(Shams Langeroody) محمد شمس لنگرودی (زاده ۲۶ آبان ۱۳۲۹) شاعر معاصر ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران است. او فرزند آیت الله جعفر شمس لنگرودی است که مدت ۲۵ سال امامت جمعه لنگرود را بر عهده داشت. وی استاد دانشگاه بوده و تاریخ هنر درس میدهد.
کتاب را سال 87 یعنی یک سال بعد از انتشارش خریده بودم و همان موقع خوانده بودم و خاطرم بود که آن موقع خیلی برایم الهام بخش نبود. از آنجایی که هر چیزی ده سال پیش خوانده اید را باید جزو نخوانده هایتان حساب کنید دوباره برداشتم و خواندمش ورود به جهان این شعرها برایم سخت تر از ورود به جهان شعرهای شیمبورسکا بود که تازگی مجذوب شعرش شدم و این به نظرم عجیب است کشف کردن ساختار شعرهای شیمبورسکا ساده تر بود و هر شعری ساختار خودش را داشت و اساسا شعرهای شیمبورسکا «کشف محور» بود که شعرهای شمس لنگرودی این طور نیست اگر از ایرانی ها بخواهم مثال بزنم شعرهای "عباس صفاری" خیلی کشف محور تر است و هر شعری بر اساس چیزی که شاعر در جهان کشف کرده ساختار خودش را پیدا میکند حالا از این بگذریم یک مشکل دیگر این که چرا شاعر فکر میکند با تصرف در شکل ساده زبان «شعریت» اثرش بیشتر میشود. به نظرم یک کار فوق العاده سطحی است این دو تا مثال: گندم برای چه خود را به آتش و آب میزند تا حرمت نان بیابد خب همه میدانیم که شکل صحیح و رایج این تعبیر «به آب و آتش زدن» است که از قضا در مسیری که گندم باید تبدیل به نان شود دقیقا اول باید به آب بزند بعد به آتش تصرف بی وجه شاعر اینجا هم این جنبه را خراب کرده و هم نمیگذارد تعبیر رایج به آب و آتش زدن درست در جان مخاطب بنشیند
این هم مثالی دیگر: آی زندگی، دیدی چه سرت آوردیم اینجا هم که کاملا مشخص است شاعر یک «بر» را قبل از سر حذف کرده که این هم یک تصرف بی هوده است که اگر نبود ردپای شاعر دیده نمیشد و حالا دیده میشود
با این حال این یک شعر به نظرم جزو کارهای خوب کتاب بود
تنهائی ها عمیق اند عمیق مثل صورت مردگان.
حلزون ها چقدر تنهایند به جز آشیانه خود همراهی ندارند.
تنهایی ها عمیق اند، آشیانه کوچکم! و تو در خاموشی هایم می درخشی در آتش و روشنی میدرخشی و من آنقدر دوستت دارم که فراموش میکنم زندگی با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد.
بهار، بهار است، و بر سرِ سبز كردن شاخه ها نيست برف، برف است، هواى شكستن شاخههاى درخت را ندارد برگ را، به تمنا، نمیشود از ريزش باز داشت با فصلهاى سال همسفر شو، سقفى دارد بهار كف يخبندانها ناپديد است.
...
دستى براى نوازش و زانوئى براى رسيدن اگر مانده است با خود مهربان باش، اگرچه تو نيز دروغى مىگوئى گاهى مثل من دروغت را چون قندى در دهان گسم آب مىكنم با خود مهربان باش
بی آن که بوی تو مستم کند تا ده می شمارم انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب می خورند و ترانه ای متولد می شود که زاده ی دست های توست - چه كنم، شاعرم به از تو سرودن معتادم.
ساعت برای لحظه شماری دیدار توست عقربه ها کاردهای تکه تکه کننده ی انتظارند ای لرزه ی دقیقه ی موعود انتظار شادمانه ی پایان تن! شیرازه ی دیوان شمس! شعرهای من اینک که مثل ریشه پراکنده است دیوان ِ من اینک که پرکنده پراکنده است.