Jump to ratings and reviews
Rate this book

کارت پستال

Rate this book
به حیاط، چمن‌ها و پرچین‌ها سرسبز و شاداب دور حیاط نگاهی انداخت. دلش می‌خواست آن جا را با با دل سیر تماشا کند. دلش می‌خواست به قضاوت زندگی‌‌اش بنشیند. به قضاوت عمری که در آن خانه و سالهایی که در آن کاروان گذرانده بود. از خودش می‌پرسید آیا یک نیمه روز برای زندگی کافی است؟ مگر در یک چشم به هم زدن می‌توان همه آنچه را که از سر گذرانده بود، مجسم کند و به یادآورد؟ روزی کسی گفته بود: همه زندگی‌‌ام را می‌توانم در نیم ساعت برایت تعریف کنم.

265 pages, Paperback

First published April 1, 2008

6 people are currently reading
138 people want to read

About the author

Ruhangiz Sharifian

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
28 (11%)
4 stars
64 (27%)
3 stars
98 (41%)
2 stars
29 (12%)
1 star
16 (6%)
Displaying 1 - 30 of 31 reviews
Profile Image for Sara Kamjou.
664 reviews536 followers
February 11, 2017
اگر بخوام کارت پستال رو توی یه جمله تعریف کنم میگم: کتابی با عقایدی جالب که کش اومد.
از ویژگی های خوب کتاب، انتخاب اسم پروا برای شخصیت اصلی کتاب، تقابل نسلی، مقایسه پروا و والدینش با خودش به عنوان والد و ارتباطش با دخترش سحر و نکات جالبی درباره زندگی تو خارج بود.
با وجود همه این ها، اینقدر حرفی رو که می خواست بزنه رو به نوع های مختلفی تکرار کرد که واقعا وارد کلیشه شد و خیلی جاها حوصله سربر بود. این ویژگی منفی چه در مورد حرف های اصلی کتاب و چه حاشیه هایی مثل بویایی تارا صدق می کرد.
در مجموع چندان دوستش نداشتم.
------------------------------
جملات ماندگار کتاب:
می‌توانست ساعت‌ها آنجا بنشیند با فنجان قهوه‌ای در دست کتابش را باز کند و بدون اینکه آن را بخواند به تماشای مردم سرگرم شود.
...
به نظر او اما خانه‌ای که با پول پدر و مادر خریده می‌شد، متعلق به خود آدم نبود.
...
اگر می‌توانست جلوی گذشتن روزی از روزهای زندگی‌اش را بگیرد، چه روزی را ممکن بود برای این توقف انتخاب کند؟
...
هر وقت غصه دارید بروید حمام و آن‌ها را بشویید.
...
رفتن، رفتن است. چیزی جز خلأ جایش را پر نمی‌کند.
...
اگر می‌خواهی دیگران به کاری که می‌کنی ارزش بگذارند، اول خودت باید برای آن ارزش قائل باشی. این از خود کار مهم‌تر است.
...
ارزش واقعی کار و هنر در این رهایی ذهنی انسان است.
...
تنهایی‌ام مانند رودخانه‌ای عمیق، معتدل و آرام جریان دارد و روز به روز اثر مثبت آن را در گوشه و کنار زندگی‌ام حس می‌کنم.
...
هیچگاه شنیدن زنگ تلفن برایم عادی نیست.
...
وقت اگر برای لذت بردن از زندگی نباشد به چه درد می‌خورد؟
...
در آنجا که من بزرگ شده‌ام، دیگران برایت تصمیم می‌گیرند. بزرگ‌ترهایی که همیشه معتقد هستند همه چیز را بهتر می‌دانند.
...
رنج می‌تواند سازنده و مثبت باشد اما فقر آدم را فلج می‌کند.
...
سیاست یک بازی است و برای کسانی جذابیت دارد که تشنه قدرت هستند.
...
باید زندگی‌ام را به هم می‌زدم؟ که مثلا کسی خوشش بیاید، یا خوشش نیاید؟
Profile Image for Orki De.
172 reviews
January 24, 2017
تمام کتاب پر شد از مارکر هایی که پاراگراف های دل نشین را برایم مشخص می کرد. تعجب می کنم چرا این همه خواندنش را به تعویق انداخته بودم.
چند وقتی ست که به زندگی در جای دیگری از دنیا به شکلی نزدیک فکر میکردم و دائما پیش خودم تکرار می کردم، یک ریسک بزرگ! پروای داستان این ریسک را، دوری از وطن را و تمام حس هایی که ممکن است برای یک مهاجر دست بدهد برایم ترسیم کرد.
روح انگیز شریفیان، زندگی اش را در لندن گذرانده است و این کتاب شاید تصویری از خود او باشد. حال با خواندن این کتاب داستانک آخر کتاب " روزی که هزار بار عاشق شدم" را بهتر میفهمم.
توصیف بهتری از همین داستانک برای وصف این کتاب پیدا نکردم. همان را می آورم.

پنجره

هزار بار چایی دم کرده ام و یک میلیون چای قندپهلو نوشیده ام.سی هزار بار حمام کرده ام و سی و پنج هزار بار لباس هایم را شسته ام. هزار دفعه کنار پنجره نشسته ام. چهل بار چمن ها را زده ام و چهارصد دفعه نگاهشان کرده ام.گاهی قشنگ و شاداب بوده اند و بیشتر وقت ها خالی و غمگین.
سیصد دفعه به تلفن جواب داده ام و سی هزار بار به تنهایی ام فکر کرده ام. نود بار همه خانه را جارو زده ام، هشتاد بار همه جا را گردگیری کرده ام. ده دفعه پرده ها را شسته ام و ده هزار دفعه شیشه ها را تمیز کرده ام.
دویست روزنامه خوانده ام. ده پوند لاتاری خریده ام. سیصد بار برنامه های تلویزیون را نگاه کرده ام. هیچ چیز ضبط نکرده ام. دو هزار دفعه رادیو گوش داده ام و یک بار خوابم برده است.
چهل و نه بار سینما رفته ام. یک رمان نوشته ام و ده هزار داستان کوتاه. پنجاه بار به سخنرانی رفته ام و بیست بار به شب شعر و بیست هزار بار تنها بازگشته ام.
چهارصد بار به فرودگاه رفته ام. سیصد دفعه به بدرقه و دوبار به پیشواز و پانصد بار تنها مانده ام.
سیصد و چهار کتاب خوانده ام. چهل و دو کتاب قرض داده ام، سی تای آن را فراموش کرده ام.
صدتا نامه نوشته ام و یک نامه دریافت کرده ام.
پنجاه دفعه عاشق شده ام. یک بار ازدواج کرده ام و سی سالگرد آن را جشن گرفته ام. دو میلیون بچه داشته ام و دوتایشان را بزرگ کرده ام.
هزار بار به یاد ایران افتاده ام، هزار هزار بار خوابش را دیده ام و هربار کمی از خودم را ازدست داده ام و هرگز جوابی پیدا نکرده ام.
Profile Image for Roxana Jabbarinejad.
35 reviews
July 28, 2016
"كارت پستال"،روايت زيباي ذهنه يك نويسنده ي زن در مورد زندگي و اجزايش...

تك تك صفحه هاي كتاب رو دوس داشتم و برام جذاب بودن،با همه ي شخصيتا ميشد به خوبي همراه شد شخصيتايي كه بالغ ان و هر كدوم سبك فكري متفاوت و تجربه هاي متفاوت دارن ،ميشد باهاشون فكر كرد توي حساشون شريك شد و باهاشون زندگي كرد.علاوه بر اينا به مهاجرت هم پرداخته شده بود كه موضوع جذابيه براي من و مكالمات ذهني و رابطه اي شخصيت ها در اين باره هم عالي بود
موقع خوندن اين كتاب ناخودآگاه ذهنم به سمت جومپالاهيري ميرفت و مقايسه ي دو نويسنده و دغدغه هاشون،كه به حق در حد آثار لاهيري برام جذابيت داشت
Profile Image for Farnaz.
360 reviews128 followers
April 11, 2015
گذشت زمان خشم را در درونش ب بیگانگی تبدیل کرد و نفرت جایش را ب بی‌تفاوتی داد.
__________________________________________
می‌گفت هروقت غصه‌ای دارید، بروید حمام و آن‌ها را بشویید‌ وقتی آب از سر و رویتان سرازیر می‌شود، اگر درست نگاه کنید غم و غصه‌ها را می‌بینید ک با آب شسته شده و می‌رود. هرچه غصه زیادتر باشد رنگ آب سیاه‌تر است.
رنگ آب غصه‌های او ب بنفش می‌زد. آب سیاه و سیاه‌تر میشد، غصه‌های او اما تمام نمی‌شد.
__________________________________________
آرام آرام همراه دلتنگی‌ها، غصه‌ها و اشک‌ها، تغییر کرد. تغییری ک در طول این همه سال ذره ذره در روح و جسم و زندگی شب و روزش نفوذ کرد و سرانجام جا افتاد. بدون این‌ک بخخواهد یا بداند، آدم دیگری شد.
__________________________________________
نمی‌دانست چرا یکباره همه را ب یاد می‌آورد. انگار هنگامی ک می خواهیم جایی را ترک کنیم، همه‌ی کسانی ک در آنجا می‌شناختیم ب یادمان می‌آیند.
__________________________________________
داشت فکر می‌کرد: بندها را کسانی ب دست و پایمان می‌بندند ک بیشتر از همه از آن شکوه می‌کنند
__________________________________________
در خانواده‌ای ک ظاهرا چارچوبش عیبی ندارد، پذیرفتن این ک ذهن زن همواره در دنیای دیگری گردش کند و از دید دیگران پنهان باشد، سخت است‌.
__________________________________________
هر هیتلری روزی شکست می‌خورد. این ک این‌قدر فهم آن برای مردم سخت است، بدون شک ب دلیل رنج‌هایی است ک می‌برند.
می‌گفت: احتمالا زمانی ک انسان در میان آتش قرار گرفته فقط ب نجات آنی‌اش فکر می‌کند.
__________________________________________
زمان ب صورت خزنده در او پیشروی کرده بود و اینجا و آنجا غافل‌گیرش کرده بود.
__________________________________________
عادت یک جور اطمینان است. من ب آن وابسته شده‌ام. می‌ترسم محیط مأنوسم را از دست بدهم.
__________________________________________
اما رفتن، رفتن است. چیزی جز خلاء جایش را پر نمی‌کند. مانند صخره است. لحظه‌ای کنارش ایستاده‌ای و لحظه‌ای دیگر در میان زمین و آسمان در حال افتادن هستی.
__________________________________________
گفت: زندگی مثل یک استکان چای است. ب ندرت پیش می‌آید ک هم رنگش درست باشد، هم طعمش و هم داغیش. اما هیچ لذتی با آن برابر نیست.
__________________________________________
آدم‌ها و اشیا از دست می روند اما مکان‌ها نه
__________________________________________
هیچ چیز عوض نمی‌شود. هیچ چیز فراموش نمی‌شود. آدم تصور می‌کند، خیال می‌کند، آرزو می‌کند ک گذشت زمان دردها را کم کند و چیزی عوض شود، اما واقعیت این است ک هیچ چیز فراموش نمی‌شود. ب جاهای دور از ذهن رانده می‌شود اما مثل خاری ک پای آدم را بزند، حسش می‌کنی.
__________________________________________
جنگ می‌تواند آدم‌ها را روحا و جسما عقیم کند
__________________________________________
درد حس زمانی ندارد. اگر چیزی یک وقتی رنج‌آور بود، حالا هم هست. فقط ب آن عادت می‌کنی
Profile Image for Taraneh.
21 reviews16 followers
March 31, 2016
هر چی بیشتر پیش رفتم توی کتاب جذابیتش برام بیشتر شد. آخرش رو اما با غمی تموم کردم که توی گلوم موند و اشک نشد و پایین نیومد. فقط سنگینیش موند روی دلم...
Profile Image for Rezvan.
30 reviews12 followers
June 29, 2020
داستان در مورد تفاوت های دنیای ایران و دنیای اروپایی
و تعارض ها و احساسات متضاد یک فرد که مجبور به مهاجرت شده
دیالوگ های خوبی تو کتاب ب چشمم خورد و برای مطالعه ی چند ساعتی تجربه ی خوبی بود
Profile Image for Maryam M.Gh.
260 reviews117 followers
October 15, 2018
موضوع کتاب رو دوست داشتم ولی طرز نوشتار کتاب از همون اول تو ذوق میزد! بعضی از موضوعات بود که نویسنده برا�� بار چندم و دقیقا با همون جملات قبلی مطرح میکرد و آدمو به فکر مینداخت که مگه این کتاب ویراستار نداشته؟!
انتظار داشتم بیشتر از این که سحر دقیقا داره تو ایران چی کار میکنه حرف میزد.
در کل کتاب معمولی ای بود و نباید جایزه ی گلشیری رو میبرد. با پاییز فصل آخر سال است که جایزه ی جلال آل احمد رو برده اصلا قابل مقایسه نیست

جمله ی مورد علاقه ام تو کتاب:
زندگی مثل یک استکان چایی است. به ندرت پیش می آید که هم رنگش درست باشد، هم طعمش و هم داغیش. اما هیچ لذتی با آن برابر نیست
Profile Image for _zei.nb_.
4 reviews1 follower
October 10, 2018
روح انگيز شريفيان توي اين كتاب ادم رو به جزييات معتاد ميكنه .
و دلت ميخواد اين داستان همينطور كش بياد تا تو و تصوير سازيِ ذهنيت به جاهاي خيلي خيلي قشنگ تر برسي ❤️
Profile Image for pardis aghaei.
139 reviews22 followers
March 13, 2020
از خانم شريفيان پيش از اين كتابى خوانده بودم به نام كلاف ابريشم يا همچين چيزى،كه بسيار گل درشت و تفاخر آميز به (مثلا) بدبختى هاى پسر جوانى پرداخته بود كه در خاندانى كه همگى پزشك بودند زندگى ميكرد و اين كتاب هم دوباره به گرفتارى و غصه هاى بورژوازى يك دختر نوجوان پرداخته بود كه با اجبار خانواده به لندن مهاجرت ميكند چون با ازدواج پسرداييش مخالفت كرده بوده!بماند كه منطق پشت فرستادن يك دختر نوجوان به مهد مدرنيته و آزادى براى حفاظت از آفتاب و مهتاب نديده بودنش را نفهميدم،اين را هم متوجه نشدم كه كجاى اين كار ميتواند جهان سومى و مردسالارانه باشد😁همين موضوع،منطق روايى اين داستان را از ابتدا برايم خدشه دار كرد.
همانطور كه گفتم اين كتاب به موضوع مهاجرت پرداخته،اما متاسفانه بسيار غريب نوازانه هر ايرانى كه در اين داستان است را يك ديو دوسر ترسيم كرده و خارجى هارا تماما ستوده و تكريم كرده!ارسلان داستان كه بسيار عاشق و حامى ست به مرور تبديل به شخصيت سياهى ميشود كه دايم همسر خودا سركوب ميكند و تير خلاص براى تاييد دگمى اش بازگشتش به ايران است؛پدر و برادر و عموهاى پروا نيز در كل داستان بى توجه و سرد و پرخاشگر معرفى ميشوند!از آن سو همسايه هاى المانى پروا يا فرزندانش كه زاده و پرورده اروپا هستند بسيار متوجه و متفكر و دوستدار و پاك و مهربانند:|
اين كتاب گفتگومدار نيست و بيشتر درگيرى هاى ذهن شخصيت اول را به قلم اورده.بايد بگويم برخى تصوير و شخصيت پردازى ها و استدلال ها و جملاتش به دلم نشست،اما...فرنگ پرستى موضوعيست براى من هضم نشدنى
73 reviews52 followers
October 31, 2014
به خاطر لیلی
...
از معلمی ام می ترسم و نویسندگی ام ... اولی را بیشتر ، اینها را نمی توانم با خودم ببرم ؛ سخت بود و من فکر می کردم اگر آدم قرار است برود زودتر برود بهتر است... تا کوچکتر است... حالا می فهمم کسی که امضای حکم تبعیدش را می فهمد ... یعنی رفته است و نرفته است
...
من باید کارت پستالم را پیدا کنم ... چیزی که مال خودم باشد ... مال خود خودم... کتاب و دفتر و مدرسه و دانش آموز نخواهد ... آنها که مسکّن شان قابل حمل و نقل است خوشبخت اند... سازشان را دوربین شان را کارت پستالشان را می گذارند روی زخم بازی که ...
من معلمی هایم را کجا ببرم ؟
...
ماندن نرفتن است... رفتن نماندن
و هردو برابر با دلتنگی
و دو چیز مساوی با یک چیز با هم برابر
معلم ریاضی مان می گفت
...
مشهد - خارجی
خادمان حرم همیشه داستان معجزه ای را در آستین دارند ... شفاهایی که دیده اند
من امّا به آن طناب های بیشماری فکر می کنم که به پنجره فولاد می رسد
چند تایشان به معجزه می رسد؟ چند سال است اعتقادم را به معجزه از دست داده ام؟
رفتن برای من همین است که طنابم را ببندم به پنجره ای که مطمئن نیستم ... مطمئن نیستم شفا دهد مطمئن نیستم معجزه کند حتی مطمئن نیستم آرامم کند ... و بعد بپذیرم که تقدیرم همینم است ... راضی شوم به خیر و صلاحم به حکمم
...
...
کوچ غریب را به یاد آر
از غربتی به غربت دیگر
تا جستجوی ایمان تنها فضیلت ما باشد
( شاملو)
Profile Image for Kowsar Bagheri.
457 reviews241 followers
July 12, 2020
.
کتاب با داستان دختری به اسم پروا شروع می‌شه که در شانزده‌سالگی اجباراً به انگلستان مهاجرت می‌کنه. خب یه همچین ایده‌ای در وهله‌ی اول جذّابه (حداقل برای من) اما متأسفانه هرچی که می‌گذره کتاب بیش‌تر در سراشیبی سقوط می‌افته.
یکی از ضعف‌های کتاب شکل روایت دانای کله. به‌نظرم اگر راوی اول شخص بود، به‌مراتب گیراتر می‌شد. خود این دانای کل هم همه‌چیز رو از زبان پروا بیان می‌کرد؛ البته به‌شکل ملال‌آوری. داستان از همون اوایل‌ش سقوط می‌کنه به توصیف‌های پروا از شوهر و‌ بچه‌هاش که بعضاً واقعاً زائدن و هی تکرار مکررات. داستان از یه‌جایی تقلیل پیدا می‌کنه به‌ چیزهایی کلیشه‌ای و صدالبته تکراری و هر چند که نویسنده زور می‌زنه ولی از ایده‌ی اصلی خودش هی دور و دورتر می‌شه. هی چند صفحه راجع‌به اسکار و ژنتیک‌خوند‌ن‌ش، چند صفحه راجع‌به تارا حس بویایی و زندگی با دوست‌پسرش، چند صفحه راجع‌به سحر و جامعه‌شناسی‌خوندنش و دغدغه‌های بشردوستانه‌ش و رفتن‌ش به ایران (این وسط یه پسری به اسم ساسان هم داره که زائده عملاً)، چند صفحه راجع‌به غرغرهای دائمی ارسلان و احساسات ایرانی‌ش و‌ دوباره هی تکرار همین‌ها. داستان پر از شخصیت‌ها و خرده‌روایت‌های پرداخت‌نشده‌س. یک مورد اگه بخوام مثال بزنم، همون مهاجرت -در واقع فرار- ویلیام و گرترود از آلمان نازی (البته خود همچین ایده‌ای به‌تنهایی جذًابه ولی کو پرداخت؟!).
کتاب واقعاً در اکثر جاها کلیشه‌ای و شعارزده‌س. بعضاً در حدی کلیشه‌ای و مسخره می‌شه که جملات‌ش تقلیل پیدا می‌کنه به این متن‌های وبلاگی که در دهه‌ی هشتاد هزاران‌بار با اون فونت‌های عجق‌وجق کپی و‌ پیست می‌شدن. یه‌جاهایی هم رگه‌های ضعیف گلی‌ ترقی‌واری ازش دریافت کردم که به مذاقم خوش نیومد.
من روح‌انگیز شریفیان رو با «چه کسی باور می‌کند رستم؟» شناختم که انصافاً رمان خوبی بود و به‌حق جایزه‌ی بنیاد گلشیری رو برد‌. بعد از اون، با ذوق رفتم «کارت پستال» و «آخرین رؤیا» رو خریدم. «کارت پستال» واقعاً نه‌تنها انتظاراتم از نویسنده‌ی «چه کسی باور می‌کند رستم؟!» رو برآورده نکرد بلکه به‌کلّی از روح‌انگیز شریفیان ناامیدم کرد. بنا بر شنیده‌هام «آخرین‌ رؤیا» به‌مراتب از «کارت پستال» هم ضعیف‌تره و فکر نکنم حالاحالاها برم سمتش. واقعاً تنها دلیلی که تا آخر کتابو ادامه دادم اینه که از نیمه‌کاره‌گذاشتن کارها خوشم نمی‌آد و‌ سعی‌ می‌کنم اجتناب کنم ازش.
This entire review has been hidden because of spoilers.
Profile Image for Payam Moradian.
20 reviews1 follower
November 28, 2021
به نظرم هر آدمی اگه اونایی که میخواد اطرافش نباشن تو غربته. آدمها به مکانها ماهیت و معنا میدن. و هر کس روزی که فهمید راه رو داره اشتباه میره باید برگرده
34 reviews7 followers
August 9, 2018
کتاب جالبی بود برام از این نظر که دیدم چه جالب بالاخره از یکی هم شنیدم که مهاجرت کرده به کشور ديگه و دلش بعد این همه سال برا برگشتن به وطنش پر میزنه و دقیقا دیدی که من دارم به مهاجرت رو از زبون ارسلان شنیدم :) مشتاقم رمان های بیشتری درمورد مهاجرت بخونم و دیدگاه های بیشتری رو ببینم.
Profile Image for Razieh mehdizadeh.
369 reviews80 followers
September 24, 2019
بدترین شکل دلتنگی این است که در کنار کسی باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید.
.
شخصیت های اصلی پروا و ارسلان و چهار فرزند که در انگلیس متولد شده اند. سحر و اسکار و تارا و ساسان
.
اسکار با مادرش بحث های فلسفی دارد.
تنهایی هیچ وقت سازنده نیست که در بر روی خود بسته باشی تا هنرت را جلا دهی.
.
" وقتی سرگرم کار هستم هیچ چیز را حس نمی کنم. بالاتر از همه چیز است. بالاتر از بده بستان های روزانه. ارزش واقعی کار هنری در رهایی ذهن است. غرق نبوغ خود هستند و انگار دیوار محافظ ان ها را از ابتذال زندگی روزمره نگه می دارد و با یک لایه ی نامرئی از دیگران جدا می شوند.
.
سحر می گفت وقتی دور هستی فقط دلت تنگ می شود. دلتنگی راهی پیش پایت نمی گذراد و تا حدی هم خیالی ست. مثل کسی ست که سال ها آرزو دارد دور دنیا سفر کند اما انگار منتظر است کس دیگری پیدا شود برایش برنامه بریزد. بلیط هایش را بخرد و چمدان هایش را ببندد اما او باز هم تردید خواهد کرد."
. سحر تصمیم می گیرد به ایران برود برای زندگی مستقل ش. ارسلان هم بعد از چهل سال زندیگ در انگلیس به ایران برمی گردد و هنوز آنجا را خانه ی خود نمی داند. با اینکه حقوق خوانده اما هیچ وقت نتوانسته در انجا کار قضاوت بکند. در مقایسه با یکی دیگر از همکلاسی هایش که مال همان کشور بود. پروا که از بعد از دبیرستان امده و بیشتر منحل شده در جامعه ی جدید و بچه ها که هر کدام در سنی نامرئی شده بودند و هر کدام رفته بودند پی زندگی خودشان.
.
آثار هنری کارت پستال ساختن در کاروان که سگ شان در آنجا می خوابید و پینجره ی کوچکی داشت برای جدایی از تمام دنیا و کار کردن و سیگاری شدن او. سیگار به مثابه ی جدید و میدلایف کرایسیس و شروع یک اتفاق از درون
.
ما می گفتیم تیم ما. تیم فوتیال ما. بابا می گفت تیم آن ها. المپیک اینها. بابا انگار در یک دنیای دیگر زندگی می کرد.
.
بابا همیشه خودش را با همکلاسی اش دیوید مقایسه می کند. با هم فارغ التحصیل شدند. او تا بالاترین درجه ی قضاوت پیش رفت و لقب لرد گرفت.
.
" من کوتاه شدن روزها را می بینم. می ترسم یک روز بیدار شوم و روز به شب چسبیدهع باشد." ارسلان معتقد است اینجا روزها و سال ها فقط می گذرند و هر سال و هر تقویم کوتاه تر می شود. – من خیلی این حسش رو درک می کنم.
.
" می ترسید از او بپرسد با رویاهایش چه کار می کند؟ و جواب بشنود که دیگر رویایی ندار. او و هم نسلاناش رویاهاشان را از دست داده بودند. حتی یاد رویاهایشان را."
.
فصل طولانی مکالمات با گرترود آلمانی که به خاطر یهودی بودن از کشورشان بیرون شده بودند به شدت شبیه به کتاب توکای آبی حامد اسماعیلیون- البته این کتاب کارت پستال خیلی قدیمی تر است و درشست این است که آن کتاب شبیه به این است به لحاظ این فصل.
.
دغذغه های کتاب را در باب مهاجرت و بچه ها دوست داشتم. خوش خوان بود برای من.
اما اطاله ی بسیار داشت و هنوز به عمق جان شخصیت ها و فضاسازی نرسیده بود و در بسیار از مواقع دیالوگ ها به شدت مصنوعی و زیاده از حد فلسفی بودند. اما در کل کتابی ست که پیشنهاد می کنم برای خواندن. کشش داشت و من در یک نشست دو ساعته خواندمش. شب هنگام و امروز هم کتاب را به شیرین هدیه می دهم با اینکه زیرش را خط کشیده ام اما بسیاری از صحنه ها آنقدر شبیه حرف ها و دغذدغه های شیرین بود که مطمین شدم کتابیذ ست برای او.
Profile Image for mobarake  mortazavi.
53 reviews2 followers
March 3, 2016
× خواندنش خوب است. برای اینکه مثلا بین شلوغی هایتان جایی هم گوش بدهید به قصه ای.

× بعضی زخم ها را زمان درمان نمی کند، فقط آن را سر و بی حس می کند...
و این می تواند جمله ای باشد در وصف این قصه.

× این جا همچون نامه ای پرغلط است که با خط بدی نوشته شده باشد. روی کاغذی چرک و کهنه و جا به‌ جا پاره شده‌. دلت می خواهد آن را بازنکرده دور» بیندازی. اما هنگامی که شروع به خواندن می کنی از زیبایی متن آن به حیرت می افتی... کم شباهت به نامه هایی که روی کاغذی فاخر و تمیز و خوش رنگ، با خطی خوش نوشته شده باشد، بدون آن که متن آن چنگی به دل بزند...»


با تشکر زیاد از لیلی! :)
Profile Image for منانه  هاشمی.
10 reviews3 followers
September 5, 2013
ده صفحه اول کتابو که خواندم احساس کردم یه وقت تلف کردن بزرگ با توجه به اینکه تجربه خواندن کتاب روزی که هزار بار عاشق شدم رو داشتم اما کمی که پیش رفتم همه چی عوض شد متن ساده و جذاب بود و یه جورایی آینده همه آدماست که شاید نمی خوایم اون زمان سر برسه..
"...می دانست خیلی چیزها از انسان دریغ می شود .روزهای زندگی روی ورقه های تقویم بسیار کوتاه و کوچک هستند در حالی که روزهای زندگی انسانند
Profile Image for Behrad Nafissi.
17 reviews11 followers
January 17, 2014
An outstanding psychological novel about the life of an Iranian immigrant in London... It was one of the best pieces of Diaspora Literature I have ever come across, and a good source for those who want to study about the different aspects of the migration issues. ;)
Profile Image for Masoome.
427 reviews51 followers
March 25, 2018
شاید چون این مدت بیشتر رمان نوجوان خوندم، از این کتاب خوشم نیومد...
کلا هیچ چیز قابل درکی برام نداشت، اما جوری هم نیست که فکر کنم حیف کاغذ و حیف وقت و ...
Profile Image for Huri.
71 reviews1 follower
March 10, 2023
نگاه دیگری به مهاجرت، وطن و بی‌وطنی.
به راستی کسانی که مهاجرند و حتی فرزندانشان وطن‌شان را کجا باید بدانند؟
پروا وطنش را کشوری می‌داند که در آن رشد کرده و تشکیل خانواده داده؛ سحر، دخترش، اما وطنش را زادگاه مادر و پدرش می‌داند.
شاید هم وطن هرکس آن چیزی است که از او به جا می‌ماند، گلی کاشته شده در باغچه، لباسی دوخته شده، کارت پستالی کوچک و یا فرزندانش...
Profile Image for Khatereh Sadeghi.
3 reviews
August 13, 2017
این کتاب شاید شبیه ترین تصور به کارت پستال های پروا بود تصویر یه تصویر، قصه به قصه کنار هم چیده شد و هر جمله عطر خودش و داست و رنگ خودش

اما اگر قصه های مختلف و کنار هم نگاه کنی مثل زندگی زندگی که پروا میگفت مثل چایی میمونه

هیچ وقت کامل نیست یکبار داغ یکبار کم رنگ یک بار کم طعم
Profile Image for Mandani_mim.
82 reviews6 followers
September 6, 2017
متاسفانه کمی خارج از حوصله و پرتکرار بود واواخر کتاب را ورق زدم. به نظرم جذابیت و همچنین کشش نثر داستان کم بود و با دستمایه ی نه چندان زیاد، به درازا کشید.
Profile Image for Katayoon Navabi.
6 reviews2 followers
October 16, 2022
هر چند شخصیت پردازی‌ها و منطق داستان میتوانست بهتر باشد، وقایعِ قابل لمس و واقعی قصه را جذاب و‌ دلنشین کرد. گویا به تعداد مهاجران، قصه دلتنگی و تنهایی وجود دارد.
Profile Image for maryam.
193 reviews25 followers
September 17, 2016
جملاتی از کتاب:
می‌توانست ساعت‌ها آنجا بنشیند با فنجان قهوه‌ای در دست کتابش را باز کند و بدون اینکه آن را بخواند به تماشای مردم سرگرم شود.
...
به نظر او اما خانه‌ای که با پول پدر و مادر خریده می‌شد، متعلق به خود آدم نبود.
...
اگر می‌توانست جلوی گذشتن روزی از روزهای زندگی‌اش را بگیرد، چه روزی را ممکن بود برای این توقف انتخاب کند؟
...
هر وقت غصه دارید بروید حمام و آن‌ها را بشویید.
...
رفتن، رفتن است. چیزی جز خلأ جایش را پر نمی‌کند.
...
اگر می‌خواهی دیگران به کاری که می‌کنی ارزش بگذارند، اول خودت باید برای آن ارزش قائل باشی. این از خود کار مهم‌تر است.
...
ارزش واقعی کار و هنر در این رهایی ذهنی انسان است.
...
تنهایی‌ام مانند رودخانه‌ای عمیق، معتدل و آرام جریان دارد و روز به روز اثر مثبت آن را در گوشه و کنار زندگی‌ام حس می‌کنم.
...
هیچگاه شنیدن زنگ تلفن برایم عادی نیست.
...
وقت اگر برای لذت بردن از زندگی نباشد به چه درد می‌خورد؟
...
در آنجا که من بزرگ شده‌ام، دیگران برایت تصمیم می‌گیرند. بزرگ‌ترهایی که همیشه معتقد هستند همه چیز را بهتر می‌دانند.
...
رنج می‌تواند سازنده و مثبت باشد اما فقر آدم را فلج می‌کند.
...
سیاست یک بازی است و برای کسانی جذابیت دارد که تشنه قدرت هستند.
...
باید زندگی‌ام را به هم می‌زدم؟ که مثلا کسی خوشش بیاید، یا خوشش نیاید
Profile Image for Pasgari.
6 reviews
August 24, 2021
بي نظيره اين كتاب ولي شايد نه براي همه. براي كسي كه از وطن رفته
معني ديگه داره.
با تمام وجود با اين كتاب همذات پنداري كردم.
اين قسمت هاي كتاب شاهكار بود.

دلم ميخواهد با در و ديوار آشنا باشم. اينجا همه چيز را ميشناسم، اما هيچ چيز مال من نيست، انگار همه چيز عاريه است. روزها اينجا بيش از تحمل من كوتاه است و سال به سال هم كوتاه تر ميشود. ميترسم يك روز بيدار شوم و شب ها به هم چسبيده باشند.
It's impossible to describe the pain.there were times when I thought my body would explode with grief. I could hardly believe i was alive. It hurt so much.
توصيفي از ايران:
اينجا همچون نامه اي پر غلط است كه با خط بدي نوشته شده باشد . روي كاغذي چرك و كهنه و جا به جا پاره شده. دلت ميخواهد انرا باز نكرده دور بيندازي. اما هنگامي كه شروع به خواندن ميكني از زيبايي متن آن به حيرت ميفتي.
Profile Image for ZaRi.
2,314 reviews885 followers
September 22, 2016
می گفت هروقت غصه ای دارید، بروید حمام و آن ها را بشویید. وقتی آب از سر و رویتان سرازیر می شود، اگر درست نگاه کنید غم و غصه ها را می بینید که با آب شسته شده و می رود. هرچه غصه زیادتر باشد رنگ آب سیاه تر است. رنگ آب غصه های او به بنفش میزد. آب سیاه و سیاه تر میشد، غصه های او اما تمام نمی شد.
نمی دانست چرا یکباره همه را به یاد می آورد. انگار هنگامی که می خواهیم جایی را ترک کنیم، همه ی کسانی که در آنجا می شناختیم به یادمان می آیند.
گفت: زندگی مثل یک استکان چای است. به ندرت پیش می آید که هم رنگش درست باشد، هم طعمش و هم داغیش. اما هیچ لذتی با آن برابر نیست.
Profile Image for Nazanin.
16 reviews
April 18, 2013
Great story about Iranian diaspora,emotional and personal struggles of immigrants and challenges of humans who even though share their experiences during their lifetime with loved ones, but are ultimately alone at the beginning and the towards the end. This book also touches on motherhood and the heroines bitter sweet moments with her children.
Profile Image for Negin.
26 reviews
September 23, 2015
کتاب متوسطی انتظار اثرقوی تری را داشتم
Displaying 1 - 30 of 31 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.