از کورها میتوان بهعنوان اولین نمایشنامهٔ پوچگرایی یاد کرد. ۵۷ سال قبل از چاپ اﺛرِ در انتظار گودو، نوشتهٔ ساموئل بکت، موریس مترلینک در کورها سرنوشت نحس عدهای نابینا را که در شرایطی اسفناک گیر کردهاند به تصویر کشیده است. آنها انتظار آمدن رهبری برای تغییر دادن سرنوشتشان را میکشند. کورها درواقع نماد و سمبول ملتی است که گرفتار رهبری خودرأی و دیکتاتور شدهاند که در طول سالهای حکومتش به آنها قبولانده است که بدون وجود او آنها قادر به ادارهٔ امور خود نخواهند بود، رهبری پیر و فرتوت که از چند سال قبل به بیماری و ناتوانی خود پی برده است ولی «[…] از ترس اینکه کس دیگری جانشینش شود این مسئله را نمیخواهد فاش کند».
Maurice Polydore Marie Bernard Maeterlinck (also called Count Maeterlinck from 1932) was a Belgian playwright, poet, and essayist who was a Fleming, but wrote in French.
He was awarded the Nobel Prize in Literature in 1911 "in appreciation of his many-sided literary activities, and especially of his dramatic works, which are distinguished by a wealth of imagination and by a poetic fancy, which reveals, sometimes in the guise of a fairy tale, a deep inspiration, while in a mysterious way they appeal to the readers' own feelings and stimulate their imaginations".
The main themes in his work are death and the meaning of life. His plays form an important part of the Symbolist movement.
حدیث چشم مگو با جماعت کوران... (مولانا، دیوان شمس)
قبل از این کتاب، می خواستم راجع به داستانهای کوتاه دفو با محوریت" حقیقت" و "شناخت حقیقت" بنویسم اما خیلی اتفاقی کتاب کوران موریس مترلینگ به دستم رسید و شروع کردم به خوندن. هرچند فکر می کردم چندان از نظر موضوعی مرتبط نباشه، اما چیزی که در داستانهای دفو فکر منو به خودش مشغول کرده بود دقیقا همینجا تو "مجمع کوران"روشن تر خودشو نشون داد و من یاد تمثیلهای جالبتری افتادم در باب اینکه "حقیقت چیست" و "چگونه" شناخته میشه.
اولین چیزی که در این نمایشنامه برام آشنا بود شباهتش به رمان کوری ساراماگو بود و همزمان هم با دیدن تصویر روی جلد که تابلوی "کوری عصاکش کوری دگر" پیتر بروگل پدر بود شروع کردم به خوندن "کوری عصاکش کوری دگر" اثر هوفمان که مدتها بود تو لیست کتابهای نخونده قرار داشت. بنابر این ریویویی که نوشتم ترکیبی از این چند تا اثره به امید اینکه بتونم منظور اصلیم رو بیان کنم.
چیزی که در تمام این داستان هایی که بازیگران اصلیش افرادی نابینا هستند (یا چشم ندارند) مشترک بود این بود که در درجه ی اول منو به یاد داستان فیل در تاریکی مولانا و سنایی و مسئله شناخت انداخت. و در درجه ی دوم به مسئله اجتماعی_سیاسی جامعه که به دست "افراد" شکل و جهت میگیره. انگار که معضل زمان مولانا معضل جامعه امروز ما هم هست و همین مسئله است که اونها رو فارغ از فاصله ی عدد و رقم سالها و قرنها میشه "معاصر" خوند.
مسئله ی شناخت انسان از رهگذر حواس، ما رو به دغدغه ی بسیار کهنی که از زمان پیش از سقراط و افلاطون هم دغدغه نوع بشر بود سوق میده. اینکه انسان چطور این جهان و ساز و کار اون رو درک می کنه و می شناسه. افلاطون تو کتاب جمهور (پلیتیکا) نقل قول و تمثیل مشهوری داره که خلاصه اش اینه:
"مردم به همه ی ابعاد حقیقت نمی رسند... هرکس بعدی از حقیقت را می یابد، مانند گروهی "نابینا" که برای بار اول به فیلی نزدیک شده بودند... هرکدام عضوی از بدن فیل را لمس نمودند و بر مبنای یافته خویش قضاوت نمودند... هریک قسمتی از یافته های خود را با صداقت ادا کرد ولی قضاوت دیگری را تکذیب نمود و به خطا و جهل متهم کرد ..."
افلاطون اذعان می کنه حواس انسان_که معمولا سوفسطاییان برای شناخت بر اون تاکید می کردند_ در شناخت هر مفهومی ناتوانه و اونچه از طریق حواس درک میشه همواره ناقص می مونه. افلاطون برای جواب این مسئله حقیقت هرچیزی رو به عالم مثل می بره: اونچه در این عالم هست سایه ای است از حقیقت آن چیز در عالم مثل. که البته اون حقایق به وسیله ی حواس این جهانی قابل شناسایی نیستند. جالبه که در پیشینه ای که از افلاطون می خونیم، میبینیم که او در سفرهاش به ایتالیا به "فیلسوفان ایتالیایی" یا "فیثاغوریان" اشاره میکنه و به اونها ارادت خاصی داره و احتمالا تحت تاثیر اونها هم بوده. خود فیثاغوریان از آیینهای زیرزمینی، اورفه ای و راز آمیز مصری متاثر بودند که بیشتر از اونکه دلایل فلسفی به تشکیلشون کمک کرده باشه به دلایل "اجتماعی و سیاسی" این محفل زیرزمینی رو شکل داده بودند. چند روز قبل ایین تشرف پیر به مجمع برادران فراماسونری رو در جنگ و صلح می خوندم و منو دوباره و دوباره یاد این انداخت که اینجور محافل در طول زمان تا امروز به شکل های مختلف در جاهای مختلف به بقای خودشون ادامه دادن و عامل زیرزمینی بودنشون مسائل اجتماعی و سیاسی بوده همونطور که هدف اصلی تولستوی هم نقد همین جمع ه.
به هر حال، اونچه در همه ی این محافل زیرزمینی مشترکه اینه که اگه نوآموزی وارد جمع می شد باید در ابتدا چشمانش با پارچه ای بسته میشد(کور میشد) و اهسته و کورمال و با استفاده از حس لامسه و شنوایی پشت کسی که پیشوا بود پیش می رفت و محیط اطراف خودش رو به این شکل شناسایی می کرد. این بستن چشم، در آیینهای این چنینی ناتوانی از دیدن حقیقت، معنی شده، به قول مولانا در دیوان شمس:
" ما را به چشم َسر مبین ما را به چشم سّر ببین... "
به هرحال این موضوع "نابینایی" صرفا مقدمه ایه برای شناسایی حقیقت که در تمثیل جمهوری افلاطون هم حضور داره: تاکید بر ناتوانی حواس که سوفسطاییان رو به دیدن سایه هرچیز این جهانی به عنوان حقیقت متهم می کنه. ولی در عین حال حواس تنها چیزیه که انسان می تونه از طریق اون تلاش کنه که به کنه مسئله پی ببره. حالا این کنه مسئله که به معضلی اجتماعی معترفه، چیه؟ ساده تر: تلاش برای غلبه بر کوری!
به قول ساراماگو تو کتاب کوری "این کوری واقعی نیست، تمثیلی است"، "کور شدن عقل انسان" است، ما انسان ها عقل داریم اما عاقلانه رفتار نمی کنیم..." یا جای دیگه ای در کتاب کوری میگه: "انقدر موضوع روشن است که از شدت نور و روشنایی کور شده اند" این موضوع با کوری اونها که سفید بود مشخص میشه: کوری بر مبنای شناخت عقل صرف و وابسته به حواس ظاهری. عقلی که باید ازش برای رسیدن به شناخت استفاده کرد انگار بیش از حد نور به مسائل مبهم و پیچیده میتابه تا جایی که این نور بیش از حد دیدگان ما رو به دیدن "حقیقت حقیقت" و "رفتن به ورای ظاهر و حس"کور کرده.
"...زن دکتر [شمع را] به خاطر خودش روشن کرد، بقیه که نیازی نداشتند آنها نور در درون خودشان داشتند آنقدر که کورشان کرده بود..." (کوری، ساراماگو )
هویت کاراکترها صحت این حرف رو تایید میکنه. توی نمایشنامه ی کوران مترلینگ هیچکدوم از شخصیت ها اسم ندارند و اونطور که باید و شاید معرفی نمی شن. نداشتن اسامی خاص، فرا زمان و فرا مکانه و به مسئله ی "انسان" مرتبطه. تو رمان کوتاه کوران عصا کش هوفمان هم همیشه ضمیر منفصل "ما" و چسبیده "ایم" استفاده شده که البته مترجم خیلی کوتاه به "خوداگاه جمعی" اشاره می کنه. درواقع هویت من وجود نداره. انقدر کوران شبیه همند که تفکیک اونها ممکن نیست و شناخت اونها از طریق برچسبهایی اجتماعی و ظاهری که بهشون زده میشه براشون کفایت میکنه. هرچند ظاهرا این برچسبها از هم متمایزند اما در "برچسب" بودن شبیه همند. در تمثیل افلاطون هم گفته های مردم به دلیل دریافت های مختلفشون بر اساس اونچه عقل نامیده میشه متغیر بود. در واقع در متغیر بودن دریافتشون از گذر استدلال عقل عرفی، یکسان اند.
توی رمان کوری ساراماگو زن دکتر، دختری که عینک دودی داشت، پیرمردی که چشم بند داشت، چشم پزشک، مردی که اول کور شده بود و... . در نمایشنامه کوران مترلینگ، زن کور دیوانه، ، پیرزن کور، کورمادرزاد اول ، کورمادرزاد دوم، پیرمرد کوری که کر بود... همه و همه اسامی و اطلاعات عامی هستند که به شناخت هویت فرد کمکی نمی کنند، درست مثل اونچه که در جامعه امروز ما که هر وسیله ای رو با توصیف ظاهر و کارکردش می شناسیم، انسانها هم به این شکل معرفی میشن، شناخت هرکس محدود به همین عناوین و اسامی شده. جالبه که وقتی شعر های سنایی و مولانا رو هم می خونیم، اسامی خاص جایی ندارند: آن یکی ، هر یکی ، آن دیگری و ... همین اسامی عام هستند که در رمان های مدرن هم تکرار شده.
علاوه بر اینکه این کورها بازتاب افراد بی هویت امروزی اند که با اسامی عام مرتبط با ظاهر یا مشاغلشون شناخته میشن، این اسامی عام به مخاطب فرصت میده که ذهن رو از هر برچسبی که به چشم، هویت فردی دیده میشه، آزاد کنه و تلاش کنه ورای اسامی، کاراکتر رو بشناسه: رها کردن عقل انسان از ظاهری که به چشم یا عقل عرفی، حقیقی میرسه. این زدودن و پالایش، باعث میشه ما به سوژه ای فعال تو خوندن اثر تبدیل بشیم که سعی کنیم فارغ از ظاهر، کاراکتر ها، شباهت ها و تفاوت های هویتی و شناختی شونو تشخیص بدیم و البته به عنوان سوژه ای فعال در جامعه خودمون مصداق هاش رو پیدا کنیم.
توی رمان کوری روایت مخلوطی از روایت اول و سوم شخصه، منی که روایت می کنم در اصل تفاوتی با من های دیگر جامعه ندارم من هم جزوی از مایی هستم که داریم جامعه ای رو میسازیم بر مبنای اسامی و کلیشه ها. اینها همون کورانی هستند دنباله روی کوران دیگری که فکر می کنند از انها منفکند. اما در ارتباط با دیگری است که اتفاقا می توانیم به کوری خودمون پی ببریم. جامعه متشکل از مردمان به هم پیوسته است و کوری پنهان شده پشت اصطلاح عقلانیت، نه فقط در یک فرد بلکه دومینو وار به تمام جامعه سرایت می کنه. ما آینه همدیگه ایم:
" ...موجودات به هم پیوسته ی به زحمت جنبنده ی خاموش و تاریک ... که با هر باد سبکی به یک طرف لمبر می خورند" (کوران، هافمن)
همه این داستانها نقد عقل محض برای شناخت، به تعبیر وبر، نقد "عقلانیت سوداگرانه" و کاراکترها استعاره از افرادیه که "فکر می کنند میبینند" و "کارهای منطقی می کنند" اما کورانی هستند دنباله روی کوران دیگر جامعه؛ که تا وقتی این عقل عرفی رو از دست نداده باشند استیصال و سرگردانی رو به دریچه ای نو رو نخواهند دید.
این عصا چه بود قیاسات و دلیل آن عصا که دادشان بینا جلیل چون عصا شد آلت جنگ و نفیر آن عصا را خرد بشکن ای ضریر... (مولانا، مثنوی معنوی)
در این تاریکی، همه ارزشهایی که مبنای شناخت عقل عرفی از خود و جامعه بوده، از بین رفته و این کوری درواقع مقدمه ای بر بینایی و بصیرته: شروع بنیادین ارزشگذاری های نوینه. در نمایشنامه کوران مترلینگ اضطراب و دلواپسی کوران ازینکه از راهنماشون خبری نشده، اونها رو وادار به حرکت و جنبش می کنه و البته با این "حرکته" که به مرگ راهنما و پیشواشون پی می برند. کوران ظاهرا متکی به حس و ادراک شخص دیگری بودند و دنیا را از دریچه چشم او دیده و درک کرده اند، غافل از اینکه آن دیگری بازتاب خارجی خودشون بود. در کتاب کوران هافمن و ساراماگو موضوع اتکا به رهبری بسیار برجسته است:
"وقتی به ما می گویند که کجا هستیم خیلی راحت حرفشان را باور می کنیم" (کوران، هافمن)
"همیشه گفته اند آنکه جلو میرود باید بتواند تاریکی و روشنایی را از هم تشخیص دهد... باید بتواند چیزهای کلی را تشخیص دهد مثلا آفتاب را. نه مثل ما که آفتاب را از گرمای پوستمان "حس" می کنیم... ریپولوس صاحب "بلندترین عصا" چنین کسی است..."(کوران، هافمن)
"ما هم همه آویزان هم هستیم یا به عصایمان تکیه کرده ایم..."(کوران، هافمن)
و به قول مولانا در مقدمه ی کتاب هافمن:
چشم چون نرگس فروبندی که چی هین عصاام کش که کورم ای اچی وان عصاکش که گزیدی در سفر خود ببینی باشد از تو کورتر (مولانا، مثنوی معنوی)
کسانی که با مرگ پیشوا مستاصل و سرگردان در جنگلی تاریک رها شده اند، همون ادمیانی/کورانی هستند که محکوم به اسارتی هولناک بودند، و مثل حشره ای در تار عنکبوت، گرفتار اهداف "عقل دور اندیش" خود و پیشوا. و خودشون رو بی اونکه بدونن به بند کشیدند. سرگردانی تاوان ناآگاهی و عدم شناخت درست از خود و جامعه شونه. کوری این آدمیان داشتن عقل عرفی میتونه به نداشتن "عقلانیت" "بی بصیرتی"، و "عدم بازاندیشی انتقادی" نسبت به جامعه تعبیر بشه:
..."مشکل کوری مان است، اگر کور نبودیم وضع بهم نمی ریخت..." (کوری، ساراماگو)
"..هیچ گاه نمی پرسیم چه بر سر ما امده و چگونه با این وضع افتاده ایم..." (کوری، ساراماگو)
فکر می کنم ما کور هستیم، کور اما بینا، کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند...(کوری، ساراماگو)
"همیشه باهم هستیم و با اینحال یکدیگر را نمی شناسیم... حتی اگر با دست همدیگر را لمس کنیم باز هم نمی توانیم بشناسیم چون " چشم" است که خیلی بیشتر از دست ملتفت می شود... " (کوران، مترلینگ)
در تاریکی و صداهای نا آشنا و هول انگیز شب، شنیدن صدای دریا که از پالودگی و عمق حکایت داره، به دلیل "گذشتن از نابیناییه" که "شنیده میشه": به رسمیت شناختن مسیر طی شده از "رهگذر کوری". این برداشتیه از سخن حکیمانه پیرزن کور: "کشیش باعث شد جزیره کوچکی که در آن زندگی می کنیم را تا حدودی بشناسیم او می گفت من شماها را به کنار دریا می برم..." شاید هیچگاه به دریای وعده داده شده نرسیدند اما این توانایی رو پیدا کردند که "صدای دریا" رو "بشنوند" دریایی که اگر به این مسیر نمی امدند حتی امکان شنیدن صدایش را هم نداشتند هرچند تا ان روز متکی به درک و شناخت کشیش برای شناساندن دریا بودند اکنون خودشون هستند که قادرند این صدا را بشنوند. به نظرمیرسه، مترلینگ در این نمایشنامه حرکت کوران رو برای پی بردن به وضعیتشون ستایش می کنه. در پس این حرکته که ما می تونیم فردیت رو در ارتباط با جمع، در ارتباط با دیگران در ارتباط با محیطمون بشناسیم. نمایشنامه کوران مترلینگ شروع حرکت یا به عبارتی شروع فرایند سوژگی کوران رو به تصویر میکشه. فراتر رفتن از شناخت عادتی و روزمره وابسته به حواس پنجگانه که تجارب ناشی از حواس رو انکار نمی کنه بلکه ازش پلی میسازه برای گذر کردن و شناخت عمیق تر، فارغ از اسامی، القاب و برچسبها... .
ساراماگو، مترلینگ، هوفمان، سنایی، مولانا و افلاطون ناآگاهی جامعه ی دورانشون رو با استفاده از تمثیل به تصویر کشیدن. جامعه ای که در نتیجه بی بصیرتی یا به تعبیر مارکوزه "عدم عقلانیتِ عقلانیت" دچار فروپاشی شده و در واقع میشه گفت این تمثیل ها مایه ی اعتراض سیاسی_اجتماعی دارند که حکایت می کنند از مقاومت نسبت به "دیدن" و انسان های سرگشته. انسانهایی که نسبت به همدیگه و همچنین نسبت به جامعه(محیط) غافلند و به جای زندگی اجتماعی، صرفاً زیست جمعی در کنار هم رو تجربه می کنند و توان نقد و باز اندیشی رو از دست دادن که این مفهوم در این تمثیل ها به شکل سمبلیک به صورت کوری جلوه گر شده.
پ.ن: در مورد کتاب کوری عصاکش کور دگر هافمن مطالب دیگه ی زیادی مونده که در این نوشته مجالش نبود و از مطلب دور میشد:)
این نمایشنامه 57 سال قبل تر از نمایشنامه ی «در انتظار گودو» چاپ شده.
همونطور که از عنوان پیداست داستان دربارهی کورهاست. این کورها توسط فردی از جایی که ازشون مراقبت میشده خارج میشن ولی به دلیل بی کفایتی و خود خواه بودن اون فرد، کورهای بندگان خدا گرفتار مشکل بزرگی میشند و نمیتونن هیچگونه تصمیمی بگیرند. خیلی نمایشنامه ی دلهره آوری بود، وقتی سعی کردم خودم رو جای یکیشون بذارم تنها چیزی که تونستم حس کنم «ترس» بود...
این کتاب در قالب نمایشنامه با استفاده از نماد و استعاره سوالات فلسفی بنیادینی دربارهی ماهیت انسان، معنای زندگی، ترس از ناشناختهها، و مفهوم هدایت در جامعه مطرح میکنه. داستان گروهی نابینا رو روایت میکنه که تو جنگلی تاریک، منتظر بازگشت راهنمای خودشون هستن، اما متوجه میشن که مرده. این اثر با استفاده از نمادهایی مثل تاریکی (جهل و ناآگاهی) و نابینایی (سرگردانی انسان)، به مفاهیمی مثل ترس وجودی، بیمعنایی زندگی، وابستگی به رهبران، و بحران ایمان میپردازه. شخصیتها بدون هویت فردی و بهعنوان نمایندههای تیپیک جامعه، نمادی از انسانهایی هستن که بدون بصیرت یا هدایتگر، تو انفعال و سردرگمی باقی میمونن. ساختار اثر ایستا هست و با زبون ساده، فضایی مرموز و فلسفی خلق میکنه. «کورها» تصویری از وضعیت انسان مدرنه که در جهانی بیمعنا، به دنبال معنایی گمشده سرگردانه و در نهایت کتاب قابل تأملی هست و خوندنش خالی از لطف نیست.
This one act play could make a great indie horror film adaptation. Cited as one of the reasons for bestowing the Nobel Prize for Literature on author Maurice Maeterlinck, Belgium's only recipient of this award, "The Blind," sometimes translated as "The Sightless," is a simple masterpiece of anxiety, claustrophobia, and suspense.
Twelve blind people have been led from their asylum on a remote island into the forest. Their guide has disappeared. They seem to be deserted in an unfamiliar place, and because they cannot see, they do not know how to get back to safety. Noises can be heard that they cannot identify. Unseen things touch their hands. Thorns seem to ensnare and cut at them as they try to stand and grope about. Should they attempt to walk to civilization? Or should they wait for their guide? Will he ever come back? In the meantime, the forest is growing cold, and hunger and thirst starts to take hold as tensions run high.
Maeterlinck was one of the great founders of French Symbolism, a movement that encompassed not only drama but poetry, novels, short stories, and visual arts. It was a fantastic and innovative genre that was able to convey volumes of potential information in very short works, brief sentences, or a single picture. Unfortunately, English-speaking audiences, especially today, have not had any introduction to Symbolism, and much of the literary work from this period has remained untranslated or hard to acquire. However, Maeterlinck is one of the better known examples, especially for his play "Pelléas et Mélisande," which was popularized in operatic form by Debussy. For those unfamiliar with Symbolism, however, "The Blind" is the perfect place to start. Short, intense, and brilliant, it is perhaps most representative of the style.
The play was intentionally written to be vague and open to interpretation. Some of said how it represents how tied we are to sight to establish a sense of self. None of the characters are named, and one comments on how none of them has ever been able to see each other, so no one knows who they are. Others see the plight of the blind as allegory for the human condition, left helpless by a silent and neglectful, or dead, god, perhaps serving as a prototype for Samuel Beckett's "Waiting for Godot."
No matter how you "see" the play, I think this would be most effective performed in front of an audience in absolutely darkness, with sound effects piped in to represent the various environmental cues such as wind and footsteps and falling leaves. Theatre Ubu did do something similar. Instead of actors, disembodied plaster heads with faces projected on to them spoke in the pitch black through recorded performances by two voice artists.
I highly recommend you experience this chilling piece of experimental drama for yourself. If you are not already afraid of the dark, you will be.
«دختر جوان کور: با اینکه پلکهای من بستهاند، اما حس میکنم در چشمانم زندگی جاری است» نمایشنامه دربارهی جماعتی از نابینایانه که در جنگل رها شدن و منتظرن که کشیش (رهبر و راهبرشون) برگرده تا برن به سمت آسایشگاه. بُعد نمادینش خیلی برجسته است. اینکه این جماعت رو زیردست فرد مستبدی نشون میده؛ فردی که حس میکنه داره میمیره، اما جانشینی نداره. راجع به این خیلی بهتر از من نوشتند. بخش جالب نمایشنامه برای من، دو سویه بودنشه. از حیث استفاده از شخصیتهای نابینا. یعنی متن از طرفی با نمادپردازی، از شخصیتها استفادهی ابزاری-استعاری کرده ولی همزمان تجارب زیستهشون رو هم به تصویر کشیده؛ با استفاده از فضاسازی. مثلاً انتخاب یه جنگل پرت و شنیده شدن صدای باد، دریا و... که باعث میشه شخصیتها بیشتر از تجربهی «ندیدن» و «دیدن» حرف بزنن. من داستان زیاد خونده بودم با محوریت چنین شخصیتهایی و همهشون یا استفادهی استعاری داشتن از شخصیتها یا غیراستعاری. تا به حال به موردی که جفتش رو داشته باشه و در جفتش خوب عمل کرده باشه، برنخورده بودم:) در حالی که متن هم خیلی کوتاهه. از طرفی هم توجه داشته باشید که سال 1890 نوشته شده. زمانی که عملاً از این شخصیتها استفادهی استعاری (اخلاقی یا فلسفی) میشده در ادبیات و در جامعه هم که واضحه همچنان محروم بودند و در حاشیه. ترجمهی عنوان رو هم دوست نداشتم. اصلش اینه The Blind (The sightless). «کور» در روزمره تبدیل به فحش شده ولی از اون طرفم «نابینا» توی خودِ کلمهش ارزشگذاری هست انگار. بینایی معیاره و حالا اینا ندارنش پس میشن نابینا. شاید همون کورها بهتر باشه... نمیدانم.
کوران و یک تک پرده ای دیگر (ناخوانده) موریس مترلینگ ترجمه ی مجتبی اشرفی نشر نگاه معاصر تعداد صفحات : 82
در پشت جلد می خوانید در سال 1890 دو نمایشنامه "کوران و ناخوانده" به قلم نویسنده ی معروف بلژیکی موریس مترلینگ نوشته شد که اکثر منتقدان آن ها را از جمله مهم ترین کارهای او و آغازگر تئاتر مدرن دانسته اند. این دو نمایش نامه بیشترین تاثیر را بر کار دو نویسنده ی معروف جهان ، یعنی بکت(مخصوصا در انتظار گودو) و پینترگذاشته اند
ما هیچ وقت یکدیگر را ندیدیم. ما از هم سؤال میکنیم و به هم جواب میدهیم؛ ما با هم زندگی میکنیم ما همیشه باهم هستیم ولی نمیدانیم چه شکلی و کی هستیم... ما بیخودی با دست همدیگر را لمس میکنیم؛ چشم ها میتوانند این کار را بهتر انجام دهند.
سالهای سال است که ما باهم هستیم ولی هیچ وقت همدیگر را ندیدیم انگار همیشه تنها بودیم برای اینکه بتوانیم همدیگر را دوست داشته باشیم باید بتوانیم یکدیگر را ببینیم.... کورها نمایشنامه کوتاهی در مورد ۶ کور هست که در جایی دور از محل آسایشگاه گم شدند و نمیدونن که باید چکار کنن. یه فضای برزخ گونه ای رو توام با بلاتکلیفی تمام عیار تاریکی تجربه میکنن . کتاب متوسطی بود که چندان نپسندیدم ولی وقتی عمیق به رسالتش فکر میکنم ، ذهنم رو به چالش میکشه .
თუ თორმეტ უსინათლოს თორმეტ მოციქულად ჩავთვლით, თუ ქალ და კაც უსინათლოების თანაბარი რაოდენობა ჩვენს საზოგადოებაზე მიგვითითებს და უხუცესი მოკვდა, მაშინ - "ღმერთი მოკვდა!"
ასე ლამაზად და მარტივად არცერთ სიმბოლისტ მწერალს არ მიუნიშნებია, რომ თანამედროვე სამყარო უღმერთოდაა დარჩენილი და ხსნას აღარ უნდა ველოდოთ. ზოგ ადაპტაციაში უხუცესი თავს ჩამოიხრჩობს, ზოგშიც, უბრალოდ მიიცვალება. მე ნიცშეს ამოვუდგები გვერდში და თავის ჩამოხრჩობის ვარიანტს მივანიჭებ უპირატესობას "მოვკალით ის ჩვენ, მკვლელებმა, მკვლელთა შორის"
მგონი, მატერლინკსაც ეგ უნდოდა, მიუხედავად იმისა, რომ ოროგინალ პიესაში უხუცესს თავი არ მოუკლავს :
"-თქვენ საშინლად დატანჯეთ იგი, სიკვდილის პირას მიიყვანეთ... სიარული აღარ გინდოდათ, გინდოდათ გზისპირას, რიყის ქვებზე დამსხდარიყავით და გეჭამათ... დილიდან საღამომდე ჩურჩულებდით... მესმოდა ხოლმე, როგორ ოხრავდა... მან იმედი დაკარგა... -ჩვენ არაფერი ვიცოდით, - ის ხომ არასდროს გვინახავს... ან როდის გვცოდნია რამე ამ ჩვენი მკვდარი თვალების პატრონებს? არასოდეს დაუჩივლია... ახლა კი ძალიან გვიანაა. ახლა ჩვენი რიგია..."
უხუცესის სამახსოვროდ შემორჩენილი სიტყვებიც ძალიან სიმბოლურია : "ძალიან ცივი და გრძელი ზამთარი იქნება და ჩრდილოეთიდან უკვე ყინული დაიძრაო. შეიძლება ძალიან შორს მომიხდეს წასვლაო, თქვა...
-რა მოხდა-მეთქი, ვკითხე. არ ვიციო... მაგრამ მიხრწნილთა ბატონობა, ალბათ, მალე დასრულდებაო..."
жаль, что далеко не все поймут в чем же дело)))) действительно тонко))))) не так уж много и образованных в наше время, кто знает, почему это так интересно и символично))))
Świetny klimat niepokoju i narastające napięcie, czytelnik sam staje się tytułowym ślepcem błądząc i polegając jedynie na bardziej lub mniej wyostrzonych zmysłach słuchu i dotyku bohaterów.
4.25 Kilka kwestii źle się zestarzało, ale klimat tego dramatu jest niesamowity. Niepokój, nie wiemy co się dzieje, jesteśmy tymi bohaterami i błądzimy po omacku z wyostrzonymi zmysłami i ukrytymi lekami. Genialne!
Maurice Maeterlinck est un écrivain francophone belge qui a gagné le prix Nobel de la littérature en 1911. Il a rédigé ‘’ Les aveugles’’ en 1890. Avec ‘’ L’intruse’’, ce sont l’une des premières pièces de théâtre de Maeterlinck.
Maurice a été inspiré par le tableau ‘’ La parabole des aveugles’’ de Pieter Brueghel l’Ancien réalisé en 1568.
Cette pièce théâtrale me rappelle le poème de Baudelaire ‘’ Les aveugles’’ dans son recueil Les fleurs du mal dans la section des Tableaux parisiens:
Contemple-les, mon âme ; ils sont vraiment affreux ! Pareils aux mannequins, vaguement ridicules ; Terribles, singuliers comme les somnambules, Dardant on ne sait où leurs globes ténébreux.
Leurs yeux, d'où la divine étincelle est partie, Comme s'ils regardaient au loin, restent levés Au ciel ; on ne les voit jamais vers les pavés Pencher rêveusement leur tête appesantie.
Ils traversent ainsi le noir illimité, Ce frère du silence éternel. Ô cité ! Pendant qu'autour de nous tu chantes, ris et beugles,
Eprise du plaisir jusqu'à l'atrocité, Vois, je me traîne aussi ! mais, plus qu'eux hébété, Je dis : Que cherchent-ils au Ciel, tous ces aveugles ?
“Slepci” je simbolistička drama koju je napisao belgijski nobelovac Moris Meterlin 1890. godine i prvi put izvedena sledeće godine. Reč je o drami u samo jednom činu, sa dvanaest slepih osoba koji nisu navedeni poimenice. Radnja se odvija u „staroj, staroj, iskonskoj nordijskoj šumi pod visokim zvezdanim nebom“. Na maloj udaljenosti, ne dodirujući se, sede šest slepih muškaraca i šest slepih žena. Tri žene se mole, a jedna od žena (navedena kao slepa luđakinja) drži bebu u krilu. Pored njih, naslonjen na visoki hrast, sedi „u mrtvoj nepokretnosti” ostareli sveštenik. Uz razgovor slepaca saznajemo da se nalaze na ostrvu gde se čuje zvuk reke, a na njegovoj drugoj strani je sklonište gde su nekada odvođeni slepi. Međutim, oni ne mogu sami da pronađu put do skloništa. Čekaju starog sveštenika koji je njihov vodič. S vremena na vreme čuje se tutnjava mora, šuštanje lišća, šuštanje ptičjih krila; ovi zvuci plaše slepe. Sve je ovo filozofska simbolika koja predstavlja slepo čovečanstvo koje je izgubilo svoje vođe i ostavljeno da beznadežno čeka neminovnu smrt. Negde sam naišla na objašnjenje da svaki od slepih oslikava određenu stranu života: Mlada Slepa – umetnost i lepotu, Luda slepa – inspiracija, njeno Dete, jedino vidjeće u ovoj gomili slepih, – novi, nastajajući misticizam, svetionik na obali ostrva – čista nauka itd. Pojavljuje se i pas kome Meterlink daje ogromnu ulogu u istoriji ljudskog napretka, kao jedino živo biće na zemlji koje je zaključilo ugovor o prijateljstvu sa čovekom.
Hoe? Hoe wordt Maeterlinck amper nog gelezen? Hoe had ik tot eergisteren überhaupt nog nooit iets van hem gekocht? Dit was briljant, Waiting for Godot of Huis Clos, maar dan uit 1890! De dramatische ironie is zo groot in dit stuk, de blinden zien niet wat wij zien, dat de oude priester overleden is en dat ze derhalve reddeloos verloren zijn. In de sprookjesachtige omgeving ervaren zij existentiële leegte. Naar mijn mening is dit een van de allereerste moderne toneelstukken en het is pijnlijk, zo goed is het, het doet pijn.
Review en Français • en Español • in English Une belle pièce de théâtre qui transmet l’expérience humaine de l’isolement. J’en ai vu un extrait, mise en scène par Denis Marleau (2012), complètement numérique qui donnent la chair de poule. Pour ceux qui voudraient y jeter un coup d'oeil: https://vimeo.com/49391148. — Una linda obra de teatro que transmite la experiencia humana del aislamiento. Visione un extracto, del director Denis Marlo (2012), completamente numérico que me dio escalofríos. Aquí esta una liga por los que le quisieran echar un ojo (solo en francés): https://vimeo.com/49391148. — A nice play that transmits a human experience of isolation. I saw an excerpt, by the director Denis Marleau (2012), all numerical and it gives goosebumps. Here's a link for those who would like to check it out (french only): https://vimeo.com/49391148.