Joao est un « robuate petit Portugaise » que ses parents n’ont pu envoyer à l’école avant l’âge de neuf ans. Un jours, il sauve de la noyade un autre garçon, Miguel, qui lui donne un livre, Joao va désormais vivre pour la joie d’pprendre et de découvrir : Passionnés par la vie des conquistadores, les deux garçons passent d’inoubliables vacances à rechercher dans une mystérieuse grotte, la devise du Prince Henri Le Navigateur… C’est alors qu’ils prennent conscience de la signification que cette devise peut avoir dans leur vie…
کتاب، داستان پسر بچهای است که پس از ورود به مدرسه، رؤیاهای بزرگی در سر میپروراند و آرزوی کشف دنیاهای ناشناخته را دارد. این اثر برای دانشآموزان و معلمان بهطور یکسان مفید است، چرا که اهمیت آموزش را در قالب روایتی داستانی و ملموس به تصویر میکشد. در خلال داستان، به چالشهای اجتماعی و آموزشی پرداخته میشود که هر دو گروه با آنها مواجهاند. روایت ساده، روان و خوشخوان کتاب، مفاهیم عمیقی چون فقر، امید و تحول فردی را در دل خود جای داده و خواننده را به همدلی دعوت میکند...
جالب بود ولی برای این برهه از تاریخ ایران یکم نامناسبه . در واقع بیست تا سی سال پیش باز به درد یک نوجوان ایرانی می خورد. الان فقط به نویسنده فحش می دن :)) در واقع داستانیه در ستایش تحصیل و علم اموزی و مبارزه با بی سوادی مطلق ( یعنی سواد خواندن و نوشتن هم نداشتن!(
ماجراجوی جوان را دبستانی بودم که خوندم، با ترجمه دلچسب و گیرای محمد قاضی و داستانی که برای من لحظه به لحظه شیرین تر می شد، ژوائو گومز که به ژوائو تنتوبالی مشهور بود، پسری بود موطلایی که عاشق ماجراجویی بود و دوستی داشت به اسم میگل ... چند قسمت از کتاب بود که خیلی خوشم اومد و هنوز یادمه، روز اول مدرسه که معلمش از ژوائو اسمش رو می پرسه و وقتی می فهمه که اسمش ژوائو گومزه، شاکی میشه که چقدر در کشور پرتغال اسامی گومز و فرناندز زیاده و من بزرگتر که شدم فهمیدم که واقعا معمله راست می گفته! یه جای دیگه هم که باز خیلی خوشم اومد اونجایی بود که مادربزرگ ژوائو موهای طلایی اونو خیلی دوست داشت و هربار که نوازشش می کرد بهش می گفت تو با این موهای طلایی به جاهای بلندی خواهی رسید... و آخر داستان هم که دیگه معرکه بود، چقدر من عاشق پایان داستان بودم
دقیقا ده سال پیش همین روزها یعنی در آبان 88 خواندمش و فوق العاده لذت بردم. اینجا هم اشتاین بک عزیز راوی زندگی آدم های فرودست و فقیر و له شده اجتماع است و از زندگی شان حماسه میسازد این رمان نسبت به موش ها و آدم ها یا مروارید یا خوشه های خشم خیلی لحن طنز دارد و آن برندگی مبارزه جویانه بر علیه اشراف و سرمایه داران را اینجا خیلی نمیبینید
این کتاب رو دبستانی بودم که خوندم. چقدر اون زمان پدرم از این جور کتابا برام می خرید. داستان بچه هایی ماجراجو، مشکلاتشون، ناراحتی هاشون، انقدر زیاد که اسم خیلی هاشون یادم نیست. دستش درد نکنه واقعا.
as an Audio book... (well the casting quality isn't excellent..but hey..reasonable to listen...honestly..) And I don't know why,but I taught it would end in a different way when I was listening to it again...:)) It made me confused...:D And...Does anybody know the correct spell of the author's name? :)
این کتاب بسیار شیرین است و شما را در دل ماجراجویی های دو جوان داستان میبرد من در 14 سالگی آن را تمام کردم و تا مدتها در ذهن خود جای این دوپسر بودم و به غارهد و جاهای دست نخورده و دریا های دور و دست سفر میکردم!!
بچه که بودم این کتاب رو خوندم. چیزی که یادم میاد یک سری تصاویره و عمیق و تأثیرگذار بودن مفاهیم اون. اگر بچه داشتم حتما این کتاب رو براش میخریدم تا گیترهی ادراکش از جهان فراختر بشه
از اولین کتاب هایی که خودم خریدمش. شهر کتاب زرتشت با خواهرم رفتیم قرار بود اونجا بچه ها کتاباشون رو با هم مبادله کنن یادم نیست چه چیزهایی رو دادم ولی یادمه که این کتاب رو از دختری هم سن و سال خودم که با پدرش اومده بود خریدم.
تا مدت ها در داستان کتاب غرق بودم...
چند سال پیش فروختمش... بدم نمیاد اگه دوباره به دستم برسه بخونمش... یادگار روزهایی هست که با ترس به همه چیز اطرافم نگاه می کردم :)
چند وقتی بود که دلم می خواست اسم این کتاب یادم بیاد اما هیچی ازش یادم نبود جز اینکه جلدش سبز بود و یه صحنه ای تو شب تو نمکزار داشت که خیلی برام لذت بخش بود همیشه... الان داشتم فکر می کردم چجوری میشه فهمید چی بوده. فقط می دونم یه ماجرا جو بود... ماجرا جو... ماجراجوی جوان... این کتاب سوم یا چهرم دبستان وقتی اوریون گرفته بودم و یه هفته مدرسه نرفتم خوندم بعد از فرردیناند به نظرم بهترینه با اینکه اصلا یادم نمیاد چی بود!
" ژوائو، پسر بچه ای اهل تنتوبال، روستایی در کشور پرتغال است. به مدرسه که می رود آموزگار به او ژوائوی تنتوبالی نام میدهد که طنینی چون نام یک ماجراجوی دلیر دارد. اما قهرمان و سرمشق او "واسکودوگاما"، قهرمان دریاهاست. ژوائوی جوان میخواهد دل از مدرسه برکند و راه دریاها را در پیش بگیرد. اما دوستش "میگل" به یاری او میآید و سرانجام درمییابد که خواندن و یادگرفتن خود یک پیروزی بزرگ است."
هشت سالم بود که این شاهکار رو خوندم.نمیتونستم زمین بذارمش.پسر بچه قهرمان داستان خود من شده بودم و همراه کتاب کنار دریا ازون غار مخفی بالا میرفتم و با جذر و مد دریا از زور هیجان میمردم. با لحظه لحظهش زندگی کردم.چند بار خوندمش.فوق العاده بود، ��رواز بلندکودکانه،شورانگیز،رویایی .
میتونم بگم اولین رمانی بود که تو زندگیم خوندم، فکر کنم هشت سالم بود، خیلی از اسمها و کلمه ها رو غلط می خوندم ولی شاید چون اولین کتاب بود، هیج وقت یادم نرفت. دوست دارم یک بار دیگه بخونمش اگه گیرش بیارم، به عنوان نوستالژی دوران بچگی
استفادهی مکرر از واژهی "نوشابه" در ترجمه، به جای مشروب یا آبجو یا شراب، بسیار آزار دهنده بود. البته احتمالا تقصیری گردن مترجم نیست و ممیزی باعث این بدسلیقگی است.