دوستانِ گرانقدر، داستان در موردِ پیرمردِ هفتاد و چهار ساله ای به نامِ <سید نصرالله> میباشد که کتاب هایِ زیادی مربوط به زبانِ خارجه خوانده است و عمرش را به پایِ آموختنِ زبان هایِ گوناگون گذاشته و البته به زبانِِ تازی تسلطِ کاملی دارد و احترامِ زیادی برایِ زبانِ تازیان قائل است سید نصرالله مأمور میشود تا به هندوستان رفته و در آنجا سمینار برگزار کرده و در روزنامه و مجلاتِ هندی، به تبلیغ از یکی از بزرگان و وزیرانِ دولت به نامِ <حکیم باشی پور> بپردازد این پیرمردِ عرب پرست و البته شدیداً جان عزیز و ترسو، از همان لحظهٔ سوار شدن در کشتی، ترس وجودش را فرا میگیرد و پشیمان میشود که به این سفرِ دریایی آمده است و مدام نوشته هایِ موهوم همچون "آیت الکرسی" وردِ زبان اوست عزیزانم، بهتر است خودتان این داستان را بخوانید و از سرنوشتِ <سید نصرالله> بیچاره آگاه شوید *********************************** دوستانِ عزیز بهتر است به این نکته اشاره کنم که پیامِ اصلیِ زنده یاد <صادق هدایت> در این داستان، این است که: خیلی نباید به نامها و اشخاصی که از آنها انسان هایِ بزرگ و تندیس هایِ بزرگی ساخته اند، اعتماد داشته باشیم... ممکن است با تحریف و البته دروغِ تاریخی، برایِ مردمِ بیچاره و ناآگاه از آن شخص یک سَمبُلِ پوشالی، درست کرده باشند --------------------------------------------- امیدوارم از خواندنِ این داستان لذت ببرید یاد <صادق هدایت> همیشه گرامی باد <پیروز باشید و ایرانی>
3.3 stars 3.3 stars خوانش دوم به نظرم در مجموعه سگ ولگرد که ۶ سال بعد از بوف کور نوشته شده، این داستان کوتاه از بقیه داستانها بهتر و محکمتر نوشته شده و تاحدودی هم از آن دنیای تیره و تارِ هدایت فاصله گرفته بود او در این داستان کوتاه به علمای مذهبی( شخصیتِ اول داستان که نامش سید نصرالله است، هم سید است و هم اسمش عربی و هم نامش یعنی پیروزی خدا) و سواد و دانش آنها که بسیار هم پرمدعا هستند اشاره میکند و میگوید تمام دانش آنها فقط به ادای مخرج صحیح الفاظ عربی ختم می شود و در جایی که پیش می آید که باید به خدا توکل کنند ، و در مواقع خطر شاهد هستیم که هیچ یک از آموزه های دینی به کارشان نمی آید هدایت در این داستان، ضمن بیان حاکمیت فساد در روابط اداری ( مثل نیکلای گوگول که در بیان فساد اداری در تاریخ ادبیات تقریبا پیشقدم هست) بیان می کند که آنچه که در این روابط حاکمیت دارد، ثبیت موقعیت و جایگاه و منافع شخصی است یا به عبارتی نون به نرخ روز خوردن چون رئیس فرهنگستان،که رئیس سید نصرالله هیت، فردی یهودی بوده و بعد مسلمان و بعد هم متجدد شده و هر لحظه به رنگی درآمده تا منافعش حفظ شود در بسیاری از قسمت های داستان، ما شاهد این هستیم که علم و سواد سید نصرالله که تمام عمر ۷۰ ساله اش را صرف آن کرده، نه به درد دیگران می خورد و نه حتی به درد خودش اما سید نصرالله همواره این توهم را دارد که بسیار از دیگران بالاتر و برتر است... طوری که در کشتی که عازم به ماموریت هندوستان است، با نگاهی تبختر آمیز و بالا به پایین به بقیه مردم نگاه می کند و خود را برتر از افراد عادی می داند این داستان دارای یک پایان بندی متفاوت و جالب توجه است و البته نباید از مفاهیم روانشناسی فرویدی هم در این داستان که در بخشی که سید نصرالله به خواب می رود و خواب میبیند غافل بود
داستان خیلی معمولی بود. شخصیت اصلی بنظر جذاب میومد اما از پتانسیلش اونقدرها در داستان استفاده نشده بود. بنظرم اسم «میهنپرست» هم برای کتاب خیلی مناسب نبود و میتونست اسم بهتری داشته باشه
بعد از سه دقیقه مکث: «مخصوصاً من در فرهنگستان پیشنهاد خواهم کرد که کوچه حمام وزیر را خیابان میهن پرست بنامند و از علاقه ای که به پارسی سره و سرزمین آباء و اجدادی خودم دارم آن مرحوم را که سید نصرالله بود پیروز یزدان نامیده و لقب میهن پرست به وی می دهم.» ء
سید نصرالاه که به زعم هدایت نماینده قهرمان ایرانیست در تناقضی تاریخی در مقابل قهرمان های حماسی قرار میگیرد . هدایت به نوعی در تلاش بر نشان دادن تنفر خود از دینداران قهرمان ماب همدورش میباشد ولی انگار در مورد قهرمانان دروغین زمان ما مینویسد
فک نکنم دیگه بعد از خوندن آثار هدایت نویسنده دیگه ای به چشمم بیاد. تو این داستانش یه جورایی هم مخالفت با مقامات دوره رضا شاه و هم دروغی بودن الگو هایی که ساخته شدن رو نشون میده. طنز سیاه آخر داستان که نحوه مردن سید نصرالله و الگویی که ازش ساخته میشه ارزش این داستانو بیشتر از پنج ستاره میکنه.
سرش به شدت درد میکرد. در قلب خود با زن و بچه اش وداع کرد. اشک در چشمش حلقه زد و برگشت تا صورت خود را اقلاً نبیند. خواست سینه بند را باز کند، ولی یادش آمد که در موقع خطر بستن آن کار آسانی نیست و از لحاظ مآل اندیشی ترجیح داد با سینه بند بخوابد عرق سردی از سر تا پایش جاری بود و حس کرد که جداً ناخوش است. دو قرص آسپرین خورد و در حالیکه آیه الکرسی میخواند رفت روی تختخواب به پهلو خوابید. ناراحت بود و ضربان قلبش را که تند شده بود میشمرد. ...صبح پیشخدمت هندو نعش سید نصر الله را در حالیکه سینه بند نجات خفت گردن او شده بود در اطاقش پیدا کرد.
بعداز سه دقیقه مکث:مخصوصا من در فرهنگستان پیشنهادخواهم کردکه کوچه حمام وزیر را خیابام میهن پرست بنامندو از علاقه ای که به پارسی سره و سرزمین آبا و اجدادی خودم دارم آن مرحوم را که سید نصرالله بود(پیروز یزدان) نامیده و لقب (میهن پرست) به وی میدهم.
میهن پرست به نظرم جز کتاب هایی از هدایت هست که جهت دهن کژی به ارزش های پوچ شکل گرفته توسط افراد کاسه لیسه. مثل داستان آفرینش. توصیف مردی که تمام وجودش رو ترس های کاویده نشده و ریای وسواس گونه کلامی و دانش ادراک سطحی صرفا تجربی از جهان فرا گرفته. نمونه مردی که جهت مرکبش همون منطقه امنشه که هر گونه خروج ازون برای مساوی با اضطرابه حالا چه علم باشه چه سفر. برای موندن تو این دایره هم دست به هر بهانه ای در ابتدا و حین مسیر میزنه.
از طرفی تصویر صدور عقاید با پول ملی رو ارائه میده و فرستادن هایی که هیچی ازش در نیومده. حالا وقتی اون فرستاده، میخوره تو دیوار و به نتیجه نمیرسه میشه مثال "روغن ریخته رو نظر مسجد کردن" که اصلا مهم نیست طرف چه کرده و چطور مرده. ازون یک بت و قداست میسازن که هزینه های انجام شده هدر نرفته باشه. اسم شهید و میهن پرست میذارن روش و به عنوان الگو به خورد عوام میدن. همین پسوند "پرست" که بعد از "میهن" یا "وطن" میاد هم خودش جای کار داره. پرستش چی؟ اونچه انتخابم نشده و صرف جبر جفرافیا میتونسه مثل سنگی تو هر تیکه زمینی بیوفته؟
جایی از کتاب که سید نصرالله مدعی زبان فارسی و عربی و ترکی، که فارسی رو به دلیل زبان مادری بودنش بلده و دو زبان دیگه رو هم صرفا تشدید تلفظ ها رو شنیده و یاد گرفته، در خوندن یک تابلوی ساده ی انگلیسی مربوط به دستورالعمل استفاده از جلیقه نجات ناتوانه. اما، اما، اما نکته اینجاست که یک سناریویی میچینه و از فلک و افلاک تا سقراط و افلاطون میچینه و میگه و سخنرانی میکنه که در انتها از شخص بخواد تابلو رو براش معنی کنه. به خودش اجازه نمیده بگه من انگلیسی بلد نیستم و این رو برام ترجمه کن. بلکه اول توضیح میده همه زبان ها از فارسی ساخته شدن و من هم خیلی چیز های دیگه بلدم به جز زبان انگلیسی پس من آدم خوب و مهم و با سوادی ام. حتی این کار رو در محیط عمومی نمیکنه و در خلوت که مبادا کسی از آن غریبه های خارجی بویی ببرد و "آبرو" که تمام شیشه عمر و ارزش امثال اینهاست به خطر بیوفته.
جه ماموریت های کاری که تو افراد اشتباهی برای کار اشتباهی و بیهوده با خرج ملی رفتن و تو همون قدم های اول خوردن تو دیوار و اینجا اشون داستان قداست ساختن. این جهل مرکب، استمرار دارد متاسفانه و چون منی در برابرش انفعالم و بس.
داستان سفر پیرمردی که تاحالا تا سر کوچه نرفته الان باید سفر خارج از کشور به هند بره و این پیرمرد یه مگس جلوش رد میشه از ترس برا خودش سوره میخونه. اسم کتاب میهن پرست بود انتظار یه داستان دیگه رو داشتم. کنار هم بمونیم.