نمیدونم چرا یه ستاره نمیدم و دو ستاره میدم، احتمالا به خاطر یه سری نکات تاریخی که برام جالب بود.
چیزی که از ایران درودی پررنگتر در ذهنم مونده بود ویدیویی بود که همزمان با فوتش خیلی توی اینستاگرام پخش شده بود و تعریف میکرد که چون کودک زیبایی نبوده تحقیر میشده و اما راه موفقیت خودش رو پیدا کرده و … این مزخرفات رو بریزین دور. در دورهای که دختران و زنان ایران شرایط تحصیل نداشتن و معمولا زیر ۱۲ سال ازدواج میکردن این خانم در بهترین خانواده و با بهترین امکانات و تحصیلکردهترین پدر و مادر رشد کرده و همه چی براش مهیا بوده تا با اندک تلاش و هوشی که خودش هم تو این کتاب بهش اذعان داره و به واسطه آشنایی با آدمهای کلهگنده به جاهای بلندی برسه. گرچه در طول کتاب به ندرت (اگه نگم هرگز) به امتیازات فراوانی که در زندگی داشته قائل بوده.
در سالهای حولوحوش ۱۳۲۰ که میدونیم ایران در چه وضعیتی بوده باید برای دخترکی قربانی دل بسوزونیم که زن باغبون اومده جلوش از حلال حروم و جن و نجسی پاکی صحبت کرده و روح لطیفش خدشهدار شده و هر مشکلی هم که تو آیندهش به وجود اومده از جمله سواد یاد نگرفتنش در بهترین مدرسهها از بابت همین صدمه روحی عظیم بوده.
من هیچ نشونهای از اینکه این زن سختی کشیده تا گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه و موفق بشه ندیدم. نه تنها داستان الهامبخشی نخوندم بلکه بارها و بارها بابت خودپسندی و فخرفروشی و کوریش نسبت به بقیه عصبانی شدم. کاملا خودمحور، البته اگه خودمحور رو ترجمه self centered قرار بدیم. دریغ از ذرهای اشاره به حقیقت جامعهی ایران در زمانی که این زندگینامه روایت میشد. اونم چه روایتی، فقط زنجیرهوار جملههای قلمبه سلمبهی سانتیمانتال گلدرشت در حد رمان فارسی. دو صفحه در میون یه پند اخلاقی و درس زندگی اونم بولد شده! البته مناسب آدمایی که لابهلای ابرهای پنبهای تو آسمان صورتی زندگی میکنن.
یک حقیقت: من هیچوقت نفهمیدم و هنوز هم نفهمیدم چه چیز مهم و تاثیرگذار و حتی جذابی در مورد نقاشیهای ایران درودی وجود داره؟ الان دوس دارم برم کتاب آثارش رو با دقت نگاه کنم اما صادقانه هر کاری ازش تو اینترنت دیدم به نظرم اونقدر جالب توجه نبوده. به نظرم خیلی هم نقاشیهاش شبیه همن طوری که تو همین کتاب دو تا نقاشی رو هی چند بار برمیگشتم مقایسه میکردم تا مطمئن شم واقعا دوتا نقاشی متفاوت هستن!
I don’t buy this shit!
این رو باید به عنوان گفتگوی ایران درودی با برتا سلیکند باور کنم؟
{در مراسم اکران فیلم برتا ایران را می بیند} با خوشحالی به طرفم آمد و گفت:«میدانستم راه قلبها کوتاهتر از فاصلهی کشورهاست و ما باز یکدیگر را خواهیم یافت. این بار راز مقدس را به تو خواهم گفت. اما تو برای راه یافتن به معبد حقیقت اسم شب را نمیدانی»
{ایران در جواب میگه} نه، من هیچ نمیدانم مگر نیرنگ واژهها را! تنهایی من که زخمهای گور عشق را میشناسد، دیگر تاب شبیخون راز مقدس تو را ندارد، آن را با شخص دیگری در میان بگذار.
I mean, what the actual fuck?
یه لیست خیلی بلند بالا از آدمهای معروفی که باهاشون آشنا بوده و دیدار داشته ارائه میده و حتی از جزئیترین ردپای آدم معروف در زندگیش هم نگذشته (مثلا آنتونی کویین رو قرار بوده ببینه چون تو فیلم دوستش میخواسته بازی کنه - اما دیگه هیچی از آنتونی کویین نمیخونیم :)) ) در مورد شخصیتهای مطرح ایرانی که ممکنه برای ایرانیها خیلی جذاب باشن هم فقط به صورت لیستوار به دیدارها اشاره میکنه (از جمله سهراب سپهری و فروغ فرخزاد) بدون اینکه روایت یا ماجرایی در کار باشه فقط با کلیشهای ترین و گلدرشتترین عبارات توصیف و توضیح واضحات میده. (مثلا در مورد سهراب: در باور من هرگز کسی چون او صفا و سادگی را در وجود خویش معنا نبخشیده و هرگز کسی چون او شعر زندگی را در نقاشی و شعر تصویر نکرده است. او شاعری بود که نبض رنگها را به تپیدن وامیداشت.) (در مورد فروغ: امروز میدانم که فروغ همان گل نیلوفر آبی است که در مرداب روییده بود اما به سوی آفتاب میرفت و گلبرگهای روح خلاق و لطیف او هیچ اتهامی را به خود نمیپذیرفت حتی قطرههای تبرئه را.)
مزخرفتر از همهچی توصیف آشنایی منجر به ازدواجش بود. انقدر مزخرف و فجیع و حال به هم زن؟ و همچنین صفحات آخر که در مورد فوت همسرش و بعد از اون بینهایت cringe بود واسم. حتی توی عشقش هم خودش در مرکز بود، مثلا یه جا که میخواست لیست اشتراکات و نزدیکی قلب (!) خودش و همسرش رو توضیح بده در اولین مورد به این اشاره کرده بود که ما هر دو عاشق ایران بودیم :))
دیدگاه من نسبت به ایران درودی بعد از خواندن این کتاب: یک آدم بسیار خودشیفته که به هیچ عنوان ایرادی به خودش نمیبینه و پذیرای هیچ انتقادی هم نیست و در صورتی که ازش انتقاد بشه قطعا منتقد آدم درستی نبوده و سرش نمیشده و کینه و غرض ورزی داره و این قدر ایران درودی رو اذیت نکنید چون تو بچگیش دلش شکسته :))