Jump to ratings and reviews
Rate this book

صادقیه در بیات اصفهان

Rate this book
طرزِ خواندن
متن روی بهرام صادقی، یعنی نه فقط بهرام صادقی‌ی در متن، که متن‌شده‌ی بهرام صادقی، لاجرم باید شکلِ خودش باشد: بی‌قرارِ فرّارِ سرگردانِ حاشیه‌ها، و تکّه تکّه رو به ‌«مقصدهای نامعلوم» …

پس در بیاتِ اصفهان نواخته شود که می‌گویند نغمه‌ای‌ست گاه شاد و گاه غمگین، برای قبل از طلوع، رنگش سبز، و عنصرش آتش …

پس صفحه ها ــ‌تو بگو سبز، سبزِ بیات که بوی نای ملالِ غروب‌های اصفهان بدهد‌ــ تقسیم و حاشیه‌دار می‌شوند، تا خطوطِ یکنواختِ موازی، خطوطِ ملالاورِ قانون، انبوه‌تر شوند …

پس به‌تر است خواننده کُند بخواند و سنگر و قمقمه‌های خالی‌ی بهرام صادقی مدام دمِ دست باشد، تا پریدن از متنی به متنِ دیگر عادت شود؛ و نیز عادت شود، بر سطحِ صفحه، از صدای درشت‌تر‌ِ متن پریدن به صدای ریزترِ حاشیه‌ها، که مثلِ زمزمه‌ی یك خود با «خود»ِ دیگرش غرقِ گفت‌و‌گوست ــ‌با متن: متنی که در پوستِ خود نگنجد و از خود مدام بزند بیرون، به حاشیه …

پس حاشیه‌ی پایین صفحه، آن حروفِ ریز، که تمامن بریده‌صداهای بهرام صادقی‌ست ــ‌در یادداشت‌های روزانه و در نامه به دوستش‌ــ همچون نجوایی لاینقطع در سراسرِ متن دیده شود: زمزمه‌ای که شنیدنش چشمِ تیز می‌خواهد …

پس، از آن‌جا که خواندنِ این متن شاید سفری ملالاور شود و چشم، در عادت، دیگر به شبکه‌ی کلمات دقّت نکند و یکنواختی‌ی جادّه او را بگیرد و فاجعه بشود؛ پس، برای چشم، در متن، دست‌اندازهایی ایتالیک تعبیه شده …

پس، با حذفِ شماره‌های صفحه، متنْ ارجاعِ به خود را دشوار خواهد ساخت و مِیل مدام به ازیادْرفتن خواهد نمود: او، فراموش‌شده، در حاشیه‌های بی‌هیاهو، “خود”ش را خواهد کشت‌

98 pages, Paperback

Published January 1, 2016

5 people are currently reading
157 people want to read

About the author

کیوان طهماسبیان

6 books32 followers
Kayvan Tahmasebian is an Iranian poet, translator, and critic. He is the author of Isfahan’s Mold (Goman, 2016), on the short story writer Bahram Sadeqi. Tahmasebian has translated Beckett, Rimbaud, T. S. Eliot, Ponge, and Mallarmé into Persian and Bijan Elahi into English.



as poet:

https://lunchticket.org/janin-cycle/

https://www.researchgate.net/publicat...

as translator:

https://www.catranslation.org/person/...

http://waxwingmag.org/items/issue13/5...

http://columbiajournal.org/author/bij...

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
37 (64%)
4 stars
14 (24%)
3 stars
1 (1%)
2 stars
4 (7%)
1 star
1 (1%)
Displaying 1 - 14 of 14 reviews
Profile Image for Miss Ravi.
Author 1 book1,179 followers
June 28, 2018
صادقیه

یک‌جور شیفتگی محض، نوعی دیوانگی بی‌درمان لازم است که بخواهی در نقد چند داستان از یک نویسنده‌ که هنوز برای خیلی‌ها فقط یک اسم است، چنین کتابی بنویسی. برای نوشتن این کتاب منتقد بودن، آشنایی نزدیک و بی‌فاصله با داستان‌های بهرام صادقی و جهان ذهنی‌اش، کافی نیست. کمی جنون، کمی شیدایی و کمی گم‌گشتگی می‌خواهد.
کتاب را که شروع کردم، نمی‌دانستم در کدام روایت بمانم که آن یکی، گم نشود در سفیدی‌های متن. متنی که ظاهراً اصلی است، کنکاشی در داستان‌های صادقی است با تکیه بر تکنیک‌های به‌کار رفته در آن و متنی که در حاشیه چاپ شده، توضیحاتی به متن اصلی اضافه می‌کند اما در یک روایت موازی دیگر، بهرام صادقی هنوز دارد زندگی می‌کند. حوالی سال‌های هزاروسیصد و سی‌ودو. بی‌حوصله و خسته از پرسه زدن‌هاش در خیابا‌ن‌های اصفهان می‌گوید، از ننوشتن‌ها و نتوانستن‌ها. انگار که صادقی هنوز هست و ما که نشسته‌ایم به خواندن داستان‌هاش و عده‌ای دقیق شده‌اند در نوشتن و چگونه نوشتنش، بیرون از متن‌ایم، بیرون از زمان سرمدی و بهرام صادقی بی‌خیال و منزوی دارد به کلمه‌ها فکر می‌کند، هنوز، هنوز.

در بیات اصفهان

در فرم کتاب، رنگ متن و قطع خاص‌اش هم باید گفت که تعمدی در کار بوده و چیزی نیست که بشود آن را ادا و یا ژست بی‌معنی مؤلف دانست. برای دریافتنش فقط کافی است مقدّمه را بخوانید و یا صفحه‌ی ویکی‌پدیای «بیات اصفهان» را ببینید.
«روح‌الله خالقی، آواز اصفهان را «گاهی شاد و گاهی غمگین» می‌خواند و حالت آن را «بین غم و شادی» می‌داند. ایستادن روی درجه دوم گام اصفهان حالت خاصی شبیه به گوشه بیداد همایون به آهنگ می‌دهد که از نظر نت‌بندی مانند یکدیگر هستند. برخی زمان مناسب برای گوش فرادادن به آواز اصفهان را قبل از طلوع آفتاب می‌دانند و به همین دلیل نیز حس آن را مناجات‌گونه و متفکرانه بیان می‌کنند. رنگ اختصاص یافته به این آواز سبز روشن و عنصر آن شعله آتش است.»

چقدر آن نغمه‌، نغمه‌ای که در بیات اصفهان نواخته می‌شود و نت‌هاش، کلمه‌های بهرام صادقی‌اند، مست و پریشان می‌کند آدم را. مثل حال من بعد از تمام شدن کتاب.
Profile Image for Mana Ravanbod.
384 reviews254 followers
July 28, 2021
تصدیق بفرمایید که شاید از سخت‌ترین کارها باشد نوشتن از کتابی که خودش هم «نوشتن از» چیزی و هم «کتاب» را جور دیگری می‌خواهد، و نه فقط می‌خواهد که «می‌تواند»، و این توانستنش هم نه ترس‌خورده است و نه توجیه‌کننده: نه مدام موقعیت خودش را در نوشتن می‌خواهد که «تثبیت» کند یعنی تعریف کند و درون چیزی تعریف‌شده بایستد، و نه بسیار دلیل می‌آورد از برای ناتوانی یا نکرده‌هاش؛ اصلن مدعی‌ست، هر چه پیش می‌رویم ادعاش را روشن‌تر می‌کند، نمی‌ترسد که در حاشیه‌ها گاهی شعری هم بنویسد، نه شعری را از جایی نقل کند، نه شعری از خودش را حتی نقل کند، بلکه شعر بنویسد برای همان لحظه که متن را با صدای ناز شمرده‌ی دیگری در سرش می‌خواند، یا حتی همین در حاشیه نوشتن، انگار نویسنده‌ی ما مکث می‌کند، چشمهاش را با دو انگشت باریک می‌مالد و بعد می‌نویسد:

با تنم
بر تنت
چه حاشیه‌ها که نخواهم نوشت

و جلوتر به مرگ که می‌رسد یاد ژابس می‌افتد:
«
سایه‌ی موت سپید است
»

حتی از دهخدا معنیِ لغتی نقل می‌کند، اصلن یکهو از خود دهخدا چیزی می‌نویسد شبیه شعر و نقل‌هایی از گلشیری درباره‌ی بهرام صادقی... اصلن باید می‌گفتم که کتاب درباره‌ی بهرام صادقی‌ست، ولی تکه‌بریده‌هایی می‌خوانید از آگامبن مثلن که انگار در فیلمی مستند دربابِ صادقی قرائت می‌شود، موعظه‌ای آورده نویسنده‌ی ما در باب «زخم»...
بعضی کتاب‌ها «راه» نشان نسلی می‌دهند، برخی «بیراهه» را نقش می‌کنند، ولی قرار نیست همه‌ی کتابها چنین کنند؛ بعضی کتاب‌ها مثل همین «صادقیه [در بیات اصفهان]»ِ آقای طهماسبیان حداقل برای بنده تجربه‌ی «آزادی» بود، ول چرخیدن نه، بلکه برداشتن زنجیر از دست و ذهن، از نو تعریف کردن مرزهای کتاب و «نوشتن از» و اصلن «فکر کردن» به چیزی غیرمصرفی، برای همین «شرح متن» نیست مجموعه‌های آقای طهماسبیان بلکه «شرحه متن» است، هیچ چیزش به کتاب‌هایی که می‌شناسیم نمی‌رود: مثلن کتاب اصلن پشت جلد تمام می‌شود و متن پشت جلد بریده‌ای از متن کتاب نیست بلکه نقطه‌ی آخرِ متنِ پشت جلد همان نقطه‌ی آخر متنِ کتاب است؛ بهرام صادقی فقط در حالتی از نوشته‌ی سنگ‌قبری در پشت جلد حضور دارد و نه عکسش را می‌بینیم و نه عنوان کتاب نشان‌دهنده‌ی اوست؛ کتاب شماره صفحه ندارد و ارجاع به خودش را ناممکن می‌کند (بیچاره آکادمیسین‌ها)، اصلن هر صفحه‌ی کتاب دو تکه است و دو صداست (صدایی که از الزامِ یکه‌بودنش رهاست، و صدای دوم به گشت‌های روح می‌رود، گاهی هم شعری می‌خواند از پر زدن در ارتفاع روح)؛ رنگ مرکب چاپیِ متنِ کتاب مشکیِ معمول نیست بلکه چیزی شبیه سبز لجنیِ سیر و کپک‌زده است؛ تازه یادم آمد صدای سومی هم در این متن «رها» شده و دقیقن «آزاد» شده از قیودِ قبلی‌اش و آن هم صدای بهرام صادقی‌ست که با بریده‌بریده‌شدنش در پای صفحات تازه «مشخص» شده؛ کتاب «طرز خواندن» دارد به دلیل همین چیزهایی که گفتم، یعنی مرا اینگونه بخوان و ببین، چون آنچنان نیستم که همیشه از «کتاب» انتظار دارید و از «نوشتن از» و یا از فکر کردنِ ترس‌خورده.
اگر نبود یکی دو معذوریت که همیشه عهد کرده‌ام رعایت کنم، زودتر و بیشتر و دقیق‌تر و صریح‌تر از این کتاب می‌نوشتم که کتابِ «آزادی»ست و نمایاننده‌ی رفتاری دور از «ترس‌خوردگی». حدسم این است که سکوت کنند حتی کسانی که کتاب زخمشان می‌زند و اذیتشان می‌کند، یا خوششان می‌کند، یا کتاب بیفتد به حالِ بازخوانیِ حاشیه‌های فرار و آزادش، یا دقت و تازگیِ متن آقای طهماسبیان در خواندنِ شگفتِ داستان‌های بهرام صادقی دیده نشود (که بعید است) یا بگویند مدعی‌ست و یا انکار شود. که اینها اصلن مهم نیست ـ‌طعنه‌ی معاصران است. اگر آن رهایی و آزادی که در کتاب اجرا شده، و به جان خواننده تزریق می‌شود، روزگاری به دو سه متن دیگر منجر شود من یکی خوشحالم. کتاب اجرای آزادی‌ست و آزادی ماقبل ندارد، پیش‌رونده است.
دلم نیامد یکی دو تکه از کتاب را اینجا ننویسم که پیش چشمم نباشد:

[شاعرانه شدنِ تفکّر، اتّفاقن برخلافِ آن‌چه می‌گویند، خیانت به تفکّر و لق شدنِ فکر و خلاصه بازیگوشی و بی‌تعهّدی‌ی فکر نیست: خودِ تعهّد است. این که تفکّر به فرم برسد؛ این که تفکّر، در بروزِ خود، همان بشود که می‌گوید؛ این که فلسفه در بیانِ خود لحن بگیرد؛ این که گفته‌اش را اجرا کند؛ این‌ها کنشگری نیست؟ این تمایل به عمل، این پرهیز از شعار، کجای‌ش بی‌تعهّدی‌ست؟ این‌ها دقیقن، به معنای اخصِّ کلمه، رندانگی‌ست در فلسفه، البته اگر رند را کسی بگیرید که شکلِ خودِ شعر است: ظاهری بی‌قید و بند، باطنی شریف.]
....
[عمل به بی‌هودگی، نگه‌نداشتنش در سطحِ یک محتوای صرفِ شعاری، فرم‌دادنش: این تنوع‌بخشی به بی‌هودگی راز تمامِ سرگرمی‌ها، من‌جمله ادبیات، است. بی‌مصرفی فقط یک مضمون میانِ مضامینِ دیگرِ ادبیات مثلِ «عشق» یا «مرگ» نیست: بلکه جوهرِ بی‌جوهری‌ی ادبیات است. این که در زبانِ هرروزه، کلمه را مصرف می‌کنیم، این که در این کاربرد پرفایده‌ی زبان کلمات مبادله می‌شوند، بی‌آن که دیده شوند، حسّ شوند، به قول بلانشو از قولِ مالارمه، به سکّه می‌ماند که ردّ و بدل می‌شود بی آن که خودِ سکّه موردِ التفات قرار گیرد، چرا که سکّه، به خودی‌ی خود، چیزی مگر یک ارزش نیست...]


|صادقیه [در بیات اصفهان] | کیوان طهماسبیان | مجموعه‌ی «شرحه متن» |
| نشر گمان | 1394 |


ریویوهای سابق:

نوشتن از بعضی کتاب‌ها دشوار است ننوشتن از بعضی کتاب‌ها دشوارتر. الان برگشتم ببینم پنج شش سال پیش که کتاب چاپ شده چه نظری داشتم دیدم چقدر به کتاب جفا شده است.
حالا می‌شود گفت «صادقیه در بیات اصفهان» از آنچه فکر می‌شد هم کتاب مهمتری‌ست چون توانست بر نوشتن چندین نفر اثر بگذارد و در دیدن چندین نفر اثر بگذارد و در خواندن چندین و چند نفر اثر بگذارد و پیدا شد که نویسنده‌اش چنان قدر و منزلت و سوادی دارد که منادی ادبیات و شعر معاصر فارسی در جهان انگلیسی‌زبان باشد و کتاب هوس‌بازی نیست.
بدا به حال هرکسی که از حقد وحسد یا کم‌اطلاعی و نیت‌خوانی کتاب را خواسته نادیده بگیرد، و ندیده ایده‌ی کتاب را و جوری که داستان را می‌خواند و جوری که فکر می‌کند و در فکر کردنش تمیز می‌نویسد که در فارسی معاصر جمع اینها کم‌نظیر است.
امیدواریم کیوان طهماسبیان دل بدهد و کتاب‌های دیگری به فارسی بنویسد یا بهتر است بگویم منتشر کند.

این هم ریویو قدیم:
کتاب در دسته‌بندی‌های معمول جا نمیگیرد. این مهم نیست. نکته اینجاست که اغلب کتابهای غیرخلاقه (منظورم غیر داستان و شعر و خاطرات و سفرنامه است) اگر به دنیای معاصر متعلق باشند، با یک یا دوبار خواندن در کتابخانه و ذهن جا میگیرند و از طرفی تقلیل می‌یابند به حکم یا مدعا یا ادله‌ی معدودی. اما خوشبخت آثاری هستند که مابین ژانرها حرکت میکنند، نیاز به خواندن و رجوع هرازگاهی خودشان را موکد میکنند، دوست داشتنی و آشوبنده.
این کتاب کیوان طهماسبیان از این دسته‌ی اخیر است. نمیشود آن را به حکم یا مدعایی تقلیل داد، مثل صادقی، بی‌قرار فرار سرگردان حاشیه‌ها
Profile Image for Pooya Kiani.
415 reviews123 followers
March 8, 2017
پریروز به این کتاب بی‌نظیر فکر می‌کردم و نوشتم:

می‌گوییم فلان کتاب را خواندم. خوانده‌ام. متنی که خوانده شود، به خاطر سپرده شود، ماضی شود، کتاب نیست. کتابی که خوانده شود، یک زمان تمام شود، ضد کتاب است. کتاب -حقیقی- در برابر خوانده شدن، تمام شدن، پایان، افول، مقاومت می‌کند. کتاب یورشی است به سوی ماضی شدن. اگر متنی با برگ زدن صفحه‌ی آخر تمام شود، خوانده شده باشد، اصلا کتاب نیست و اصلا خوانده نشده است. تن تمام کتابخانه‌ها مملو است از هیچِ حضور ناکتاب‌ها.
۱۶/۱۲/۹۵

این کتاب، یک کتاب حقیقی است. کتاب: حاشیه‌هایی که مغز متن است. کنار ایستادن‌ مکرر «مغز» به احترام متن صادقی که در اصل حاشیه است، و خود می‌خواهد که حاشیه باشد، و با همین «در حاشیه بودن در مرکز تصویر» عیار خاص خود را پیدا می‌کند. متن مدام با موتیف‌های راویِ روایتِ هیچ‌چیزنگوی صادقی قطع می‌شود. هر موتیف بیش از تذکر و وصله، زلزله است. در زیر متن و حاشیه‌ و بده‌بستانشان و دیالوگشان، پانویس روزمره‌ی چرک‌آلود صادقی و بعد نیشتربازی یک‌مرتبه‌‌اش جاری است که بی‌خیال از چهار گوشه‌ی دنیا خودش را «رخ می‌دهد.» و رخدادهای دیگر را رمزگذاری و رمزگشایی می‌کند.

این کتاب ‌به قفسه می‌رود اما از آنجا ماندن سر باز می‌زند.

مثل تمام این روزها خسته‌افکارم. سرفصل‌های زیادی درباره‌ی «صادقیه» دارم که به موقع خواهم نوشت. نشت خواهم کرد. فعلا سکوت می‌کنم.
Profile Image for Roya.
282 reviews346 followers
September 8, 2016
سرانجام باید از این کتاب دست بکشم، کار سختی است: من و صادقیه روزگار گذراندیم، این جا و آن جا رفتیم، از روز اولی که خریدم - اصلاً به خاطر این کتاب رفتم نمایشگاه کتاب، آن همه ذلت به جان خریدم - تا الان، تقریباً با من همه جا بوده، همه جا را دیده، همه جور حرفی شنیده، همه جور آدمی بوییده
آخ! بو! اصلاً باید همه چیز را کنار گذاشت و تنها درباره ی بوی این کتاب حرف زد، اصلا حرف نزد، بو کرد، دست نشر گمان درد نکند
و در مورد محتوا، چه بگویم؟
اصلاً چرا محتوا، وقتی می شود درباره ی زخم محتوا حرف زد، درباره پوستی که در این کتاب پاره شده - شاید این بو هم همین باشد، بوی پارگی پوست، بوی امعا و احشای بیرون ریخته ی داستان های صادقی و بوی زندگی، خود زندگی
برای هر کدام از مجلس ها - چون این کتاب نقالیِ نقالی های صادقی است - که سر چمع چهار مجلس می شوند درباره ی چهار داستان، باید داستان های صادقی را خواند، نه یک بار. بلکه چندبار و ترچیحاً هم قبل و هم بعد از هر مجلس
و حاشیه ها! حاشیه ها مورد علاقه ی من بودند، آن قدر که همه چیز جا عوض کرده بود، حاشیه ها برایم در اولویت بودند و متن اصلی تنها حاشیه ای بر حاشیه. کیوان طهماسبیان بارها به حاشیه هایش اشاره کند و هر بار به خودش، به حاشیه هایش، طعنه و کنایه می زند- همان طور هم که خودش می گوید، زبان -به خصوص در این کتاب - "در پوست خودش نمی گنجد" و بارها از خودش می زند بیرون، می شود حاشیه، حاشیه ها را که بخوانید متن اصلی با فونت بزرگ تر، معنای دیگری پیدا می کند و متن اصلی را که بخوانید، حاشیه ها در ذهن تان به هم متصل می شوند، و بعد منفصل می شوند، حاشیه ها و متن و حاشیه ها و خاطرات صادقی که هم پانویس هست و هم نیست، همه سرگردان و تو در تو و پیچ در پیچ مثل یک نوار موبیوس طولانی
و همین است که صادقیه شماره صفحه ندارد، چرا که کدام نوار موبیوس در جهان را می شود ورق زد و بی گم شدگی پیش رفت؟

تجربه ی خواندن صادقیه در بیات اصفهان مسلماً نقطه ی عطفی در زندگی من بود و حدس می زنم، اما نمی دانم، در سیر ادبی ایران هم باشد، به زودی، یا به دیری- معلوم نیست، اما، احتمالاً، خواهد، بود

Profile Image for HAMiD.
521 reviews
September 13, 2018
ا-كتاب بسيار با كيفيت و شمايل خوشايندي چاپ شده است و طراحي و گرافيكش هم‌سو با متن. اين خودش يعني احترام به خواننده كه تو باشي و كيف كني از ديدن كتاب و قطعِ خشتي‌ ي جانانه اش حتا.
2-كتاب شرحي ست بر چگونه نوشتن و چگونه خواندنِ بهرام صادقي. اينجا چهار داستان زير ذره بينِ طهماسبيان است كه خوانده مي‌شود اما در واقع او چگونه خواندن را به شكل كلي هم قصد دارد كه بگويد. اينگونه است كه حاشيه هايش هم در كنار نقد و شرح خواندنِ بهرام صادقي خواندني مي شود و خودش راهگشاست براي كشف و خواندن هاي ديگر
3-كتاب سه بخش دارد. شرح بر چهار داستان بهرام صادقي/ نگاه و تحليلِ شايد فلسفي ي كيوان طهماسبيان از خواندن و انديشيدن با بهره از داستان هاي بهرام صادقي/ خاطرات خود نوشته ي بهرام صادقي و يك نامه ي او به دوستي كه نمي دانيم كيست(اين بخش بسيار كوتاه تر از آن دوي ديگر است. اما لازم بوده است آوردنش)
با اين كليت بايد خواننده بداند كه با يك متن انتقادي و شايد فلسفي رو در روست و بايد كُـند بخواند و جا به جا مكث كند و بازگردد به عقب و از سر بخواند. بپيچد به پر و پاي متن كه همان خواسته و كرده ي طهماسبيان هم هست. كتاب خواندني ست و البته كه خريدني.(سپاس از نشر گمان براي باكيفيت چاپ كردن كتابهايش.)
و اما به سياقِ خودِ كتاب:
كتاب بسيار خوش نقش و خوش چاپ است(رسمِ خوبِ نشر گمان) و اين قطعِ عاشقانه ي خشتي كه قطعِ كتاب است چه مي آيد به محتوا و حال و احوالش. اصلن حال كتاب خوب است از شكل و شمايلي كه دارد و از اين طرحِ جلدش با اين نقشه‌ زنده رود و اصفهانِ از بالا(آي اصفهان) و اين شُرّه كردن رنگِ نقطه هاي بيات روي اصفهان و اين فونتِ خوشايند و دلبرِ صادقيه در بيات اصفهان. و راستي چه نامي طهماسبيان گذاشته بر نوشته اش. نامش يك جور عشق بازي هم هست. يك جور كه تكرارش هي به دل مي نشيند و يك جور كه حتا دوست داشتي باشي عطف كتاب بين اندك كتابهايي كه كنار هم گذاشته اي ديده شود.
پس اولِ كار كه چهره و اندام كتاب است به گمانم نقصي دَرَش نيست. همه چيزش خوب است. كامل.
طـَهـْماسبيانِ كيوان به همين شكل كه نوشته است در بياتِ اصفهان به دلخواهِ خويشتنِ خويشش مي‌ گردد دور داستان‌هايي از بهرامِ صادقي كه ديگر نيست از سالياني دور اما اثرش هنوز منقش بر پيكره‌ ي ذهن بسياري از آنان و اينان كه مي‌نوشته اند و مي‌نويسند و شايد اينان آناني كه نانوشته ها را بنويسند. اما به گمانم صادقيه بيشتر در ماهور است تا در بياتِ اصفهان با بالا و پايين كردن‌هايش. با غم و شادي و احوالي كه مي دهد. با شوري كه دارد و آهسته‌ گي يي كه در خواندن مي آورد. پس طهماسبيان به بهانه ي صادقي ساز خودش را هم مي زند. رقص خودش را هم مي كند به رسم الخطي كه خودش دوست دارد و توي خواننده كه مختاري به خواندن يا نخواندن و همه چيز در وسوسه اي خلاصه مي شود. در رفت و آمدن ها در چشم چرخاندن ها و در دوره كردن هاي هيچ و هنوز به قولي. تو در بزم خودت با صادقيه، اصفهان را هم دوره مي كني و رود مي شوي-جاري. مي شوي اصفهان در اصفهان و خودت و بهرام صادقي و كيوان طهماسبيان را يك جا در اصفهان مي بيني و در اصفهان گم مي كني. بعد مي آيي سر خانه ي اولت كه ديگر مثل اولش نيست
96/10/06
Profile Image for Behzad.
653 reviews122 followers
August 21, 2023
شاید اگه با نگاه سنتی، و شاید سنتی نه بلکه معمول و هنجارین، «نقد ادبی» رو معنا کنیم، این کتاب رو نشه گفت نقد. درواقع یه جور اتخاذ رویکرد فیلسوف های قاره ای بعد از جنگ جهانی دوم هست - بیشتر هم فرانسوی ها - وقتی میومدن سراغ ادبیات، که فرصتی بود براشون برای ابراز هنری در کنار تحلیل فلسفی متن، فارغ از خوانش نزدیک و تدقیقی؛ که خب البته اینجا یه مقداری این مورد آخر پیدا میشه.
این اثر «برای میدان ادبی ایران» یه تلاش آوانگارد محسوب میشه از نظر من و خب همیشه آوانگاردیسم جاده های نامکشوف رو نشونمون میده؛ نه با یک اثر، بلکه با مجموعه ای از تلاشها که خب این شاید یکی از اون تلاشها باشه. اینکه در جای خودش و به صورت واحد و یکّه چقدر جدی و راهگشاست رو نمیدونم. برای من شخصاً خیلی کاری نکرد و مجموعه ای بود از ایده ها که خب به قدر گزین گویه های مثلاً نیچه ای خواندنی نبودن، و به قول حاشیۀ کتاب تلاششون این بود که تعلیق رو حفظ کنن.
میتونست یکی از این ایده ها رو پی بگیره و جلو بره و مثل یه پژوهش ژورنالی انسجام و نتیجه داشته باشه؟ خب صد در صد بله، میتونست. ولی چرا این کار رو نکرد؟ و آیا این کار رو نکردن ضعفش محسوب میشد؟ ضعف که اصلاً نه. اتفاقاً اون پژوهشهای ژورنالی رو من بیشتر مضعوف (!!!) میدونم. اما خب این تازه کردن به خودی خود برای من نقطۀ قوت محسوب نشد.
Profile Image for محمد یوسفی‌شیرازی.
Author 5 books208 followers
June 25, 2017
این کتاب در ظاهر نقدی است دربارۀ بهرام صادقی و داستان‌هایش. بااین‌همه، به‌نظر می‌رسد این تمام ماجرا نباشد. به‌سخن دقیق‌تر، نویسنده بهرام صادقی و داستان‌هایش را دست‌مایه‌ای قرار داده است تا دربارۀ موضوعاتی گونه‌گون در حوزۀ ادبیات و نقد ادبی و فلسفه و هنر نکته‌گویی کند.

عنوان فصل‌ها چنین است:

ـ درآمد
ـ مجلس اول: «با کمال تأسف» یا ختم در زبان
ـ مجلس دوم: «آوازی غمناک برای یک شب بی‌مهتاب» در نگاه‌نگاری بهرام صادقی
ـ مجلس سوم: «تدریس در بهار دل‌انگیز» در نقالی بهرام صادقی
ـ مجلس چهارم: «عافیتِ» بهرام صادقی در یک نقالی نقادانه
ـ سرآمد

چنان‌که از اسم فصل‌ها پیدا است، در هر فصل، یکی از داستان‌های بهرام صادقی موضوعِ نقد قرار گرفته است. فصل نخست از دیدگاهی فلسفی‌زبان‌شناختی، داستان «با کمال تأسف» را واکاویده است. در فصل دوم کارکرد ویژۀ زاویۀ دید در یکی دیگر از داستان‌ها بررسی شده است. دو فصل دیگر نیز به چندوچون روایتگری صادقی اختصاص دارد.

کتاب، چه ازنظر صوری و چه ازنظر محتوایی، به‌شکلی چشمگیر، هنجارشکنانه و ناچارچوب‌مند است. نخستین ویژگی نظرگیر آن این است که شماره‌صفحه ندارد. در پای هیچ‌یک از صفحه‌های کتاب، شماره‌ای وجود ندارد. ازاین‌رو، مخاطب چه در هنگام خواندن و چه در مواقعی که لازم است به قسمتی از اثر ارجاع دهد، سردرگم و گیج درمی‌ماند. رسم‌الخط و شیوۀ نشانه‌گذاری نویسنده نیز خاص خود او است و غرابتی ویژه دارد. علاوه‌براین، صفحه‌بندی کتاب، سه‌پاره است و خواننده را با نمایی شلوغ و نامعمول روبه‌رو می‌کند. از این ویژگی‌های صوری که بگذریم، محتوای نوشته‌های این اثر را نیز عجیب‌وغریب و نامتعارف می‌یابیم. زبانِ اثر که قاعدتاً باید به زبان و سبک منتقدانه نزدیک باشد، به‌هیچ‌روی چنین نیست. نثر کتاب به‌لحاظ سبکی، به نوشته‌های خلاقانه پهلو می‌زند. جمله‌های تودرتو و غیرمعیار، واژه‌سازی‌های عامیانۀ گاه‌به‌گاه، نثری که در جاهایی صمیمیتی غافل‌گیرکننده می‌یابد و به‌خلافِ نوشته‌های علمی، مخاطب را «تو» خطاب می‌کند، همه و همه از این نوشتار اثری سنت‌شکنانه و هنجارگریزانه می‌سازد که سخت جلب توجه می‌کند.
همان‌طور که گفتم، مطالبی که در هر صفحۀ این کتاب آمده، سه‌پاره است. متن اصلی که با قلم درشت‌تر نوشته شده، نقدِ آثار بهرام صادقی و به‌ظاهر موضوع اصلی است. دو دسته حاشیه‌نویسی نیز در متن مشاهده می‌شود: یکی در کناره‌های هر صفحه و دیگری در پایین هر صفحه. در کناره‌های هر صفحه، یادداشت‌هایی عموماً فلسفی درج شده است با موضوعِ متن و زبان. حاشیه‌های پایین صفحه‌ها نیز گزیده‌هایی است از یادداشت‌های شخصی بهرام صادقی. هریک از این بخش‌ها با بخشِ مشابهی که در صفحه‌های پیش و پس آمده، در ارتباط است. به‌بیان دیگر، مطلب‌های تکه‌های مختلفِ هر صفحه باهم ارتباطی سرراست ندارد؛ ولی هریک دنبالۀ همان بخش است که در صفحه‌های پیشین آمده و در صفحه‌های پسین ادامه می‌یابد. به‌این‌ترتیب، ظاهراً خواننده باید مدام بین بخش‌های پاره‌پارۀ هر صفحه چشم بگرداند و در خواندنِ پیوستۀ هریک، سختی بکشد. اما ساده‌تر آن است که هریک از سه تکۀ متن در هر فصل، به‌صورت مجزا خوانده شود و سپس خواندن فصلی دیگر آغاز شود.
به‌لحاظ محتوایی، مطلب‌های این کتاب آمیزه‌ای است از سه چیز:
۱. نقد ادبی؛
۲. گزین‌گویه‌های فلسفی؛
۳. یادداشت‌های شخصی.
هریک از سه قسمتِ متن، به‌طور مشخص به یکی از این سه موضوع اختصاص دارد.
فارغ از بررسی‌هایی که گاه‌به‌گاه درزمینۀ شگردها و ترفندهای روایی و هنریِ بهرام صادقی صورت گرفته، محتوای غالب در نوشته‌های این کتاب، تکراری‌شدگی و ملال و بیهودگی در زندگی است. نویسنده در سه سطح و به‌طور موازی به این موضوع پرداخته است: در قالب نقد ادبی، در قالب گزین‌گویه‌های فیلسوفانه، در قالب نقلِ یادداشت‌هایی شخصی از بهرام صادقی درباب این موضوع. وی بهرام صادقی را برای بررسی این موضوع، نمونۀ کارآمدی دانسته است؛ چراکه هم در آثارش بازتابی پررنگ از این مفاهیم مشهود است و هم از یادداشت‌هایش و نشانه‌های دیگری که در دست است، به‌خوبی برمی‌آید که در زندگی شخصی‌اش دل‌زدگی و ملال و بیهودگی به‌وضوح نمود داشته است. گواه مدعای اخیر نیز این است که از میان نوشته‌های شخصی صادقی، نوشته‌هایی انتخاب شده که همه به‌نوعی دلالت می‌کند بر به‌تکراررسیدگی و ملال. بخش عمده‌ای از این یادداشت‌ها، ذکر کارهایی است که او هر روز انجام می‌دهد و حس‌وحالی که در پیِ این کارهای هرروزه بر او عارض می‌شود: هر روز سرِ کار می‌رود و هر روز عصر با رفقایش به گشت‌وگذار می‌رود و هر شب توخالی و یأس‌زده به خانه می‌آید و یادداشتی می‌نویسد آکنده از دل‌زدگی و گله از یکنواختی روزگار و کاروبار. تقریباً در آخرهای هر نوشته هم مدام تکرار می‌کند: «حرف خاصی و چیز بخصوصی برای گفتن ندارم.» بخش‌هایی از کتاب که به این موضوع معطوف است، گیرایی بسزایی دارد.
برروی‌هم، این اثر را چندان موفق ارزیابی نمی‌کنم؛‌ چراکه در درجۀ اول به هدف اصلی خود که ظاهراً نقد آثار بهرام صادقی است، چندان نپرداخته و در این راه چندان گرهی نگشوده است. علت توفیق‌نیافتن دراین‌زمینه نیز دو چیز است: یکی برگزیدن زبان و لحن و بیانی که با این موضوع سنخیتی ندارد؛ و دیگری حاشیه‌رفتن‌هایی که به انسجام متن خلل وارد کرده است. با تمام این‌ها، نمی‌توان از نغزگفته‌های تأمل‌انگیزی که در جای‌جای کتاب به چشم می‌خورد، غافل ماند و لطف آن‌ها را ندیده گرفت. نمونه‌هایی از این جمله‌ها را در زیر می‌آورم:

ـ آدمی به‌هنگامِ خمیازه‌کشیدن خود را همچون مغاکی می‌گشاید. او خود را شبیه آن لحظه‌های ملالت‌بار کش‌داری می‌سازد که پیرامونش را فراگرفته است.

ـ صفحۀ آگهی ترحیم روزنامه، بی‌تفاوتیِ وحشتناک مرگ را در خود دارد: ستون‌ستون تسلیت‌های کلیشه‌ای، با عبارات تکراری و تنها اسم‌های عوض‌شوندۀ مرحومان. [...] آیا تسلیتِ کلیشه‌شدۀ آماده، تسلیت است؟ آیا این «با کمال تأسف»های تکراری نه‌تنها «تأسف»شان، که حتی «کمال»شان از محتوا تهی و مغایر نفس تأسف نیست؟ آیا تأسفی که در قالب کوچک روزنامه جا می‌شود، اصلاً به ابراز می‌ارزد؟


ـ سوسور گفت که رابطۀ دال و مدلول قراردادی است و آنچه ترساننده است (و برای همین اغلب فراموش می‌شود)، این است که هر دالی را دلبخواهی به هر مدلولی می‌شود مربوط کرد؛ هر معنایی می‌شود به هر چیز داد، و البته به هر متن. فقط انگار باوراندن این ربط‌ها است که مهم می‌شود، نه حقیقتشان؛ یعنی باید تأثیر کرد و لازمۀ تأثیر، قدرت است.

Profile Image for fariba.jl.
15 reviews
July 18, 2018
صادقیه در بیات اصفهان را می‌توان بدون دلواپسی خواند. صفحه‌ها در بحران به سر نمی‌برند. بدون ترس دیوانه‌اند. نام ندارند.عدد و شماره ندارند. خطر نظم مانند یک چراغ هشدار دهنده گوشه‌ی هر صفحه‌اش درج نشده است. وقتی کتاب را رها کنی و بعد بسراغش بیایی، از هر جا که بخواهی میتوانی خواندن را ادامه دهی. متن حتی اگه زمین هم گذاشته شود، خواندنش متوقف نمی‌شود. در فکر تو، در دست تو، در خوابت همراهی‌‌ات می‌کند آن هم بی هیچ نشانی از افتادن نفس‌اش. متن کتاب آن “جیغ ممتد بی معنا” که نویسنده می‌گوید کلام است، نیست. یک حواس جمعی کامل و حساب شده است که وقتی از “بیان ناپذیر” می‌گوید آن را با کلمه بیان می‌کند.
کتاب را چند سال پیش وقتی که چاپ شد خواندم،اما نه تمام آن را. آن زمان فقط توانستم چند حاشیه بهمراه روایت پایین صفحات را بخوانم
که زاینده رودی در طول یک کتاب بود، از پیش تا پشت جلد. و تکه‌هایی که آنچه را می‌گفت همزمان اجرا هم می‌کرد. مشخصا برای کسی که بخواهد مفهوم پرفورماتیو بودن را به چشم ببیند صادقیه دست پر برمی‌گرداندش. اگر هم شیفته‌ی آن باشید که بدانید کلمه‌ها از کجا می‌آیند، اصلا چرا می‌آیند، چطور رد و بدل می‌شوند و چگونه آنچه را معنا میدهند میدهند، در تک تک صفحه‌ها ذوق زده خواهید شد. بگذارید اینجوری بگویم، تصور کنید مرده اید و وارد بهشت شده اید، حال قرار است هایدگر و بلانشو و فوکو و چند نفر دیگر از حرف هایی که در این دنیا در قالب ده ها کتاب معرفی فلسفه و نقد ادبی آمده است هیچ نگویند، و در عوض آنچه را به واقع زمانی سعی در گفتن اش داشته اند در صورتتان پرتاب کنند. خواندن صادقیه چنین تجربه‌ای را به مخاطب می‌دهد.
بعضی از متن ها به آدم خواندن می آموزند. مثل همین متن. عقب گرد دارد با شروع هر پاراگراف یا عنوان جدید، جمله ای می گوید. بعد کلمه ای از آن را انتخاب میکند، کلمه داخل خودش میرود، پا پشت سرش میگذارد، از خودش رد میشود، در رفتن به عقب است که به کلمه ای جدید، و مقصد(!)میرسد. انگار خواندنش این جمله را بگوید: باید به مقصد برگردیم.و نه برسیم. در این رفتن هر پاراگراف بیدارتر نگه‌ات می‌دارد. با شرح یک مفهوم و شل کردن معنای قبلی اش. با “ کشتن معنا”ی آن و پیشکش یک معنای نو.اما مگر تثبیت یک معنا خود گویای این نکته نیز نیست که معنا در حرکت است؟ اگر کشتن، یک جا توانایی زیبا بودن داشته باشد همین جاست.
Profile Image for Sina Tahmasbi.
190 reviews9 followers
March 9, 2025
•/•/•
• : •


از چند صفحه یادداشتی که برای خودم برداشته بودم یکی دو پاراگراف جان‌دار را کنار گذاشتم که اینجا بنویسم.
اما، چطور از نمایشی نوشت که در ستایش «شدن» آن‌چه می‌نویسیم اجرا شده؟
پس: میپرسم:
Profile Image for راحله پورآذر.
128 reviews28 followers
Read
August 19, 2024
یعنی اگر وقت مرگ دانستنی شود آیا مرگ از قطعیت می‌افتد؟ آیا اگر وقت مرگ دانسته و معلوم باشد مرگ از مرگیت می‌افتد؟ چرا که مرگ در بی‌وقتی‌اش مرگ است.
Profile Image for Narjes Dorzade.
284 reviews297 followers
July 2, 2017
کتابی خوب و عالی ،جزئی نگر در حاشیه ها و در نقد بهرام صادقی ، ظرافت تفکر را می توان در تمام جملات مشاهده کرد .....
Profile Image for Hossein M..
155 reviews12 followers
October 3, 2024
صادقیّه [در بیات اصفهان] متنی سراسر بازیگوشی‌ـه که یک صفحه‌ش هم «خواندن» رو بی غافلگیری و حیرت نمی‌گذاره. متنی که «بی‌قرارِ فرّارِ سرگردان حاشیه‌ها، و تکّه‌تکّه رو به "مقصدهای نامعلوم"»ـه. متنی که از «اجرا»کردن حرف می‌زنه و اجرا می‌کنه.
Profile Image for Amir Gharbifard.
11 reviews1 follower
April 29, 2019



#هگل، در دایرةالمعارف، جسمِ نشانه را تشبیه به اهرامِ مصر می‌کند. ساختمانِ هرم، پس انگار در نگاهِ او، یک دالّ است به یادبودِ مدلولي مدفون؛ مانندِ سنگِ قبر که نیست مگر اسمِ مجسّم و محسوسِ یک مدلولِ غایبِ تجزیّه‌شده. کلمه، در این نگاه، فقط یادماني به جا مانده از یک مرگ است، یا نشانۀ غیبت، غیابِ مرحومِ مغفور «مدلول»

#دریدا: «... قبر حیاتِ جسم است به شکلِ نشانۀ مرگ...»

در این چشم‌انداز، کلِّ زبان، با همۀ دال‌هاش، یک قبرستان است، از همۀ چیزهایي که کلمه شدند، یا به این تعبیر، از همۀ چیزهایي که به کلمه‌شدن تن دادند، یا به نامیده‌شدن با یک دالّ (یک سنگِ قبر) رضایت دادند

{صادقیّه در بَیاتِ اصفهان*، #کیوان_طهماسبیان، نشرِ گمان}



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*این کتاب اگرچه صرفاً یادماني است از #بهرام_صادقی، امّا، چنان‌که از واگویۀ بالا برمی‌آید، از مرزهایِ هر یادماني عبور کرده، یا، کسي چه می‌داند، یادماني نوبنیاد است! یعنی با این کتاب ‌ـــ‌که کاوشي ست درونِ بهرامِ صادقی‌ـــ کاوشگري تیز نیز کشف می‌شود: کیوانِ طهماسبیان! با آشکارکردنِ محتویّاتِ صادقی ضمناً خودش را نیز آشکار کرده است، نوري ست تابیده بر بهرام! صبح به خیر بهرامِ عزیزم، بالاخره خورشید زده است!
Displaying 1 - 14 of 14 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.