نام: محمدرضا ▪ نام خانوادگی: عبدالملکیان ▪ سال تولد: ۱۴/ خرداد/ ۱۳۳۱ ▪ محل تولد: نهاوند ● آثار: مَه در مِه (۱۳۵۴), ریشه در ابر (۱۳۶۵), رباعی امروز (گردآوری ۳۲۰ رباعی از ۹۰ شاعر/ ۱۳۶۳), ردّپای روشن باران (۱۳۷۳), مهربانی (۱۳۷۴), آوازهای اهل آبادی(۱۳۷۴), ساده با تو حرف می زنم(۱۳۸۲), حالا که آمده ای(۱۳۸۴) و گزیده ادبیات معاصر (نیستان/ ۱۳۷۸). ● و بعد... کودکی و تحصیلات خود را در نهاوند گذراند و در سال ۱۳۵۰ دیپلم طبیعی گرفت و در سال ۱۳۵۴ هم مدرک مهندسی از دانشکده کشاورزی همدان. او در اردیبهشت ۱۳۵۷ به عنوان محقق در موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران مشغول به کار شد. سپس در سال ۱۳۶۳ به عنوان کارشناس به سازمان آموزش کشاورزی وزارت کشاورزی منتقل شد و برای مدتی هم رئیس اداره تدوین کتب درسی آن سازمان بود. عبدالملکیان از سال ۱۳۷۰ تا کنون مدیر کل دفتر آموزش های رسمی وزارت کشاورزی است. اولین شعر او به هنگام تحصیل در کلاس دهم (۱۷ سالگی) در مجله امید ایران و اولین مجموعه شعرش, در سال ۱۳۵۴ انتشار یافت. عبدالملکیان عضو هیئت مدیره انجمن شاعران ایران و همچنین عضو شورای عالی خانه هنرمندان است.
همیشه اعتقاد داشتم و دارم که یک هنرمند( در هر زمینهای) اگر حرفی، تفکری، اندیشهای دارد باید در قالب هنرش آنرا ارائه بدهد سبکترین و بیمایهترین این قشر از نظز من کسانی هستند که مدام مصاحبه میکنند ، جو سازی میکنند، قیل و قال میکنند ، هوچیگری میکنند؛ چرا برای اینکه، یک: چیزی در چنته ندارند و مهمتر از همه برایشان اینکه میترسند فراموش بشوند
اما چرا این مقدمه را آوردم؟ آقای (عبدالملکیان) از آن دسته شاعرانی هستند که تا به امروز حاشیه نداشتهاند. خود را قاطی بحث و مناظره و این قبیل مسائل نکردهاند. حرفی، سخنی، تفکری، دیدگاهی هم اگر داشته و دارند در شعرشان آوردهاند و به حمدالله هنوز شاعر باقی ماندهاند و این برای من قابل احترام است انتشارات مروارید به تازگی دفتری از منخب اشعار ایشان منتشر کرده است که ملاحظه میفرمایید. سالها پیش نیز مجموعه شعری از ایشان به نام (مهربانی) نیز با صدای مرحوم(شکیبایی) منتشر شد که مورد استقبال نیز قرار گرفت
این شعر عبدالملکیان دلنشین هست و هر از گاهی با خودم زمزمه می کنم و یک شعر گونه ای هم بدین سبک نوشتم که در ادامه ریویو آوردم.
!ببخشای ای عشق ----- و شایسته این نیست که
باران ببارد و در پیشوازش ٬ دل من نباشد
و شایسته این نیست که
در کرتهای محبت دلم را به دامن نریزم
دلم را نپاشم
چرا خواب باشم؟
ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم
ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر به کتفم نرویید
چرا خواب باشم؟
عبور کدامین افق وسعت انتظار مرا مژده آورد
و هنگامه عشق را از دل من خبر داد
کجا بودم ای عشق؟
چرا چتر بر سر گرفتم؟
چرا ریشه های عطش ناک احساس خود را به باران نگفتم
چرا آسمان را ننوشیدم و
تشنه ماندم ؟
ببخشای ای عشق !
ببخشای بر من اگر ارغوان را نفهمیده چیدم
اگر روی لبخند یک بوته آتش گشودم
اگر سنگ را دیدم اما در آیین احساس آواز گنجشک
نفسهای سبزینه را حس نکردم
اگر ماشه را دیدم اما هراس نگاه نفسگیر آهو به چشمم نیامد
ببخشای بر من که هرگز ندیدم نگاه نسیمی مرا بشکفاند
و شعر شگرف شهابی به اوجش کشاند
و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم
و هرگز نرفتم که باور ریشه مهربانی برویم
کجا بودم ای عشق؟
چرا روشنی را ندیدم؟
چرا روشنی بود و من لال بودم؟
چرا تاول دست یک کودک روستایی دلم را نلرزاند؟
چرا کوچه ی رنج سرشار یک شهر در شعر من بی طرف ماند
ببخشای ای عشق
ببخشای بر من اگر ریشه در خویش بستم
و ماندم و خود را شکستم
تو را دیدم ای عشق
و دیگر زمین ٬ آسمانی است
و شایسته این نیست که دربهت بیهودگی ها بمانم
تو را دیدم ای عشق
و آموختم از تو آغاز خود را
نگاه تو کافی است
من آموختم ٬ ریشه رویش باغها را
و باران خورشید ها را ...
(محمدرضا عبدالملکیان) -------- این هم نوشته و شعرگونه ای از خودم با الهام از سبک عبدالملکیان:
ببخشای بر من ای آب!
اگر ندانسته سرکشیدم تو را . اگر نفهمیده جسم آلوده ام را با تو تطهیر کردم . ببخشای بر من ای آب! اگر قطره هایت را نسنجیده دور ریختم . ببخشای بر من ای آب! اگر گریه ابرهایت را ندیدم در دل شب ، و صدای پای چشمه هایت را نشنیده گذر کردم از کنارت . ببخشای بر من ای آب! اگر من خروش امواج دریایی ات را نفهمیده دور گشتم از ساحل ات. ببخشای بر من ای آب!اگر رنگین کمان ات را نفهمیده در قاب کردم . و من رقص نور را در تو با دست نادانی ام دور کردم . ببخشای بر من ای آب! اگر چهره زشت خویش را در تو دیدم باز مغرور گشتم . و من شبنم صبحگاهت را ندانسته در زیر پا له نمودم. ببخشای بر من ای آب! اگر جرعه هایت را بی یاد دوست سر کشیدم. ببخشای بر من ای آب! اگر واژه هایم نباریده خشکید در حضورت. م.نصیری
به خاطر چنتا از شعراش واقعا نمیخوام بذارمش تو شلف فاجعهترینها، ولی اون آخرا و مخصوصا اون چنتا شعر کوتاهش -که کاملا گروسی شدهبود =)))- به اندازهی کافی بد بودن.
اگر از من بپرسن مختصر و مفید توصیفش کن خواهم گفت: تکرار مکررات استعاری - بازی بازی با استعاره های کلی تا مگه شاعرانه بشه مثلا - و دیدگاه های سطحی - مثل اینکه به به به روستا و اه اه به شهر، یا وای وای از این قرتیا و فکلیا تو محله ی قشنگ ما. در کلیت اش به زحمت چیزی بود که به چشم بیاد. کلی فاصله داره با شعرایی که آدم ستایششون کنه. البته چندتا استثنا هم داشت که پایین اسماشون رو گفتم. فعلا اصلا قصد ندارم دوباره برم سراغ محمد رضا عبدالملکیان
شعرهایی که دوست داشتم: "دیدار" از "مه در مه"؛ "برف"، "حماسهی چهاردهساله"، و "سرباز کوچک" از "ریشه در ابر"؛ "ارگ بم"، "چمخاله"، "با اینهمه بارانی که باریده است"، "ساده با تو حرف می زنم"، و "رو به رو" از "ساده با تو حرف می زنم"؛ "حالا که آمده ای" از "حالا که آمده ای"؛ "بچه های بم" از "تازه ها"؛ هیچ کدام از اشعار گزیده شده از "آوازهای اهل آبادی"، "ردپای روشن باران"، و "مهربانی" برای جالب نبود
دل روشنی دارم ای عشق صدایم کن از هر کجا می توانی صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازی ست؟ بگو با کدامین افق می توان تا کبوتر سفر کرد؟ بگو با کدامین افق می توان تا شقایق خطر کرد؟
مرا می شناسی تو ای عشق من از آشنایان احساس آبم و همسایه ام مهربانی ست و طوفانِ یک گل مرا زیر و رو کرد پرم از عبور پرستو ، صدای صنوبر سلام سپیدار پُرم از شکیب و شکوه درختان و در من تپش های قلب علف ریشه دارد دل من گره گیر چشم نجیب گیاهست صدای نفس های سبزینه را می شناسم و نجوای شبنم مرا می برد تا افق های باز بشارت
مرا می شناسی تو ای عشق که در من گره خورده احساس رویش گره خورده ام من به دلتنگی برگ گره خورده ام من به صبح شقایق گره خورده ام من به بال کبوتر گره خورده ام من به پرهای پرواز گره خورده ام من به معنای فردا گره خورده ام من به آن راز روشن که می آید از سمت سبز عدالت
دل تشنه ای دارم ای عشق صدایم کن از ذهن زاینده ابر مرا زنده کن زیر آوار باران مرا تازه کن در نفسهای بارآور برگ مرا خنده کن بر لبانی که شب را نگفتند مرا آشنا کن به گلهای شوقی که این سو شکفتند و آن سو شکفتند دل شاعری دارم ای عشق صدایم کن از جوشش چشمه شعر صدایم کن از بارش بید مجنون صدایم کن از وسعت هر چه خوبیست صدایم کن از قله های نیایش صدایم کن از عرش عرش پرستش
دل نورسی دارم ای عشق مرا پل بزن تا نسیم نوازش مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید مرا پل بزن تا ظهور جوانه مرا پل بزن تا سبدهای بارآور باغ دل عاشقی دارم ای عشق صدایم کن از صبر سجاده شب صدایم کن از رکعت اول عشق صدایم کن از بام قدقامت دل
صدایم کن ای عشق صدایم کن از اوج بر قله صبح صدایم کن از صبح یک مرد بر مرکب نور صدایم کن از نور یک فتح بر شانه شهر ترا می شناسم من ای عشق شبی عطر گام تو در کوچه پیچید من از شعر پیراهنی بر تنم بود بدستم چراغ دلم را گرفتم ودر کوچه عطر عبور تو پر بود ودر کوچه باران چه یکریز و سرشار گرفتم به سر چتر باران کسی در نگاهم نفس زد وسرتاسر شب پُر از جستجوی تو بودم و سرتاسر روز پر از جستجوی تو هستم صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه
دل روشنم را صدا کن به سمت سحرگاه خورشید دل روشنم را صدا کن به معنای بی منتهایی که با روشنیهاست مبادا فریبی دلم را به بازی بگیرد مبادا دروغی بخندد کبوتر بمیرد