نگاه کن به بوتهی سرخ در کنج آسمان که پنجرهها را دشوار کردهاست و اندوه را آسان ترا ببین که به دیوار نور میخواستی تکیه کنی به شاخهی سپیدهدم اما فرجام گوییا اینست که هر زمان که خورشید از بامها و پنجرهها باز حرف خود را پس گرفت پرندهای باشی تاریک نشسته بر شعلهی سرخ که از جانت زبانه میکشد
موحدِ شاعرِ منطقدانِ منتقدِ استاد-دانشگاهِ تئوریسینِ شعر ، کارکتری بود که جا نیفتاد خوش یا بدبختانه؛ اصولا در ایران سخت میتوان انتظار آدمهای مختلفالوجوه داشت، که در آخر سر وجوه مختلفش در پی هم سرگردان نباشند. این کتاب و کلاغهای سفید موحد لهترین کتابهای او هستند، با اغماض چند شعر کامل دارند. کارهای موحد در منطق حیثیت تاریخیاش را نگاه میدارد، الان ولی تاثیرِ بهروزی ندارد . نقدهای موحد و حسادتهاش و حسِ نرسیدنش به جایگاه مرادی، که میخواست عمومی باشد اتفاقا، سرگردانش ساخته و ارجاعاتش در نقد به شعرهای خود نشان همین است. کاش از شعر «گربهها»ش راه میگرفت
و غیبت تو مثل غروب است که فضا را پر می کند از آنچه ندانم چیست مثل پرنده ای که برای رفتن آماده ست اما صدای بالش می ماند و من ترا در غیبتت شناختم وکوچه های بعد از نیمه شب که جز من و یک سیاه مست دگر هیچ کس نبود و آن پرنده باز از لای برگها خواند در غیبتت و در چشمان دختری که دسته ی گلی در دست داشت و سال ها گذشتند مستان به خواب سنگین رفتند گلها پرپر شدن و باز آن پرنده است که می خواند و آن دختری که گفتم دسته گلی به دستش بود باری کسی چه می داند