داستان دختری با چشمان زيباست که عاشق معلم ادبیات شان که البته همسایه شان نیز هست می شود. کاوه که پسری خشن و منضبط است چندین بار در کلاس درس از خطاهای او می گذرد -کاری که هیچ وقت با دانش آموزان دیگر انجام نداده یعنی گذشت!! ... ایستاده بودم منتظر به امید دستی که پنجره ام را بروی روشنایی باز کند و تو آن را گشودی با سخاوت خورشید و رحمت باران. دانه ام را از کویر نادانی برون آوردی و در دشت علم رویاندی. من با دستهای تو بارور شدم و رشد کردم تو مرا به انتهای دشت بردی در آنجا اقاقیهایی دیدم که نور می پاشیدند و از دیار شب گذر می کردند. تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی اینک ما ایستاده ایم. من و تو، تا که باز کنیم پنجره بسته را بر روی طالبان نور. روبرویمان دریچه ای است که بدشت روشنایی گشوده می شود.
در ۲۳ خرداد ماه ۱۳۳۱ در تهران دیده به جهان گشودند. اولین قطعه ادبیشان به نام دلم برای پروانه میسوزد را در ۹ سالگی نوشتند. در سال ۱۳۴۷ ازدواج نمودند و حاصل ازدواجشان دو فرزند به نامهای بابک و بهارک شد. سه سال مشغول به فراگیری علوم دینی در حوزه علمیه آب منگل در کرج شدند. با پشتکار و علاقهای که به خواندن و نوشتن کتاب داشتند اولین کتاب خود را با عنوان بازگشت به خوشبختی منتشر کردند.
خوندن این تیپ کتاب ها و امتیاز خوب دادن به اون شاید برای کتاب خونای حرفه ای مثل یه شوخی باشه اما نمی شه منکر این شد که چه بسا خیلی از کرم کتابای حرفه ای با خوندن همین کتابا شروع کردن و حالا آثار ارزشمند می خونن . این کتاب رو سال های آغازین دوره ی نوجوانیم خوندم و یادمه که اون زمان خیلی لذت بردم !!!
کلن بین کتابخوان ها زیاد جالب نیست که بگویی من رمانهای فهمیمه رحیمی را خوانده ام.یک جور بی کلاسی و زرد خوانی محسوب میشود گویا. اما من یکی می توانم به جرات بگویم که بیشتر رمانهای فهیمه رحیمی را خوانده ام و حتی در زمان خودش دوستش هم داشته ام16-17 سالم بود با کلی کنجکاوی راجع به عشق و ازدواج و...بعد کتابهای فهیمه رحیمی را پیدا کردم. در روزگار من که حرف زدن از عشق مرسوم نبود کتابهای او،توصیف رابطه های بسته ای در حد دختر همسایه و معلم ادبیات و پسر عموی پولدار و...به نوبه ی خودش تابو شکنی بزرگی محسوب میشد. کتابها را از کتابفروشی نزدیک دبیرستانم امانت می گرفتم. می رسیدم خانه،کیف و کفش پرت و سرم توی کتاب بود ببینم بالاخره دختر پسر داستان بهم می رسند و آخرش لیو هپی لی افتر دت می شود یا نه! هی خواندم و می خواندم و می خواندم و این کتاب را تمام کرده نکرده کتاب بعدی را شروع میکردم.اما بالاخره یک جایی رسید که سقف این توصیف از زندگی برای من تمام شد. بزرگتر شدم،زندگی را جور دیگری دیدم و دیگر علاقه ای به فهیمه رحیمی خواندن نداشتم.هووم،فک کنم بیشتر از ده کتابش را با علاقه خوانده باشم. حوصله نداشتم همه را ریت کنم اما همه را کم و بیش دوس داشتم آن موقع.پنجره را به یاد همه شان انتخاب کردم چون پنجره برایم از همه جالب تر بود با آن آقای قدسی بلند بالایش.بهرحال که من فهیمه رحیمی خوان هم بوده ام.
چند سال پیش زمانی که میخواستم برای آخرین بار پیش از خروجم از ایران کتابخانه ام را مرتب کنم و چند کتاب گلچین کنم تا با توجه به محدودیتهای سفر با خودم بیاورم،در گوشه ای دنج و تاریک از یک قفسه و پشت چندین و چند کتاب جایی که چشم هیچکس (بویژه خودم!) آن را نمیدید چند کتاب از فهمیه رحیمی دیدم: پنجره،بازگشت به خوشبختی،اتوبوس،زخم خوردگان تقدیر،... ناخودآگاه لبخندی بر لبانم نشست... به چند سال قبل برگشتم،روزهایی که در مدرسه راهنمایی این کتابها میان همکلاسی ها دست به دست می چرخید... روزهای بلوغ و بزرگ شدن که به سرعت برق و باد سپری شد... روزهایی که با وجود اینکه حتی در همان زمان هم میدانستم این کتاب ها هیچ چیز در خود ندارد اما باز هم مشتاقانه آنها می بلعیدم و نمیتوانستم در برابر وسوسه خواندنشان مقاومت کنم... دروغ چرا؟! در دوره ای کتابهای فهیمه رحیمی میخریدم و میخواندم یکی دو سال بعد که تب تند بلوغ کمی سردتر شد،کم کم این کتابها رفت جایی که چشمم به آنها نیفتد،چرا؟! خودم هم دقیق نمیدانم! شاید به دلیل ژستی که به من میگفت خوب نیست کسی بفهمد تو همچین کتابهایی هم خوانده ای! دلم میخواست میتوانستم یکی از آنها را همراه خودم بیاورم نه برای اینکه دوباره بخوانم بلکه برای اینکه لااقل اگر دوباره چنین ژستهایی به سراغم آمد اجازه ندهم بر من غلبه کنند. حالا سالها از روزهایی که کتابهای فهمیه رحیمی را میخواندم گذشته،از آن روز تابستانی که با کتابهایم در ایران هم خداحافظی کردم گذشته،حالا اینجا به جز چند کتاب به زبان فارسی،کتابخانه کوچکم پر است از کتابهای دیگر به زبانی دیگر؛ دیگر خبری از فهیمه رحیمی و خیلی های دیگر که بعد از خریدن کتابشان پشیمان شدم نیست،اما هنوز دلم پر میکشد برای آن کتابها و آن کتابخانه. راستی،چرا همیشه یک جای کار می لنگد؟! چرا همیشه جای یک چیزی خالیست...؟
Merged review:
چند سال پیش زمانی که میخواستم برای آخرین بار پیش از خروجم از ایران کتابخانه ام را مرتب کنم و چند کتاب گلچین کنم تا با توجه به محدودیتهای سفر با خودم بیاورم،در گوشه ای دنج و تاریک از یک قفسه و پشت چندین و چند کتاب جایی که چشم هیچکس (بویژه خودم!) آن را نمیدید چند کتاب از فهمیه رحیمی دیدم: پنجره،بازگشت به خوشبختی،اتوبوس،زخم خوردگان تقدیر،... ناخودآگاه لبخندی بر لبانم نشست... به چند سال قبل برگشتم،روزهایی که در مدرسه راهنمایی این کتابهای میان همکلاسی ها دست به دست می چرخید... روزهای بلوغ و بزرگ شدن که به سرعت برق و باد سپری شد... روزهایی که با وجود اینکه حتی در همان زمان هم میدانستم این کتاب ها هیچ چیز در خود ندارد اما باز هم مشتاقانه آنها می بلعیدم و نمیتوانستم در برابر وسوه خواندنشان مقاومت کنم... دروغ چرا؟! در دوره ای کتابهای فهیمه رحیمی میخریدم و میخواندم یکی دو سال بعد که تب تند بلوغ کمی سردتر شد،کم کم این کتابها رفت جایی که چشمم به آنها نیفتد،چرا؟! خودم هم دقیق نمیدانم! شاید به دلیل ژستی که به من میگفت خوب نیست کسی بفهمد تو همچین کتابهایی هم خوانده ای! دلم میخواست میتوانستم یکی از آنها را همراه خودم بیاورم نه برای اینکه دوباره بخوانم بلکه برای اینکه لااقل اگر دوباره چنین ژستهایی به سراغم آمد اجازه ندهم بر من غلبه کنند. حالا سالها از روزهایی که کتابهای فهمیه رحیمی را میخواندم گذشته،از آن روز تابستانی که با کتابهایم در ایران هم خداحافظی کردم گذشته،حالا اینجا به جز چند کتاب به زبان فارسی،کتابخانه کوچکم پر است از کتابهای دیگر به زبانی دیگر؛ دیگر خبری از فهیمه رحیمی و خیلی های دیگر که بعد از خریدن کتابشان پشیمان شدم نیست،اما هنوز دلم پر میکشد برای آن کتابها و آن کتابخانه. راستی،چرا همیشه یک جای کار می لنگد؟! چرا همیشه جای یک چیزی خالیست...؟
یادش بخیر ، روزای نوجوانی و شناور بودن همیشگی من تو رویا !!!!! اقتضای سن بود و بارها و بارها از خوندن این داستان لذت بردم ، شاید بیشتر از 20 بار خونده باشمش
برخي از آثار و كتابها نه از جهت محتوي و غناي معنوي ماندگار ميشوند، بلكه به عنوان سمبل و نمونه در دوره و عصر و يا به دليل ايجاد زمينه براي بروز يك تغيير در بستر مربوطه از اهميت برخوردار ميگردند. گمان ميكنم اكثريت بچههاي هم سن و سال و هم دوره من كتاب پنجره را مطالعه كرده اند و يا آن را به عنوان يك اثر عاشقانه مطرح داخلي ميشناسند. هرچند كه بنا به نظر شخصي من اين تيپ داستانها كمك خاصي به بارور شدن ادبيات ايراني نميكنند، اما انگيزهاي براي مطالعه در برخي افراد و گروهها ايجاد مي كنند و به همين دليل در خور توجه اند
الان که فکر می کنم می بینم این کتاب تو اون دوران برام خیلی جالب بود جزو معدود کتابای رمنس اون موقع بود اما الان بعید می دونم با نویسنده های امروزی بتونه رقابت کنه
"روبرویمان دریچه ای است که بدشت روشنایی گشوده می شود " فکر کنم حدودا 12 سال پیش خوندمش . حتی یادم نیست دقیقا در مورد چی بود اما خب تووی اون دوره و سن یادمه که یک حس خوب به من دختر بچه داده بود ...
چقدر کوچیکبودم تازه رفته بودم راهنمایی و یواشکی این کتاب و میخوندم و چه دنیایی بود یه دنیای دور معلم همسایه عشق بعد از بی سرپرستان که اونم قاچاقی خوندم دومینرمان عشقی بود!!
من این کتابو وقتی دبیرستان بودم خوندم. اون موقع خیلی خوشم اومد. اما حالا که بعد سالها دوباره خوندم دیدم برای همون دوران خوبه که فقط می خوندم و در موردش قضاوت نمی کردم. چون خودم جزو شاگردهای نسبتا درسخون بودم و تمام توجهم توی 12 سال مدرسه به همکلاسیهای درسخون تر از خودم و شاگرد اولهای کلاس بود. توی این 12 سال -البته شما دهه شصت و هفتاد رو در نظر بگیرید، ندیدم هیچ شاگرد اولی ته کلاس بنشینه حتی با قد 180. ندیدم شاگرد اولی انقدر به ازدواج فکر کنه، انقدر که چند لحظه ای هم عاشق استاد ندیده ی خواهرش شد. مطمئنا این استاد یه پسر جوون نبوده .من از دروس نظام قدیم رشته طبیعی خبر ندارم. ولی یکی از عجیب ترین قسمتها برام این بود که دانش آموز سال سوم تجربی غیر از ریاضی، مثلثات و جبر بخونه... در مورد آقای قدسی نمی دونم چطور میشه ادبیات و فیزیک و ریاضی(شامل هندسه و جبر و مثلثات و ریاضی) رو با هم در سطح دبیرستان درس داد؟!!! این آدم باید نابغه ای بوده باشه واسه خودش. شاید بگید خوب قصه ست. قصه هم اگه روحی داره که قادر به کشتن آدمهاست باید یه بخشی از اون که در دنیای واقعی وجود خارجی داره درست بنا بشه. و بعد برام عجیبه اصلا چطور می شه در عرض کمتر از دو ماه سال آخر دبیرستان رو خوند؟ با در نظر گرفتن اینکه مینا تا آخر تیر ماه درگیر عروسی و استاد هندی بوده و از اون طرف امتحانها قبل از مهر ماه باید تمام بشن...به نظرم قسمتهای تخیلی داستان بیشتر از اون حدیه که باید باشه. .
این کتاب متن بسیار ساده و روان دارد. به نظرم اوایل داستان بهتر بود یکم اخرش روندش سریع بود و بهم ریخت نظم داستان به نظرم. و اون تیکه که از عقل خارج شده بود مثل دیدن همون فرشته زن یکم به نظرم به سبک داستان نمیخورد. در کل از کتاب اتوبوس این نویسنده بیشتر خوشم امد.
هنوز هم وقتی اسم کتاب پنجره میاد دلم میلرزه .بهترین کتابی بود که در پانزده سالگی خواندم و چقدر با این کتاب گریه کردم؛دو سه سال پیش پی دی افش رو دیدم دوباره از اول خوندم و اشک ریختم.بهترین رمان عاشقانه ای بود که خوانده بودم
دوره نوجوانی با ان ذهنیات و دلمشغولیها این کتاب را خواندم.به نظرم اینگونه کتابها فقط به درد همان دوران میخورند و اشتیاق بیشتری برای خواندنشان داری.اعتراف می کنم هیچ از داستان کتاب در ذهنم نمانده
سالها پیش و بعنوان اولین کتاب، به پیشنهاد خواهرم پنجره را خواندم و بسیار لذت بردم. امروز که بیش از 30سال از آن موقع میگذرد همچنان با دیدنش حال و هوای آن روزها به سرم میزنه. یادش بخیر مثل برق گذشت چه روزهایی و چه حسرتی. ایکاش زمان به عقب برمیگشت به آن زمان که گریه های پنهانی خواهرم را که موقع خواندنش مرا کنجکاو میکرد به آن زمان که همه چیز خالص بود.
اولین رمانی که به یاد دارم خوندم " پنجره " هست. بعدها دوباره برای مرور خاطرات خوندمش. خود کتاب برام دو ستاره ای هست اما احساسی که توی اون سن در من برانگیخت همه ی ستاره ها رو برنده میشه❤️
این کتابو وقتی دبیرستان بودم خوندم. میگفتن بهترین کتاب فهیمه رحیمیه البته به نسبت آثار دیگه اش!!!!! متاسفانه این کتاب یه جلد دومی هم داشت که اگه اشتباه نکنم اسم کتاب ماندانا بود و با مطالعه ی اون کتاب که غیر از هدر رفتن وقت چیزی عایدم نکرد به این نتیجه رسیدم که حرف های خواهرام هیچ بیراه نبود که میگفتن اسم اینجور رمان ها "کتابای تو کوچه ای" هست.
وتا الان نتونستم بگردم دنبال کتاب های خوب از این نویسنده البته لازمه بگم این نظر من برمیگرده به سال های پیش و الان شاید اگه دوباره بخونم اونقدر منو مجذوب نکنه ولی خوندنش خالی از لطف نیستاولین رمانی بود که دوران راهنمایی خوندم و چقدرازپیچ وتاب داستان لذت بردم و هنوز عطر یاس منوبه یاد شخصیت هامیندازه
This book was beautiful, and as her other books it's love story, this book has a second too, which is called Mandana. You should read that after this book, it's the same charectors, in their adulthood.
یادمه من دبیرستانی بودم که این کتاب رو شروع کردم به خوندن و واقعا از ادبیات بی مایه و بی محتوایش حالم بد شد. اصلا باورم نمیشد که تمام همکلاسی هایم بجای چشمهایش بزرگ علوی با همچین ادبیات سخیفی حال میکنند. اگه کسی به این جور رمانها علاقه داره من دانیل استیل رو پیشنهاد میکنم
واقعا نمیدونم بر اساس اون زمان که کتاب رو خوندم نظر بدم یا نظر الان رو . بی شک اون موقع یکی از جذاب ترین کتاب ها بود ولی به سلیقه اون روزها میخندم. به نظرم پله اول کتاب خوندن با کتاب های عامه پسند هم شروع بشه مشکلی نداره.