رویم را برگرداندم و راه افتادم. داشتم پاهایم را میکشیدم. عرق از پشت گردنم رفت زیر لباسم. بعد صدایی شنیدم. صدا خفه و ناآشنا بود، مثل صدای حیوانی که توی تله گیر افتاده. از گلوی من میآمد. نمیتوانستم برگردم. فکر میکنم همین ناتوانی از مهربان بودن یا چیزی شبیه آن بود که باعث شده بود دچار خفگی بشوم و حتا نتوانم مثل آدم گریه کنم. چندبار دهانم را باز کردم و بستم و آمد و رفت هوا را توی دهان خشکم حس کردم. بعد از آن بود که اشک آمد. پویا به من چسبید. «الان گرگ میآید ما را میخورد.»
"در راه ویلا" مجموعه داستانی است از فریبا وفی که همچون دیگر آثار وی، خیلی خوشخوان و ساده است و می توان در یک نوبت خوانش، همه 9 داستان آن را خواند. نویسنده در این مجموعه به توصیف حال و روز شخصیتهای زنی پرداخته که می توان در یک کلام همه آنها را "زن معمولی" نامید. این "زن معمولی" یا خانمی است که از مسئولیت توامان "مادری" برای فرزندان خود و "فرزندی" برای مادر پیر خود به تنگ آمده، یا عروسی است خجالتی که در خانه مادرشوهر ساکن است و معذب، یا زنی است خانه دار که سالها خانه داری و افزایش وزنش در این مدت باعث شده شوهرش او را تنبل و خرفت ببیند، یا دختر جوانی است که دلش یک همدم می خواهد، یا مادر پیری است که خود را آماده مردن می کند، یا مادری است که در برقراری ارتباط با پسر جوانش ناتوان است و ... همه سوژه های این مجموعه برای ما آشنا هستند و در کنار ما زندگی می کنند. از این لحاظ خواندن این کتاب برایم تجربه خوبی بود.
فریبا وفی جز معدود نویسنده های زن سال های اخیره که عاشقانه های بی محتوا نمی نویسه. قلمش زیباست و خیلی خوب میدونه چطور احساسات عمیق زنانه رو به تصویر بکشه. زن هایی با موقعیت ها و شرایط متفاوت. این کتاب یه مجموعه ی داستان کوتاه بود. به همون سبک همیشگی فریبا وفی. معمولا داستان کوتاه خیلی مورد علاقه ی من نیست. از طرف دیگه، بنظرم این کتاب نسبت به بقیه آثارش ضعیف تر بود.
مضامین کارهای فریبا وفی از ازل تا ابد یکسان هستند ولی در کارهای متاخرش این مضامین بسیار عمیق تر و موشکافانه تر بررسی می شوند. در راه ویلا. با سه داستان خیلی روان کاوی شده و بقیه ی داستان ها سطحی و تا حدی به بازی های خانوادگی نزدیک می شد. . داستان در راه ویلا- رابطه ی خدشه دار مادر و دختر- مادری که شاد است و امید دارد. دختری که یک بچه دارد و از زندگی ناراحت است و امیدی ندارد و رفتارهای مادرش روی نرو دختر است. . " خانه از حضور سنگین من خالی می شد." . "مامان از روی مبل بلند شد. النگوهایش صدا می داد. بعد بویش آمد. بوی پشم خیس می داد." . "همیشه این را می گفت. تعارفی بود که بامرگ داشت. می خواست من را با خودش مهربان تر کند." . "حرکت پاها به نظرم رقص شوق یک حرکت ممنوع بود و مرا یاد اتفاق های مبهم و نامفهوم خانه می انداخت." . "کسالت سال های زندگی ام را با خود بار کرده بودم و مثل حمالی به مکان دیگری می بردم." . "پماد بهانه ای بود که مرا ببخشد. هر دو این را می دانستیم." . عروس ها. رابطه ی خواهرشوهر و عروسی بر سر سختی مزاج . دهن کجی- داستانی زنی در هزارتوی خودش. از داستان های خوب مجموعه - از رفتن به تیاتر شروع می شود تا هرگز نرفتن و گوشت و مرغ خریدن و تغییر شخصیت زن . "تیاتر رفتن با کل کارهای روزمره ی ما متفاوت بود و اصلا همین بود که راضی مان می کرد." . "شوهرم سخت کار می کند و همیشه دیر به خانه می آید. من هم دلم نمی آید پولی را با چنان مشقتی به دست می آید، یک شبه خرج کنم. خریدن گوشت و رساندن پروتین به بدن بچه ها مهم تر است." . "هزار کار و برنامه ی دیگر هم داشتم که هر بار موکول می شد به ماه و فصل بعدی." . "رفته رفته کینه ی این زندگی را به دل گرفتم. این زندگی به نظرم هر روز بی معناتر از قبل می شد. موذی و نامحسوس فاصله ام را از قبل بیشتر می کرد." . در این داستان یک مسلیه ای که وجود دارد تغییر به یکباره و با سرعت زن به سمت کتابخوان شدن و تصمیم های پنهانی گرفتن است که با منطق داستانی و شیوه ی زندگی زن نمی خواند. . کافی شاپ داستان رو به رو شدن دختری نوجوان با پیرمردی تنها که از آمریکا برگشته است. هر دو به خانه ی پیرمرد می روند. به نظرم این داستان بسیار کلیشه ای از آب درامده. . "یک دفعه تنها شدم." "اینجا مگر تنها نیستید؟" "چرا. ولی تنهایی اینجا با مال آن جا فرق دارد. آدم آنجا مثل ماهی بیرون مانده از دریاست." "یعنی ماهی مرده؟" "مرده نه. می اندازندت توی دریاچه های مصنوعی خیلی خوشگل و بی نقص. آکواریوم. خلاصه توی آب هستی و حتی بهتر شنا می کنی ولی فکرت جای دیگری ست." . داستان حلوای زعفرانی. مادری که برای مرگش برنامه می ریزد و به بچه ها می گوید چه کار کنند. . داستان گرگ ها قرار بوده به فضای بی بدیل کارهای پیمان اسماعیلی نزدیک شود. اما نافرجام و ناموفق انتخاب لوکیشن کوه و مه و صدای زوزه و باد سرد و تاریکی . زنی که شوهر داشت. یکی از داستان های روانکاوانه ی دیگر این مجموعه . "شوهرش نگفته بود که پشیمان است. نمی توانست چنین حرفی بزند. زبان برای گفتن این کلمات نمی گشت. مثل کسی که مجبور باشد به زبان بیگانه ای حرف بزند. مرد، یخچال را تمیز کرده بود. خیلی بهتر از زن. مردی که رو به روی یخچال نشسته بود خیلی فرق داشت با مردی که ان حرف ها را زده بود."
یک جاهایی از کتاب خیلی زنانه می شد و از درک من خارج بود یکی از شخصیت های فرعی کتاب هم خیلی شبیه من بود نمی دانم عمدا شبیه آنا گاوالدا می نویسد یا به خاط اینکه دنیایشان شبیه هم بوده.
چه چیزی را می خواستم ثابت کنم؟ خواندن چند جلد کتاب چه حاصلی داشت؟ آیا با درس خواندن می توانستم زندگی ام را به چیز دیگری که گمان می کردم گم شده پیوند بزنم؟ بعد چه می شد؟ داشتم با این کار پایه های زندگی ام را محکم می کردم یا متزلزل؟ خودم هم به درستی نمی دانستم. احساس دزدی را داشتم که نمی دانست چه استفاده ای از غنایمش بکند. نمی فهمیدم چرا یکباره هدف هایم ناچیز و از چشمم دور شده بودند. شاید احتیاج داشتم قوی بشوم. ولی می شد مخفیانه قوی شد؟ می شد در تاریکی و پنهانی به دلخواه زندگی کرد؟ می شد در خفا به خواست خود جواب داد؟ این چه جور قدرتی بود که نمی توانست نمود بیرونی داشته باشد؟ اگر قرار بود دیگری یا دست کم نزدیک ترین کس آدم آن را نبیند، چه ارزشی داشت؟ چه دردی از دردم را دوا می کرد این قدرتی که از همان ابتدا مشکوک به نظر می آمد؟ داشتم با چه چیزی مبارزه می کردم؟ با سرنوشتم؟ یا همه ی اینها دهن کجی بود؟
مصطفى مستور كتاب «حكايت عشقى بى قاف، بى شين، بى نقطه» رُ تقديم مى كنه به زن ها؛ «به همه ى زن ها. اين تنها ساكنان سمت روشن و معصوم و معنادار زندگى.» وقتى اين كتابُ مى خوندم و يا «دوست داشتم كسى جايى منتظرم باشد» ِ آنا گاوالدا رُ، مدام اين جمله ى مصطفى مستور توى ذهن م برد. اين كتاب هم مثل كتاب گاوالدا يك مجموعه داستان ه، با محوريت زنان. شايد توى اين مدل از كتاب ها با موضوعاتى اين چنينى خيلى قوى نبود، امّا براى من كه اصلاً تجربه ى خوبى از خوندنِ داستان هاى ايرانى ندارم و كم پيش مى ياد دنبال ش برم، يك تجربه ى متفاوت بود. دوست ش داشتم به خاطر اين كه موضوع هر داستان يك ظرافتِ خاص بود، از روشن فكرمآبى فاصله داشت و به دور از ديدِ فمنيستى نوشته شده بود. نقطه ى قوت اكثر داستان ها اين ه كه به طور واقعى، سراغ يكى از دغدغه [ها]ى زندگىِ[دغدغه هاى ساده و ظريف] يك دختر، يك زن، يك پيرزن يا يك مادر رفته بود. و برام جالب ه كه زن ها و مسائل پيرامون شون و ظرافت هاى خاص شون، تا بى نهايت مى تونن موضوع داستان بشن.
فریبا وفی مانند گلی ترقی مینویسد یا میخواهد مانند او بنویسد. تنها تفاوت اینجاست که ترقی از جهان گذشته و طبقهی بالای اجتماع مینویسد و وفی از طبقهی متوسط پایین. هر دو زندگی روزانهی نادیدهی زنان را مینویسند. اما وفی رنگ خوشبینی به داستانهایش میزند و با رودرواسی روایت جنسی در داستانهایش را با ایما و اشاره بیان میکند. روشن است زحمت ویژهای نمیکشد چون داستانی نمیگوید، چیزی که میبیند را مینویسد. توان نوشتن ویژهای هم ندارد و همهی اینها با هم او را نویسندهای فراموش شدنی میکند.
نویسنده داستان ها رو حول محور هویت زن میگرداند داستانها علاوه بر دستمايه قرار دادن مضامين ��جتماعي و واقعيتهای روزمره، از احساساتی زنانه و عميق كه با درونمايهي پررنگي از تنهايي آميختهاند، حكايت ميكنند خوندنش رو بیشتر به مردها توصیه میکنم من از داستان در راه ویلا و گرگ ها خوشم اومد
دیگر موقع پاک کردن لوبیا هم اشکم در میآمد. پسرم میآمد بغلم: - گریه میکنی؟ - نه مامان چشمم میسوزد. - پیاز است؟ دیگر همه چیز پیاز بود. گوجه فرنگی پیاز بود. خیار پیاز بود. بعضی وقتا حتی هویج هم پیاز بود.
نمیدونم قبلا خونده بودمش یا نه٬ ولی این بار کتاب صوتیش رو گوش دادم و خوب بود. فریبا وفی از نویسندههای زن مورد علاقه منه. معمولا قصهی زنها و دغدغههاشون به خصوص در زندگی مشترک و روزمرگیهاش رو روایت میکنه. این کتاب چندتا داستان کوتاهه که من از دو سه تای اولش بیشتر خوشم اومد. داستانهای آخرش حول محور طلاق و برگشت به زندگی و بخشش زنها بود که یه کم تکراری بود. ولی مخصوصا داستان در راه ویلا٬ حس و حال جالبی داشت و شخصیتش خیلی قابل درک بود.
تنها مشکل این کتاب زنونه بودن زیاد اون بود. بعضی از مشکلات شخصیت داستان ها ، بعضی از صحنه و بعضی از غم و اندوه ها فقط برای زنان قابل درک هست! اما از نظر ساختار نوشتاری و جذابیت کتاب چیزی کم نداشت.
متوسط.جملاتی در خلال داستان ها نوشته شده بود که قصد داشت خواننده رو به چالش بکشونه،زبانش ساده بود و همه ی داستان ها مربوط به مشکلات زنان و ظلم هایی بود که بر آنها روا داشته شده. یه مشکل اساسی کتاب این بود که انگار نویسنده عجله داشت داستانو تموم کنه.این اتفاق خیلی تو کتاب های ایرانی میفته.پایان باز با پایان نداشتن خیلی فرق می کنه و داستان های این کتاب پایان نداشتند.
به نظرم شخصيت پردازى ها خيلى خوب بود (مثل بقيه ى كناب هاى نويسنده) و روايت داستان ها هم خيلى پخته بودند، چنان كه پرش هاى زمانى مكرر هيچ وقت باعث سردرگمى نمى شدن. در خيلى از داستان ها مى شد به راحتى خودم و خيلى از اطرافيان رو ببينم كه با مهارت يك جا جمع شده اند. به نظرم دو داستان اول به مراتب قشنگ تر از بقيه ى داستان ها بودن
موقع لوبیا پاک کردن هم اشکم درمی آمد. پسرم می آمد بغلم گریه می کنی؟؟- نه مامان، چشمم می سوزد- پیاز است؟- دیگر همه چیز پیاز بود. گوجه فرنگی پیاز بود. خیار پیاز بود. حتی بعضی وقت ها هویج هم پیاز بود
داستان درباره ی زنی ست که در دستشویی رفتن و دفع کردن، مشکل دارد. او برای این مسئله خودش را از همه پنهان می کند. اغلب حالش خوب نیست و به خاطر دستشویی های طولانی مدتش مسخره می شود. تازه عروس است و در جمع خانواده ی شوهرش، تحقیر می شود. درخشان ترین صحنه ای که در این داستان وجود دارد، مربوط به چند پاراگراف آخر است. .وقتی که توی دستشویی موقع دفع، دردش می گیرد و گریه میکند. او تنها و درمانده مانده است اینجا .خواهر شوهرش می رود داخل دستشویی و به او کمک می کند
کتاب از چند داستان کوتاه از زندگی زنان بود زندگی که ما هر روز می بینیم ولی بی توجه به آن رد میشیم پایان هر داستان باز بود و بیشتر باعث میشد احساسات و افکار ما بعد از خواندن باهاش درگیر بشه قلم کتاب بسیار شیوا و روان بود زیاد از توصیف و صحنه سازی استفاده نمی شد ولی با هر شخصیت خیلی راحت ارتباط برقرار میشد و از آن راحت تر شخصیت ها رو می شد قضاوت کرد چون دقیقا انگار داستان زندگی خودمان را می خواندیم به عنوان یک سوم شخص به داستان زندگی خودمان نگاه می کردیم
"رویم را برگرداندم و راه افتادم. داشتم پاهایم را میکشیدم. عرق از پشت گردنم رفت زیر لباسم. بعد صدایی شنیدم. صدا خفه و ناآشنا بود، مثل صدای حیوانی که توی تله گیر افتاده. از گلوی من میآمد. نمیتوانستم برگردم. فکر میکنم همین ناتوانی از مهربان بودن یا چیزی شبیه آن بود که باعث شده بود دچار خفگی بشوم و حتا نتوانم مثل آدم گریه کنم. چندبار دهانم را باز کردم و بستم و آمد و رفت هوا را توی دهان خشکم حس کردم. بعد از آن بود که اشک آمد. پویا به من چسبید. «الان گرگ میآید ما را میخورد.» "
وفاداری اش مانده بود روی دستش و کسی از آن خبر نداشت. ---------------- چه قدر احتیاج داشت به جایی که بتواند چند ساعتی خودش را گم کند. ---------------- موقع لوبیا پاک کردن هم اشکم در می آمد. پسرم می آمد بغلم، -گریه می کنی؟؟ +نه مامان چشمم می سوزد. -پیاز است؟ دیگر همه چیز پیاز بود،گوجه فرنگی پیاز بود.خیار پیاز بود.حتی بعضی وقت ها هویج هم پیاز بود.
دغدغه مند بودن برای زنان بسیار مهمی هست ولی داستان ها بسیار سطحی بودن و مشکلات نه چندان عمیق. دور و بر خود رو نگاه می کنم زنانی می بینم که با مشکلات بسیار سخت تر و عمیق تر دست و پنچه نرم می کنند. با اینحال بخاطر دغدغه مندی به آن سه ستاره امتیاز دارم که بنطرم این کتاب ارزش بیشتر از دو ستاره رو نداشت. در ضمن اولین کتابی بود که از ایشان خوانده شد.
کتاب روون، جمعوجور و دلچسبیه. داستانهاش کوتاه اما عمیقان و به تو این حس رو میدن که از خود زندگی بیرون اومدن. آدمها و اتفاقها تو رو همراه خودشون میکنن و جملهها اونقدر واقعی به نظر میان که از ذهنت نمیرن.
یه مجموعه داستان کوتاه ، که شخصیت اصلی شون زنان هستند ،هرداستان برشی از زندگی یک زن است که دغدغه ها رنج ها و کشمکش ها و نارضایتی های خاص خودش را داره، با نثرو سبک خاص نوشته های خانم وفی ، ساده و روان نوشته شده . به نظرم کتاب متوسطیه
داستانهای این کتاب به طرز عجیبی به دلم مینشست و جذاب بود. سخته برام سه تا داستان خوبشو معرفی کنم چون با همه شون ارتباط خوبی گرفتم ولی میتونم دهن کجی، کافی شاپ و آن سوی اتوبان رو هایلایت کنم چون بعد خوندنشون فکرم مشغول شد