جاده از میان دشت وسیعی میگذشت که تا چشم کار میکرد پر از سبزهزار و درخت بود و هیچ اثری از هیچ بنای ساخته دست بشر چشمانداز به این گستردگی را خراب نمیکرد. اینجا غوطه دمشق بود.... هیچ میدانید که اینجا زمانی سرسبزترین و آبادترین منطقه در تمام مشرق زمین بود و هیچ میدانید که شهر دمشق کهنترین شهر عالم است و زمانی میگفتند بهشت روی زمین است؟ نگاه کنید زمانی که همه دمشق و اطراف دمشق همین شکلی بود- دستنخورده و سالم، سرسبز و آباد پر از درخت میوه انجیر، زردآلو، انگور، هلو، سیب، زیتون، هر میوهای که دلت میخواست، و هر میوهای که دلت میخواست از هر درختی که دلت میخواست میکندی و هیچ کس اعتراضی نمیکرد. درخت مال همه بود صاحب نداشت و درختهایی بود که چهار نوع میوه میداد. زردآلو و هلو و سیب و گلابی با هم. همه از یک درخت و هیچ میدانید که درخت زیتون بیشتر از هزار سال عمر میکند؟ پشت جلد کتاب
داستان به گونه ی تمثیلی به نقد ِ تروریسم و خشونت می پردازه و البته با لحنی بسیار ساده نوشته شده که مشخصه ی سبک مدرس صادقی ست. به گمانم با توجه به تاریخ نگارش اون یعنی سال 1381 خورشیدی می شه گفت تحت تاثیر آشوب های آن دوران هم بوده و البته مناسباتی که در پس همه ی خشونت هاست و البته نکات عمیق و بنادینی رو هم در پس داستان تمثیلی و به ظاهر ساده بیان می کنه که آفت ِ جهان امروزه
حقیقتا دقیق نفهمیدم چی میخواد بگه! به نظر اثری در نقد ترورسیم و افراد تندروست که میخواد با گره زدن گذشته با حال یعنی سهروردی و صلاح الدین ایوبی با گروهای تندروی امروزی، این مسائل را نقد کند به هر حال داستان در دمشق میگذرد در وقتیکه قرار است تبادلی بین دو گروه اتفاق بیفتد تبادل یک نفر در برابر چهار نفر در وسط بازار
با تصور چیزی شبیه گاوخونی سمتش رفتم اما خیلی عجیب بود. به هیچ وجه فضای داستان رو درک نمیکردم و اتفاقات و آدم هارو متوجه نمیشدم، شاید هم زمان درستی نبود برای خوندنش.
من شانس این را داشتم که در دوران نوجوانی، دو سفر به خطهی شام داشته باشم، از اینرو؛ توصیفات دمشق، بازار حمیدیه، جامع اموی، مقام صلاحالدین ایوبی و ... برایم بسیار دلنشین و یادآور خاطرات بود.
همچنین ارجاعات تاریخی و مشابهتسازی احمد (شخصیت اصلی داستان) با شهابالدین سهروردی و طرف مقابل او با صلاحالدین ایوبی به نظرم جالب بود.
الان که دنیا پر شده از سلفی و تکفیری ،و سوریه و حلب به ویرانه ای تبدیل شده این رمان صادقی ما رو وارد دنیایی شبه جاسوسی می کنه تا از طرف به روابط ما بین این گروها پی ببریم و از طرف دیگه دنیای شیخ و شیخی گری رو با نماد قرار دادن و بازی زمانی و مناظره بین سهروردی و صلاح الدین ایوبی مورد بحث قرار میده... پرواز راوی از پنجره که نقطه عطف رمانه منو یاد پرواز با ملافه در صدسال تنهایی مارکز می نداخت
کتاب به خوبی سبک و سیاق نوشتن مدرس صادقی رو داره. داستانی سورِال که شخصیتهای تاریخی رو یا داستان پلیسی، جنایی گره میزنه و با وجود اینکه مدام شخصیتها و داستانهاشون به هم گره میخوره، اما تعقیب خط روایی داستان کماکان روان و ساده ادامه داره.ا
دیدار در حلب: جعفر مدرس صادقی جعفر مدرس صادقی با این رمان ما را به سفری در زمان و مكان و سفری در عالم واقع و خیال می برد، به جهانی ازآن چه ممكن است باشد ها وچه می شد اگرها . با این كه در این داستان غریب همه شخصیت ها بیگانه اند و حتی یك كاراكتر ایرانی هم وجود ندارد. سبك نگارش برای خواننده رمان های دیگر این نویسنده به شدت آشناست و حتی بدون دیدن اسم او روی جلد كتاب می تواند صدای او را تشخیص بدهد. ما در اين كتاب با شخصی به نام احمد سر و كار داريم .مردى كه در عين حال خود را با شهاب الدين سهروردى يكى مى داند. يا نكند اين فقط اسم رمزى است كه او براى شناسايى در اثناى ملاقات با مامورى در دمشق به زبان مى آورد؟مردى جاه طلب، با ايده هاى خطرناكى براى به هم ريختن نظام جهانى، كه هم سرسپرده شيخ ناشناخته اى است كه در شهر حلب سكونت دارد و هم خود آموزگار و مربى عده نامعلومى از سرسپردگان ديگر است كه در اردوگاه هايى در افغانستان و پاكستان به سر مى برند. او ماموريت دارد يكى از اين سرسپردگان را كه چند سال پيش براى انجام يك ماموريت سرى به سرزمين هاى اشغالى رفته و دست بر قضا به دست يكى از گروه هاى مبارز فلسطينى گرفتار آمده است نجات بدهد. چهار فلسطينى كه چند سالى در اردوگاه هاى نهضتالقاعده؟آموزش ديده اند، همراه با اين مامور كهنه كار به دمشق آمده اند و اين معاوضه قرار است به واسطه يك مامور كهنه كار ديگر كه سال ها است مقيم دمشق است، در برابر مسجد بنى اميه صورت بگيرد... جعفر مدری صادقی ا ز معدود نویسندگانی ست که با قلم بی تکلف خود بزرگترین معنا ها و نمادی ترین تعابیر را با قالبی کاملا آشنا به خواننده منتقل می کند.صادقی نویسنده ایست که بسیار زیبا ادبیات کهن ایرانی را با غالب های اروپایی در هم می آمیزد. اینجانب ارادت خاصی به آثار این عزیز دارم و از دور دست توانمندش را با کمال افتخار می فشارم.!
سبکی بسیار روان و البته دانای کل دارد داستان را روایت می کند.
موضوع داستان: رزمنده ای که در جبهه خاصی می جتگد به نام احمد که در پی انجام یک عملیات معاوضه برای برگرداندن مریدش مشتاق به دمشق آمده است و ...حقیقتش تنها احساس دلزدگی و احساسی بودن را با خود دارد ...بسیار سر بسته و جسته گریخته از پیشینه خود و کسی که برای بردنش به دمشق آمده می گوید و نهایتا هم مبهم همه چیز را پایان می دهد.،البته پایان کتاب حقیقتا یک پایان است برای رمان، منظورم اینست که در عین مبهم بودن تصمیم احمد، خواننده پایان کتاب را می پزیرد.
بعضی از کتاب های مدرس صادقی را سعی می کنم بهتر بفهمم، بعضی ها را کم و بیش می فهمم و بعضی ها را تقریبا نمی فهمم! و دیدار در حلب جزو دسته ی آخر است. نسبت به کارهای دیگر مدرس صادقی کار فاخری نیست: چه هدف کتاب بازسازی فضایی تخیلی بوده یا حتی به تصویر کشیدن و نقد بعضی تفکرات و جریان ها موفق عمل نکرده است و در این مورد با نظر دوست عزیز آقای نورپناه موافقم. البته عجیب نیست زیرا هر نویسنده ای نقطه ی ضعف و قوت دارد و مدرس صادقی ابتدای دهه ی هشتاد یعنی بیست سال پیش قطعا مدرس صادقی سه گانه ی نوشین که امروز او را می شناسم نیست.
این کتاب هم مثل کتابهای دیگه ای بود که از مدرس صادقی خوندم: داستان برای داستان. کلا انگار مدرس صادقی تمام تلاشش رو میکنه که داستان بگه و وارد فاز حرفهای قلمبه سلمبه و پیام اخلاقی نمیشه. گرچه فضای روایت داستان یه کم عجیب و غریب بود و آدمی که هزار سال بود مرده بود، در سال 2001 زنده بود داشت با آدمهای دیگه ای که اونها هم هزار سال بود مرده بودند و در سال 2001 زنده بودند حرف میزد و داستان رو پیش میبرد، ولی به نظرم کتاب خوبی بود
جعفر مدرس صادقي جزو نويسندگاني است كه در طول اين سالها هرگز خود را به حاشيه نكشانده و آثار خويش را نيز دچار حاشيه نكرده است مدرس صادقي را جزو نويسندگاني باهوش و داناي فعلي ميشناسم. به دور از هر گروه و دسته و حزب و كانون، سر در كار خود به نوشتن ميپردازد و براي كارنامهي خود آثار بهتري رقم ميزند