نام: محمدرضا ▪ نام خانوادگی: عبدالملکیان ▪ سال تولد: ۱۴/ خرداد/ ۱۳۳۱ ▪ محل تولد: نهاوند ● آثار: مَه در مِه (۱۳۵۴), ریشه در ابر (۱۳۶۵), رباعی امروز (گردآوری ۳۲۰ رباعی از ۹۰ شاعر/ ۱۳۶۳), ردّپای روشن باران (۱۳۷۳), مهربانی (۱۳۷۴), آوازهای اهل آبادی(۱۳۷۴), ساده با تو حرف می زنم(۱۳۸۲), حالا که آمده ای(۱۳۸۴) و گزیده ادبیات معاصر (نیستان/ ۱۳۷۸). ● و بعد... کودکی و تحصیلات خود را در نهاوند گذراند و در سال ۱۳۵۰ دیپلم طبیعی گرفت و در سال ۱۳۵۴ هم مدرک مهندسی از دانشکده کشاورزی همدان. او در اردیبهشت ۱۳۵۷ به عنوان محقق در موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران مشغول به کار شد. سپس در سال ۱۳۶۳ به عنوان کارشناس به سازمان آموزش کشاورزی وزارت کشاورزی منتقل شد و برای مدتی هم رئیس اداره تدوین کتب درسی آن سازمان بود. عبدالملکیان از سال ۱۳۷۰ تا کنون مدیر کل دفتر آموزش های رسمی وزارت کشاورزی است. اولین شعر او به هنگام تحصیل در کلاس دهم (۱۷ سالگی) در مجله امید ایران و اولین مجموعه شعرش, در سال ۱۳۵۴ انتشار یافت. عبدالملکیان عضو هیئت مدیره انجمن شاعران ایران و همچنین عضو شورای عالی خانه هنرمندان است.
حالا که رفته ای کنارش می نشینم، گریه نمی کند دستش را می گیرم، گریه نمی کند به پایش می افتم، گریه نمی کند !نکند اتفاقی افتاده است، که شعر گریه نمی کند
-----
حالا كه رفته اي غمگينم به سراغ حافظ مي روم همين را مي گويد برود از دل من وز دل من آن نرود
-----
حالا که رفته ای می گویند در میان همه دفترهایت نه پروانه ای خشکیده است نه گلی نه گلبرگی می گویند در میان همه ی دفتر هایت کودکی است که با پروانه ها !به سراغ ماه می رود
شعرهای این مجموعه زاییدهی حالوهوای غمناکی بوده که پس از مرگ قیصر امینپور بر شاعر غالب میشود و چنانکه از تعداد شعرها برمیآید، تا مدتی این حال با او بوده و موجب سرایش آنها شده است. خصیصهی نوآورانهای که در این سرودهها بهچشم میخورد، نوعی یکدستی ظاهری در آغاز تمام شعرها است که بهنوعی بر همگیشان مُهر همسانی و همهویتبودن زده است: تکتک سرودهها با عبارت موجز و پرتأثیرِ «حالا که رفتهای» آغاز میشود و این عبارت از همان آغاز، حسوحال غمناکِ ازدستدادگی را آشکار میکند. این نشانِ داغِ کوتاه بر پیشانی غالب شعرها خوش نشسته و در پدیدآوردن فضای یأسزدهی پس از مرگ، بهخوبی یاریگر شاعر شده است. بااینهمه، سرودههایی کممایه و ناگیرا نیز دراینمیان میتوان یافت که مخاطب احساس کند این عبارت آغازگر، چندان با شعر همخوان و همسو نیست و گویی آن را بهضربوُزور خواستهاند در آغاز شعر بیاورند تا همرنگ دیگر شعرهای کتاب شود. درعینحال، تصور میکنم شمار اینگونه شعرها بهنسبت شعرهای دلپسند و پرقدرت، کم است. پارهای از خواندنیهایی که لابهلای سطرهای این کتاب میتوان یافت: حالا که رفتهای دوباره زنگ میزنم شماره همان شماره است گوشی را برمیدارند گوشی را میگذارم ________________ حالا که رفتهای هر صبح گونههای هر دو اتاق تاریک است تاریک از شبی که نرفته است ________________ حالا که رفتهای هیچ راهی مرا به جایی نمیبرد در حافظهام میچرخم همهی کلیدها را گم کردهام ________________ حالا که رفتهای خسته و خاموش سرش بر بالش میچرخد برنمیخیزد فقط پلکهایش را میمالد پیش از آنکه گریه کند، دوباره بهخواب میرود ________________ حالا که رفتهای برمیخیزم بی دغدغهی مرگ لباس میپوشم میان من و مردگان امسال فاصلهای نیست ________________ حالا که رفتهای پرندهای آمده است در حوالی همین باغ روبهرو هیچ نمیخواهد فقط میگوید: کوکو؟ ________________ حالا که رفتهای نه باد میآید و نه برگی دستی تکان میدهد انگار زمان متوقف شده است برای من که بیکلید پشت همهی درها ماندهام ________________ حالا که رفتهای میمانم کنار همین ایستگاه که بوی تو را میدهد میمانم و دست تکان میدهم برای مسافرانی که تو را گم کردهاند
محمدرضا عبدالملکیان بیش از یک شاعر برای من یک انسان و یک همسایه بوده است. هنگامی که از زندگی من یک مستند ساختند به نام سیزدهسالهها او آمد و در هوای بسیار مطبوع اردیبشت توی حیاط بزرگ خانهمان در میان نسیم خنگ بهاری و بوی گلها با من از نوشتن گفت و از مسیر سخت ادبیات. همیشه صدای دلنشیناش و حضورش را دوست داشتهام. این روزها که غبار پیری بر روی او نشسته و کمتر میبینمش همیشه یاد ایامی میافتم که توی حیاط با بهروز و محمد دو تا از بچه همسایههایمان فوتبال بازی میکردم و او وقتی از سر کار بر میگشت به همه سلام میکرد وتک تک می گفت: «سلام آقا بهروز. سلام آقا محمد. سلام آقا صالح سلام برسونید حتما» این روزها هم گاه صدایش میآید که دارد با نوهاش توی بالکن بازی میکند و قربان صدقهاش میرود. زندگی در کنار یک شاعر نعمت و افتخاری بزرگی است برای من...