What do you think?
Rate this book


290 pages, Paperback
Published January 1, 1975
به سگ لنگ ولگردی می مانم در کوچه های غروب. بر سر چهارراهی حقیر، در انتهای شب، ایستاده ام و بو می کشم که سگ های دیگر را بیابم؛ پایم اذیتم می کند و گرسنه ام. عابری مست و خراب می گذرد. می ایستد و مرا سدا می کند. به سوی من می آید و دست بر سرم می کشد و گریه می کند. دست لنگم را می بوسد و اشک مستش می بارد.
گفتم: با یاد درد تو به خاب میروم و با یاد درد تو خاب میبینم و با یاد درد تو برمیخیزم. لیکن بدنت و صورتت کمکم از نگرم محو میشود. آنگونه که گویی میپوسی. تمامی اندام و تمامی وجودت در هم نرم میشود و کوچک میشود و میرود و سرانجام، از آن، چیزی مگر تصویر «رنج» باقی نمیماند.
در این تردیدی نیست که در کتاب وصال در وادی هفتم داستانی هست که پیش میرود [...] اما [...] اثر را که میخوانید به خاطر حوادث خود قصه نمیخوانید، به خاطر این میخوانید که ببینید نگارش این چیزی که بر روی کاغذ جاری میشود چگونه جاری میشود و همین، اثر را خلاصهناپذیر میکند و میگوید اگر میخواهی خلاصه برایت تعریف کنم، اثر را دوباره بخوان [...] در واقع در این اثر، نوشته، نویسنده را نوشته است