در ميان شاعران و نويسندگان ايرانی، بسیار اندکند کسانی که تاملها و برنامههای عاشقانه خود را به یادگار گذاشته باشند شاعر برجسته معاصر، نیما یوشیج (۱۳۳۸-۱۲۷۶) یکی از اين معدود نمونههاست. در نامههای عاشقانه نيما، ما با چشم اندازی بسيار لطیف و شورانگيز روبه رو میشویم. نامههایی که نه يک بار، بلکه بايد چندين و چندبار خواند و از زلالی روح یک شاعر ارجمند روزگارمان سيراب شد. چاپ دوم ۱۳۸۷ 9647359140004
علی اسفندیاری یا علی نوری مشهور به نیما یوشیج (زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۴ خورشيدی در دهکده یوش استان مازندران - درگذشت ۱۳ دی ۱۳۳۸ خورشیدی در شمیران شهر تهران) شاعر معاصر ایرانی است. وی بنیانگذار شعر نو فارسی است. نیما پوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیاد ها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود. تمام جریانهای اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود.
دوستانِ گرانقدر، چنانچه این نامه ها به صورتِ کتاب امروزه در اختیارِ ما نبود، ممکن بود برایِ خواندنِ آنها تردید داشته باشیم، که آیا خواندنِ نامه هایِ عاشقانۀ کسی، کارِ درست و اخلاقی است یا نه!؟ بهرحال بابتِ این نوشته هایِ احساسی، از زنده یاد <نیما یوشیج> سپاسگزاریم... یادش گرامی باد شاید اگر <نیما یوشیج> در این زمان میزیست با وجودِ شبکه هایِ اجتماعی و پیامک و ایمیل، دیگر خبری از این نامه هایِ زیبا نبود ------------------------------------------ به نظرِ من نامۀ شمارۀ 11 خیلی جالب بود، وقتی معشوق(عالیه) به نیما بدبین شده است
عزیزانم، از آنجایی که این نامه طولانی بود، از این روی، تنها آغاز و پایانِ این نامۀ جالب را در زیر برایتان مینویسم ******************* جملات آغازِ نامه: عزیزم... مینویسی با دوازده دختر دوست هستم؟ به من بگو در سینهام دوازده قلب وجود دارد؟ کدام هوس بازی میتواند در میان محبتهای شدید دوام پیدا کند؟ ******************* جملاتِ پایانِ نامه: زبانِ عشق را خوب میشناسی. عالیه! همینطور قلبی را که درد می کشد، میشناسی. در این صورت من برای محبتِ تو با وجود هر تهمتی که به من میزنی تا مرگ پرواز میکنم. زندهباد عدم یک متهم بدبخت و ناشناس که تو را دوست میدارد.... نیما پایان -------------------------------------------- دوستانِ گرامی، بدونِ تردید خواندنِ این نامه ها میتواند برایِ لحظاتی هرچند کوتاه، احساسِ زیبایی را در درونتان به وجود آورد امیدوارم از خواندنِ آن لذت ببرید <پیروز باشید و ایرانی>
هیچوقت نشده کتابهایی که مجموعه ای از نامه هاست را بردارم، صفحه اول را باز کنم و تا آخر بخوانم. این کتابها را معمولا هر از گاهی باز میکنم و یک یا دو یا چند نامه میخوانم و میگذارم کنار. فرقی ندارد نامه های عاشقانه یک پیامبر باشد، یا نامه های ون گوگ شوریده به برادر مهربانش، یا نامه های احمد به آیدای عزیزش،و یا نامه های نیما به عالیه دوست داشتنی و محبوبش. زمانی که نامه های گذشتگان به عزیزانشان را میخوانم، همزمان حسی از زیبایی و حسرت بر وجودم چنگ می اندازد؛ زیبایی برای وجود پیوندهای عمیق و جریانی مانا میان دو نفر و حسرت برای اینکه در زمانه ای زندگی میکنم که دیگر نه کسی برای کسی نامه مینویسد و نه ...
با اینکه نیما یوشیج هیچوقت از شاعران مورد علاقه و محبوب من نبوده و نیست اما نامه هایش به عالیه را دوست داشتم. با این نامه ها بیشتر ارتباط برقرار میکنم تا با شعرهایش. در روزگار تنهایی که از زمین و زمان و آسمان و زمین غم میبارد،نامه های عاشقانه میخوانم و با خودم فکر میکنم که چقدر دلم نامه میخواهد؛ یک نامه بلند و شاید عاشقانه...
"عالیه عزیزم
اغلب ، بلکه بالعموم ، با زن طوری معامله می کنند که نمی خواهند زن ها با آن ها آن طور معامله کنند آن ها زن را مثل یک قالی می خرند . آن قالی را با کمال اقتدار و بی قیدی زیر پایشان می اندازند . پایمال می شود و بالاخره بدون تعلق خاطر آن را به دیگران می فروشند ! زن هم ، همین طور خلفا زن را می فروختند . مسلمان ها او را در زیرحجاب حبس می کنند . قوانین حاضر برای سرکوبی و انقیاد ، آرای مخصوص دیگر دارد . من نمی دانم چرا ولی می دانم چرا نمی توانم قلبم را نگاه بدارم . خدا تمام نعایم زمین را قسمت کرد ، به مردم پول ، خودخواهی و بی رحمی را داد به شاعر قلب را . و به قلب ، اقتدار مرموزی بخشید که در مقابل اقتدار وجاهت زن ، مقهور شود بیا ! عزیزم ! تا ابد مرا مقهور بدار. برای این که انتقام زن را از جنس مرد کشیده باشی ، قلب مرا محبوس کن اگر بتوانم این ستاره ی قشنگ را به چنگ بیاورم ! سلسله ی پر برف البرز را به میل و سماجت خود از جا حرکت بدهم ! اگر بتوانم جریان باد را از وسط ابرها ممانعت کنم . آن وقت می توانم به قلبم تسلط داشته ، این سرنوشت را که طبیعت برایم تعیین کرده است تغیر بدهم ولی قدرت انسان ، به عکس خیالاتش محدود است من همیشه از مقابل گل ها مثل نسیم های مشوش عبور کرده ام قدرت نداشته ام آن ها را بلرزانم . در دل شب ها مثل مهتاب بر آن ها تابیده ام . نخواسته ام وجاهت آسمانی آن ها پنهان بماند کدام یک از این گل ها میتوانند در دامن خودشان یک پرنده ی غریب را پناه بدهند . من آشیانه ام را ، قلبم را ، روی دستش می گذارم کی می تواند ابرهای تیره را بشکافد ، ظلمت ها را بر طرف کند و ناجورترین قلب ها را نجات بدهد ؟ عالیه ! تو ! تو می توانی می دانی کدام ابرها ، کدام ظلمتها ؟ شب های درازی بوده اند که شاعر برای گل موهمی که هنوز آن را نمی شناخت خیال بافی می کرده است . ابرها موانعی بوده اند که مطلوبش را از نظرش دور می کرده اند آن گل تو بودی . تو هستی . تو خواهی بود چه قدر محبوبیت و مناعت تو را دوست می دارم . گل محجوب قشنگ من"
نامه های نیما خصوصی تر از آن بودند که بخواهند خوانده شوند. “ ابدیت برای خودشان بماند. عدم مطلق را به من بدهند. اگر برای زندگی ام حرف بزنم، مثل این است که وصیت کنم. وصیت هم که راجع به زندگان است. ببین چقدر نتیجه ی افراط انسان در طلب موهوم است. این حالت مرموز مرا می گریاند. افسوس! “
عاليه! به خانهی بدبختها نظر بيانداز. اين شمشادها را كه اينطور سبز و خرم مىبينى، پدرم با دست خودش آنها را اصلاح كرد. آن چند گلدان كوچک را كه حاليه غبار آلود است خودش مرتّباً چید. به ما گفت به آنها دست نزنيد. روز بعد روز نامهاى دستم بود، از من پرسيد در آن چه نوشتهاند؟ جواب دادم يکنفر در حدود جنگل ياغى شده است. از اين جواب آثار بشاشتى در سيماى پدرم ظاهر شد. پهلوان انقلاب سرش را بلند كرد، گفت: معلوم مىشود آن ها را تحريک كردهاند. گفتم يک فصل از كتابِ «آيدين» مرا در اين روزنامه نقل كردهاند. روزنامه را از دستم گرفت. آثار پسر شاعرش را مىخواند. چند دفعه از گوشهی درگاه نگاه كردم ديدم بهدقت و حرص زياد هنوز مشغول خواندن آن فصل است. چقدر از برومندى و يكّه بودن پسرش خوشحال مىشد. اين آخرين ملاقات و مکالمهب من با پدرم بود. يک روز پيش از ورود مرگ. بعد از آن دیگر ... به تو گفته بودم شب ديگذ به مهمانخانه «ساوز» میرويم. او را میخواستم دعوت كنم! يدرم مىخواست زمين بخرد. خانه بسازد. ديدى عاليه، عروس يک شاعر بدبخت، چه خوب زمين كوچکش را ارزان خريد و ارزان ساخت! نیما-شنبه ۲ خرداد ۱۳۰۵
نظر دادن در باره ی نیما و نامه هایش کار ساده ای نیست،نه تنها به خاطر جایگاه ویژه اش به عنوان پدر شعر نو فارسی،که در واقع خود نامه ها هم مانند شخصیت نیما ساختاری پیچیده،متناقض و گول زننده دارند.نثر نامه ها ،به ویژه آنها که خطاب به اعضای خانواده نیست،همانند سفرنامه های او،اغلب بسیار پیچیده و نامفهوم می شود و حتی گاه ،دست کم از نظر من،به کلی بی معنی به نظر می رسد.با این همه در این میان گاه تک جمله ای می درخشد که به روشنی دانش شگفتی آور علمی و فلسفی نیما و در عین حال بینش ژرف او از تاریخ و سرشت ایرانیان و همچنین بشریت را نشان می دهد،از آن دست که در بسیاری از اندیشمندان و هنرمندان هم عصرش نمی توان سراغ گرفت. می خواستم شماری از نامهای نام آورانی که نامه ها خطاب به آنها نوشته شده را در اینجا بیاورم ولی دیدم ناچار به ذکر اکثر آن نامها می شوم.فقط ای کاش نامه های خود آنها خطاب به نیما هم در کتاب می آمد. نکته جالبی که در این کتاب به آن برمی خوریم ذکر عناوینی از کارهای داستانی نیماست که دست کم من جز در مجموعه داستان "قصه ی مرقد آقا"سراغی از آنها ندارم. و در پایان ،جنبه ی آزار دهنده ی نامه های نیماست که تردید داشتم ذکری از آن بکنم یا نه،و آن از خودگویی های جای جای نامه هاست.می گویم "آزاردهنده" از آن رو که این از خودگفتن ها را واکنش او می دانم به زمانه اش با تمام سختی ها، تحقیر ها،نافهمی ها و قدرنشناسی هایی که در حقش روا داشت. یادش گرامی
Merged review:
عزیزم
قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعت داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است.
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم
من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام اراده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم
نامه های نیما به نظرم خصوصی تر از آن بودند که ��توان آن ها را به عنوان ادبیات خواند. برای من بسیاری از حرف ها نامفهوم بود چرا که اشاره به حرف ها و اتفاقاتی داشت که بین او و عالیه اتفاق افتاده اند و منِ خواننده از آن ها بی اطلاع هستم.
در این کتاب نامههای نیما به همسرش عالیه آورده شده! نیماهای عاشقانهایی که نیما مینویسد زیبا است و هوس عاشقی در دل آدم زنده میکند. عالیه صبور بود و نیما اگرچه عاشق اما بسیار خطاکار! خوندننامههایعاشقانه نیما لذت بخش است و حس سرک کشیدن به احساسات شخصی یک فرد به تو دست میدهد! اما خواندن این نامهها را از دست ندهید!
كتاب كوچك ِ نامه هاي عاشقانه ي نيما يوشيج به عاليه، همسرش، در ظاهر اول يك كتاب ساده است از يك مرد (الان) مشهور كه به همسرش (همسر آينده اش) مي نويسد: اما در حقيقت سندي است تكان دهنده از روح ناآرام مردي كه به تنهايي توانست بناي شعر ايران را چندان متحول كند كه تا هميشه مديون تلاش هايش باقي بمانيم.
نمي دانم اين خيال از كجا در من قوت يافته است. وقتي كه يك ساعت قبل براي انجام كاري اتفاقا از يك معبر پر جمعيت اين شهر (لاله زار) عبور مي كردم، دلم مي خواست كور باشم تا شكل و هيكل ناپسند انسان را نبينم. كر باشم. صدايش را نشنوم. يك وجود آشفته و ياغي و فراري از مردم، مثل من، وجودي است كه طبيعت بدتر از آن را پرورش نداده است.
فكر مي كنم با چه چيزي مي توانم زندگي را دوست بدارم: به يك جا دست مي گذارم، دستم به شدت مي لرزد. پا مي گذارم، زير پايم زلزله اي شديدي احداث مي شود!
صفحه ي 29 كتاب.
كتاب كوچك تر از آن، و تعداد نامه هاي كمتر، و نامه هاي حذف شده بسيار تر از آني هستند كه شكلي به روايت درون نامه ها بدهند: لحظه ها و صحنه هايي هستند از زندگي نيما. صحنه هايي كه آدم را به دو تصوير تكان دهنده مرتبط مي كند: بر خلاف چيز هايي كه در مدرسه يادمان داده اند، همسر نيما – آن هم در اوايل قرن – خواندن و نوشتن مي دانسته و نسبتا روشنفكر هم بوده. و دوم اينكه زندگي آن ها از همان ابتدا با رنج چگونه ديگران را به قبول خود واداشتن همراه بوده است. در كتاب اشاره هاي واضح نمي شود و تا جايي كه مي دانم، زندگي نامه ي مناسبي هم از زندگي نيما تهيه نشده، تا نشان دهد اين رنج ها (تا آن جا كه پوست بدن عاليه را بسوزانند) واقعا چه بوده است؟ سوال ها در كتاب مي جوشند و تقريبا راهي براي يافتن جوابي نيست. واقعا راهي نيست. زمان گذشته و در گذر زمان داستان ها رنگ باخته اند. و تنها يك كتاب باقي مانده: يك كتاب كوچك كه خواننده ي خودش را غمگين باقي بگذارد.
به من گفته اي بدون خبر بازگشت نكنم؟ ببين اين ابرهاي سفيد را كه از جلوي ماه رد مي شوند از مغرب به مشرق خبر مي برند، ولي صبر لازم است. درباره خودم نمي دانم براي خبر آوردن لازم است تا آخر عمر صبر كنم، يا نه؟
هنوز تو را مي بينم در مقابل در ايستاده اي. رو به بالا بنا به عادت نگاه مي كني.
من دو بار تو زندگي نامه عاشقانه خوندم يك بار همين كتاب و ديگري نامه عاشقانه امام خميني به همسرش وقتي توي تبعيد بود و هر دوبار احساس عجيبي داشتم نميدونم چرا ؟؟