Jump to ratings and reviews
Rate this book

مشتی نور سرد

Rate this book

125 pages, Paperback

First published January 1, 2000

3 people are currently reading
25 people want to read

About the author

ضیاء موحد

22 books53 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
7 (11%)
4 stars
17 (28%)
3 stars
25 (42%)
2 stars
9 (15%)
1 star
1 (1%)
Displaying 1 - 7 of 7 reviews
Profile Image for Maryam.
182 reviews50 followers
November 16, 2015
پاییز

بر زمین
همین طور شعر ریخته ست
و باد
آنها را گم و گور می کند
Profile Image for Miss Ravi.
Author 1 book1,179 followers
January 20, 2020
نگاه کن به بوته‌‌ی سرخ
در کنج آسمان
که پنجره‌ها را دشوار کرده‌است
و اندوه را آسان
ترا ببین که به دیوار نور می‌خواستی تکیه کنی
به شاخه‌ی سپیده‌دم
اما
فرجام گوییا این‌ست
که هر زمان که خورشید
از بام‌ها و پنجره‌ها باز
حرف خود را پس گرفت
پرنده‌ای باشی تاریک
نشسته بر شعله‌ی سرخ
که از جانت زبانه می‌کشد
Profile Image for Saman.
1,166 reviews1,075 followers
Read
October 1, 2009
با این‌که خیلی همدیگر را دیده‌ایم
تو را نمی‌شناسم
تو هم؟

زخم‌های من خیلی کهنه‌اند
هیولاهای خفته در تاریکی
که با هر زخم تازه
پلک خسته باز می‌کنند و باز فرو می‌بندند
تو هم؟

ما از کنار مخفی‌های هم می‌گذریم
لبخند می‌زنیم
عشق می‌ورزیم و عشق می‌ورزیم
تا زخمـی دیگر

Profile Image for Mana Ravanbod.
384 reviews254 followers
December 11, 2015
موحدِ شاعرِ منطق‌دانِ منتقدِ استاد-دانشگاهِ تئوریسینِ شعر ، کارکتری بود که جا نیفتاد خوش یا بدبختانه؛ اصولا در ایران سخت می‌توان انتظار آدمهای مختلف‌الوجوه داشت، که در آخر سر وجوه مختلفش در پی هم سرگردان نباشند. این کتاب و کلاغ‌های سفید موحد لهترین کتابهای او هستند، با اغماض چند شعر کامل دارند. کارهای موحد در منطق حیثیت تاریخی‌اش را نگاه می‌دارد، الان ولی تاثیرِ به‌روزی ندارد . نقدهای موحد و حسادت‌هاش و حسِ نرسیدنش به جایگاه مرادی، که می‌خواست عمومی باشد اتفاقا، سرگردانش ساخته و ارجاعاتش در نقد به شعرهای خود نشان همین است. کاش از شعر «گربه‌ها»ش راه می‌گرفت
Profile Image for ZaRi.
2,316 reviews877 followers
Read
June 12, 2016
و غیبت تو مثل غروب است که فضا را پر می کند
از آنچه ندانم چیست
مثل پرنده ای که برای رفتن آماده ست
اما صدای بالش می ماند
و من ترا
در غیبتت شناختم
وکوچه های بعد از نیمه شب که جز من
و یک سیاه مست
دگر هیچ کس نبود
و آن پرنده باز
از لای برگها خواند
در غیبتت و در چشمان دختری
که دسته ی گلی در دست داشت
و سال ها گذشتند
مستان به خواب سنگین رفتند
گلها
پرپر شدن
و
باز آن پرنده است که می خواند
و آن دختری که گفتم
دسته گلی به دستش بود
باری
کسی چه می داند

Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books242 followers
February 15, 2020
اين نور زرد مشکوک

و اين صدای منقطع دايم

و اين رديف قوطی کبريت های سيمانی

و ازدحام هر شب و هر روز

در پشت هر اتاقک فولادی

که ساکنان خسته ی اين جا

هر شب به زور

بالا می آورد

و پشت اين دريچه ی چرخان

اين مستطيل های يکی در ميان سبز

با تک درخت های جدا از همی که اکنون پاييز رنگشان کرده ست

و کوه های دور

که ديگر دور نيستند

و کودکان ما بند رخت فردا را

از قله های آن آويزان کرده اند
Profile Image for Roozbeh.
78 reviews9 followers
February 24, 2009
چه حرفها نزدیم
که حرفی نزده باشیم
Displaying 1 - 7 of 7 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.