر روایتی تاریخی اتفاق میافتند.
مثلا در اینجا کل روایت درگیری خلیفه عباسی با برمکیان در خراسان است که منجر به قتلعام آنها میشود و این دستمایهای برای کل اثر است. اما در لفافه آن مجددا به باستانگرایی و عربستیزی خودش هم باز میگردد و البته اینجا یک قدم فراتر مینهد و برمکیان بودایی و فسفه ایرانی را موجب شکوفایی فرهنگ عربی و فلسفه آن در دوران میانه میداند:
"این تقصیر خودمان بود که طرز مملکت داری را به عربها آموختیم. قاعده برای زبانشان درست کردیم. فلسفه برای آیینشان تراشیدیم. برایشان شمشیر زدیم، جوانهای خودمان را برای آنها به کشتن دادیم. فکر، روح، صنعت، ساز، علوم و ادبیات خودمان را دودستی تقدیم آنها کردیم تا شاید بتوانیم روح وحشی و سرکش آنها را رام و متمدن کنیم. ولی افسوس اصلا نژاد آنها و فکر آنها زمین تا آسمان با ما فرق دارد و باید هم همینطور باشد. این قیافههای درنده، رنگهای سوخته،دستهای کوره بسته برای سرگردنه گیری درست شده. افکاری که میان شاش و پشگل شتر نشو و نما کرده بهتر از این نمیشود. تمام ساختمان بدن آنها گواهی میدهد که برای دزدی و خیانت درست شده. این عربهایی که تا دیروز پای برهنه دنبال سوسمار میدویدند و زیر سیاه چادر زندگی میکردند، نباید هم بیش از این از آنها متوقع بود"
و بعد اضافه میکند:
"عرب چه میخواهد؟ یک مشت طلا و نقره و یک حرمسرای پر از زن. این منتهای آرزو و آمال آنهاست. اصلا پیشرفت عربها هم برای همین بود، و این بهشت موعود (با تصرف ایران) برایشان مهیا شد"
نتیجه چنین خوانشی چیست و چه فایدهای برای ما دارد؟ جز بیدار کردن احساسی ناسیونالیستی و مخرب و ترویج نژادپرستی که در نهایت فایدهای هم برای ما ندارد و انگار دلش میخواهد یک ایدئولوژی فکرناشده را جایگزین دیگری کند
گشواد : این تقصیر خودمان بود که طرز مملکت داری را به عربها آموختیم. قاعده برای زبانشان درست کردیم فلسفه برای آئینشان تراشیدیم، برایشان شمشیر زدیم ، جوانهای خودمان را برای آنها بکشتن دادیم فکر ، روح ، صنعت ، ساز علوم و ادبیات خودمان را دو دستی تقدیم آنها کردیم تا شاید بتوانیم روح وحشی و سرکش آنها را رام و متمدن بکنیم . ولی افسوس ! اصلا نژاد آنها و فکر آنها زمین تا آسمان با ما فرق دارد و باید هم همینطور باشد. این قیافه های درنده، رنگهای سوخته ، دستهای کوره بسته برای سر گردنه گیری درست شده . افکاریکه میان شاش و پشگل شتر نشو و نما کرده بهتر ازین نمیشود. تمام ساختمان بدن آنها گواهی میدهد که برای دزدی و خیانت درست شده. این عربهائی که تا دیروز پای برهنه دنبال سوسمار می - دویدند و زیر سیاه چادر زندگی میکردند
"این تقصیر خودمان بود که طرز مملکت داری را به عرب ها آموختیم قاعده برای زبانشان درست کردیم فلسفه برای آیینشان تراشیدیم..." زیبا با محتوایی که میپسندم و همین طور انواع سخنان زیبا و برازنده ی اون قوم وحشی. داستان خاندان مقتدر ایرانی برمکیان که قصد دارن با نفوذ، ایران رو از ویروس عرب پاک کنن. "عرب چه میخواهد؟ یه مشت طلا و نقره و حرمسرای پر از زن این منتهای آرزو آمال آنهاست." همای همدیگرو داشته باشیم.
«عرب چه می خواهد؟ یک مشت طلا و نقره و یک حرمسرا در از زنان» درسته! این اثر هم ناسیونالیستی- رمانتیک هست. و نه! من لزوما باهاش موافق نیستم، مگر اینکه، خب کی طلا و نقره و عشق های زیادی نمیخواد؟!
پرهیز و ریاضت را از محروم ماندن از لذت نمی دانست ولی برعکس می خواست با داشتن همه وسایل از کیف و تفریح پرهیز و خودداری بکند.
زندگی، مرگ، خوشی ونا خوشی، همه ی اینها یک موج دمدمی، یک موهوم گذرنده و پل گذرگاهی بود که در نیستی نیروانه ممزوج می شد. یک وزش باد بود که از روی هوا و هوس روی سطح آب گذشته بود. زندگی بنظرش مسخره غم انگیزی بود و او دارای غم را نه تنها در کشتن میل و خواهش می دانست بلکه این اندوه را در جام های باده فرو می نشاند ولی در عین حال می خواست میل و علاقه بزندگی را در خودش بکشد. چون بر طبق قوانین بودا همین میل و رغبت بود که حلول و نشئات روح را روی زمین ادامه می داد و هرکس می توانست این میل را بکشد در نیستی و عدم می رفت واین خودش سعادت ابدی بود.
و این پیشامدها به نظرش دمدمی و گذرنده بود و مرگ هم آخرین درجه مسخره و آخرین موج به شمار می آمد!
به کارگیری نمادهای فرهنگ ایران باستان در این داستان نیز تکرار می شود اما این بار نماد صرف نیست آخرین لبخند یک داستان تاریخی است که هدایت پیشتر در پروین دختر ساسان نیز به نحو شایسته تری آن را تمرین نموده بود. روانی داستان جذابیت و البته عشق او به ایران که به خوبی در این داستان بدون هیچ گونه تعصبی وجود دارد آن را خواندنی و پذیرفتنی می نماید.