Jump to ratings and reviews
Rate this book

دیوان خاقانی شروانی

Rate this book
قطع وزیری، جلد سلفون، دیوان خاقانی شروانی تصحیح ضیاء الدین سجادی

1085 pages, Hardcover

First published January 1, 2006

Loading...
Loading...

About the author

خاقانی

10 books3 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
17 (36%)
4 stars
11 (23%)
3 stars
11 (23%)
2 stars
7 (14%)
1 star
1 (2%)
Displaying 1 - 7 of 7 reviews
Profile Image for Peiman E iran.
1,432 reviews1,164 followers
September 14, 2023
‎دوستانِ گرانقدر، «خاقانی شروانی» در سدهٔ ششم هجری میزیسته و آنچه از سرودهٔ خودِ خاقانی مشخص است، خاقانی هم از دستِ این شیعه مذهبان آسایش نداشته است و از شیعیان بیزار بوده است و با آنکه در باتلاقِ مذهب و اسلام دست و پا میزده، ولی حداقل شیعه و شیعیان (رافضی ها) و دروغ های این مذهبِ خرافی را به خوبی میشناخته است
‎این رافضیان که امتِ شیطانند
‎بی‌ دینانند و سخت بی ‌ایمانند
‎از بسکه خطا فهم و غلط پیمانند
‎خاقانی را خارجی میدانند
----
‎به انتخاب، ابیاتی از میانِ غزلیات و رباعیاتِ سروده شدهٔ خاقانی را برایِ شما ادب دوستانِ گرامی، در زیر مینویسم
---------------------------------------
‎زِ خاکِ کویِ تو هر خار سوسنی است مرا
‎به زیرِ زلفِ تو هر موی مسکنی است مرا
‎برای آنکه زِ غیرِ تو چشم بردوزم
‎به جایِ هر مژه بر چشم سوزنی است مرا
****************************
‎به زبانِ چرب جانا بنواز جانِ ما را
‎به سلامِ خشک خوش کن دلِ ناتوانِ ما را
‎زِ میان برآر دستی مگر از میانجیِ تو
‎به کران برد زمانه غمِ بی ‌کرانِ ما را
****************************
‎کارِ گیتی را نوایی مانده نیست
‎روزِ راحت را بقایی مانده نیست
‎کوهِ آهن شد غمم وز بختِ من
‎در جهان آهن ربایی مانده نیست
****************************
‎دیدی که یار چون زِ دلِ ما خبر نداشت
‎ما را شکار کرد و بیفکند و بر نداشت
‎ما را به چشم کرد که تا صیدِ او شدیم
‎زان پس به چشمِ رحمت بر ما نظر نداشت
****************************
‎ما به غم خو کرده ‌ایم ِای دوست ما را غم فرست
‎تحفه‌ ای کز غم فرستی، نزدِ ما هر دم فرست
‎خستگیِ سینهٔ ما را خیالت مرهم است
‎ای به هجران خسته ما را، خسته را مرهم فرست
****************************
‎گر هیچ شبی وصلِ دلآرام توان یافت
‎با کامِ جهان هم زِ جهان کام توان یافت
‎جان یادِ لبش میکند اِی کاش نکردی
‎کان لب نه شکاریست که مادام توان یافت
****************************
‎دل رفت و می‌ ندانم حالش که خود کجا شد
‎آزارِ او نکردم گویی دگر چرا شد
‎ناگاه کودکی گفت، دیدم دلی شکسته
‎در دامِ زلفِ یاری، افتاد و مبتلا شد
****************************
‎عشقت چو درآمد زِ دلم، صبر به در شد
‎احوالِ دلم باز دگر باره دگر شد
‎در حسرتِ روزی که شود وصلِ تو روزی
‎روزم همه تاریک بر امیدِ مگر شد
****************************
‎مه نجویم، مه مرا رویِ تو بس
‎گُل نبویم، گُل مرا بویِ تو بس
‎عقلِ من دیوانهٔ عشقِ تو شد
‎بندش از زنجیرِ گیسویِ تو بس
****************************
‎لاله رخا، سمن برا، سروِ روانِ کیستی؟
‎سنگ‌دلا، ستم‌گرا، آفتِ جانِ کیستی؟
‎شهد و شکر لبانِ تو، جمله جهان از آنِ تو
‎در عجبم به جانِ تو، تا خود از آنِ کیستی؟
****************************
‎ای دوست غمِ تو سر به سر سوخت مرا
‎چون شمع به بزمِ درد افروخت مرا
‎من گریه و سوزِ دل نمیدانستم
‎استادِ تغافلِ تو آموخت مرا
****************************
‎بختی دارم چو چشمِ خسرو همه خواب
‎چشمی دارم چو لعلِ شیرین همه آب
‎جسمی دارم چو جانِ مجنون همه درد
‎جانی دارم چو زلفِ لیلی همه تاب
****************************
‎هیچ است وجود و زندگانی هم هیچ
‎وین خانه و فرشِ باستانی هم هیچ
‎از نسیه و نقد، زندگانی همه را
‎سرمایه جوانی است، جوانی هم هیچ
****************************
‎دردیست مرا به دل دوایم بکنید
‎گردِ سرِ آن شوخ فدایم بکنید
‎دیوانه ‌ام و روی به صحرا دارم
‎زنجیر بیارید و به پایم بکنید
****************************
‎سوزی که در آسمان نگنجد دارم
‎وان ناله که در دهان نگنجد دارم
‎گفتی زِ جهان چه غصه داری آخر؟
‎آن غصه که در جهان نگنجد دارم
---------------------------------------
‎امیدوارم این انتخابها را پسندیده باشید
‎«پیروز باشید و ایرانی»
Profile Image for Ashkan.
236 reviews27 followers
July 2, 2015
کاشکی جز تو کسی داشتمی
یا به تو دسترسی داشتمی

یا در این غم که مرا هر دم هست
همدم خویش کسی داشتمی

کی غمم بودی اگر در غم تو
نفسی همنفسی داشتمی

گر لبت آن منستی ز جهان
کافرم گر هوسی داشتمی

سر و زر ریختمی در پایت
گر از این دست، بسی داشتمی


از غزل صفحه ۶۷۵، دیوان افضل الدین بدیل بن علی نجار خاقانی شروانی، به کوشش دکتر ضیاالدین سجادی، چاپ ششم ۱۳۷۸، انتشارات زوار

--------------------------------------

زین خواندن بی‌حاصل لب بستم و بس کردم
هم کم شنوی دانم گر بیشترت خوانم

از غزل صفحه ۶۳۷، دیوان افضل الدین بدیل بن علی نجار خاقانی شروانی، به کوشش دکتر ضیاالدین سجادی، چاپ ششم ۱۳۷۸، انتشارات زوار
Profile Image for Taymaz Azimi.
72 reviews24 followers
June 18, 2024
سه ستاره نه به خاقانی، که به تصحیح کزّازی‌ست که در بسیاری ابیات دست‌کم سؤال برانگیز است. من که قطعاً از اهل فنّ تصحیح و نقّادی متون کهن نیستم امّا برای خواننده‌ی نه‌چندان ناآگاهی چون من تصحیح سجّادی به مراتب قابل اتّکاتر می‌نماید.
1 review
September 2, 2020
صورنگارِ حدیثم ولی هر آن صورت
که جان در او نتوانم نمود ننگارم
699 reviews29 followers
May 9, 2021
ای آتش سودای تو خون کرده جگرها
بر باد شده در سر سودای تو سرها

در گلشن امید به شاخ شجر من
گلها نشکفند و برآمد نه ثمرها

ای در سر عشاق ز شور تو شغب ها
وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها

آلوده به خونابه هجر تو روان ها
پالوده ز اندیشه وصل تو جگرها

وی مهره امید مرا زخم زمانه
در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها

کردم خطر و بر سر کوی تو گذشتم
بسیار کند عاشق ازین گونه خطرها

خاقانی از آنگه که خبر یافت ز عشقت
از بیخبری او به جهان رفت خبرها

_________________
دشوار عشق بر دلم آسان نمی کنی
درد مرا به بوسی درمان نمی کنی
بسیار گفتمت که زیان دلم مخواه
گفتن چه سود با تو که فرمان نمی کنی

******

خطا کردم که دادم دل به دستش
پشیمان باد عقلم زین خطا ها

******

گویم همه دل منی و جانی
مانم به تو و به من نمانی
آن سایه منم که خاک خاکم
وان نور تویی که جان جانی

******

دل خاص تو و من تن تنها اینجا
گوهر به کفت بماند و دریا اینجا
در کار توام به صبر مفکن کارم
کز صبر میان تهی ترم تا اینجا

******

عشقی که ز من دود برآورد این است
خون می خورم و به عشق درخورد این است
اندیشه آن نیست که دردی دارم
اندیشه به تو نمی‌رسد درد این است

******

نونو دلم از درد کهن ایمن نیست
و آن درد دلم که دیده ای ساکن نیست
می‌جویم بوی عافیت لیکن نیست
آسایشم آرزوست این ممکن نیست

******

آوازه جمالت اندر جهان فتاد
شوری ز کبریای تو در آسمان فتاد

دل در سرای وصل تو یک گام درنهاد
برداشت گام دیگر و بر آستان فتاد

بر شاه راه سینه من سوز عشق تو
دزد دلاوری است که بر کاروان فتاد

بازارگانی از دل زارتر که دید
کز عشق سود جست به جان در زیان فتاد

کشتی صبر من سوی ساحل کجا رسد
با صد هزار رخنه که در بادبان فتاد

قفلی که از وفای تو بر سینه داشتم
اکنون ز بیم خصم توام بر دهان فتاد

خاقانی از تو دور نه بر اختیار ماند
دانی که در بلا به ضرورت توان فتاد

******

روی تو چون نو بهار جلوه گری می کند
زلف تو چون روزگار پرده دری می کند

******

در پیش رخ تو ماه را تاب کجاست
عشاق تو را به دیده در خواب کجاست
خورشید ز غیرتت چنین می‌گوید
کز آتش تو بسوختم آب کجاست

******

عقل در عشق تو سرگردان بماند
چشم جان در روی تو حیران بماند
در ره سرگشتگی عشق تو
روز و شب چون چرخ سرگردان بماند

******

با او دلم به مهر و محبت نشانه بود
سیمرغ وصل را دل و جان آشیانه بود
9 reviews
February 14, 2021
هر شاعری موظفه که خاقانی بخونه :)

هضم خاقانی برای عوام کار دشواریه و بسیار کم هستند مردمی که خاقانی میخونن لکن برای کسی که شعر می‌نویسه و خودش رو شاعر می‌دونه خوندن خاقانی یک وظیفه مهم محسوب میشه

من بعد از خوندن خاقانی متوجه شدم که مضامین خلق شده در اشعار خاقانی چقدر به روز هستند و در شعر معاصر خودآگاه یا ناخودآگاه به همین مضامین پرداخته میشه و از همین رو یک شاعر مکلف و موظفه که به خاقانی مسلط باشه
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books246 followers
July 31, 2023
بی زحمت تو با تو وصالی است مرا
فارغ ز تو با تو حسب حالی است مرا
در پیش خیال تو خیال است تنم
پیوند خیال با خیالی است مرا

***
غم کرد ریاض جان مه و سال مرا
آئینه ندارد دل خوشحال مرا
صیاد ز بس که دوستم می‌دارد
بسته است در آغوش قفس بال مرا

***
دل خاص تو و من تن تنها اینجا
گوهر به کفت بماند و دریا اینجا
در کار توام به صبر مفکن کارم
کز صبر میان تهی‌ترم تا اینجا
Displaying 1 - 7 of 7 reviews