میان رهگذرها رفت، سمت همان چهارراه قدیم. نزدیک که میشد همیشه دلش میگرفت، و چهارراه، کتابی شد که تند تند ورق میخورد. برگ برگ کتاب این حوالی را از بر بود. با چنارها شاهد شهری بود که ...
از صفحه ویکی پدیای اسدی: کوروش اسدی در ۱۸ مرداد ۱۳۴۳ در آبادان زاده شد. شروع داستاننویسی وی از دوران نوجوانیاش بود. اسدی از اواخر دورهٔ دبیرستان احساس کرد میتواند داستان بنویسد و به همین دلیل از همین دوران شروع کرد به نوشتن اما چون کسی را نمیشناخت این نوشتن به شکلی شخصی باقی ماند تا آنکه در سال ۱۳۵۹ به همراه خانواده به تهران مهاجرت کردند. در دورهٔ دبیرستان علاوهبر نوشتن، بهطور جدی شروع به خواندن ادبیات کرد و در دورهٔ سربازی بنا به گفته خودش، آثار تمام داستاننویسان مطرح ایران و داستانهای جدی خارجی را خواند. پس از سربازی با هوشنگ گلشیری آشنا شد و با او تماس گرفت و اولین نوشتههایش را به او داد و دوستیاش با او شکل گرفت و نگاه وی نسبت به داستان آرامآرام شکل گرفت.
در آن مقطع چیزی که بر وی تأثیر گذاشت دیگر اعضای جلسات پنجشنبهها در تهران بودند که اکثرشان اهالی خوزستان بودند؛ قاضی ربیهاوی و یارعلی پورمقدم از مسجدسلیمان، همینطور کامران بزرگنیا و دیگران. وی از خلال این جلسات با آنها دوست شد و آنها روی وی تأثیر زیادی گذاشتند و بعدها با هم جلسات جداگانهٔ داستان خوانی گذاشتند. سال ۱۳۶۶ یا ۱۳۶۷ بود که اسدی اولین داستانهای جدیاش را نوشت که بعدها مجموعه داستان شد.
چیزی که بیشتر در داستان برای وی مطرح بود جستجو به دنبال چیزی گمشده و کشف یک راز (که معمولاً در زندگی شخصیت داستان است) بود.
کورش اسدی، شب شنبه سوم تیر ۱۳۹۶ در ۵۲ سالگی در خانه خود در تهران درگذشت.
چند روز پیش داشتم به یک دوستی میگفتم خیلی وقته با کتابی گریه نکردم. بااین کتاب باریدم. باریدم و باریدم.
اوایل داستان خیلی گنگ ولی گیراست. شخصیت اول، کارون، داستان رو با مستی شروع میکنه و تو از مستی کارون مست میشی. حس میکنی این تویی که شب قبل توی مهمونی بودی یا نمیتونی نوشتههای اون بالن رو بخونی.
پریا، شخصیتی که با تمام وجود عاشقش شدم و بهش حسودی کردم. پریا، کسی که بود ولی نبود. کسی که دروغین بود. کسی که عاشق بود ولی عاشقی پنهان.
داستان که پیش میره کمکم شخصیتهای عجیبغریب دیگهای بهش اضافه میشن. حتی شخصیتهای فرعی داستان هم سرنخهای عجیبی میدن. شخصیتهای پنهان، شخصیتهای قلابی، شخصیتهای دروغین. دوستیهای عجیب، احساسات درکنشدنی، عاشقیهای یواشکی وتمام این شخصیتها و احساسات با خودشون حقایقی رو بهت میفهمونن، حقایق دردناک، حقایق پنهان.
قدرت یه شخصیت توی تمام این داستان موج میزنه این شخصی وقتی نیست هست و وقتی هست قدرتمنده. و سوالی که هست اینکه چجوری یک انسان میتونه زندگیهارو از بین ببره؟
_ دو سالی بود که کتاب لای کتابهای نخوانده ام پنهان شده بود، در بهبوهه ی نمایشگاه خبر آمد که چاپ مجددش ممنوع شده! در خاصیت آدمیست که از هرچه منع شود به آن حریصتر می شود، کافیست از آدم و حوا اتفاقات را یکی یکی در کنار هم قرار دهید تا بهتر متوجه حرفم شوید، منع چاپ کوچه ابرهای گمشده مرا به خواندنش حریصتر کرد. در حین خواندن خارج از نوع روایت و نثر و تکنیک نویسندگی اسدی، ساختار شکنی و سنت شکنی و گفتن ازچیزهایی که کمتر کسی جرأت سخت گفتن ازآنها را دارد مرا محصور کرد و باعث شد حین خواندن کتاب مدام ذهن و فکرگ ورگیر اتفاقات کتاب باشد. همجنسگرایی مقوله ایست که هیچ وقت هیچ کجا کوچکترین اشاره ای به آن نمیشده و همیشه خط قرمزی بزرگ برای آن هایی که دغدغه مند بودند به شمار می آمد، مسئله ای که همه سعی در کتمان و عدم وجود آن دارند ولی همگی میدانیم که در جامعه ی ما بسیار موارد اینچنینی داریم که همگی در خفا و تاریکی اتفاق می افتد. اسدی در جایی از کتاب اشاره میکند که در هنگام برهنگی فضا را تاریک می کنند چون در تاریکی بهتر می شود دروغ گفت. اسدی همجنسگرایی چه از طرف زن و چه از طرف مرد را به شکل متبحرانه ای وارد داستانش می کند و اینها در نهایت اسکلت اصلی اتفاقاتی است که در نهایت از آنها پرده برمیدارد. کارون که می شود گفت راوی اصلی کتاب است یک فرد دارای اعتیاد است، تفکرات و ذهنیات و گفتارش در زمان های خماری و نشئگی متفاوت است. اتفاقات کتاب در کمتر از یک روز اتفاق می افتد ولی روایتگر تاریخ چندین ساله این مملکت است، پسا انقلاب، انقلاب و جنگ و.... اتفاقات به ترتیب رخ دادگی روایت نمی شود و این تغییرات مدام در زمان و مکان و راوی و لحن و نثر به شدت کتاب را جذاب می کند البته نه برای خواننده ای که به خواندن کتابهای به اصطلاح خوش خوان عادت دارد، کوچه ابرهای گمشده کتاب سخت خوان و به شدت خوب است. تاریخ به مثابه کاغذهای برگ بذگ شده و در هم و برهمی است که هرکس می تواند برگی از آن را برای خود برگزیند. یکی دیگر از تابو شکنی های اسدی روایت عشق و شور دختری در آستانه نوجوانی به مردی میانسال است، جایی که به شدت تنش و چالش و شور و حرارت و اشتیاق و هوس را می شود از لا به لای گفتمان آن دو حس کرد. همه پیچیدگی ها و روایات در یک جایی به هم مرتبط می شوند و اسدی چیزی اضافه در کتابش ندارد، حتی جملات کوتاهش همگی دلیلی برای بودنشان وجود دارد. اسدی با چیره دستی فضای اختناق و سرکوب و ترس و دلهره را در کتابش به تصویر کشیده، جایی که در لحظاتی که امید آرامش می رود، مدام اضطراب و دلهره در دل شخصیت هایش وجود دارد و این ترس به همان میزان به مخاطب منتقل می شود. کتاب را می شود به دیدگاههای متفاوتی دید و درموردش نوشت ولی به همین اندک نوشته بسنده می کنم و شما را دعوت به خواندنش میکنم
خاطره ها که آوار می شوند روی ذهن و ذهن روی خودش فرو می ریزد مانند بنایی قدیمی. گرد و خاک و صدایی مهیب. می نشینی به نظاره ی همه ی آنچه که در آنی ویران می شود. خشت به خشت. بنا سالیانی زمان برده است تا بشود آن چیزی که بود و ناگهان یک حرف یک حرکت، پِی را لرزه ای می اندازد مهیبْ و بنا فرو می ریزد؛ و تو در میان آجر به آجر و ستون به ستونِ های فروریخته ی خاطره ها و یادها مدفون می شوی. گریزی نیست از هر خشت. مواجهه با ویرانی که شاید وهم هم باشد و جا به جایی زمان و شناوری و انگار مفهومِ دقیق غرق شدن را پی می بری. تو دیگر پس از این فروپاشی همان آدم پیشین نیستی. تو دیگر خودت نیستی یا خودی که فکر ، می کرده ای باشی. تو در آن لحظه تمام می شوی و شاید هیچ آغازی هم برایت نباشد. تو دیگر فرو ریخته ای در خودت، فروپاشیده ی هر خشت * بسیار می شود نوشت درباره اش. می شود گفت بی همتا بود می شود گفت بیهوده بود و هر عده ای را طبعن نظرهاست که درست یا غلطش نمی شود خواند که این ها نظرهایی ست در مواجهه با یک اثر. برای من داستان، این شکل روایت بسیار دلخواه بود، تو به تو با بی نظمی ی منظمِ کلمه ها. خط به خط نو. چیزی دیگر بود. جنسِ نابی بود خواندنی اگر پیگیر باشید شیوه های دیگرگونه ی روایت را این داستان بس خواندنی تر هم هست یاد کوروش اسدی هم در جانِ ما باد و دریغ * 1397/06/05
مطمئن نیستم از نظر زمانی، این کتاب متأخرتر از باغ ملی باشد ولی روایت پختهتری داشت. گنگی و ابهامی که آمیخته بود با فضای داستان و شخصیتها، جوری نبود که فکر کنی چیزی کم است یا بیدلیل ناگفته مانده و اتفاقا باعث شد وقتی کتاب را تمام کردم، همان لحظه برگردم و دوباره چند صفحه اول را بخوانم و بفهمم شروع مبهم رمان قرار است در انتها شفاف شود. خواننده نمیتواند با قطعیت دربارهی آنچه اتفاق افتاده قضاوت کند و حتی نویسنده نشانههای ریزی در داستان گذاشته که ذهن درگیر شود، جوری که حتی کارون هم به فکرش نرسید و برایش سؤالبرانگیز نشد. مثلاً پدر سارا که بود؟ فرم رمان را پسندیدم و شکل دایرهایاش برخلاف داستانهای مشابه توی ذوق نمیزد و باعث نمیشد فکر کنی، نویسنده فرم را چپانده در رمان. بیشتر حس کاشفی را داشتم که فهمیده همهی چیزی که دنبالش بوده در همان اولینقدم پنهان بوده و حالا میتواند باز برگردد و این بازگشت تلخی و گیجیای که از حال کارون بهت سرایت کرده را کم میکند.
که البته نمیشود این کتاب را با آنها مقایسه کرد اما فکر نمیکردم همین اندازه هم بشود به این موضوع پرداخت. آنهم اینقدر شورانگیز، پرحادثه و ویرانکننده.
برخلاف داستان کوتاههای اسدی که روایت کاملا منسجمه به نظرم در تجربهی رمان نوشتنش ذهنش کاملا از این شاخه به اون شاخه میپرید. بیشترین چیزی که در این کتاب دوست نداشتم پایانبندیش بود. درمجموع اگر بخوام کاری از کورش اسدی پیشنهاد بدم داستان کوتاهاش هستن و نه رمانش. _____________________________________________________________ چرا از سرش دست برنمیداشت؟ فقط با چشمهای فراموشی بود که میشد با اندامی مبهم خیال بافت ولی در خیال هم پریا راحتش نمیگذاشت. خیالبازی با زنان موهوم همیشه عذاب میشد و وجدان را مذاب میکرد. اهل عیش نبود ـ مگر در خلوت خانه پشت پردههای اتاق. مگر در خیال. در اناق دنج با پردههای کیپ ـ قلمروی رها شدن میان چهرههای ممنوع. . خیالبازی با صورتهایی که از تن واقعیشان جدا میشدند. ولی پریا نمیگذاشت. عیشش را بر هم میزد و خودش جای همه مینشست و خیالش را پر میکرد با همان حضور بدون تن که هرگز به کارون نیامد. پریا انگار اصلا زن نبود و تن نداشت. همان روزها هم که بود، در همان رابطهی کوتاه، فقط انکار بود. انکار زن بودن خودش در یک پیراهن چهارخانه. همان روزها هم از تنِ پریا فقط یک لکهی ماهزدگی شناخت وی گردن. همان وقتها که گاهی کارون را به اتاق خود در زیرزمین خانهی پیرزن میبرد و با هم تنها میشدند هم تن نداشت. او که حالا همه جا بود و نمیگذاشت کارون زندگی کند، در زندگیش تن و زنانگی همیشه تعطیل بود ____________________________________________________________ لرزهی انفجار از دل زمین یکراست میرفت توی تن لرز توی تنهای بهتزده و فریاد زنی که آغوشش را مرگ برده بود شهر در وحشت از خودش میگریخت ____________________________________________________________ رفتارِ دورانِ پنهانها ـ شکنجه. عصرِ آدمهای پوستکلفت. روزگارِ تعطیل تن و حل شدن در درد ____________________________________________________________ مرگ مگر چیست؟ خونی که جای گشتن در رگ قرار است برود راه بیافتد روی موزاییک سرد و سفیدِ حمام برود بگردد دورِ سوراخِ راهآب و تمام ____________________________________________________________ حضورش همهچیزم را ازم میگرفت و نمیگذاشت خودم باشم. نمیگذاشت برای خودم فکر کنم ____________________________________________________________ همهاش میگوید حرف چرا نمیزنی. چی بگویم؟ نگاه فقط میکنم و از همین نگاه کردن، چیزهایی در مغزم ساخته میشود چیزهایی که زبان ندارند، یک تودهاند یک توده فکرِ بیتصویر. مغزم، اگر فقط عکسش را میشد بردارم اگر میشد از فکرهایم عکس بگیرم ____________________________________________________________ تا مینویسم تا میخواهم حسم را به کلمه دربیاورم میبینم سرکوبش کردهام. مشکل در همین سرکوب کردن است ____________________________________________________________ تمام تکههای قدیمم را باید بیرون میریختم. باید مینوشتم. بیرون میریختم. میریختم بیرون تا برسم به اصل. تا برگردم به اصلِ خودم. خودم باید چجوری بنویسم؟ خودم را؟ مگر کنده میشود این پوستهی سمج عاریتی ____________________________________________________________ آهسته رفتم جلو. یکی خودش را از درخت آویزان کرده بود. طنابی که از شاخه به دور گردنش پیچیده بود مثل برف سفید بود. جلوتر رفتم. زن بود. سرش خم شده بود یک طرف. از مویش آب داشت قطره قطره میچکید. دهانش باز بود. رژ قرمز غلیظی به لبش مالیده بود و با چشمهای بازِ ریملکشیدهی سیاه و درشتش داشت به جایی نگاه میکرد. زن زیبایی بود. یک زیبایی فرسوده داشت. یکجور فرسودگی توی صورتش بود که ربطی به مرگ نداشت. نگاهش شبیه یک دریغ بود. شاید حسرت از زیبایی تر و تازهی اطراف
شروع کتاب خیلی خوبه،نویسنده تمهیدی در نظر گرفته که شخصیت اصلی نامطمئن باشه و راوی هم دیدش محدود به شخصیت اصلیه پس با حجمی از پرت گویی روبه رو میشیم که به شدت جذابه. یکی دیگه از جذابیتای کتاب روند تاریخی هست که در دل روایت مطرح میشه ولی تمام این جذابیتا تا قبل از ورود شخصیتی به اسم شیده است از اونجا به بعد نویسنده از مونولوگ های این شخصیت کمک می گیره که داستان رمزگشایی بشه که اصلا به بقیه داستان نمی خوره. و البته تا یه جایی انگار شخصیت اصلی و خواننده دارن پابه پای هم جلو میرن ولی در صد صفحه اخر خواننده از شخصیت جلو میزنه و رمزگشایی های اخر کتاب بی معنی میشه. و اون شروع خوب به پایان ضعیف ختم میشه.
دوست داشت فاصله اش را با ممشاد حفظ کند. علیرغم تمام مهری که به هم داشتند، این یک لایه فاصله لازم بود. کارون به مقداری فاصله از هرچیز باور پیدا کرده بود. دیگر دوست نداشت به چیزهایی که دوست شان داشت خیلی نزدیک شود. وگرنه وحشت حاصل از یکی شدن با واقعیت دخلش را می آورد.
بر آب برگ های دیروز و پریروز میگذشت از او که یک جای دیگر بود ، همیشه و همیشه دیر میرسید. میرسید و تمام ماجرا ازلی میشد. نه اغازی نه پایانی و فقط کوچه ای با تکه های مذابِ واقعیتِ یک زن....
کوروش اسدی در این رمان دست گذاشته روی بزرگترین درد نسلی که یک انقلاب رو به چشم دیده و درش شرکت داشته و اون چیزی نیست جزوازگون شدن و بی معنا شدن هرآنچه به نام آرمان و عشق می شناختند. یه عده فریب خوردند، یه عده دچار بدفهمی بودند و یه عده روی این موج سواری ها کردند. تاریخ انقلاب تاریخ مجاهدت تاریخ مبارزه همه و همه غیرقابل شناخت بودند انگار. هرکس برای خودش تاریخی ساخته بود و هر لحظه شکل تازه ای می گرفت گذشته و تاریخ آدم ها.. و این همراهی دسته جمعی و اتحاد نمادین انقلابی چیزی جز فریب و ناشناخته بودن نفس این دوره از تاریخ مثل بقیه دوره های تاریخی نبود. و البته ممشاد. ممشادی که همیشه هست و هر لحظه دست یکی از ما را می گیرد و می رقصاند و ما فکر می کنیم کل این مهمانی بخاطر ما برپا شده. آدم های معامله نابلد و بی حساب کتاب سرنوشتی مثل کارون و پریا و شیده پیدا می کنند. .. هرکدوم به طریقی بازیچه دست قدرتی می شوند که گرداننده قراردادهایی کثیف تر که گاه حتی تاریخ رو هم می سازند و رنگ آبی حقیقت پیدا نیست در این تصاویر ساختگی. و واقعیت اصلا واقعیت نیست یعنی واقع نشده است اصلا. هرکس پی واقعیت خودش در تلاش و جست و جو است...
پایان ، محل رویت است. نثر تبدار کورش اسدی وقتی که با دقت میخوانیش انقدر جذاب و پرکشش است که یک نفس تا تهش میروی. تسلط او به ادبیات کلاسیک ایران و داستانگویی زیبا این کتاب را تبدیل به یکی از آثار ماندگار ادبیات معاصر فارسی میکند. چنین است که برای آغاز داستانش این بخش از کتاب قصصالانبیا از ابواسحاق نیشابوری را برمیگزیند تا با حال و هوای انسان معاصرش آشنا شویم. آن پشه را زنده بداشت در مغز وی تا مغزش بخورد -سیزده شبانهروز.پس نمرود بیطاقت شد. گفت چگونه کنم؟ بفرمود تا بوقها بساختند و میزدند بر سر او تا آن آواز در سرش افتادی و آن پشه ساعتی از خوردن بایستادی از آواز بوق. روایتهای تودرتوی داستان با ارجاعات به هدایت و غزاله علیزاده و ناباکوف و حتا پوکه باز اثر خود نویسنده از نقاط قوت کار است.نمونهای از داستانگویی جذاب اسدی در این رمان را در این بخش ببینید. ......همینجا بود که ایستاده بود چشم به راه پری و سه تا بلیط سینما دستش بود.سینمایی که هرگز نرفت. نرفت چون پری هرگز به نیمکت نرسید و آن روبرو برای همیشه گم شد کنار دیوار. روی دیوار یک لکهی سفید از نقش کف کفش مانده بود.آن روز کارگرها داشتند جدول پیاده را رنگ میزدند. پریا آن روز قرار بود کارون را با عزیزترین آدم زندگیش آشنا کند. آن روز پریا خیلی ذوق داشت. بیقرار بود. کارون از پریا بیتابتر بود. خیلی دوست داشت زودتر ببیند که عزیز پنهان او کیست که پریا تا آن روز هیچ از ا نگفته بود. توی صف سینما با همین فکرها کنارش ایستاده بود.پریا با کتابی که دستش بود هی به زانویش میزد. هی سرک میکشید سمت خیابان. بعد به کارون گفت که میرود و سر چهارراه منتظر دوستش میایستد. کتاب را به کارون داده بود و رفته بود.چهارراه آن روز خیلی شلوغ بود. جلو سینما غوغا بود.کارون بلیطها را گرفت. خبری از پریا نشد. هرچه چشمچشم کرد توی شلوغی ندیدش. از خیابان گذشت رفت روی بلندی بلوار ایستاد تا بهتر ببیند. پریا پیدا نبود. ایستاد روی نیمکت و نگاه کرد. کارگرها داشتند در حاشیه خیابان جدول را رنگ میزدند. سیاه، سفید. یک سنگ را سیاه میکردند یکی را سفید. پریا را ندید. خیلی دیر کرده بود. کارون داشت کمکم نگران میشد.خواست برود سمت چهارراه که فریاد پریا را شنید که نیا. پریا وسط خیابان میدوید. چند مرد به دنبالش میدویدند. پریا پیچید سمت پیادهرو. لب جدول پایش خورد به قوطی رنگ یکی از کارگرها. کنار دیوار ماند و نگاه کرد به راست و چپ. کارون اول نفهمید چرا پریا یکهو ایستاده بود. صدای ترمز را که شنید فهمید. ماشینی از جهت مخالف رسیده بودو همراه با زوزهی زشت ترمزش پیچیده بود و خیابان را بسته بود.چند مرد از این سمت و چند مرد از توی ماشین دویدند سمت پریا که آن وسط گیر کرده بود. پرید که دستش را بالای دیوار قلاب کند. دستش نمیرسید. دیوار بلند بود. زور به پا آورد و باز پرید. سر دیوار را گرفت ولی دیر شده بوددست بر سر دیوار تنها فرصت کرد یک پایش را بلند کند بگذارد روی دیوار. همان پا را چنگ زدند و گرفتند از دیوار کندندش و بردند سمت ماشین. یک ماشین بدرنگ بود.تمام خیابان چرخیده بود سمت پریا که دستهایش روی کمرش گره خورده بود. دو تا هیکل در دو طرف ، هر کدام یک بازویش را گرفته بودند و هلش میدادند جلو.پریا را خم شده نشده به یک ضرب پرت کردند توی ماشین. ماشین با شتاب چرخید و دور شد. و پریا دور شد. عجیب بود که دیوار و آن نقش محو کف کفش پس از این همه سال هنوز آنجا بود.... حیف شد که کورش اسدی رفت و گنجینه غنی داستانگوییش را با خود برد. لبهای ما سزاوار این نبود.
اگر خودم از کتابفروشی نخریده بودمش،هیچوقت باور نمیکردم که این کتاب فارسی مجوز فروش داره) پر از تابو و خط قرمزیه که شاید این روزا فقط تو بازار افست بشه پیداش کرد. از عشق دو دختر بهم، مستی، معشوق میانسال یک دختر نوجوان. برای من اخر کتاب چسبیده بود به اولش. گنگی اول کتاب و اون فضای ناشناختهای که یک دفعه واردش شدم، با سه،چهار صفحهی پایانی کتاب برام معنا گرفت تازه. خوندنش خیلی طول کشید، خورد به بیحس و حالی من. ولی مدام گوشهای از ذهنم رو صاحب خودش کرده بود که برگردم و ببیشنم ته داستان ممشاد و شیده و کارون چیه.
. و در خاک میان ریشه های کهنسال چنار منتشر می شد . در خاطره ی ابرهای گم شده می گشت بر تن درخت می گردید و بالا می گرفت می رفت شاخه شاخه در لانه های قدیم می خزید و بعد در پگاه با قار قار کلاغ ها چون حرفی مرموز می پیچید و شکل مرگی کهنه می چرخید همراه برگ ها و باز می ریخت میان هوای روز . . کوچه ابرهای گمشده کورش اسدی
بینهایت زیبا و جذاب با جملاتی کاملا مجذوب کننده و دیالوگ های گیرا داستانی متفاوت با پایانی عالی تعجب و مایه خوشحالی که این کتاب در کتاب��روشی ها یافت میشه😁
داستان اونقدر عمیق بود که گاهی فکر میکردم شاید این اتفاقات در دنیای واقعی رخ دادن. شخصیتهای اصلی و فرعی ماجرا در درستترین زمان ممکن خودشون رو نشون دادن. توصیف نویسنده از مکانها چنان گیرا بود، که اکثر مواقع نیازی به تمرکز کردن آگاهانه نداشتم و به سرعت در جملات کتاب غرق میشدم. کوروش اسدی با قلم دلنشین و آهنگینش قطعا جایی در قلب من رو به خودش اختصاص داد. پ.ن: مرسی از پرستو بابت این هدیهی به یاد موندنیش. :*
کتاب با داستان گونه کوتاهی از قصص الانبیا آغازمی شود ، درباب وجود پشه ای برای خوردن مغز نمرود و..زدن بوق برای توقف پشه ... پسری جنوبی به نام کارون که هنگام جنگ ، همه چیزوکس ازدست داده به تهران می گریزد وآشناییش با چند شخصیت . التهابات فضای تاریک وخفقان اجتماعی وسیاسی دهه شصت و ارتباط عاطفی با دختری سیاسی به نام پریا ..سپس آشنایی کارون با شخصیت "ممشاد" که در دهه بعد لابد نماینده سرمایه داری تازه به دوران رسیده است ودختری به نام شیده در تشکیلات او..استفاده پسرازمخدرات فراهم شده درزیرزمین یکی ازخانه های ممشاد موسوم به "خانقاه " .فضای داستان تیره ، تلخ ، آغشته به زجر تصور، توهم ، بی عملی واکتفا به ناظربودن ، درعین حال زیربال وپر "ممشاد " رفتن قهرمان داستان است . هرچه پیش می رود ، خواندن داستان روی غلطک می افتد ولی بعضی روابط و..تا پایان هم معلوم نمی شود .یا من نفهمیدم مثلا" ارتباط شیده وممشاد . یا دلیل حمایت ممشاد از قهرمان داستان . نام کتاب شاید اشاره به گریز روحی نویسنده به امنیت وآرامش فرضی کوچه های قدیمی گمشده دارد. کوچه هایی که فعالیت آن پشه ای که مغزنمرود رامیخورد ، برای کوتاه زمانی متوقف کند. تصورمن این است که برداشت نویسندگان از فعالیتهای سیاسی گروههادراوایل انقلاب ونوع زندگی هواداران واعضای آنها زیادبا واقعیت نزدیک نیست . جادارد برای رسوب کامل ، کتاب را برای باردوم بخوانم ولی این کاررانخواهم کرد.چه کاری است خودآزاری !
با زن ها باید جوری رفتارکرد که خودشان با زرو زیورشان رفتارمیکنند. زن ، زینت است . آدم هرروزنیازبه زینت ندارد.زن مناسب آن اوقات زندگی است که آدم روانش دیگر مختل شده از فرط کارواقتصاد. زن لازم است . برای الایش بدن مفید است .برای پالایش روح .ولی به وقتش باید بتوانی دست به سرشان کنی ( نقل ازممشاد ) ... به مقداری فاصله ازهرچیزباورپیداکرده بود. خیلی نزدیک نشدن به چیزهایی که دوست شان داشت . وگرنه وحشت حاصل ازیکی شدن باواقعیت دخلش رامی آورد . وحشت ازدست دادن هم بود. هرچه رادوست داشته بود ازدست داده بود. پس هرچیز و واقعیت هرچیز ، بهتربود که درفاصله بماند . بعد درفاصله ی باقیمانده می شد غرق شود ، توی گوشه های خیالی آن رابطه .
نقطه ی قوت کتاب را که همان زبانش باشد با تورقی و خواندن چند سطری از این جا و آن جای آن می توان فهمید و هرکسی که درباره ی این کتاب چیزی نوشته اول از همه به همین موضوع اشاره کرده. من هم در پایان این نوشته تکه ای از کتاب را نقل می کنم تا ادای دین کرده باشم به این زبان گاهی در حد اعلا خوب. در مراحل مختلف خواندن، به دلایلی بی ربط و با ربط، این داستان من را یاد داستان هایی دیگر انداخت که با اشاره ی به آن ها نکته هایی که به نظرم می رسد را هم بازگو می کنم: 1. امتحان نهایی – خولیو کورتاسار: این کتاب نویسنده ی آرژانتینی را تمام نکردم چون نیمه رها کردن جمله ها و به سبک شعر نو بودن شکل نوشتارش برایم آزاردهنده بود. این نوع نوشتار در کوچه ی ابرها هم کمابیش تکرار می شود، البته نه به آن شدت. و من این را نمی فهمم و دوستش ندارم. 2. خانم دالووی – ویرجینیا ولف: بعضی تکرارها مرا به یاد صدای ساعت مشهور این کتاب می انداخت؛ بیشتر از همه بالن سبزرنگ. البته در نهایت این شباهت از مرز شباهت فراتر نرفت و این بالن نقشی در حد آن صدا نداشت. 3. خداحافظ گاری کوپر- رومن گاری: همان طور که این کتاب مانند اسکی بازی که از کوه به پایین سقوط می کند بعد از فصل اول فوق العاده اش به داستانی پیش پا افتاده و ضعیف تبدیل می شود، کوچه ی ابرها هم با ورود شیده و ملاقات او با کارون افول می کند. هم داستان افول می کند و هم زبان. مقایسه کنید هر صفحه ای را که دلتان می خواهد از نیمه ای اول کتاب با مثلا هر صفخه ای از 225 تا 250. 4. شرق بنفشه – شهریار مندنی پور: به دلیل زبان متفاوت. اما بیشتر از آن به این دلیل کلی تر که به گمانم به طور ریشه ای شعر و داستان را از هم جدا می کند. داستان در استفاده از زبان شاعرانه یک جاهایی حسابی کم می آورد و مجبور به فداکردن زبان است به نفع روایت. مثلا وقتی که راوی اول شخص می شود و شروع به گفتن جزئیات روزمرگی اش می کند. مثلا همین شیده که حرف می زند. همین است که کار داستان نویس را حسابی دشوار می کند. همین طور، در شعر شاید دل آدم را نزند اگر هی کسی به کوچه ای بپیچد و کلاغی پر بکشد یا بوی برگ های قدیم بپیچد توی سرش، اما در داستان این طور تصویرها اگر بیش از حد تکرار شود دل آدم را می زند. شکست بزرگ کتاب به نظرم استفاده و پافشاری از تعلیق به سبک پلیسی آن یعنی کشف روابط است، نه تعلیق واکنش ها و پیش آمدها. برای همین زبان گشودن شیده برای بازگفتن داستان زندگی اش تا ابد طول می کشد و روایت حتی آن جایی که برای کم دقت ترین خواننده ها هم روابط احتمالی شیده و پریا و ممشاد آشکار شده باز دست از اصرار در ایجاد تعلیق برنمی دارد. البته این بعدتر با تمایل کارون به سرباززدن از پذیرفتن حقیقت گره می خورد و تا حدی توجیه می شود ولی من فکر می کنم آن طوری که باید از کار در نیامده و اصلا می توانست نیازی هم نباشد به این کار. در نهایت، همان طوری که درباره ی بسیاری از کتاب های دیگر، فکر می کنم این کتاب هم می توانست پیراسته تر و کوتاه تر از اینی باشد که هست. خواندن کتاب توصیه می شود. در بیابان داستان فارسی زیاد نیستند کتاب هایی که بشود خواندشان و دچار پشیمانی از دست رفتن عمر نشد.
چاپ کتاب عالی است. نشر نیماژ گل کاشته. هم از کاغذ خوب و سبک و ناسفید استفاده کرده، هم کیفیت چاپ و جلد و صحافی اش بالاست، هم در تمام کتاب حتی یک مورد ایراد نگارشی و ویرایشی وجود ندارد، یا دست کم به چشم من نیامد.
و اما تکه ای از کتاب: ادبیاتْ عرصهی وَهم است - هرجومرجِ موجوداتِ ذهن که دنبالِ زبانند. میگردند تا بیابند، تا به زبان بیایند - برسند به صدا و صوت. اعترافْ برهنگیست. برهنگی کسلکننده است. چشمزننده است. آدمی که زیاد حرف میزند آدمیست که برهنه میشود. آدمها که زیاد حرف میزنند زود از یاد میروند. خودشان اگر نروند حرفهایشان از یاد میرود. برهنگی محض، یعنی زوال. با یک نوارِ نخِ نازک زرد بر شانه یا مچ، یا گردنِ باریک، اندام شخص در یاد میماند. مثلِ فتحه یا کسره زیر و روی حرف که صدا به حرفِ ساکن میدهد. ولی صدا را چه کسی میدهد به حروف تا زبانْ شکلی شود ربطی برای رابطه؟ وقتی که من نمیدانم اینها چی هستند و کیست توی ذهنم این صداهای چیست؟ زبان را چه کسی تعریف میکند؟ وقتی که من به توضیح همه چیز شک کردهام. شک کردهام که چرا به درخت گفتیم درخت و چی بود که وقتِ احساسِ مبهمی در دلْ زبان را - ماهیچههای دهان را راه برد به گفتنِ: میخواهمت شکلِ مستعارِ تمنا یک چیزی توی دهنم هست که هی میگردد ولی نمیآید به زبانم کم دارد برای صوتْ برای آن مصوتِ نیست در با و الف چیست که نمیآید به زبانِ از ازل تا امروز؟ ولی من یک چیزی میخواهم بگویم می خواهم بگویم چیزی که اندیشه آن را مستعار نکرده برایم - چطور پیدایش کنم؟ زبانی که بگوید که بود یک که بود یک آفتابی بود و کوچهای در یک پلاک کجْ خانه ای قدیم مانده است و راهرو و اتاقی دربسته. همهچیز توی آن اتاقِ بسته است که بازش میکنم از عنکبوت و تار هی بر چهرهام میکشم دستْ و دست بند می شود تندتند به چهرهام تار و عنکبوتی با تکانِ تندِ بندهای پاش اتاق را باز میبندد به تار به راهرو و باز میگردد هی به خانه و در بَرمیگردد به سوراخی بر دیوار راهرو تاری تنیدهاند عنکبوتهای زبان
«کوچه ابرهای گمشده»، رمانی است که آنچه از جنوبِ گرم و جنگزده به شما نشان میدهد و آنچه از تهرانِ سرد و خاکستری با قارقار کلاغهایش و بوی برگهای سوخته و دیوارها و چهارراههایش؛ هر دو عجیب در خاطر ماندگار میشود. بخوانیدش. . «لاییتو ببند کارون!» دیر گفته بود و توپ گُل شده بود. فاروق زانو زده بود، با دو دست کوبیده بود روی سر «مجسمه! لاییتو ببند وقتی توی گُلی!» و چیزی توی هوا زوزه کشیده بود. شهر پُکید. توپ ته دروازه بود با گِلهای چسبیده به پوست. نمیدانست به توپ نگاه کند یا به دود که سیاه، بالای درختِ غسالخانهی شیخ سلمان داشت پخش میشد در هوا و یکی گفت «طرفِ خانهی شماست.» خمپارهی بعدی انگار توی تنش ترکید. هرکس دوید یک طرف. از قبرستانِ قدیمی تا کوچه و خانه را یکنفس در زوزههای خمسهخمسه دوید. پناه گرفت کنجِ دیوارِ ساختمانِ دانشسرا. خمپاره پکید و خانه شد فواره. تکههای سیمان و سنگ به هر سو پاشید. و آن بو، بوی جهنمی باروت، کوچهها را به هم گره میزد. لرزهی انفجار از دلِ زمین یکراست میرفت توی تن. لرز توی تنهای بهتزده. و فریاد زنی که آغوشش را مرگ برده بود. شهر در وحشت از خودش میگریخت. هم مادر مُرد. هم پدر که کور بود. و هم همه. همهمه و دود. بو کشید. توی کوچه باران میبارید. بوی باران و پاییز.
داستان هزارشاخه میره و روی هیچ شاخهای به قدر کافی نمیشینه تا حس و حالش رو به مخاطب منتقل کنه. چندتا خرده روایت داریم در کل تو این داستان و هیچ کدوم از این روایتها به فرجامی نمیرسه. انگار یه دویست صفحه از اثر رو یادشون رفته چاپ کنن. زبان نویسنده هم برای من حقیقتاً دلنشین نبود. جملات کوتاه، تکرار بیمورد افعال، جابهجایی مکرر بین زبان گفتاری و نوشتاری، کنار گذاشتن بیش از حدِ قواعد دستوری و سطرهای شکسته شده مواردی بودند که تو ذوقم میزد. البته متوجه هستم که نویسنده میخواد یه سبک اصطلاحاً آزمایشی (اون چیزی که تو ادبیات انگلیسی بهش میگیم experimental) رو پیاده کنه ولی این سبک آزمایشی باید به شکلگیری بهتر جریان داستان یه کمکی بکنه که انجامش توجیهپذیر بشه. در مورد این داستان همچین اتفاقی رخ نداد. ادبیاتی که پیش گرفته شده بود هیچ جذابیتی برای من یکی که نداشت. مورد آخر هم اینکه به نظرم یه خط داستانی همجنسگرا برای داستان کافی بود. لازم نبود نویسنده همه رو همجنسگرا کنه اگه قصدش تابوشکنی و مطرحکردن مسائل کمتر پرداخته شده تو ادبیات ایران بود.
اول بگم که اولین باریه که یادداشت هام رو می خوام مثل ریویو تو گودریدز بنویسم. کمی آشفته خواهد بود و پر از نظرات شخصی. 1- نکته جالبی که در مورد شخصیت ها نظرم رو جلب کرد اینه که به غیر از ممشاد (که جلوتر راجع بهش می گم) همه شخصیت ها به نوعی اقلیت محسوب می شن. شاید این تعریفی که من از اقلیت استفاده می کنم لزوما همون تعریف همیشگی نباشه. چیزی که من منظورمه کسیه که به دلایل متعدد privilegeهایی که بقیه افراد دارن رو دارا نیست. مثلا کارون مرکزنشین نیست، جنگ زده ست، مدتی بی خانمان بوده، دستفروشه و معتاد. شیده، پریا، رامین و ساسان همجنسگرا (یا دوجنسگرا) و شیده و پریا از خونه فرار کردن. سارا این وسط کمی در مرز قرار داره. هنوز سن کمی داره و آینده ش مشخص نیست که خیلی از این چیزها رو توش ببینیم یا نبینیم. ولی همین سن کم (با توجه به درک بالاش) باعث می شه کمتر از آدم های دیگه به حسابش بیارن و خانواده اش هم تا جایی که می فهمیم تقریبا از هم پاشیده. این ها به خودی خود اهمیت چندانی ندارن. جایی حائز اهمیت می شه که ما روایت اون دوره رو از زبان این آدما می شنویم و نه مثلا از زبان کسی مثل ممشاد. 2- شیده در مورد ممشاد می گه که ممشاد نقاب می زنه. ممشاد علاوه بر این تو رفتارش هم از نقاب ها استفاده می کنه. نقاب مورد استفاده ی ممشاد سکوته. ممشاد با استفاده از سکوت خودش رو شخصیتی جلوه می ده که مرموزه ولی قابل اعتماد. مثال. وقتی کارون اولین بار ممشاد رو می بینه ممشاد یه پولی بهش می ده و می گه این واسه کتاب. یه پول دیگه ای هم می ده ولی نمی گه این واسه چی. خب می تونست کل اون پول رو هرچند بیشتر واسه کتاب بده. ولی با گفتن اون جمله بعد از دادن پول اول یه سکوت عمدی بعد از دادن پول دوم ایجاد می کنه که طرف مقابل رو یا مجبور به پذیرش و یا مجبور به پرسش کنه. در هر دوی این حالات ممشاد قدرت خودش رو بر طرف مقابل محکم می کنه. علاوه بر اون سعی می کنه این سکوت رو بین اطرافیان هم جا بندازه. کارون هیچ وقت نمی پرسه که آدمایی که تو مهمونی های ممشاد هستن کین و اونجا چی کار دارن. کارون همواره می پذیره و سلطه ی ممشاد بر خودش رو ادامه می ده. تا وقتی که یه جا کار خراب می شه. ممشاد می گه دور و بر این دختر نگرد. کارون یا می تونه بپذیره یا می تونه بپرسه چرا نگردم؟ ولی کارون هیچ کدوم این کارا رو نمی کنه. کارون از خودش می پرسه چرا نگردم؟ و بعد در مقابل قانون سکوت ممشاد عصیان می کنه. این عصیان هم نوعی از سکوته. یه کاغذ بین شیده و کارون رد و بدل می شه. کارون در مقابل دیدن شیده مقاومت داره و هی با خودش کلنجار می ره که برم نرم دارم به ممشاد خیانت و می کنم و الخ. در آخر که این مقاومت کامل می شه هم کارون هنوز نمی تونه از اون سکوت بیاد بیرون. به کسی نمی گه و همه چیز فقط تبدیل به یه بحران درونی می شه. علاوه بر این ما هیچ وقت تو زمان حالِ داستان ممشاد رو نمی بینیم. یا خاطراتی ازش وجود دارن و یا کسی ازش نقل می کنه. (سارا رو دیده ولی ما ندیدیمش) کتاب هم در مورد ممشاد سکوت می کنه. ممشاد از این طریق بر ما هم اعمال قدرت کرده چون ما نمی بینیمش و فقط روایاتی ازش داریم. 3- یه مسئله دیگه که باید برای تایید نظر خودم یه دور دیگه کتاب رو بخونم مسئله بدنه. در مورد شیده و پریا این رو یادداشت کردم ولی در مورد بقیه زیاد دقت نکردم. پریا همیشه با یه لباس چهارخونه توصیف می شه و وقتی می ره حموم لباساش رو در نمیاره. شیده هم وقتی تو خونه کارونه اول مانتو روسریش رو در نمیاره و حتی وقتی مانتو رو درمیاره هم کارون با خودش فکر می کنه که خب فرق خاصی نکرد. این قضیه به طور خاص می تونه نشانه گذاری نویسنده برای همجنسگرا بودن این دو شخصیت باشه. در بین لزبین ها خیلی اتفاق می افته که لباس های گشاد بپوشن به قصد این که فرم بدنشون نمایش داده نشه تا توجه مردا رو به خودشون جلب نکنن. ولی به دو دلیل فکر می کنم فراتر از این قضیه ست. اول زخم های رو مچ دست این دو نفره. و دوم اعتیاد کارون. شاید دلیل دومم به نظر غیرمنطقی بیاد چون براش شواهد کافی ندارم و شاید بعد دوباره خوندن کتاب خودم نظرم عوض شه. علی ای حال. برگردیم به زخم های دست شیده و پریا که از خودکشی ناموفقشون در یک روز به جا موندن. هردوشون تو داستان به صورت ناخودآگاه زخم رو می خارونن. این ممکنه یه جور یادآوری باشه. یادآوریِ عزیز از دست رفته شون یا تجربه ناموفقشون. ولی به نظر من یک جور یادآوری تجربه شون در نفی کردنه. این مدل از خودکشی تاکید زیادی بر درد می ذاره. دردی که حس می کنی برای اینه که به یاد بیاری بدنی داری و اون درد جسمی دردهای دیگه ای که کشیدی رو از یادت ببره. مسئله به نظر من نفی کردن بدنه. که من بدنی ندارم . اگر عاشق زن دیگه ای شدم و این قضیه برای دیگران قابل پذیرش نیست پس بدنم رو پاک می کنم و تبدیل به روح یا فکری می شم که عاشق شده. (به گمانم پریا با ملحق شدن به کارهای سیاسی نوعی دیگر از پاک کردن بدن و فراتر از آن پاک کردن فکر شخصی رو هم پیش گرفته.) کارون از اون طرف عاشق زنی شده که نمی تونه به کارون عشق بورزه. کارون هم با اعتیادش به نوعی بدنش رو فراموش می کنه و سعی می کنه در حال زندگی نکنه و تمام مدت خاطرات گذشته ش رو به خاطر بیاره. این هم یادم اومد که رویکرد سارا کاملا برعکسه. ر.ک. گفتگویی که سارا با کارون در مورد آرایش کردن داره. چیزی که باعث می شه از این مسئله مطمئن نباشم ندونستن رویکرد رامین و ساسان در مورد بدنه.
This entire review has been hidden because of spoilers.
یکی از بهترین رمانهای فارسی که خوندم همین کتابه! نثر کتاب در چشم من بسیار شاعرانه هست. سبک نگارش کتاب و شخصیت پردازی و ارتباط شخصیتها و روایتهای داستان خیلی خوب و جذاب دراومده و خواننده رو با خودش تا انتها علاقهمند نگه میدارد. اولین اثری بود که از این نویسنده خوندم، حتما سراغ بقیه آثار این نویسنده هم خواهم رفت! از متن کتاب: "قدیم یک سرپناهِ مخفی است که آدم توی آن محفوظ است. هر چه در گذشته روی داده باشد چه بد چه خوب دیگر گذشته است. در قدیم دلواپسی و اضطراب نیست..."
دارم بهش فکر میکنم. خوب بود؟ بله، اما شاهکاری که خیلیها میگویند نبود، علتش را نمیدانم البته. روایت سیال ذهن داشت آمیخته با بخشی از تاریخ معاصر ایران. بعضی از روابط هم واقعا خوب از آب درآمده بودند مثل رابطه سارا دختر نوجوان زود به بلوغ رسیده و کارون پسر جوان جنگزده که شخصیت کلیدی رمان هم هست، اما یک جای کار میلنگید، کجا؟ اطناب شاید. در هر حال ذهن را درگیر میکند و این نکته قابل توجهیست.
مشکل، نوشتن از آن همه چیزهای گنگ است، نوشتن از آن، آن حس وحالت اصلی را می پوشاند و سرکوب می کند. تا می نویسم تا می خواهم حسم را به کلمه در بیاورم می بینم سرکوبش کرده ام. مشکل در همین سرکوب کردن است. پس هنر چیزی نیست مگر شکلی از سرکوب.
کلماتش دلنگ دلنگ مثل زنگی در گوشم می پیچد. اسدی را دریک مهمانی دیده بودم. تمام وقت چشمم بدنبالش بود. دلم می خواست بروم کنارش بنشینم و کمی همکلامش شوم اما مدام این نیاز را در خودم می کشتم و آنقدر کشتم تا مهمانی تمام شد و آنی دیدم رفته است، زودتر از بقیه. تا آن روز تنها اسم "کورش اسدی"- تنها با یک واو- را شنیده بودم و شنیده بودم یک رمان خوب هم جدیدن از او به چاپ رسیده. نخوانده بودم. روز بعد از مهمانی بود یا چند روز بعدترش یادم نیست، دو مجموعه داستان از او خریدم و شروع به خواندنشان کردم. نوشتنش را دوست داشتم، فضای داستان هاش، انتخاب کلمات، حسی که می دادند، عمیق بود، انگار آدم را جزیی از خودش می کرد و با خود می برد. بعد از شنیدن خبر ناگهانی خودکشی اش بود که "کوچه ابرهای گم شده" به دستم رسید. فرق داشت، گم شدم در کلمه کلمه اش. همراهم بود، تا مدت ها. هرجا، هر لحظه. مستم کرد. خوب برایش کم است، یکی از بهترین هایی بود که خوانده بودم. دلم نمی خواست تمام شود. تمام که شد دلم گرفت. چندوقت چیزی دستم نگرفتم برای خواندن. دلم می خواست همینطور غرق در فضایش بمانم. حیف بود.
یکی از بهترین کتابهای فارسی که این چندوقت خوندم، کورش اسدی نثر منحصربهفردی داره که همین نوع نگارش باعث شد من چندبار این کتاب رو شروع کنم و چند صفحه بیشتر جلو نرفته بذارمش کنار، اما این بار همین نثر من رو جذب کرد و جلو برد و داستان رو بهم نشون داد و من رو کنجکاو کرد بدونم کارون و ممشاد و شیده و پریا کیان و این آدمهای بیربط قراره چطور به هم ربط پیدا کنن؟! داستان به جز پلات اصلی از انقلاب و جنگ و همجنسگرایی و کتاب و آوارگی هم حرف داشت و این خردهروایتها جذابترش کرده بود؛ مخصوصا اینکه تمام این سیصد صفحه روایت یک روز از زندگی کارون بود، پسر جنگزدهای که به تهران اومده و در حالتی بین هوشیاری و خلسه داستان رو روایت میکنه. «کوچه ابرهای گمشده» خوندنیه و کورش اسدی رو میشه توی کتاب حس کرد.