دوستانِ گرانقدر، «خاقانی شروانی» در سدهٔ ششم هجری میزیسته و آنچه از سرودهٔ خودِ خاقانی مشخص است، خاقانی هم از دستِ این شیعه مذهبان آسایش نداشته است و از شیعیان بیزار بوده است و با آنکه در باتلاقِ مذهب و اسلام دست و پا میزده، ولی حداقل شیعه و شیعیان (رافضی ها) و دروغ های این مذهبِ خرافی را به خوبی میشناخته است این رافضیان که امتِ شیطانند بی دینانند و سخت بی ایمانند از بسکه خطا فهم و غلط پیمانند خاقانی را خارجی میدانند ---- به انتخاب، ابیاتی از میانِ غزلیات و رباعیاتِ سروده شدهٔ خاقانی را برایِ شما ادب دوستانِ گرامی، در زیر مینویسم --------------------------------------- زِ خاکِ کویِ تو هر خار سوسنی است مرا به زیرِ زلفِ تو هر موی مسکنی است مرا برای آنکه زِ غیرِ تو چشم بردوزم به جایِ هر مژه بر چشم سوزنی است مرا **************************** به زبانِ چرب جانا بنواز جانِ ما را به سلامِ خشک خوش کن دلِ ناتوانِ ما را زِ میان برآر دستی مگر از میانجیِ تو به کران برد زمانه غمِ بی کرانِ ما را **************************** کارِ گیتی را نوایی مانده نیست روزِ راحت را بقایی مانده نیست کوهِ آهن شد غمم وز بختِ من در جهان آهن ربایی مانده نیست **************************** دیدی که یار چون زِ دلِ ما خبر نداشت ما را شکار کرد و بیفکند و بر نداشت ما را به چشم کرد که تا صیدِ او شدیم زان پس به چشمِ رحمت بر ما نظر نداشت **************************** ما به غم خو کرده ایم ِای دوست ما را غم فرست تحفه ای کز غم فرستی، نزدِ ما هر دم فرست خستگیِ سینهٔ ما را خیالت مرهم است ای به هجران خسته ما را، خسته را مرهم فرست **************************** گر هیچ شبی وصلِ دلآرام توان یافت با کامِ جهان هم زِ جهان کام توان یافت جان یادِ لبش میکند اِی کاش نکردی کان لب نه شکاریست که مادام توان یافت **************************** دل رفت و می ندانم حالش که خود کجا شد آزارِ او نکردم گویی دگر چرا شد ناگاه کودکی گفت، دیدم دلی شکسته در دامِ زلفِ یاری، افتاد و مبتلا شد **************************** عشقت چو درآمد زِ دلم، صبر به در شد احوالِ دلم باز دگر باره دگر شد در حسرتِ روزی که شود وصلِ تو روزی روزم همه تاریک بر امیدِ مگر شد **************************** مه نجویم، مه مرا رویِ تو بس گُل نبویم، گُل مرا بویِ تو بس عقلِ من دیوانهٔ عشقِ تو شد بندش از زنجیرِ گیسویِ تو بس **************************** لاله رخا، سمن برا، سروِ روانِ کیستی؟ سنگدلا، ستمگرا، آفتِ جانِ کیستی؟ شهد و شکر لبانِ تو، جمله جهان از آنِ تو در عجبم به جانِ تو، تا خود از آنِ کیستی؟ **************************** ای دوست غمِ تو سر به سر سوخت مرا چون شمع به بزمِ درد افروخت مرا من گریه و سوزِ دل نمیدانستم استادِ تغافلِ تو آموخت مرا **************************** بختی دارم چو چشمِ خسرو همه خواب چشمی دارم چو لعلِ شیرین همه آب جسمی دارم چو جانِ مجنون همه درد جانی دارم چو زلفِ لیلی همه تاب **************************** هیچ است وجود و زندگانی هم هیچ وین خانه و فرشِ باستانی هم هیچ از نسیه و نقد، زندگانی همه را سرمایه جوانی است، جوانی هم هیچ **************************** دردیست مرا به دل دوایم بکنید گردِ سرِ آن شوخ فدایم بکنید دیوانه ام و روی به صحرا دارم زنجیر بیارید و به پایم بکنید **************************** سوزی که در آسمان نگنجد دارم وان ناله که در دهان نگنجد دارم گفتی زِ جهان چه غصه داری آخر؟ آن غصه که در جهان نگنجد دارم --------------------------------------- امیدوارم این انتخابها را پسندیده باشید «پیروز باشید و ایرانی»
سه ستاره نه به خاقانی، که به تصحیح کزّازیست که در بسیاری ابیات دستکم سؤال برانگیز است. من که قطعاً از اهل فنّ تصحیح و نقّادی متون کهن نیستم امّا برای خوانندهی نهچندان ناآگاهی چون من تصحیح سجّادی به مراتب قابل اتّکاتر مینماید.
هضم خاقانی برای عوام کار دشواریه و بسیار کم هستند مردمی که خاقانی میخونن لکن برای کسی که شعر مینویسه و خودش رو شاعر میدونه خوندن خاقانی یک وظیفه مهم محسوب میشه
من بعد از خوندن خاقانی متوجه شدم که مضامین خلق شده در اشعار خاقانی چقدر به روز هستند و در شعر معاصر خودآگاه یا ناخودآگاه به همین مضامین پرداخته میشه و از همین رو یک شاعر مکلف و موظفه که به خاقانی مسلط باشه