احمدرضا احمدی در ساعت ۱۲ ظهر روز دوشنبه ۳۰ اردیبشهت ماه ۱۳۱۹ در کرمان متولد شد. پدر وی کارمند وزارت دارایی بود و ۵ فرزند داشت که احمدرضا کوچکترین آنها بود. جد پدری وی ثقةالاسلام کرمانی، و جد مادریاش آقا شیخ محمود کرمانی است. سال اول دبستان را در مدرسه کاویانی کرمان گذراند و در سال ۱۳۲۶ با خانواده به تهران کوچ کرد. در دبستان ادب و صفوی تهران دوران ابتدایی را به پایان برد و دورهٔ دبیرستان را در دارالفنون تهران به پایان رساند. در سال ۱۳۴۵ دورهٔ خدمت سربازی را به عنوان سپاهی دانش در روستای ماهونک کرمان آموزگاری کرد.
از انتهای خانهی من که با جهان یکسان نیست - زبان لکنت دارد و جاده انبوه از قلب و سهولت مرگ است. کسی در باران حوصلهی روشن کردن چراغ ندارد - تو همیشه در نور هم به من کبریت تعارف میکردی - یادت نیست - من در باران کبریت را روشن میکردم و برای این روشنایی محدود میگریستم - در عرشهی این هفته آموختم که فقط در این روشناییهای محدود - عمر بیباک کبریتها میتوان دوست داشت شبها که پریشان است میتوان چشمان ترا اتلاف نکرد - همراه داشت انسان اگر روزها را در اندوه هم تلف کند میتواند با کبریتی و چشمانی که هدیهی تو است همه حقیقت این زمین چسبیده به هراس و سرفه را در ابر گم کند - میتوان در انبوه خاکسترهای داغ، مانده در کوچههای بنبست که سئوالی را جواب نمیدهند در عریانی پنهان گشت - پیرهن را در عرشهی روزهای اتفاقی آفتاب آویخت. پوشیده از ملال - بیجواب به تماشای قطار انبوه از میوه و روایت آدمیان از روز و شب رفت.
صبح مه سراسیمه اتاق را پر کرد. گلدان را دیدیم. گلدان در مه گم بود. شاخهها با میوه از مه بیرون بودند. هنوز طاقت داشتیم میوههای آویخته به مه را ببینیم. ما کجا بودیم، گلدان کجا بود. میخواستیم میوههای مانده از مه را بچینیم. باران دیشب بر دیوارهای اتاق مرواریدی کوچک آویخته بود. ما دیشب صدای باران را نشنیده بودیم، مه گلدان را کم کم محو کرد. دو سه میوه هنوز در عمق مه دیده میشد
راستش به یک ایده جدید برای توضیح شعرهای احمدرضا احمدی رسیدم. یعنی همیشه برایم دشوار بوده نسبت شعرهایش را با شعرهای دیگران بفهمم.
به نظرم برای احمدرضا شعر مثل نقاشیست. آن هم نه یک نقاشی تمام شده. ما هنگام خواندن شعرها صرفا داریم ضربههای قلم نقاش را روی بوم سفید میبینیم بدون جنبهی سمانتیک ضروریای. احمدرضا با مجموعهای از رنگها و اشیا شروع میکند و با هر جمله، مثل ضربهی قلم نقاشی؛ رنگی یا خطی روی بوم اضافه یا کم میکند. علت وجودی هر کلمه به ذوق و سلیقهی شاعر برمیگردد. مثل نقاشی که از نور افتاده روی گلدان خوشش آمده و خواسته نقاشیاش کند، احمدرضا هم مه و باران و پاییز را وارد شعر میکند. منتقدانی که به احمدرضا ایراد میگیرند و سطحیاش میشمارند یا حتی شعرهای جوانیاش رو قویتر میدانند، از این نکته غافلاند که احمدرضا هرچه پیش رفت بیشتر شعرش را به یک سطح بیشتر زیباشناسانه سوق داد مثل یک نقاش که برایش رنگها دلیل رنگها هستند. ویژگی جالب شعر احمدرضا این است که با وجود این سطح بیشتر زیباشناسانه شعرش، هیچوقت سمت شعر زبان نرفت. زبان شعرش کاملا وابسته به تصویر باقی ماند. به نظرم علت گیرایی شعرهای احمدرضا، یکی همین تصویری ماندن و دومی حالتی از زوال و اندوه است که تصاویر از فیلتر آن گذشته و به سادگی میتواند همریشهی کشش ما به یک نقاشی امپرسیونیستی باشد
آسمان باز هم آبی است خط های سیاه دارد من باید فردا شما را به کلمات رشته رشته بسپارم خطی قهوه ای روی درختان چنار است متعلق به آفتاب است خطی کاملا قهوه ای است به رنگ گیسوان شما که ماندن انسان را روی زمین رسا میکند
اگر نگویم بهترین دفتر شعرِ احمدرضا احمدی میتوانم بگویم یکی از سه دفترِ محبوباش. طراحیِ جلد روی کتاب کار آیدین آغداشلوست و روزی که چاپ اولِ کتاب را جستم قطعن یکیاز بهترین روزهای آن سالم بود. کتاب پر از تصاویرِ رویاییایست که نظیرش را هیچ کجا نمیشود یافت مگر در سَرِ خودِ خودِ احمدرضا احمدی