صادقیه
یکجور شیفتگی محض، نوعی دیوانگی بیدرمان لازم است که بخواهی در نقد چند داستان از یک نویسنده که هنوز برای خیلیها فقط یک اسم است، چنین کتابی بنویسی. برای نوشتن این کتاب منتقد بودن، آشنایی نزدیک و بیفاصله با داستانهای بهرام صادقی و جهان ذهنیاش، کافی نیست. کمی جنون، کمی شیدایی و کمی گمگشتگی میخواهد.
کتاب را که شروع کردم، نمیدانستم در کدام روایت بمانم که آن یکی، گم نشود در سفیدیهای متن. متنی که ظاهراً اصلی است، کنکاشی در داستانهای صادقی است با تکیه بر تکنیکهای بهکار رفته در آن و متنی که در حاشیه چاپ شده، توضیحاتی به متن اصلی اضافه میکند اما در یک روایت موازی دیگر، بهرام صادقی هنوز دارد زندگی میکند. حوالی سالهای هزاروسیصد و سیودو. بیحوصله و خسته از پرسه زدنهاش در خیابانهای اصفهان میگوید، از ننوشتنها و نتوانستنها. انگار که صادقی هنوز هست و ما که نشستهایم به خواندن داستانهاش و عدهای دقیق شدهاند در نوشتن و چگونه نوشتنش، بیرون از متنایم، بیرون از زمان سرمدی و بهرام صادقی بیخیال و منزوی دارد به کلمهها فکر میکند، هنوز، هنوز.
در بیات اصفهان
در فرم کتاب، رنگ متن و قطع خاصاش هم باید گفت که تعمدی در کار بوده و چیزی نیست که بشود آن را ادا و یا ژست بیمعنی مؤلف دانست. برای دریافتنش فقط کافی است مقدّمه را بخوانید و یا صفحهی ویکیپدیای «بیات اصفهان» را ببینید.
«روحالله خالقی، آواز اصفهان را «گاهی شاد و گاهی غمگین» میخواند و حالت آن را «بین غم و شادی» میداند. ایستادن روی درجه دوم گام اصفهان حالت خاصی شبیه به گوشه بیداد همایون به آهنگ میدهد که از نظر نتبندی مانند یکدیگر هستند. برخی زمان مناسب برای گوش فرادادن به آواز اصفهان را قبل از طلوع آفتاب میدانند و به همین دلیل نیز حس آن را مناجاتگونه و متفکرانه بیان میکنند. رنگ اختصاص یافته به این آواز سبز روشن و عنصر آن شعله آتش است.»
چقدر آن نغمه، نغمهای که در بیات اصفهان نواخته میشود و نتهاش، کلمههای بهرام صادقیاند، مست و پریشان میکند آدم را. مثل حال من بعد از تمام شدن کتاب.