Jump to ratings and reviews
Rate this book

پنجره

Rate this book
داستان دختری با چشمان زيباست که عاشق معلم ادبیات شان که البته همسایه شان نیز هست می شود. کاوه که پسری خشن و منضبط است چندین بار در کلاس درس از خطاهای او می گذرد -کاری که هیچ وقت با دانش آموزان دیگر انجام نداده یعنی گذشت!! ...
ایستاده بودم منتظر به امید دستی که پنجره ام را بروی روشنایی باز کند و تو آن را گشودی با سخاوت خورشید و رحمت باران. دانه ام را از کویر نادانی برون آوردی و در دشت علم رویاندی. من با دستهای تو بارور شدم و رشد کردم تو مرا به انتهای دشت بردی در آنجا اقاقیهایی دیدم که نور می پاشیدند و از دیار شب گذر می کردند. تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی اینک ما ایستاده ایم. من و تو، تا که باز کنیم پنجره بسته را بر روی طالبان نور. روبرویمان دریچه ای است که بدشت روشنایی گشوده می شود.

454 pages, Hardcover

18 people are currently reading
247 people want to read

About the author

فهیمه رحیمی

28 books36 followers
در ۲۳ خرداد ماه ۱۳۳۱ در تهران دیده به جهان گشودند. اولین قطعه ادبیشان به نام دلم برای پروانه می‌سوزد را در ۹ سالگی نوشتند.
در سال ۱۳۴۷ ازدواج نمودند و حاصل ازدواجشان دو فرزند به نام‌های بابک و بهارک شد. سه سال مشغول به فراگیری علوم دینی در حوزه علمیه آب منگل در کرج شدند. با پشتکار و علاقه‌ای که به خواندن و نوشتن کتاب داشتند اولین کتاب خود را با عنوان بازگشت به خوشبختی منتشر کردند.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
90 (15%)
4 stars
80 (13%)
3 stars
128 (21%)
2 stars
133 (22%)
1 star
166 (27%)
Displaying 1 - 30 of 52 reviews
Profile Image for NiNooSH.
2 reviews
November 21, 2024
خوندن این تیپ کتاب ها و امتیاز خوب دادن به اون شاید برای کتاب خونای حرفه ای مثل یه شوخی باشه اما نمی شه منکر این شد که چه بسا خیلی از کرم کتابای حرفه ای با خوندن همین کتابا شروع کردن و حالا آثار ارزشمند می خونن . این کتاب رو سال های آغازین دوره ی نوجوانیم خوندم و یادمه که اون زمان خیلی لذت بردم !!!
Profile Image for MaSuMeH.
171 reviews241 followers
December 10, 2013
کلن بین کتابخوان ها زیاد جالب نیست که بگویی من رمانهای فهمیمه رحیمی را خوانده ام.یک جور بی کلاسی و زرد خوانی محسوب میشود گویا. اما من یکی می توانم به جرات بگویم که بیشتر رمانهای فهیمه رحیمی را خوانده ام و حتی در زمان خودش دوستش هم داشته ام16-17 سالم بود با کلی کنجکاوی راجع به عشق و ازدواج و...بعد کتابهای فهیمه رحیمی را پیدا کردم. در روزگار من که حرف زدن از عشق مرسوم نبود کتابهای او،توصیف رابطه های بسته ای در حد دختر همسایه و معلم ادبیات و پسر عموی پولدار و...به نوبه ی خودش تابو شکنی بزرگی محسوب میشد. کتابها را از کتابفروشی نزدیک دبیرستانم امانت می گرفتم. می رسیدم خانه،کیف و کفش پرت و سرم توی کتاب بود ببینم بالاخره دختر پسر داستان بهم می رسند و آخرش لیو هپی لی افتر دت می شود یا نه! هی خواندم و می خواندم و می خواندم و این کتاب را تمام کرده نکرده کتاب بعدی را شروع میکردم.اما بالاخره یک جایی رسید که سقف این توصیف از زندگی برای من تمام شد. بزرگتر شدم،زندگی را جور دیگری دیدم و دیگر علاقه ای به فهیمه رحیمی خواندن نداشتم.هووم،فک کنم بیشتر از ده کتابش را با علاقه خوانده باشم. حوصله نداشتم همه را ریت کنم اما همه را کم و بیش دوس داشتم آن موقع.پنجره را به یاد همه شان انتخاب کردم چون پنجره برایم از همه جالب تر بود با آن آقای قدسی بلند بالایش.بهرحال که من فهیمه رحیمی خوان هم بوده ام.
Profile Image for ZaRi.
2,316 reviews877 followers
Read
September 10, 2015
چند سال پیش زمانی که میخواستم برای آخرین بار پیش از خروجم از ایران کتابخانه ام را مرتب کنم و چند کتاب گلچین کنم تا با توجه به محدودیتهای سفر با خودم بیاورم،در گوشه ای دنج و تاریک از یک قفسه و پشت چندین و چند کتاب جایی که چشم هیچکس (بویژه خودم!) آن را نمیدید چند کتاب از فهمیه رحیمی دیدم: پنجره،بازگشت به خوشبختی،اتوبوس،زخم خوردگان تقدیر،...
ناخودآگاه لبخندی بر لبانم نشست...
به چند سال قبل برگشتم،روزهایی که در مدرسه راهنمایی این کتابها میان همکلاسی ها دست به دست می چرخید...
روزهای بلوغ و بزرگ شدن که به سرعت برق و باد سپری شد...
روزهایی که با وجود اینکه حتی در همان زمان هم میدانستم این کتاب ها هیچ چیز در خود ندارد اما باز هم مشتاقانه آنها می بلعیدم و نمیتوانستم در برابر وسوسه خواندنشان مقاومت کنم...
دروغ چرا؟!
در دوره ای کتابهای فهیمه رحیمی میخریدم و میخواندم
یکی دو سال بعد که تب تند بلوغ کمی سردتر شد،کم کم این کتابها رفت جایی که چشمم به آنها نیفتد،چرا؟!
خودم هم دقیق نمیدانم! شاید به دلیل ژستی که به من میگفت خوب نیست کسی بفهمد تو همچین کتابهایی هم خوانده ای!
دلم میخواست میتوانستم یکی از آنها را همراه خودم بیاورم نه برای اینکه دوباره بخوانم بلکه برای اینکه لااقل اگر دوباره چنین ژستهایی به سراغم آمد اجازه ندهم بر من غلبه کنند.
حالا سالها از روزهایی که کتابهای فهمیه رحیمی را میخواندم گذشته،از آن روز تابستانی که با کتابهایم در ایران هم خداحافظی کردم گذشته،حالا اینجا به جز چند کتاب به زبان فارسی،کتابخانه کوچکم پر است از کتابهای دیگر به زبانی دیگر؛ دیگر خبری از فهیمه رحیمی و خیلی های دیگر که بعد از خریدن کتابشان پشیمان شدم نیست،اما هنوز دلم پر میکشد برای آن کتابها و آن کتابخانه.
راستی،چرا همیشه یک جای کار می لنگد؟!
چرا همیشه جای یک چیزی خالیست...؟



Merged review:

چند سال پیش زمانی که میخواستم برای آخرین بار پیش از خروجم از ایران کتابخانه ام را مرتب کنم و چند کتاب گلچین کنم تا با توجه به محدودیتهای سفر با خودم بیاورم،در گوشه ای دنج و تاریک از یک قفسه و پشت چندین و چند کتاب جایی که چشم هیچکس (بویژه خودم!) آن را نمیدید چند کتاب از فهمیه رحیمی دیدم: پنجره،بازگشت به خوشبختی،اتوبوس،زخم خوردگان تقدیر،...
ناخودآگاه لبخندی بر لبانم نشست...
به چند سال قبل برگشتم،روزهایی که در مدرسه راهنمایی این کتابهای میان همکلاسی ها دست به دست می چرخید...
روزهای بلوغ و بزرگ شدن که به سرعت برق و باد سپری شد...
روزهایی که با وجود اینکه حتی در همان زمان هم میدانستم این کتاب ها هیچ چیز در خود ندارد اما باز هم مشتاقانه آنها می بلعیدم و نمیتوانستم در برابر وسوه خواندنشان مقاومت کنم...
دروغ چرا؟!
در دوره ای کتابهای فهیمه رحیمی میخریدم و میخواندم
یکی دو سال بعد که تب تند بلوغ کمی سردتر شد،کم کم این کتابها رفت جایی که چشمم به آنها نیفتد،چرا؟!
خودم هم دقیق نمیدانم! شاید به دلیل ژستی که به من میگفت خوب نیست کسی بفهمد تو همچین کتابهایی هم خوانده ای!
دلم میخواست میتوانستم یکی از آنها را همراه خودم بیاورم نه برای اینکه دوباره بخوانم بلکه برای اینکه لااقل اگر دوباره چنین ژستهایی به سراغم آمد اجازه ندهم بر من غلبه کنند.
حالا سالها از روزهایی که کتابهای فهمیه رحیمی را میخواندم گذشته،از آن روز تابستانی که با کتابهایم در ایران هم خداحافظی کردم گذشته،حالا اینجا به جز چند کتاب به زبان فارسی،کتابخانه کوچکم پر است از کتابهای دیگر به زبانی دیگر؛ دیگر خبری از فهیمه رحیمی و خیلی های دیگر که بعد از خریدن کتابشان پشیمان شدم نیست،اما هنوز دلم پر میکشد برای آن کتابها و آن کتابخانه.
راستی،چرا همیشه یک جای کار می لنگد؟!
چرا همیشه جای یک چیزی خالیست...؟
Profile Image for Behnoosh E.
118 reviews12 followers
December 13, 2009
یادش بخیر ، روزای نوجوانی و شناور بودن همیشگی من تو رویا !!!!! اقتضای سن بود و بارها و بارها از خوندن این داستان لذت بردم ، شاید بیشتر از 20 بار خونده باشمش
Profile Image for Maral.
12 reviews17 followers
November 15, 2008
وقتي 12 سالم بود خوندمش. اون موقع به نظرم خيلي رويايي مي يومد.
Profile Image for Sara.g.
21 reviews24 followers
June 8, 2010
سال اول دبيرستان بودم كه اين كتاب خوندم و اون زمان كلي از خوندش لذت بردم.
Profile Image for fatemeh kashefi.
35 reviews4 followers
November 24, 2007
برخي از آثار و كتاب‌ها نه از جهت محتوي و غناي معنوي ماندگار مي‌شوند، بلكه به عنوان سمبل و نمونه در دوره و عصر و يا به دليل ايجاد زمينه براي بروز يك تغيير در بستر مربوطه از اهميت برخوردار مي‌گردند.
گمان مي‌كنم اكثريت بچه‌هاي هم سن و سال و هم دوره من كتاب پنجره را مطالعه كرده اند و يا آن را به عنوان يك اثر عاشقانه مطرح داخلي مي‌شناسند. هرچند كه بنا به نظر شخصي من اين تيپ داستان‌ها كمك خاصي به بارور شدن ادبيات ايراني نمي‌كنند، اما انگيزه‌اي براي مطالعه در برخي افراد و گروه‌ها ايجاد مي كنند و به همين دليل در خور توجه اند
39 reviews2 followers
September 9, 2010
الان که فکر می کنم می بینم این کتاب تو اون دوران برام خیلی جالب بود
جزو معدود کتابای رمنس اون موقع بود
اما الان بعید می دونم با نویسنده های امروزی بتونه رقابت کنه
Profile Image for Negar.
21 reviews5 followers
Read
October 2, 2010
حتی داستانش درست یادم نمیاد الان ولی فکر کنم اون وقتا که نوجوون بودم از خوندنش لذت بردم
Profile Image for Afsaneh khajavi.
66 reviews
December 31, 2014
فکر کنم سور راهنمایی بودم که خوندمش ، ولی یادمه اون موقع خیلی بهم چسبید
Profile Image for Mandana Shadi.
29 reviews18 followers
May 10, 2019
"روبرویمان دریچه ای است که بدشت روشنایی گشوده می شود "
فکر کنم حدودا 12 سال پیش خوندمش . حتی یادم نیست دقیقا در مورد چی بود اما خب تووی اون دوره و سن یادمه که یک حس خوب به من دختر بچه داده بود ...
Profile Image for مهدیه عباس پور .
17 reviews3 followers
October 5, 2009
اولین رمان عاشقانه ای که خوندم ... ده سالگی و کشف های تازه...

دوستش دارم هنوز هم!
Profile Image for Mitra Sml.
16 reviews5 followers
May 31, 2018
چقدر کوچیک‌بودم تازه رفته بودم راهنمایی و یواشکی این کتاب و میخوندم و چه دنیایی بود
یه دنیای دور
معلم همسایه عشق
بعد از بی سرپرستان که اونم قاچاقی خوندم دومین‌رمان عشقی بود!!
Profile Image for Mathilsa.
19 reviews
Read
April 25, 2025
وقتی این کتابو خوندم فکر کنم ۱۳ سالم بود انقدر من با این کتاب زار زدم که باور کردنی نیست، خیلی برام نوستالژیکه
3 reviews1 follower
February 25, 2015
من این کتابو وقتی دبیرستان بودم خوندم. اون موقع خیلی خوشم اومد. اما حالا که بعد سالها دوباره خوندم دیدم برای همون دوران خوبه که فقط می خوندم و در موردش قضاوت نمی کردم. چون خودم جزو شاگردهای نسبتا درسخون بودم و تمام توجهم توی 12 سال مدرسه به همکلاسیهای درسخون تر از خودم و شاگرد اولهای کلاس بود. توی این 12 سال -البته شما دهه شصت و هفتاد رو در نظر بگیرید، ندیدم هیچ شاگرد اولی ته کلاس بنشینه حتی با قد 180. ندیدم شاگرد اولی انقدر به ازدواج فکر کنه، انقدر که چند لحظه ای هم عاشق استاد ندیده ی خواهرش شد. مطمئنا این استاد یه پسر جوون نبوده .من از دروس نظام قدیم رشته طبیعی خبر ندارم. ولی یکی از عجیب ترین قسمتها برام این بود که دانش آموز سال سوم تجربی غیر از ریاضی، مثلثات و جبر بخونه... در مورد آقای قدسی نمی دونم چطور میشه ادبیات و فیزیک و ریاضی(شامل هندسه و جبر و مثلثات و ریاضی) رو با هم در سطح دبیرستان درس داد؟!!! این آدم باید نابغه ای بوده باشه واسه خودش. شاید بگید خوب قصه ست. قصه هم اگه روحی داره که قادر به کشتن آدمهاست باید یه بخشی از اون که در دنیای واقعی وجود خارجی داره درست بنا بشه. و بعد برام عجیبه اصلا چطور می شه در عرض کمتر از دو ماه سال آخر دبیرستان رو خوند؟ با در نظر گرفتن اینکه مینا تا آخر تیر ماه درگیر عروسی و استاد هندی بوده و از اون طرف امتحانها قبل از مهر ماه باید تمام بشن...به نظرم قسمتهای تخیلی داستان بیشتر از اون حدیه که باید باشه. .
Profile Image for Alibaghbanbashi.
45 reviews2 followers
April 6, 2021
این کتاب متن بسیار ساده و روان دارد. به نظرم اوایل داستان بهتر بود یکم اخرش روندش سریع بود و بهم ریخت نظم داستان به نظرم.
و اون تیکه که از عقل خارج شده بود مثل دیدن همون فرشته زن یکم به نظرم به سبک داستان نمیخورد. در کل از کتاب اتوبوس این نویسنده بیشتر خوشم امد.
Profile Image for Nasrin Purteimur.
6 reviews1 follower
September 7, 2021
هنوز هم وقتی اسم کتاب پنجره میاد دلم میلرزه .بهترین کتابی بود که در پانزده سالگی خواندم و چقدر با این کتاب گریه کردم؛دو سه سال پیش پی دی افش رو دیدم دوباره از اول خوندم و اشک ریختم.بهترین رمان عاشقانه ای بود که خوانده بودم
Profile Image for Elnaz.
11 reviews13 followers
January 14, 2014
با اینکه تضاد زیادی داشت نوشته هاش ولی قشنگ بود
Profile Image for کافه ادبیات.
306 reviews114 followers
November 5, 2012
دوره نوجوانی با ان ذهنیات و دلمشغولیها این کتاب را خواندم.به نظرم اینگونه کتابها فقط به درد همان دوران میخورند و اشتیاق بیشتری برای خواندنشان داری.اعتراف می کنم هیچ از داستان کتاب در ذهنم نمانده
Profile Image for Mahshid.
3 reviews
October 2, 2017
يادش به خير بچه بوديم از اين كتابا ميخونديم الان ديگه حاضر نيستم يه صفحشو بخونم
3 reviews
January 2, 2024
سالها پیش و بعنوان اولین کتاب، به پیشنهاد خواهرم پنجره را خواندم و بسیار لذت بردم. امروز که بیش از 30سال از آن موقع میگذرد همچنان با دیدنش حال و هوای آن روزها به سرم میزنه. یادش بخیر مثل برق گذشت چه روزهایی و چه حسرتی. ایکاش زمان به عقب برمی‌گشت به آن زمان که گریه های پنهانی خواهرم را که موقع خواندنش مرا کنجکاو می‌کرد به آن زمان که همه چیز خالص بود.
1 review
February 6, 2025
اولین رمانی که به یاد دارم خوندم " پنجره " هست. بعدها دوباره برای مرور خاطرات خوندمش. خود کتاب برام دو ستاره ای هست اما احساسی که توی اون سن در من برانگیخت همه ی ستاره ها رو برنده میشه❤️
2 reviews
February 17, 2025
به یاد دوران نوجوانی این کتاب رو فارغ از داستان پردازی و ضعف هاش دوست دارم
Profile Image for Maria.
49 reviews2 followers
May 2, 2025
این کتاب رو توی ۱۳ سالگی با لذت خوندم و هیچوقت پشیمون نیستم
هرچند خیلی عجیب و بیمحتوا بود :)))
Profile Image for Batool.
113 reviews4 followers
June 1, 2015
این کتابو وقتی دبیرستان بودم خوندم. میگفتن بهترین کتاب فهیمه رحیمیه البته به نسبت آثار دیگه اش!!!!! متاسفانه این کتاب یه جلد دومی هم داشت که اگه اشتباه نکنم اسم کتاب ماندانا بود و با مطالعه ی اون کتاب که غیر از هدر رفتن وقت چیزی عایدم نکرد به این نتیجه رسیدم که حرف های خواهرام هیچ بیراه نبود که میگفتن اسم اینجور رمان ها "کتابای تو کوچه ای" هست.
5 reviews
January 28, 2019
وتا الان نتونستم بگردم دنبال کتاب های خوب از این نویسنده البته لازمه بگم این نظر من برمیگرده به سال های پیش و الان شاید اگه دوباره بخونم اونقدر منو مجذوب نکنه ولی خوندنش خالی از لطف نیستاولین رمانی بود که دوران راهنمایی خوندم و چقدرازپیچ وتاب داستان لذت بردم و هنوز عطر یاس منوبه یاد شخصیت هامیندازه
3 reviews1 follower
January 26, 2010
This book was beautiful, and as her other books it's love story, this book has a second too, which is called Mandana. You should read that after this book, it's the same charectors, in their adulthood.
Profile Image for Nastaran Fekri.
1 review1 follower
January 28, 2020
یادمه من دبیرستانی بودم که این کتاب رو شروع کردم به خوندن و واقعا از ادبیات بی مایه و بی محتوایش حالم بد شد. اصلا باورم نمیشد که تمام همکلاسی هایم بجای چشمهایش بزرگ علوی با همچین ادبیات سخیفی حال میکنند. اگه کسی به این جور رمانها علاقه داره من دانیل استیل رو پیشنهاد میکنم
2 reviews
Read
May 29, 2020
واقعا نمیدونم بر اساس اون زمان که کتاب رو خوندم نظر بدم یا نظر الان رو . بی شک اون موقع یکی از جذاب ترین کتاب ها بود ولی به سلیقه اون روزها میخندم. به نظرم پله اول کتاب خوندن با کتاب های عامه پسند هم شروع بشه مشکلی نداره.
Displaying 1 - 30 of 52 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.