Für Perwana und ihre Freundinnen hat das tägliche Leben unüberwindbare Grenzen. Die Väter, die Brüder, aber auch die tyrannischen Hüterinnen von Sitte und Glauben sitzen ihnen im Nacken. Hier ist kein Platz für ihre Talente und schon gar nicht für die Liebe. Eine nach der anderen verschwindet aus der Stadt – zusammen mit ihrem Geliebten. Wo ziehen sie hin? Als auch Perwana verschwindet, bricht für ihre Schwester Khandan eine Welt zusammen. Sie sucht Perwanas Spuren bei Freunden und Weggefährten. Sie erfährt vom verborgenen »Tal der Liebe« hoch in den Bergen, in dem die Paare ihre Hoffnungen erfüllen wollten. Was ist geschehen, dass jene, die überlebt haben, keine Worte finden?
Bachtyar Ali Muhammed, also spelled as Bakhtiyar Ali or Bakhtyar Ali, (Kurdish: Bextyar Elî -بەختیار عەلی) Ali was born in the city of Slemani (also spelt as Sulaimani or Sulaymaniy), in Iraqi Kurdistan (also referred to as southern Kurdistan) in 1960. He is a Kurdish novelist and intellectual. He is also a prolific literary critic, essayist and poet. Ali started out as a poet and essayist, but has established himself as an influential novelist from the mid-1990s. He has published six novels, several poetry collections as well as essay books. He has been living in Germany since the mid-1990s (Frankfurt, Cologne and most recently Bonn). In his academic essays, he has dealt with various subjects, such as the 1988 Saddam-era Anfal genocide campaign, the relationship between the power and intellectuals and other philosophical issues. He often employs western philosophical concepts to interpret an issue in Kurdish society, but often modifies or adapts them to his context.
Based on interviews with the writer, he wrote his first prominent piece of writing in 1983, a long poem called Nishtiman "The Homeland" (Kurdish; نیشتمان). His first article, entitled "In the margin of silence; la parawezi bedangi da" in Pashkoy Iraq newspaper in 1989. But he only truly came to prominence and started to publish and hold seminars after the 1991 uprising against the Iraqi government, as the Kurds started to establish a de facto semi-autonomous region in parts of Iraqi Kurdistan and enjoy a degree of freedom of speech. He could not have published most of his work before 1991 because of strict political censorship under Saddam. Along with several other writers of his generation - most notably Mariwan Wirya Qani, Rebin Hardi and Sherzad Hasan - they started a new intellectual movement in Kurdistan, mainly through holding seminars. The same group in 1991 started publishing a philosophical journal - Azadi "Freedom" [Kurdish:ئازادی] -, of which only five issues were published, and then Rahand "Dimension" [Kurdish:رەهەند]. (www.rahand.com). In 1992, he published his first book, a poetry collection entitled Gunah w Karnaval "Sin and the Carnival" [Kurdish:گوناه و کەڕنەڤال]. It contained several long poems, some which were written in the late 1980s. Prominent Kurdish poet Sherko Bekas immediately hailed him as a new powerful voice. His first novel, Margi Taqanay Dwam "The death of the second only child" [Kurdish:مەرگی تاقانەی دووەم], was published in 1997, the first draft of which was written in the late 1980s.
اگر مانند لویی فردینان سلین یا بولگاکوف دکتر باشی و دست به قلمی هم داشته باشی میدانی چطور شلوار ملت را دربیاوری و درمانشان کنی. اما اگر مانند هرتامولر و بختیار علی رمان نویسباشی و پرندهی آبی درونت شاعری هم بلد باشد دیگر میشود نور علی نور!
غروب پروانه
دوتا بلیط ... اما برای کدام فیلم از جشنوارهی فجر ... شیشلیک یا زالاوا... اگر به من بود ترجیح میدادم دوست دخترم شیشلیک را ببیند و بخندد تا اینکه زالاوا را ببیند و با کردستان آشنا شود. اما خب به من نبود و ... اوج گرفت همه چیز مانند روایت پروانه... پروانهی من انگار میخارید...خارید...برای دیدن هنرنمایی همزبانانم. در ته دلم دعا میکردم کاش کاک ارسلان امیری با دوست دخترم کمی لطیف برخورد کند،سخت نگیرد.برایش جبران میکنم)؛ اما خب به من نبود و... فیلم شروع شد و کاک ارسلان سخت گرفت در همان لحظات آغازین فیلم صدای استوار آمیخته شده بود با صدای ریختن پشمهای دوستِ اکسم ... دلم برای دخترک میسوخت ...الان میبایست در صندلی های آخر سینما انقلاب مینشست و چیپس و چسفیلش را میخورد و به طنازیهای رضاعطاران قهقه میزد ،و من هم در تاریکی سالن بین عوضشدن سکانسپلانها فرصت میکردم دستم را به بدنش نزدیک تر کنم.استغفرالله!٫انگار جن به درونم رفته . اما خب به من نبود و...
صندلی های آخر سینما را نمیدانم ،راستش جرات نمیکردم به عقب نگاه کنم .اما خب اگر کسی حین دیدن فیلم توانست بدن پارتنرش را لمس کند باید سیمرغ را از پویا گرفت و به او داد...
فیلم تمام شد... این را من هم نمیخواستم اما خب به من نبود و... آنچه ازش میترسیدم شد ... دوستم پرسید: پیمان فیلم سورئال بود دیگه؟ و این سوالی بود که باعث شد کل اتفاقات آن روز را بچسبانم به این کتاب... قول میدهم اگر دختر خیالی داستانم این کتاب را هم میخواند بعدش میپرسید: پیمان کتاب سورئال بود دیگه؟ و من مثل خر میماندم که چه جواب بدهم .چطور به او بفهمان که برای او سورئال است اما خب ... بگذریم...
آخر چطور به او میگفتم حلبچه رئال بود... کوبانی هم رئال بود... شنگال و موصل و کرکوک و سردشت و کرمانشاه و مهاباد هم رئال بودند... چرا داستان شکار پروانه رئال نباشد؟! اما خب به من نبود و... نمیخواستم بیشتر از این صدای ریختن پشمهایش را بشنوم.
فکر میکنی کوردها چه هستند که کشتن پروانه برایت سورئال بنظر میرسد ؟! فراموش نکن کوردها از آغاز جهان همیشه شکارچی بودهاند و خواهند ماند!... وقتش که برسد،سر خواهرشان را میبرند... وقتش که برسد عمهیشان، پدرشان ،مادرشان،خواهرشان را هم شکار میکنند ...مگر نخواندیکه پروانه را چطور پدر و برادرهایش زیر آن درخت شکار کردند... با یک سرچ کوتاه میتوانی بفهمی فقط در کوبانی چندپروانه توسط کثافت هایی مثل من و فلانی کشته شدن... حرف پرزیدنت ترامپ را فراموش نکن: کوردها فرشته نیستند
درواقع تو میتوانی همان مخاطبی باشی که به انتظار شیشلیک مینشینی اما بلیط “زالاوا” یا “غروب پروانه”به دستت میرسد و در حین دیدن فیلم،یا خواندن «کتاب» “خنده غمگینترت میکند”
شاید هنوز هم فکر میکنی همهی اینها رئالیسم جادوییست ... در واقع این بهنفع من است ،ولی فکر میکنم نمیخواهی داستان را قبول کنی چون میترسی مرا از دست بدهی ...! نترس من آن مدیای غمگین خواهم بود بگذار مرا هم تیرباران کنند. جوری دلم به حال کسی که میخواهد غروب پروانه را بخواند میسوزد که انگار مال پدرم است.
و در آخر: بختیار علی خطاب به من:
پروانه را برایت بین کتاب گذاشتهام سعی کن پیدایش کنی ،او را دوست داشته باش ،به تو شباهت دارد،برایش گریه کند ،با او برقص،به پرواز فکر کن،به زیباییاش فکر کن و هر گوهی میخواهی بخور اما یادت نرود فراموشش نکنی. پیمان یادت نرود پروانه را فراموش نکنی.! بای:)
رواية حزينة وعميقة يعيبها الترجمة السيئة التي تفقد القارئ متعة القراءة.
اقتباسات
“ابتسمت في مواجهة ذلك الظلام والظلم وتلك القسوة والخوف والانكسارات. لكنّني أدركت، متأخّرة، إلى أيّ حدّ يمكن لهذه الابتسامة الصغيرة الخجولة والتي تحمل معانيَ كبيرة، أن تهزم الرجال والقوانين والعالم، أو أن تخدش أنظمة الحياة وقيودها”.
“مدينتنا البائسة تخبئ الكثير من قصص الحب الموؤدة”.
“ما هذه المدينة، التي ليس فيها مكان ليحتسي المرء كوبًا من الشاي برفقة فتاة. ما هذه الحياة إذا لم يكن هناك شبر واحدٌ يتنفس فيه المرء بأمان”.
“باختصار، الحبّ أخطر من كلّ شيء آخر. الحبُّ يجعل المرء، بدل أن يبحث عن الرب، يبحث عن وجه القمر والنجوم والجمال. مشكلة الحبّ هي أنّه كلما ازداد حلمًا، نسى نفسه ونسى العالم. ودائمًا ما ينتهي بفاجعة وحزن. أعرف أنه لا يوجد حبّ سعيد. الحبُّ السعيدُ هو دومًا الحبُّ الذي ينتهي بالموت”.
“أولئك الذين يقفون ضدّ فكرة أن تتعايش الأديان بعضها مع بعض، ضدّ فكرة أن يعيش الشعب معًا بحرية، وأن تمنح بعض الحرية للشباب والشابات، هؤلاء جميعًا من طينة واحدة، إنهم نفس الغائط، هذا الغائط هو من يقود البلاد دائمًا، يخرجون من المراحيض ليحكموا البلاد! المهم أنهم يحكمون. هذا هو الأهمّ! يرتمون على كرسي الحكم ويلتصقون به أبدًا، يلبسون الجلباب فيصبحون أئمة، يضعون النياشين والنجوم على أكتافهم فيصبحون قادة عسكريين، يضعون النظارات على عيونهم فيصبحون بروفسورات، يتحجّبن فيصبحن مؤمنات، يرتدون الأطقم والسراويل فيصبحون رجال سياسة، يتعرين فيصبحن عاهرات، لكن في النهاية هم جميعًا نفس الغائط، نفس القذارة”.
“ما أخطر ذلك القناع الذي يأخذ المرء إلى عبادة الله وهو في الجوهر يلعب مع الشياطين”.
“كلما أمعنتُ النظر في هذا الكون العظيم أدركتُ أكثر أنّ أكبر عاشق للاختلاف والتنوّع هو الرب ذاته. ولكي نتمكّن من رؤية هذا الجوهر علينا أن نتأمل الكون عامّة، حتى نبصر عظمة الله، وألّا نكتفي بتبصره انطلاقًا من أسطر عدّه في الكتب. أنا أرى أنه كفر، وذلك الكفر هو تصغير للرب واختزاله في معنى واحد وكلمة واحدة. والمؤمن الصالح ليس من ينكبّ على دراسة كتب الدين، بل هو من يرى الله في عظمة الكون، وجهاته، وفي عموم المعجزات، هو ذلك الذي لا يكتفي بالبحث عن الله فقط بين دفّات الكتب، بل يبحث في كلّ مكان عن معنى وجود الرب”.
“إن الرب خلق الإنسان في ملايين الصور، أعطاهم ملايين الوجوه، كيف سيسامحنا إن نظرنا إليه بصورة واحدة، كيف سيسامحنا إن رأيناه بوصفه حاكمًا ضيّق الأفق ومحدود الخيال يحمل بيده كتابًا، يفتح صفحاته ويأمر حسب ذلك الكتاب؟ إن هذا لتصغير وتقليل من قوة الرب تعالى الشاسعة والعظيمة والخلاقة”.
“إنّ الوحيدين الذين ينبغي أن يتوبوا هم أولئك الأشخاص الذين يستخدمون الله لإهانة الآخرين وإيذائهم وكرههم من البشر، الذين لا يمكنهم العيش في عالم دون أن يُكفّروا الآخرين، ويجهدون في سبيل خلق عالمهم واستخدام الرب لتهميش وتذليل الآخر. إنهم يفسرون الرب بطريقة يظهرونه عدوًّا للإنسان. في الحقيقة، هؤلاء هم عديمو الإيمان، هم من ينسبون إلى أنفسهم طهارة وفضيلة كاذبة وخادعة، ينسبون السوء إلى الآخرين، هم العاجزون عن رؤية الرب في الجانب الآخر، جانب السوء والفضيلة الوهمية التي قاموا هم بإيجادها”.
در هنگام خواندنش احساس میکردم عریانم. خلع سلاحم. هیچ توانی برای مقابله با ضرباتش ندارم. مرا با خود به هرجایی که خواست برد و در آخر با پروانهاش پروازم داد و در گردباد خواهرش جانم را به انتها رساند
توانایی حلبچهای در بازگردان زبان شاعرانهی علی قابل تقدیر است
يا لها من إهانة للحب ! في مملكة كانت وطناً لآلاف العشائر المختلفة ، آلاف الأجيال وآلاف الأنبياء ، من صادقين وكاذبين ، ألا يوجد فيها مكاناً للعشاق ؟ يا للخجل ! أرض بهذه المساحة الكبيرة ، وطن يحوي في أحد أطرافه قبر فرهاد ، وفي الطرف الآخر مزار ممو زين ، ولا يحوي ملجأً للعشاق ! يا لهذا العار ! ...
تخيل أيها القارئ العزيز ، أن يوجد على هذه الأرض ، قطعة هابطة من الجنة ، سياجها الجبال ، ومصابيحها النجوم ، ستائرها شلالات ، وبيوتها عرازِل ، و الطريق إليها ألف درجة من الخيال والأحلام ... بقعة منسيّة على حدود التيه والغياب ، يلجأ إليها العشاق هاربين من ظُلم الحياة والبلاد ومشانق الدين والمجتمع ، مكان معزول عن العالم ، مأهول بالحب وحده ، لا تُشحذ فيه سكاكين الشرف والمذهب .. لكن حذارِ يا صديقي ، لا تُلبِس محبوبك ثوب خيالك ثمّ تمضي به إلى ذلك المنفى ، كن بصيراً متبصراً و إن كان الهوى أعمى ، ففي ذاك الوطن النائي سيتفسخ حرير خيالك وتبقى الحقيقة وحدها ، ستُخلع الأحلام ويظهر الواقع عارياً ، و حين ينتهي الحب ، سيُصبح هذا المكان سجناً .. فحذارِ من عشقستان
كل شيء في هذه البلاد يلفه الضباب ، تاريخها ليس سوى سحابة غبار ، قبائلها ليست سوى سراب ، حدودها ليست واضحة بسبب ملاحمها وملاحم أعدائها ، ثوراتها تستحيل غباراً ، انتفاضاتها تتحول طحيناً منثوراً ... لماذا تستغرب اذا تساقطت مخلوقاته الصغيرة بتلك الهيئة ؟
و حذارِ أيضاً من الدُور الباردة ، التي يستحيل فيها الدفء إلى جليد باهت ، تلك المُحصنّة بالخوف و الرهبة ، ثقافتها العيب ، و أبجديتها الرفض ، أساورها قيود ، و غاباتها ذابلة ، قِناعها الدين ، و الحدود فيها بين الله والحب قاطعة ، كالحد بين النعيم والجحيم ... واقعها صلد ، وأيامها جافة ، الآمال على فروعها يابسة ، تتساقط كلّما جاء القدر بشكل نسيم ... أماكن كهذه تخلط بين التوبة والدمار ، بين الطهر والموت البطيء ، لا يُمكن أن تُزهر في تربتها نبتة ، أو يكتمل في سمائها قمر ...
عليك أن تف��م ، أنّ الإنسان لا يعيش بالإيمان وحده .. كما لا يستطيع العيش بالعشق وحده ، كذلك لا يمكنه العيش بالخيال وحده ، ولا حتى بالواقع والحقيقة وحدهما ... إن عالماً جميع حدوده معلومة ، هو مثل عالم عديم الملامح ، هو عالم مخيف .
هذه الرواية تُخبرك ألّا تلجأ من صقيع بلادك إلى عالم الخيال والأحلام فتدمر حياتك وحياة من حولك ، لا ولا أن تحجب شمس الله عن روحك بحجة العيب والعبادة ، هذه الرواية تطلب منك الاتزان و استكشاف مكانك من هذا العالم ..
ثلاث نجوم رغماً عن أنف الترجمة ، والرابعة مُهداة لعيون كُردستان ... 🌞💚
_ این دومین کتابیست که از بختیار علی می خوانم. کتاب فضایی مشابه و بسیار نزدیک به آخرین انار دنیا دارد. علی در این کتاب هم از زبانی شاعرانه و اسامی و نامهایی سنبلیک استفاده کرده که خود بر اعجاز این اثر اضافه می کند. علی جامعه ای را به تصویر می کشد که با افراط گرایی و تعصب های بیجا و زیادی از حد باعث تنگ نظری و خفقان در آن جامعه می شود و همین باعث می شود تا عشق و ابراز عشق به امری شنیع تبدیل شود. عاشقان به دار آویخته می شوند و آنها را سر می برند فقط به جرم عاشقی. علی یک آرمانشهر به وجود می آورد، جایی که عاشقان و دلدادگان به راحتی در کنار هم به گذران زندگی می پردازند. هرچقد در جامعه قبلی عشق وجود نداشت و تعصب بر مبنای شرع سر به فلک میزد، در این آرمانشهر که نامش " عشقستان" است، عشق سر به فلک می زند، اما اغلب عشقها بر پایه عقلانیت و شناخت نیستند و چه بسا بسته بودن فضا آنها را وسوسه به فرار به عشقستان کرده و نهایت عشق آنها هم اغلب تباهیست. در جامعه ای که بازماندگان و خواهران و مادران و فرزندان این عشاق فراری باید به توبه خانه برده شوند و برای خطا و گناهی که از آنها سر نزده صبح تا شب به درگاه خداوند طلب عفو و مغفرت کنند. مگر عشق گناه است؟ مگر عشق جز دیدن خوبی هاست؟ مگر وجود خداوند را با درک و تجربه خوبیها نمی توان به درستی درک کرد و پذیرفت؟؟ خدایی که زیباییها را خلق کرده، عشق را، تن را، جفت را، چرا باید منع شد از زیباییها و هرکس سعی در مخالفت با نظر عامه و ایستادگی دارد حکم بر مرگش بدهیم؟ گذشته از فضای عاشقانه و شاعرانه، کتاب بُعدی پر حراس و ترس و نفرت و خشونت را نیز به تصویر می کشد. جایی که دختری از ترس بخشیده نشدن خطایی که از او سر نزده بی هیچ ترسی خود را به آتش می کشد، جایی که مردم گسیل می شوند تا عاشقان ساکن عشقستان را بکشند، جایی که در غروبی، پروانه که خود نمادی است از عشق و زیبایی، به دست برادرانش به تیر و رگبار بسته می شود. شروع کتاب با خون است، البته خون سرشار از گاوهای قربانی شده، خونی که مانند جوی در شهر روان می شود، در پایان هم باز خون در شهر جاری می شود، اما این بار خون انسان. کتاب برای چاپ سیر پد دردسر هفده ساله ای را طی کرده. هنگام خواندن کتاب بخش هایی وجود داشت که به گمانم بعید بود بتواند از تیغ سانسور سالم رد شود، ولی مترجم هفده سال ایستاد تا نتیجه اش شود کتابی که به گمان من چاپش هم اتفاق نادری است در بلبشوی سانسور و ممیزی چه رسد به تجدید چاپ آن هم برای نوبت سوم. اگر رئالیسم جادویی می خواهید، بفرمایید این هم " غروب پروانه".
یه کتاب خفن دیگه از بختیار علی. معرکه بود مثل همیشه و اون رنگ و بوی خاص نوشته های بختیار علی توش موج میزد. کند خوندمش اما گفتم این چهارمین کتاب از این نویسنده نابغه ست و ارزش داره براش وقت بزاری و تمومش کنی. کتاب خیلی خاص بود. داستان هم همین طور. بختیار علی توی این داستان از سنت های غلط گفته بود و عاقبت های شوم و نافرجامی که به بار میارن...
درد و غمِ این کتاب منو لال میکنه. رنجِ مدام و ظلمِ بیانتها که گلوی همه رو چنگ انداخته و خفه میکنه. کاش یه بیخبرِ غرق در زندگی عادی و در دورترین نقطه از خاورمیانه بودم که از خوندن این کتاب تعجب میکردم و اون رو یه رئالیسم جادویی میدونستم. کاش حقیقتِ ماجرا به قلبم لگد نمیزد. بختیار علی، این چه قلمی بود که اینقدر عمیق درد رو به جون آدم مینشوند؟ چجور میتونم فراموشش کنم؟ با این غمِ عظیم چیکار میتونم بکنم؟ چجوری میشه "پروانه"ها و "مونا"ها رو به زندگی برگردوند؟
《آن فصل خیالاتِ سفر، صدها مَرد و جوان را به سوی بهشتی افسانهای کشاند. خیالاتِ عشق، صدها زن و مَرد را از زندگی آرام و کوچک خودشان بیرون آورد. کورها را به هوای دیدن انداخت. کرها را با صداهای خیالی در خیابانها به رقصیدن در آورد. زنهای نازا شکمشان از کودکان خیالی پر شد. مردانِ اِفلیج هر کدام چند دست و پای خیالی از بدنشان رویید. کودکانِ لال شروع کردند به سرودنِ شعرهای افسانهای. فصل خیالات در همهجا زندگی را به وهمی سبز تبدیل کرد. در آن وهمِ سبز، پیرمردهای از پا نشسته بر سکوهای بازار خود را آفتاب میدادند و از اُمید سخن میگفتند. زنان تنها و رنجور کنار تشتهای زنگزدهی رختشویی، جلوی درها همدیگر را میدیدند و میگفتند مهم این است که آیندهمان به اِذن خدا زیبا و روشن و درخشان است. گداها در پیادهروها میاُفتادند و رؤیا مانند فواره در پیشانیشان شتک میزد. شاعران در وصفِ زیباییهای آینده اشعار شاهکاری میسرودند. داستاننویسان میگفتند که باید پایان همه داستانها مانند خودِ آینده با شادی بدرخشد. نمایشگاهها پُر بود از تابلوهای عجیب و غریب که سیلاب رنگ، همه فیگورها و خطوط و معنیها را در خود پوشانده بود. در آن فصل، همه خوابِ بهبودِ جهان را میدیدند.》
{آخر عشق از همه چیز ها ترسناکتر است عشق کاری میکند که انسان به جای آن که در جست و جوی خدا باشد به دیدن ماه، ستاره و زیبایی بگردد...مشکل عاشق این است که آن قدر خواب میبیند که خودش را از یاد میبرد...دنیا را از یاد میبرد و همیشه با اندوهی ترسناک پایان می پذیرد:)
Her çiqas wergera wê ez şepirze kirim jî min pirr eciband pirtûkê. Piştê xwendina pirtûkê min biryar da ku hînê Soranî bibim û Bextîyar Elî bi Soranî bixwînim.
الان که دارم مینویسم باید بگم که ایران عزیزم در تب و تاب یک انقلاب و حرکت بزرگ است،مرگ مهسا امینی و نیکا شاکرمی به دست قاتلین بشریت و مزدوران رژیم،چقدر داستان پروانه برای ما که ایران هستیم چقدر مارو یاد مهساها و نیکاها میندازه مارو یاد سنگسار ثریا منوچهری میندازه،عاشقان پرپر شده در عشقستان،این کتاب و حوادث اخیر چقدر زاد هم شدن،بختیار علی همیشه مارو بین خیرو شر و خدا و شیطان قرار میده،که نمیشه تشخیص داد کدام خدا و خیر و کدام شیطان و شر هست!! امیدوارم کشور عزیزم مثل میدان داستان که کشتارگاه و قصاب خانه هست تبدیل شود به میدان سبزی فروشی که بوی ریحان میدهد،بوی ریحان،ریحان،ریحان ۱۲/۷/۱۴۰۱
"آه يا صديقتي، أنا أرى أن الله ومنذ أن خلق الإنسان، زرع فيه روح البحث عن سُبل أخرى، عن مكان آخر وحياة أخرى. اسمعي، أعتقد أن الرغبة في الطيران وفي الحرية هما من الأمنيات الإلهية".
مثال بارز گل به خودی است! داستان بنویسی در مورد ظلمی که به زنان و دختران کرد شده اما تمام کارکترهای زن یا زیبای منفعل و بیصدا باشند یا اصرار کنی که زشتند! :|
این کتاب مرثیهای شاعرانه است برای رنجهای زوجی عاشقپیشه در سرزمینی که در آن عشق گناهی نابخشودنی بهشمار میرود. پروانه و معشوقش از خانه فرار میکنند و بعد زنان دفزن، خواهرش را برای تاوان این کار به معبد میبرند. آنجا او با دختران همسرنوشت زیادی آشنا میشود. جدا از شباهتهای اجتماعی این دنیای دیستوپیایی، برای خواننده فارسیزبان، نام شخصیتها باعث آشناپنداری بیشتر میشود، نامهایی چون: نصرالدین خوشبو، رضا دلخوش، زینب کوهستانی، ملاکوثر باغبان و فتانه غمگین. بختیار علی در این کتاب، باز هم دنیای ویژه خودش را خلق میکند، با روایت و امضای خودش و دردهایی که بیکم و کاست دردهای ما هم هستند.
. . " كلما أردنا الحديث عّن الموت وعن الحياة غير المكتملة ، أو كلما أردنا أن نتحدث عّن عالم كل طرقه وأبوابه مغلقة ، تحدثنا عّن مساء الفراشة ". "بختيار علي" وحكاية عجيبة جمع بها قصص الحب وتزوير الدين ،القمع ، التمرد ، وذلك المرفوض الذي دائماً ما يكون مرغوب ..ستقرأ كيف يُفسر الدين ويُترجم على حسب الأهواء ، ستقرأ كيف يُسلط الإنسان قوته وجبروته على الأخر المخالف له ، ستقرأ معنى أن تُسلب حق الخيال وأن تُصادر أفكارك التي في عرفهم شاذة ملعونة ، ستعرف كيف تبدو الحياة في عيون من يتمنى الموت يوماً بعد يوم ولا يجده .
أعرف أن المذنب لابد أن يكون له جزاء ولكن أتعجب من أن يعاقب من حوله من الذي لم يشاركوه الذنب بعقاب أشد وهذا ماحدث مع خندان الصغيرة .
رواية جميلة مليئة بالعاطفة متخمة " بالحب " تقرأها فتنفصل هل أنت مع ما يحدث أم ضده ..!
ماذا بعد القرّاءة ؟
أحيانا لا يكون الشقاء في الحياة وحدها بل حتى أحلامنا تُشقينا ...
کاش واقعا گزینه ای وجود داشت به اسم نصفه خوندم و رهاش کردم ، یاحتی باز خوانی کردم .
چندین سال پیش بود که این کتاب رو خوندم ، اما نصفه رهاش کردم ، ازش هیچ چیزی یادم نبود، امسال تصمیم گرفتم دوباره بخونمش اما بازم ارتباط برقرار نکردم ، دفعه قبل صفحه ۱۶۶ و این دفعه صفحه۱۳۷رهاش کردم، نمیتونم اصلا با فرم روایت کتاب که انگار خاطره نویسی هست ارتباط برقرار کنم و پذیرفتم که این کتاب برای من نیست.داستان قراره در مورد ظلم مردها و قشر مذهبی به زن ها باشه، زنانی که قربانی چیزهایی مثل غیرت مردان و آبرو شدند.اما اصلا نتونستم ارتباط برقرار کنم و واقعا واقعا تلاش کردم ، حتی یه بار نظرمو نوشتم بعد پاک کردم و دوباره کتاب رو خوندم و بهش فرصت دادم ولی نشد، روایت دلچسبی نبود، فوق العاده خسته کننده بود، دفعه اول که کتاب رو خونده بودم ازش فقط فرار پروانه و پناه گرفتنشون توی کتابفروشی یادم بود الانم فکر میکنم قسمت قشنگ کتاب فقط همون هست، توصیفات زیادی واقعا کتاب رو خسته کننده کرده، دیگه فکر نمیکنم سراغش بیام.از بختیار علی آخرین انار دنیا رو خیلی دوست داشتم.
Li gel ku çîrok û naveroka pirtûkê gelekî balkêş bû, pirsgirêkên edîtoriyê an jî wergerê/transkrîpsiyonê hin pirsgirêkên wisa derdixistin ku mirov dihate ber devjêberdayina pirtûkê bi tevahî. Bi taybetî jî, di destpêka pirtûkê de min gelekî dijwariya têgihiştinê kişand ji ber ku dirêjkirina hin hevokan wateyên wan û mebesta nivîskar a xwedanfêmkirinê ji holê rakiribû. Bê guman pirsgirêkên din jî hene (dema ku ji bo wergerê hatiye veqetandin, edîtorî hwd.), lê belê divê ev pirsgirêk nekevin navbera xwendevan/wêjehez û nivîskar. Bo wêjeyeke xurttir divê nivîskar û xwendevan bêyî astengên bi vî cureyî xwe bigihînin pirtûkan. Bi hêviya amadehiyên cîdîtir bo çapkirinê û edîtoriyê
الان که دارم مینویسم باید بگم که ایران عزیزم در تب و تاب یک انقلاب و حرکت بزرگ است،مرگ مهسا امینی و نیکا شاکرمی به دست قاتلین بشریت و مزدوران رژیم،چقدر داستان پروانه برای ما که ایران هستیم چقدر مارو یاد مهساها و نیکاها میندازه مارو یاد سنگسار ثریا منوچهری میندازه،عاشقان پرپر شده در عشقستان،این کتاب و حوادث اخیر چقدر زاد هم شدن،بختیار علی همیشه مارو بین خیرو شر و خدا و شیطان قرار میده،که نمیشه تشخیص داد کدام خدا و خیر و کدام شیطان و شر هست!! امیدوارم کشور عزیزم مثل میدان داستان که کشتارگاه و قصاب خانه هست تبدیل شود به میدان سبزی فروشی که بوی ریحان میدهد،بوی ریحان،ریحان،ریحان ۱۲/۷/۱۴۰۱
کتابِ قهرمانهای مُرده... سمفونی زیبای عشق و امید و حسرت غروبِ پروانه، لحظهای غمگین در غروبِ شهری یخزده است که از هراسِ عشقِ واگیر، تن میدهد به حذفِ گرد عاشقانهٔ پروانه. راوی، خندان کوچولوست که لحظههای فراموششده را، زنده میکند. از زیباترینها بود با ترجمهٔ دلنشین و بومیِ #مریوان_حلبچه_ای که لذت خواندن را چندین برابر کرد.
كثيفة، غزيرة، مُنهكة. تخرجُ منها بروحٍ أخرى، روح قد سمعتْ للتوّ حفيف فراشات تطوف فوق الثلوج، و استنشقتْ للتوّ رائحة ليلى التي ترمّدت داخل ألسنة اللهب. عن تلك الفتيات اللاتي قد تلاشينَ في طيّ النسيان، عن تلك الفتيات اللاتي كنّ يعشن في عالمٍ يحكمه قوانين الرجال.
How can lovers and normal people live in a place where everything is under the control of hardliner religious people?
Can eloping and running away from those places and living somewhere far away solve the problems lovers struggle with?
What is the cost of remorse, is there a way to fix things? Or everything must end in an evening?
What’s the right way to find God, by reading books written by others or by searching this universe and its mysteries by ourselves?
In a place ruled by hardliners, those that will punish others if they see the beauties of life and follow their desires, one must be like a walking corpse since everything in this life is deceiving and eventually leading to sins. The war is between hardliners with their irrational decisions and youngsters in love with their unrealistic thoughts, and that’s the beginning of all the melancholic and miserable events. Yet amongst these people mentioned there are some other people who are neutral, they are religious and see the beauties of life, but they’re not in a better situation than others, on the contrary, these unbiased people suffer and struggle more! For they can’t fit into something they don’t fully agree with.
This book was torturing me, not because of the story or anything related, but because i couldn’t fit into the hardliners nor the youngsters in love! It was kinda hard for me, because i didn’t consider any of them as “the right side”, but to be honest there were times i agreed with the hardliners, and i didn’t agree with the youngsters, not even for once! Because life is not all about love, and emotions are not the solutions for everything. This book made me think unbiased and observe at the story as the third eye, and the dialogues were notable, the writing style was excellent, as usual! The gloomy, dark and bleak atmosphere was phenomenal…
My favorite characters were Khandan(for her exceptional thoughts and her ongoing search on god and universe), Zaiynab (for her honesty in faith and her kind heart when she realized everything) , Fatana (for her curious, brave, and adventurous soul), and Medea (for her true love for Moon, and her Pure heart).
I recommend this book to readers who enjoy books with the bitter taste of reality, and to those who love a dramatic magical realism novel…
كان الحلم يراودهم بطريقةٍ عجيبة، يجرهم لإنشاء تلك الدولة، دولةٌ لا تعرف سوى الحب والعشق والهيام، دولةٌ حيث لا مكان للخطيئة بالعاشق لا يُخطئ والقلب المُحب هو المسيطر، في ذلك المكان المنشود لا أحد لديه سلطةٌ على أحد، فسلطة الحب فوق كل شيء. إذا رأيت مثل هذا المكان احترس فأنت في عشقستان بروانة … تلك الفتاة الصغيرة الجميلة، تحلم بالهروب بعيداً خارج الحدود، تحديداً إلى الجنة التي قرأت عنها في الكتب، تمردت بروانة أكثر فأكثر مع مرور الأيام، وفي إحدى الليالي أتى موعد رحيلها رفقة عشيقها فريدون ملك، وفي تلك البلاد حيث الحب والعشق جريمةٌ تستحق الإعدام، كان على أحدهم دفع ثمن فعلة بروانة، ولم يكن هناك سوى أختها الصغيرة خندان. هذه تجربتي الأولى مع الكاتب بختيار علي وبالتأكيد لن تكون الأخيرة، أحببت قلمه للغاية وأحببت أسلوبه في الكتاب، المنهجية الرائعة لطرح الأفكار والأحداث راقت لي بصراحة، رُغم أنني في فترة ما شعرت بالملل ولكن هذا لم يقتل الشوق في داخلي لمعرفة كيف ستنتهي الرواية. واحدةٌ من أجمل الروايات التي قرأتها ولن ننسى أن دار الخان متميزون للغاية في انتقاء الراويات التي ينقلونها إلى عالمنا العربي. ______ باختصار: رواية استثنائية جميلة للغاية، ولكن نصيحةً مني استعد نفسياً قبل قراءتها لأنها مؤلمةٌ للغاية وستؤثر فيك بطريقةٍ أو بأخرى .
#قراءات2023 #مساء_الفراشة رحلة أولى مع الأدب الكردي، رحلة إلى كردستان العراق، في فرتة صراعات بين الساسة والطوائف الدينية ومحاولات الجميع المستمرة للسيطرة على الوعي الشعبي، تركيز المنظمات الدينية على تحريم الحب بكل أشكاله والتضييق على العشاق بشكل غير مسبوق حتى وصل الأمر لإقامة الحد على كل من تسول له نفسه ممارسة"فعل الحب"
وبدأ التمرد من الجميع، محاولات فردية للنجاة من جحيم مطبق وسلطة عمياء لا تفرق بين الحب العذري والحب المحرم، ف كانت حكاية"براونة" التي حاولت المقاومة وبائت محاولاتها بالفشل من وجهة نظرها ف هربت مع صديقها إ‘لى"جنة العشاق"
فما هي"جنة العشاق"؟ وهل من الممكن إنشاء وطن يحمي المحبين وسط جنون التيارات الإسلامية؟؟ وكيف تكون نهاية الوطن ومصير سكانه؟؟
رحلة إنسانية عذبة، و رواية تناقش العديد من القضايا أهمها الحرية بكل أشكالها وطرق السيطرة على العقول خاصة الضعيفة، خبايا مجتمع يحاول النجاة والوصول بكل أفراده إلى الجنة حتى لو كان الثمن هو جحيم أرضي مقيم
رواية جيدة، بترجمة سيئة فعلاً أفقدت الرواية الكثير من المتعة، مع وجود بعض الأخطاء الإملائية وأخطاء المراجعة مما زاد الطين بلة بالمعنى الحرفي #الكتاب_رقم20 #رواية_مترجمة 20/70 8-مارس
I loveeeed this book it made me ugly cry all over the book , all the situations that Parwana went through tickled me and tensed me , my eyes wide open tear falling from them when they killed Parwana it made me hate and love the book I couldn't progress anything at the moment I knew they will be killing her but NOT that way
داستان توهم های عاشقانه عشاقی خسته از جور زمانه، خسته از جهان خفقان آور مردانه پروانه شاید غروب همه زنان در دنیای مردسالارانه باشد قصه تلخ سرکوب و درد و رنج زنان به دست حماقت و کوته فکری های خویشاوندان و مردمان سرزمین خود
رمان سراسر تلخ بود ، اما تلخ ترین تلخ ترین تلخ ترین صحنه، جایی بود که خندان کوچولو دیگه خنده رو لباش نبود!!!
پروانه و خواهرش خندان در یک خانوادهی کُرد از شهرهای عراق زندگی میکنند. آنروز که سینی گوشتهای خیرات قربانی را روی سرشان گذاشته بودند تا بروند و گوشتها را بین اهالی شهر، پخش کنند؛ از کوچه پسکوچههای پر چاله و خون که رد شده بودند؛ انگاری وارد کوچهای متفاوت شده بودند. کوچهای که بوی بهار میداد. در آن کوچهی باریک که وقتی درِ کوچک قبهدار خانهای را به صدا درآورده بودند، پس از مدتی پسر جوانی باریکاندام بیرون آمده بود و با حالتی از تعجب و آشفتگی گفته بود:«منتظرتان بودم.» او فریدون ملک بود. دل به پروانه باخته بود. ولی مگر میشد در این شهر، سرنوشت روشنی پیش پای این دو عاشق و معشوق گذاشت؟ مگر مردان و زنانی که بر زبانشان نغمههای توبه توبه در زمزمه بود، میگذاشتند که چنین رابطهای شکل بگیرد؟
پروانه در محیط خشک و جمود شهر، در آن خانهای که پر بود از تحجر پدر و برادرانش که آماده بودند دشنه از پستو بیرون بکشند تا دمار از روزگار کسی دربیاورند که خارج از سنت شهر دل به عشق و عاشقی سپرده بودند؛ نخواسته بود که به آن سنت خشن تن بدهد. او میخواست با همان پیراهن سیاه و دامن کوتاهی که پوشیده بود و با همان روبان سفیدی که بر گیسوان خود گره زده بود؛ دست در دستِ فریدون ملک بگذارد و از این شهر بگریزد. او نمیتوانست که در آنجا دوام بیاورد.
ولی تنها پروانه و فریدون ملک نبودند که برای وصال به عشق، میخواستند که از آنجا بگریزند. كلپه آهنگساز و معشوقهاش مدياي لال. سيامند پنجه چنگكي و معشوقهاش معصومه، گووند آهنگر و معشوقهاش دلارام....ولی هر دختری که بخواهد به وصال خود برسد؛ حافظان سنت چرکین، زنان مؤمن، همهی ملاها و شیخها و دراویش اگر خبردار شوند او را راهی مدرسهی توبهکاران میکنند. روز و شب آنها را به اذکار توبه وا میدارند تا گناهشان پاک شود. تا یاد بگیرند که :«همهچیز باید پاک باشد، دستانمان، درونمان، بدنمان، نگاههامان، لبخندهامان، نیازهامان.» یادشان میدادند که:« آنجا مدرسهایست که به ما پاکی میبخشد، زیرا ما بچههای خانوادههایی بودیم که تا مغز استخوان در بدی و ناپاکی فرو رفته بودیم. گناه شهوت خواهرانمان به گردن ما بود. باید خودمان را از آتش آن شهوت پاک میکردیم.»
تنها راه نجات، فرار از این شهر بود. نصرالدین خوشبو که سرنوشت عشق را چنین تیره و تار دیده بود؛ دست به کار شده بود که زوجهای عاشق و معشوق را به سر منزل مقصودشان برساند. او انگاری به ناجی عشاق درآمده بود و دست یکیکشان را پنهانی میگرفت تا در جنگل آن سوی شهر، زندگی دیگری را برایشان رقم بزند.
نویسنده با زبانی شاعرانه به روایت سرگذشت پروانه از زبان خواهرش خندان میپردازد. از زنان مؤمن دف به دست و ذکرگویان بر لب میگوید. از ملاها و زهاد شهر حرف میزند. از مدارس توبهای مینویسد که قرار است با تحمیل زندگی عزلتگونه به خاطیان دختر و زن، اذکار و ادعیه و آیات قرآن را بهجای ترنم ترانههای عاشقانه بر زبان آنها به زمزمه دربیاورند تا گناه از شهر پاک شود. تا هیچکس جرأت نکند که از سنت دیرینهشان خارج شود. البته که شهر هم در این سنت نفس میکشد. مردان و زنان و حتی جوانان شهر هم به آن مؤمناند. این است که کسی در عقوبت زنان عشاق، تردیدی به خود راه نمیدهد. ولی گویی فقط این زنان و دختراناند که به عقوبت میرسند. نه فقط مردان که حتی زنان شهر هم در مجازات دختران و زنان گناهکار، ذرهای تردید به خود راه نمیدهند. گویی در نظر آنها این نسواناند که با گناه خود شهر را به گند و کثافت میکشند.
نویسنده ضمن پرداختن به عشقهایی که در این شهر جز عاقبت مجازات، چیزی در انتظارشان نیست؛ به همان نگاه شاعرانه، زیستن در زیر سایهی صرف عشق را هم، چندان وافی به مقصود زندگی انسانی نمیبیند. او در جایی از کتاب، از زبان پروانه میگوید:«گوش کن شهلا، خیلی وقت است که در برابر تو سکوت کردهام. من سالهای طولانی از عمهای فرار کردم که او هم بهجز تکرار کردن واژهٔ خدا چیز دیگری نمیدانست... اما بدان، انسان فقط با اعتقاد زندگی نمیکند، همانطور که نمیتواند فقط با عشق زندگی کند. انسان فقط با خیال زندگی نمیکند، همانطور که فقط با حقیقت هم نمیتواند زندگی کند... دنیای محدود میان مرزها، مانند دنیایی که شکلی ندارد سهمناک است.»
کتاب در نسخهی اصلی خود به زبان کردی نوشته شده است. نویسنده در سروشکل دادن به زندگی سخت و تابآور در یک سنت ضدزن و ضد عشق و دوستی در قالب رئالیسم جادویی خوب عمل کرده است. ولی به نظر میرسد؛ به دلیل نگاه شاعرانهی او و نه لزومن چیرهگیاش در میدان نویسندگی و رماننویسی، او را به درازگوییهای خستهکننده دچار کرده است. انگاری او به دلیل غلیان شور شاعری خود، در بسیاری از صفحات کتاب از یاد برده است که دارد رُمان مینویسد نه شعر و نه نثر ادبی پرطولودراز.
كتابان حطّماني هذه السنة. أوّلا "عزازبل"، والآن "مساء الفراشة". يلتقيان في نقاط صغرى، لكن يشتركان في وطأتهما على النّفس. "عزازيل" أنهيته في جرعات عانيتُ إثرها الصّدمة. لهذا لمّا وجدتُ "مساء الفراشة" متوثّبا ليسدّد لي نفس اللّدغة، تمهّلت معه. قضّيت سنة كاملة في قراءته؛ أقرأ منه صفحات. أغلقه. أكمل كتابا آخر. أعود إليه. أستقي منه بكمّيّة كلّ مرّة. إذ يشحنني وأعجز عن المواصلة. أبقى "بختيار علي" على ذات الشحنة من سطر إلى سطر زمن صفحة إلى أخرى. أبقى على نعله فوق رقبتي وأجبرني أن "اُشعري بالألم يا مترفّهة". ألَمُ خرفان، راوية، أناس، قرى، شعب، عالم بأكمله. ألَمٌ صنّفه ألوانا وأزمنة. حرفيّا. فيُخَبّرك بأنّ هذا زمن الحبّ ثمّ ذلك زمن الحزن، ويتلوه زمن القتل. يفتتح الكتاب بمشهد عيد الأضحى. تصفه راويتنا "خندان الصغيرة" بأبشع طريقة ممكنة؛ شوارع دامية وأناس غلاظ. يحيل وصفها عبر الكتاب كلّه على أجواء بوست-أبوكاليبتية. تصوّري عن العالم الذي تنقله لنا: سماء أرجوانيّة، وأشباح أناس. وهذه الأجواء تنطبق فعلا على ما تُوثّقه لنا. راويتُنا، وإن حافظت على كنيتها "الصغيرة" هي الآن امرأة تحكي لنا قصّتها، قصّة أختها، قصّة عديد الشّباب والكهول والمجتمع ككلّ. ببساطة، قصّة التشدّد الدّيني بمنطقة ب"كردستان" الذي قسم المجتمع إلى شقّ مهاجم وشقّ ضحيّة. لمّا أقول أنّها تنقل قصّة مجتمع فذلك لأنّها بالفعل تتناول تفاصيل مشطّة لعدّة شخصيّات. شخصيّات لا أدري شعوري تُجاه أيّ منها. لكنّني أعرفها جيّدا. أو ربّما: لأنّني أعرفها جيّدا. نقرأ قصّة خندان الصّغيرة متوقّعين أنّها فقط ستنقل لنا حكاية أختها الكبيرة "بروانة" وكيف أنّها أثّرت على حياتها، بشكل أنّها عاشت من خلال أختها "بروانة". إلّا أنّ "خندان" تُبهرنا بحكايتها هي، الموازية. رحلة "خندان" الدينية وتدرّجها في تحليل المراحل هي من أكثر الرّحلات الملهمة التي اطّلعتُ عليها. رحلة خيالية واقعية. تقودها من التقوقع إلى المعرفة/التّصوّف. المهمّ في الرّحلات الدينية ليس أبدا النتيجة النّهائية التي هي التّحرّر من القيود، بل هي التّقدّم من فكرة إلى التي تليها، والتّلذذ بذلك النّسق الذي تتجدّد به الرّوح مرّة بعد الأخرى. لم أعتد دوما الاستمتاع بهذه الرّحلات البطيئة.قبلاً، كان لي الإحساس أنّني تجاوزت في حياتي مراحل الرحلة إلى النّتائج/الحقيقة، وأنّ في اطّلاعي على مراحل سبق وتجاوزتها (مثل مشهد خندان وهي تتساءل "لم خلقنا الرّبّ غير متساوين؟" أو المشهد الذي يتساءل فيه الرّاوي بكتاب عزازيل: "أعزازيل أقوى من الرّبّ؟") مضيعة للوقت. كنت أراها مشاهد ورحلات موجّهة نحو المتشدّد الذي يبحث عن تحرّر. لا نحوي. أذكرُ أنّي مثلا وأنا أقرأُ "قواعد العشق الأربعون"، صففتُ العديد من الصّفحات كي أصل للنّهاية. تجاوزت محور الكتاب كلّه والذي هو الرحلة الصّوفيّة كي أصل للنّهاية. لكنّ القراءات في صنف الواقعيّة السّحريّة أجّجت فيّ الشّغف بالرّحلة، وعلّمتني التّمهّل. ليس الهدف من كتاب أو من سيرورة المنطق هو الوصول إلى نتائج سريعة. هناك أشياء عميقة لا نكتشفها إلّأ عبر التمهّل هذا. وصعب تفسيرها لأنّه قد يتطلّب ثلاثمائة صفحة من ألم "بختيار علي" أو أربعمائة من سفر "يوسف زيدان" أو ستمائة من عزلة "ماركيز".