«بار دیگر سرش را روی نازبالش گذاشت تا به خواب برود. ولی در زیر آن پلکهای فروبسته، همچنان بیدار بود. و شوهرش هم میدانست که او بیدار است. میدانست که دارد خواب خود را مرور میکند. آن طور که واقعا خواب دیده بود، نه آن طور که برای او تعریف کرده بود. آری، همسرش چشمان خود را بسته بود. انگار دری رابه روی او بسته بود و میخواست با رؤیای خود تنها بماند...» کتاب شامل ۱۱ داستان کوتاه از این نویسندهی ایتالیایی است.
Alba de Céspedes y Bertini was a Cuban-Italian writer.
Ms. de Céspedes was the daughter of Carlos Manuel de Céspedes y Quesada (a President of Cuba) and his Italian wife, Laura Bertini y Alessandri. Her grandfather was Carlos Manuel de Céspedes and a distant cousin was Perucho Figueredo. She was married to Francesco Bounous of the Italian foreign service
Ms. de Céspedes worked as a journalist in the 1930s for Piccolo, Epoca, and La Stampa. In 1935, she wrote her first novel, L’Anima Degli Altri. In 1935, she was jailed for her anti-fascist activities in Italy. Two of her novels were also banned (Nessuno Torna Indietro (1938) and La Fuga (1940)). In 1943, she was again imprisoned for her assistance with Radio Partigiana in Bari. After the war she went to live in Paris.
داستان های ملال آور و خسته کننده. هیچ لذتی از خوندنشون به آدم دست نمیده. حتی داستان کرایه نشین که به نظر میومد از بقیه بهتر باید باشه نتونستم تا آخر بخونم.
چقدر بد و بی معنی بود. آخه چی بود که نوشته بود؟ انگار مثل این بود مادربزرگت واست داستان تعریف میکنه. هی تو تعریف کردن خوابش میبره و میپره یه جایه دیگه و یه چیز دیگه تعریف میکنه واست :/
. پرستارم مرا همراهی میکرد.دلم به حالش میسوخت.چون سر او را کلاه میگذاشتم.خیال میکرد که دست مرا در دست گرفته است،در حالیکه،در واقع دست یک عروسک را در دست داشت.من غیر از آن بودم که او تصور میکرد جهانی بس شگفتانگیز در من وجود داشت که مملو از شخصیتهای نامرئی بود.ولی،نه تنها پرستار،بلکه هیچکس متوجه این نکته نبود.از همان موقع متوجه شدم که برخلاف آنچه میگفتند،پدر و مادرها بر افکار ما تسلط ندارند،افکار ما با گفتههایمان فرق دارد،دروغ است که میگویند دروغ روی پیشانی آدم نوشته شده است،صحت پیشانی نفوذناپذیر است.از پشت آن هیچچیز معلوم نیست... #آلبا_دسس_پدس #درخت_تلخ ترجمه #بهمن_فرزانه 📝این کتاب شامل ۱۱داستان مستقل از هم است از نویسندهی ایتالیایی،دسس پدس 😍او تجارب زیادی در زمینه حقوق زنان داشته و بیشتر داستانها و کتابهایش حول موضوعات مربوط به زنان میچرخد.از این نویسنده ابتدا کتاب «یک دسته گل بنفشه»رو خونده بودم که اون هم مجموعه داستان بود.بعد کتاب «دفترچه ممنوع»و بعد هم کتاب «عذاب وجدان»که خیلی خوب بود.داستان کتاب عذاب وجدان با نامهنگاری شروع میشود و کلا تا آخر کتاب شامل نامههایی است که شخصیتهای داستان برای هم مینویسند و در طی این نامهها خواننده به رازهای آنها پی میبرد...کتاب بعدی که از این نویسنده خواهم خواند احتمالا کتاب«از طرف او »خواهد بود☺️🥰
چقدر باهاش حس خوبی داشتم این چند روز. کتاب از چندتا داستان کوتاه است که هر کدام به نوعی وارد روابط آدمها میشه. مادر و پسر، مادر و دختر، زن و مرد، مثلت سه گانهی عشق و غیره... هر کدام در نوع خود بینظیره در انتقال حس به مخاطب، نگاههای متفاوت دو جنس یا دو دسته از رابطه
من به توانایی نویسنده در به تصویر کشیدن اونچه که توی سرش داره، پنج میدم. اما به کتاب، نه! این یک مجموعه داستانه. به نظرم داستانها با هم همخونی نداشتن، هم از نظر فضا و هم از نظر کیفیت. مثلا داستانهایی وجود داشت که امتیاز پنج می گیرفتن و داستانهایی هم بود که خیل ضعیف بودن. این مسئله رو ضعف کتاب میدونم.
درخت تلخ از آن کتاب هایی است که جنسش زنانه است کل کتاب توصیفی است از دنیای زنان گاه عاشق، گاه حسود، گاه دختر مهربان، گاه هوس ران، گاه به دنبال اثبات خود شاید اگر بخواهم برای کسی شخصیت یک زن را توصیف کنم خواندن این کتاب را به او توصیه خواهم کرد. شاید خواندن کتاب برای همه جالب نباشد اما حداقل ارزش یکبار خواندن را دارد.
این کتاب رو در یک ماهه اخیر خوندم مجموعه چند داستان نسبتا کوتاهه که من از درخت تلخ بیشتر از همه و در مرتبه بعد از کرایه نشین خوشم اومد من معیار های فنی و خوبی برای استدلالم ندارم ولی به نظرم کتاب خون های دانا با خوندن این کتاب نکات خوب و مهارت نویسنده رو در بعضی مسائل تحسین بکنن
در باغچه کوچک خانه، در یک پیت بنزین، یک درخت کوچک لیموترش کاشته بودیم. روی پیت را هم رنگ سبز زده بودیم. روی شاخه های نحیف آن هرگز لیموترشی به چشم نخورده بود و برگ های آن فقط روی شاخه های بالا رشد می کرد و ساقه باریک آن نهال را برهنه بر جای می گذاشت. از ذوق آب دادن به آن درخت، هر شب خودم آب پاشی تمام باغچه را به عهده می گرفتم. وقتی هوا رو به تاریکی می رفت، داخل می شدم، پارچ آبی برمی داشتم، به باغچه می رفتم، آب پاشی می کردم، بار دیگر برمی گشتم و مواظب بودم که از پارچ، آبی به زمین نریزد. هنگامی که نوبت به درخت لیمو می رسید، هوا کاملا تاریک شده بود. در آسمان چهارگوش بالای حیاط، پرستوها پروازکنان جیغ می کشیدند. من با پارچ لبریز از آب سر می رسیدم، آن را روی زمین می گذاشتم و نگاهی به اطراف خود می انداختم تا مطمئن شوم که تنها هستم و بعد، با لحنی عاشقانه، به درخت لیمو خطاب می کردم و، ضمن نوازش کردن ساقه اش، آهسته از او می پرسیدم: «تشنه ای؟» و بعد پارچ آب را تماما در پیت بنزین خالی می کردم. آب، اندکی روی خاک باقی می ماند و در آن تاریکی، مثل سطح حوضچه ای برق می زد و سپس فرو می رفت و بویی از آن می تراوید که شبیه بوی چمن زار پس از باران بود. آن وقت بازوان خود را به دور آن تنه لاغر حلقه می کردم. گونه ام را به روی پوستش می چسباندم و، با آن تماس، ارضا می شدم. در آن زمان، ده سال داشتم، و آن درخت، اولین عشق زندگی ام به شمار می رفت.
کتاب تا حد زیادی شبیه ادبیات نوجوانان بود. نویسنده داستان ها بسیار سطحی نگاه می کرد اما کتاب خوبی برای تمرین های بازنویسی نویسندگان جوان است. از مجموع داستان های موجود می توان گفت که سه داستان خوب داشت.
آلبا دسس پدس استاد نوشتن از درون ذهن آدمها و دیدن از نگاه آنهاست و همین شخصیتهایش را پخته و باورکردنی میکند. جزییاتی را میگوید که از زیر نگاه همه در میرود اما او با همین ریزبینی، زندگی واقعی را در داستانهایش چه کوتاه و چه بلند میسازد. سپاس از بهمن فرزانه که او را به ما شناسانید.
ترجمه عالی بود، قلم نویسنده هم فوق العاده بود. من واقعا تک تک داستان ها رو دوست داشتم و تونستم با بیشترشون ارتباز بگیرم ولی داستان مورد علاقم بینشون بازگشت به آغوش مادر بود، باعث شد واقعا اشک بریزم. در کل من پیشنهاد میکنم یک بار هم که شده بخونید. جالبه.
بین داستاناش درخت تلخ و کرایه نشین به نسبت بهتر بود، با اینکه خیلی از این نویسنده خوندم و به نظرم کلا کاراش خیلی خوبه زیاد با این مجموعه داستانش ارتباط برقرار نکردم
رفته رفته از وجود من ، موجود دیگری پای به بیرون میگذاشت، موجودی که تا آن موقع همیشه از مردم، جمعیت، قیل و قال شهر ترسیده بود. خوشم می آمد که در فکرم با آن دختر جدید صحبت کنم. زیر بغلش را مثل یک دوست صمیمی بگیرم و او را همراه خودم به گردش ببرم.
Questo meraviglioso libro di Alba de Cèspedes è una raccolta di racconti. Ho avuto la grande fortuna di leggerlo in una splendida prima edizione del 1940. La grandissima Alba de Cèspedes percorre tutte le emozioni umane: l’amore, la paura, la tenerezza, l’angoscia, la miseria, la generosità, lo stupore... ogni racconto racchiude in sé l’incanto di un momento indimenticabile o il dolore di una tragedia impensabile. Nel primo, intitolato “Fuga” come la raccolta, la scrittrice esprime la chiave di lettura dell’intero libro: ogni notte lo spirito, cioè l’io più intimo dell’autrice, si libera da ogni orpello e da ogni noia della quotidianità e fugge via verso spazi sconfinati e verso una natura intatta, per poi far rientro, all’alba, nel corpo, pronto a rientrare nella routine di ogni giorno. La descrizione del mare, dei prati, degli alberi muschiosi e delle conchiglie, della rugiada e del cielo, richiama alla mente gli interludi lirici di Virginia Woolf ne “Le onde” e merita da sola la lettura di questo libro. “Sono stanca. Stanca di essere una creatura umana. Pesano su di me le parole inutili, le ore perdute, le sento come un peso materiale gravare sul mio petto, sulla fronte, qui, alle tempie. Troppe effimere cure umiliano l’essere solare che è imprigionato in me e, oppresso, non può uscire fuori, liberarsi (...). Al mattino, stanco del lungo vagabondare, il mio spirito s’addormenta in me come un fanciullo su un prato, sotto l’immenso arco del cielo, in un luminoso silenzio”.
کل نمره رو دارم به "کرایه نشین" اش می دم. "درخت تلخ" هم بد نبود. ولی بقیه داستانا خیلی مذبوحانه تلاش می کردن که هم جالب باشن هم موشکافانه باشن و هم خیلی لطیف و با کله تو سنگ می خوردن همه شون. :| حس می کنم نویسنده زیادی سعی می کرد سوییت باشه این وسط. ولی کرایه نشین از یه حداقلی برخوردار بود، چونکه واقعا یه داستانی رو داشت دنبال می کرد - چیزی که گویا بقیه کتاب ازش بی بهره بود. چقدر کتابای اینطوری می تونن حرص آدمو در آرن ولی!
آن زن چه خوب درک می کردکه او احتیاج داشت تنها بماند. از او توضیح نمی خواست. به کارش دخالت نمی کرد.میدانست که او باید گذشته را پشت سر بگذارد.حتی دوران شیرین گذشته را.می فهمید که باید حتی خود او را که جزو گذشته اش شده بود ترک کند.اکنون او نیز دور شده بود. به گذشته او تعلق داشت.آری باید پسرک را در خودخواهی سرمست کننده اش تشویق می کرد.
کرایه نشین- درخت تلخ- آلبا دسس پدس- صفحه 278
فقط داستان کرایه نشین ش رو دوست داشتم و این بندش برام جذاب بود...
خیلی فوق العاده و دل نشینه.خانم آلبا دسس پدس روحیات و دنیای زنان رو خیلی خوب میشناسن و در این کتاب و باقی آثارشون بخوبی مشهوده. این کتاب یازده داستان داره که بنظرم داستان کرایه نشین از همش قشنگتره.مستاجری که با مادر و دختری وارد رابطه میشه و ...