منوچهر آتشی (۱۳۸۴ – ۱۳۱۰)، شاعر، منتقد، نظریهپرداز، مترجم و نویسنده، از واپسین شاگردان بی-واسطهٔ نیما است. تحول عظیم در شعر آتشی، پس از آشنایی با اشعار نیما رخداد. حاصل زندگی شعری آتشی، سیزده دفتر شعری با عناوین زیر است: آهنگ دیگر، آواز خاک، دیدار در فلق، وصف گل سوری، گندم و گیلاس، چه تلخ است این سیب، زیباتر از شکل قدیم جهان، خلیج و خزر، حادثه در بامداد، اتفاق آخر، ریشههای شب، غزل غزلهای سورنا، بازگشت به درون سنگ. در پژوهش حاضر، ابتدا این دفاتر شعری، مورد مطالعه و بررسی قرار گرفت و ویژگیهای آنان، بهطور جداگانه، برشمرده-شد. در سطح زبانی به هنجارگریزی، باستانگرایی، بهرهگیری از انواع واژگان مدرن و عامیانه و … بررسی شد. آشنایی آتشی با تحولات زبانی، در این سطح ملموس است. در سطح ادبی، مفاهیم علم بیان و بدیع با استناد به نمونههای روشن آورده شدند. در این بخش، آشنایی شاعر به شعر سنتی دیدهمیشود. در بررسی سطح فکری، مفاهیمی مانند، طبیعتگرایی، بومگرایی، میهنپرستی، غمغربت (نوستالژیک)، تن-کامهسرایی (اروتیزم)، انسان و زن، طنز، تقدیر و … بررسی شدند. از دیگرمباحث این پژوهش، بحثی پیرامون شعر ناب است. شعر آتشی، شعری غیرسیاسی و در زبانی حماسی – تغزلی، با ویژگی بارز طبیعتگرایی و بومگرایی است.
منوچهر آتشی -شاعر و مترجم- دوم مهرماه سال ۱۳۱۰ در دهرود دشتستان متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در بوشهر به پایان رسانید و به خدمت دولت درآمد. مدتی آموزگار فرهنگ بود و سپس در سال ۱۳۳۹ به تهران آمد و در دانشسرای عالی، به تحصیل پرداخت. او در مقطع کارشناسی رشتهٔ زبان وادبیات انگلیسی، فارغالتحصیل شد و در دبیرستانهای قزوین، به امر دبیری پرداخت.
آتشی از سال ۱۳۳۳ انتشار شعرهایش را شروع کرد و در فاصلهٔ چند سال توانست در شمار شاعران مطرح معاصر درآید. نخستین مجموعهٔ شعر او با عنوان «آهنگ دیگر» در سال ۱۳۳۹ در تهران چاپ شد و پس از این مجموعه، دو مجموعه دیگر با نامهای «آواز خاک» (تهران، ۱۳۴۷) و ”دیدار در فلق” (تهران ۱۳۴۸) از او انتشار یافت. جز این مجموعههای شعر، داستان «فونتامارا» اثر ایگناتسیو سیلونه را هم به زبان فارسیترجمه کرد که در سال ۱۳۴۸ بهوسیله سازمان کتابهای جیبی انتشار یافت.
علاوه بر مجموعههای ”وصف گل سوری” (۱۳۶۷)، ”گندم و گیلاس” (۱۳۶۸)، ”زیباتر از شکل قدیم جهان” (۱۳۷۶)، ”چه تلخ است این سیب” (۱۳۷۸) و ”حادثه در بامداد” (۱۳۸۰)، ترجمهٔ آثاری چون دلاله (تورنتون وایلدر) و لنین (مایاکوفسکی) نیز در کارنامهٔ ادبی آتشی بهچشم میخورد.
ضمن آنکه دربارهٔ آثار او دو کتاب نوشته شده است؛ اولی با عنوان «منوچهر آتشی» به قلم محمد مختاری و دیگری «پلنگ درهٔ دیزاشکن» از فرخ تمیمی.
منوچهر آتشی در سال ۱۳۸۲برگزیدهٔ کتاب سال جمهوری اسلامی ایران و در سال۱۳۸۳ نیز برگزیدهٔ همایش چهرههای ماندگار بود.
حال آتشی دارد دگرگون میشود. روستا و شهرش را ترک گفته و به تهران آمده است. از دیار و پایگاه فکری و فرهنگیش دور شده و دچار برزخی فکری شده است. او دارد با چراغ کورسوز شک پا به درون غار میگذارد.
عمقهای تیره را با چراغ شک به جستجوی راز میروم دست می کشم به جدار تیرگی و شگفتیهای خیس غار را لمس میکنم میروم سوی کبود... میروم سوی کبودتر باز میروم باز میروم با چراغ کورسوز شک
اما همچنان با آنکه خود آتشی هم این مجموعه را خیلی دوست ندارد، هنوز ویژگیهای آتشیِ آهنگ دیگر و آواز خاک در این مجموعه حضور دارد، تهرنگی از زبان حماسی و نگاه پاستورالی- روستایی - و همچنان در انتظار پیامبری آگاه، یا آن غریبهی مغرور بودن.
دلا بلندشو از خواب نگاه کن به تقلای سایههای حاشیهی دشت به آن سوار غریب آن پیمبر آگاه که باز در فلق سرب رنگ آب، گذشت
به گفتهی فیض، زبان آتشی در توصیف معشوق تبلور رئالیستی متعادل و محتاط با گرایشهای تلفیقی روحی و جسمی عرضه میشود و در معصومیت محض پدیدار میگردد. آری، این عشق، معصومانه، پرخلوص، باشکوه و روستاییست.
بر کُندهی تمام درختان جنگلی نام ترا به ناخن برکندم ای آهوی رمندهی صحرای خاطره در واپسین غروب بهار نام مرا بخاطر بسپار
تو، عزلت تمام رسولان روز کور تو غربت تمام شبآوازان تو از کتابخانهی تاریخ تو از رواقهای دروغآوران سودایی تو از تمام ارسطو بزرگتری مرا نجات بده مرا ز کوچه، ز میدان مرا ز ده، ز بیابان مرا ز راستها که دروغند و از دروغها که دروغند مرا ز عشق که آغاز نفرت است مرا ز نفرت مرا ز عاطفه - حتی، نجات بده.
حدود چهل شعر است چهار یا پنج شعر خیلی خوب و لذت بخش الباقی همه یا بسیار ضعیف و پریشان یا بسیار متوسط و مبتدی امتیاز اصلیام به کتاب دو یا دو و نیم است. به خاطر همان چندتا شعر خوب فقط سه میدهم. وگرنه از کلیت کتاب راضی نیستم. همواره به همه توصیه کردهام برای خواندن آتشی بهتر است سراغ گزیده ها بروند
دود! وز ماوراء دود و درخت و زغال، سالار عاشقان چنگ بلند بارانش در دست، میسرود: "ای عاشقان خسته! ای قوچهای تشنه، تنها، سرگردان! که نامهایتان و عکس تیر خوردهی قلب شهیدتان را بر کندههای تناور، حک کردهاند افسوس! در ولایت دنیا هیزمشکن سواد ندارد اینست که عاشق باید که یادگاریها را زین بعد بر رواق باد نگارد.
برخی شعرها بسیار تأثیرگذار بودند. زمانی که دیدم کتاب در دههی چهل چاپ شده شگفت زده شدم، به آسانی میتوانست دیروز چاپ شده باشد. برجستگی کتاب در روانی شعرها و روایت خصوصی آنهاست که خواننده را به دنیای درونی شاعر و بوشهر او میبرد.
▪️دیدار در فلق، منوچِهرِ آتشی ... بر کنندهی تمامِ درختانِ جنگلی نامِ تُرا به ناخن برکندم اِی آهویِ رمندهی صَحرایِ خاطره در واپَسین غروبِ بهار نامِ مرا بِخاطر بسپار ~ ای بیخيال مانده ز من دوست ديگر تُرا زمين وُ زمان از بركت ِجنون ِنجيب ِمن با نام میشناسند ~ با شب من هر چه هست رفته وُ مانده ~ از خواب هایِ خالیِ بیرؤيا از خوابهایِ بیمَرد آزُرده نيستيد؟ يك لحظه بادها را در خوابگاه ِمُضطرب ِخويش ره دهيد؛ ~ آنك شُكوه ِغرفهی پُر چلچراغ ِشب آنك كليد ِنقرهی مهتاب ~ عمقهایِ تيره را با چراغ ِشك به جستجویِ راز میروم دست میكشم به جدار ِتيرگی و شگفتیهایِ خيس ِغار را لمس میكنم میروم سویِ كبود ... میروم سویِ كبودتَر ~ با زين وُ برگ كج شده اسب ِنَجيب ِمن با شيههيی كه نالهی من در طنينِ اوست تا آشيان ِچشم تو میآيد ز اندوه ِمرگ ِتلخ ِمن آشُفته يال وُ دُم گردن به ميل ِپنجره میسايد ~ تو از مُشت ِخاكستر ِمن شكفتی تو از بيشهی خواب بر آب ِمن راندی اِی دوست ~ کفتارهایِ وحشی از شرمِ مهربانیِ من رام میشوند ~ ای برگهایِ سبز دستِ مَرا شَفا بدهید ~ ای آبهایِ روشَن چشمِ مرا شَفا بدهید ~ ای مهربانیِ تو آبادیآفرينتَر از آب از خاك من ~ ديدی كه سوختم ديدم كه سوختی ديدی كه بَندبَند ِمن از تشنگی گُسست ديدم كه چشمِ سرخِ تو رگبار ِگريه را لغزيده پشت دست با آنكه پایِ پنجره ماندم تا صُبح با آنكه پشت پنجره خواندی ~ دلا بلند شو از خوابِ نرمِ عاطفهها دلا! بلند شو از خواب آب میگذرد ~ شب بال باز كرد ما بار باز كرديم ~ گلوله هایِ من امروز با هدف ننشست هدف پلنگِ غريبی بود كه در مسير ِگلوله غريب میگرديد پلنگ ِخسته دل ِدلاور ِاز عشق بینصيبی بود ~ دلا بلندشو از خواب نگاهکن به تقلای سایههایِ حاشیهی دشت به آن سوارِ غریب آن پیمبرِ آگاه که باز در فلقِ سربرنگ ِ آب گذشت ~ دلا سَرريز كن فرياد ِخون از هفتبند ِرَگ دلا فرياد كن ديگر دلا ديگر... دلا ديگر... دلا ديگر... ~ مرا به خانهی بیخانه وُ در وُ ديوار مرا به خلوتِ بیدشمنت بخوان ای يار ~ مرا به آب تشنهاَم آخر مرا به آب ِسرابت ~ خورشيد در شقيقهی راستَت و قلب آفتابیِ من در شقيقهی چپت میكوفت ~ ای دوست ! ای خواب ِدوردست ای دور ای دور ِدور من رفتم من رفتهام و آن سايه نيز رفت ~ پايی فرار میكند از من شِتابناك ~ خانهی شُمارهی ... شُمارهاَم كجاست؟ بیشمارهاَم بیشُمارگی جواز ِدفن نيست؟ ~ هر فرودِ خنجری از صعود ِخون كنايتی است ~ هر صعود ِخون از فرود ِخنجری اشارَتی است اين سقوط نيست؟ ~ عمقهایِ تیره را با چراغِ شکّ به جست و جویِ راز میروم
تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها که سر به صخره گذارد غریبی و پاکی ترا ز وحشت توفان به سینه می فشردم عجب سعادت غمناکی دیدار درفلق وقتی ستارگان سحرگاهی بر ساقه ی سپیده تکان می خورد و سحر ماه نخل جوان را در خلسه ی بلوغ می آشفت وقتی که روح محتشم خرما در طاره ی شکفته کبکاب و چاشتبند کهنه ی چوپان آواز بال فاخته را می شنفت وقتی که فاخته پر می گشود از آبخور سوی خرمن از کوره راه شیری مشرق با کره ی تکاور نو زینم ای غرق در لباس گلباف روستا مشتاق و شروه خوانان سوی درخت تومی راندم من دیدار در فلق اکنون چه می کنی ؟ ای بانوی قشنگ من از خود قشنگتر با من ای جاده ی دراز شبی را هرگز با پای تن نیامده تا صبح و بیوه ی من آن کودک نزاده ی ما که نطفه در فلق شیر گونه در سپیده گرفت اکنون کجاست ؟ با بادبادک سبک خوابهای تو آیا سوی ستاره سحری پر وا نکرده است؟ آن لادن لطیف که روی نیمکت مدرسه به رمز می نهادی تا گفتگو بکنی مرموز از دوردست عاطفه با آرزوی من اکنون کجاست ؟ آیا میان برگ کتابت پژمرده است ؟ یا در طراوت گلدان سرخ قلبت شاداب مانده است ؟
بیدار خواب خاموش آهوی بی خیال خرامانی در جلگه های خرم آبم امشب آب از سرم گذشته است اما هراس مرگم نیست من ماهیم نیلوفری گریزان بر آبم تصویر ناشکیب درختی در آبهای خوابم امشب من در کوچه باغ خاطره ای دور فانوس چرب سوزی دردست خوابگردی غمناکم شاید فانوس نیستم من من آفتابم امشب بیرونم از مدار خود امشب هر جا دلم بخواهد از راه من کناره شو ای هوشیار امشب خرابم امشب