دوستانِ گرانقدر، این داستانِ زیبا و تأثیرگذار در موردِ انتقامِ مردی با غیرت و اصیلِ ایرانی به نامِ شاهرخ است که مغول های حرامی در زمان یورش به شهرهای سرزمین پاکمان، به عشق زندگی او یعنی گلشاد تجاوز کردند و بدنش را پاره پاره کردند... شاهرخ به خود قول داد تا انتقام بگیرد... عزیزانم بهتر است خودتان این داستان را بخوانید و از سرنوشتِ غمبارِ این داستان آگاه شوید درود بر زنده یاد <صادق هدایت> که اینچنین زیبا و هنرمندانه تمامی عناصر و جزئیاتِ داستان را توصیف کرده و برای خواننده تصویرسازی نموده است... یادش همیشه گرامی و زنده باد در زیر به انتخاب متنی از داستان را برای شما عزیزان مینویسم *************** هوا گرم شده بود.. بازویِ او میسوخت.. تنِ او خیسِ عرق و سرش درد میکرد. بی اندازه ناراحت بود.. دوباره نگاهی به اطرافِ خودش انداخت، سرش را تکان داد و با لحنِ خیلی سختی به اهریمن بد گفت. به تمامی طبیعت نفرین فرستاد.. این طبیعتِ مکار و آب زیرکاه که این همه بلا به وجود آورده بود.. این همه ناخوشی ها: طاعون، وبا، خوره.. و مغول **************** ای زرتشتِ پاک.. همانا نشانِ به پایان رسیدنِ هزارمین سالِ تو و آغاز بدترین دورهها این خواهد بود که: صدگونه، هزارگونه، دههزار گونه، دیوها با موهای پریشان، از نژادِ خشم، کشورِ ایران را از سوی خاور فرا گیرند. همه چیز را بسوزانند و نابود کنند: میهن، دارایی، مردانگی، بزرگ منشی، کیش، راستی، خوشی، آسایش، شادی و همهٔ کارهایِ اهورایی را پایمال کرده، آیینِ مزدیسان و ورهرام از بین برود. آنگاه با درندگی و ستمگری فرمانروایی کنند -------------------------------- امیدوارم از خواندنِ این داستان زیبا لذت ببرید <پیروز باشید و ایرانی>
باور کردن اینکه این داستان کوتاه، نوشته یکی از نویسندگان بزرگ ایران باشد بسیار دشوار است. واژههای تکراری، تکرار عبارتها، تکرار مفاهیم، تکرار مکررات... داستانی که بیش از چند سطر محتوا ندارد، اما بیش از حد طولانی شده زیرا نویسنده از جنگی که در باره آن بی اطلاع بوده، توصیفات اشتباه میکند. نامگذاری نادرست شخصیتها، دیالوگ افتضاح برادر نامزد قهرمان که نه بر اساس گویش تاریخی، بلکه بر اساس لهجه مدرن تهرانی نوشته شده، محیط غیرواقعی داستان که موجودات و درختها را به اشتباه توصیف میکند، اتمسفر غیرواقعی جنگل که نشان میدهد صادق هدایت درک درستی از پدیده گم شدن در جنگل و وضعیت درختان نداشته، اثری پدید آورده که بسیار ناشیانه است. نقطه عطف آن را میتوان استفاده از واژه «مرتیکه» دانست که هر سطر چند بار تکرار شده تا نشان دهد نویسنده تا چه حد تحت تاثیر خشم ناشی از حمله مغول به ایران، نسبت به واقعیتها نابینا شده و شخصیتهایی خلق کرده که صرفا پس از انقلاب مشروطه میتوانستند وجود داشته باشند.
این رو هم نسخه صوتی ش رو گوش کردم. کوتاه خلاصه مفید. تو این کتاب هم هدایت مثل خیلی از کتاب های دیگه ش خوب و عالی فضاسازی می کنه و انقدر دقیق و ریزنقش قصه رو شرح می ده و جلو می بره آدم کیف میکنه، فقط تقریبن باز مثل خیلی از کتاباش تلخ و تاریکه. البته موضوع داستان خیلی چیز خاصی نیست فقط پرداخت داستان خیلی خوبه که آدم لذت می بره انگار خودش توشه. داستان کوتاهی از یک مثال غارتگری های مغول که چه بلاهایی به سر خیلی از شاهرخ ها (شخصیت داستانی) آوردند و چه حس های تنفر وانتقامی که تو وجود خیلی از ماها نسبت به اجنبی به وجود آورده. البته خوب جنگ همیشه همینطور بوده و خواهد بود، ایرانی و مغول نداره شاید هم تو هندوستان از این گونه داستان مربوط به حمله نادر داشته باشن ولی بازم بگم نکته این کتاب که خیلی می چسبید نحوه داستان پردازی نویسنده تو این داستان بود که خیلی خوبه. دستش درد نکنه که انقد خوبه. .آخرش هم خیلی خوب تموم میشه: این سایه ی مغوله
حقیقتاً شک دارم که این داستان متعلق به هدایت باشد. از انتخاب واژگانِ فقیر و جملهبندیهای سرسری، تا عدم انسجام در داستان، و اشارههای بسیار مستقیم، چیزهاییست که هدایت ندارد. هدایت بهجای اشارهی مستقیم، توصیف میکند. از ابتدا که داستان با توصیفات چهرهای شدیداً ایرانی با نامی ایرانی شروع شد، و سپس بهطرزی رادیکال و بیمهابا مغولها را به فحش کشید، میشد فهمید که یا این داستان در لابهلای اولین دستنوشتههای خام هدایت یافت شده، یا یک نفر از شهرت او سوء استفاده کرده. هیچ شکی نیست که هدایت وطنپرست بود و از اعراب و ترکانِ مغول، دلزده. اما این داستان، که با سه خط فحش ناموسی فرق چندانی ندارد، بهجِد نمیتواند متعلق به هدایتی باشد که حتی در اولین آثارش نیز نشانههای استعداد والا کاملا صریح است.
Modern İran hikaye-romanının kurucu isimlerinden Sadık Hidayet'in [1903-1951] Türkçeye ilk kez çevrilen 10 öyküsünden oluşuyor bu metin. Birkaç hafta önce çeviri editörlüğünü üstlenmiş, büyük keyif almıştım. Bir kısmı hüzünlü, bir kısmı neşeli, bir kısmı da hiciv eksenli güzel bir öykü seçkisi bu kitap...
"تنها آرزویی که دارم این است که تا زنده هستید، تا جان دارید، نگذارید زمین ایران به دست بیگانه بیوفتد؛ خاک ایران را بپرستید." داشتم ایران ایران استاد محمد نوری رو گوش میدادم و اینبار این داستان رو انتخاب کردم و چه متن و آهنگ به هم خوردن... داستان جوانی به اسم شاهرخ که به قصد انتقام گرفتن از مغول ها برمیاد. نوشته های با موضوع ایرانی هدایت عشقن. کنار هم بمونیم، مراقب خاکمون باشیم.
این داستان کوتاه در دسته آثار « ناسیونالیستی- رمانتیک» صادق قرار میگیره. با روانم بازی کرد. اگر حساس به خشونت یا... هستید، پیشنهاد نمیشه. اما اگر تحمل واقعیت رو دارید، جالبه.