آینه ی شکسته ، خریدن کفش برای معشوقه ، هدیه دادن عطر و ... سایر این کارها نحس نیست و جدایی نمیاره ، آنچه که جدایی میاره و بعضی از همجنس های عزیزم نمیتونن هضمش کنن بی وفایی یاره نه اشیایی خاص و هدیه دادن و شکستن و ته کشیدن شون و بهتره به جای باور به خرافات کمی بیدار بشیم و با حقیقت کنار بیایم و جدایی ها رو به گردن چیزی به جز انتخاب نادرست آدم ها و رفتار و کردار اشتباه خودمون و سایرین نیندازیم ....
یه داستان کوتاه ساده درباره تقابل عشق مرد شرقی و زن غربی، و خرافههایی که جدایی بهشون نسبت داده میشه. تو دورهمی شب یلدایی خوندیم و درباره عشق و روابط حرف زدیم. بعد هم شعر آینه شکسته اثر فروغ فرخزاد رو خوندیم.
3 star """ پرنده ای که به دیار دیگر رفت، برنمی گردد""" جمشید نماد انسان شرقی و اودت نماد انسان غربی است .... هدایت در این داستان به ارزیابی مسئله عشق از نگاه مرد شرقی و زن غربی می پردازد... او نتیجه می گیرد که نگاه غربی ها به عشق، نگاهی پخته تر و انسان مدارانه تر است و نگاه جمشید یک نگاه برخاسته از غریزه هست، در قسمت های اول داستان، جمشید می گوید " اگر یک روز او را نمی دیدم، مثل این بود که چیزی گم کرده باشم " در ادامه جمشید بعد از بهره مند شدن از عشق اودت، بدون توجه به او، رهایش می کند و به انگلیس می رود..... او یک ماه بعد، نامه ای از اودت دریافت می کند و می بیند که اودت بیش از پیش دلباخته او شده.... هدایت عشق اودت ( انسان غربی) را یک عشق تکاملی که لحظه به لحظه بر آتشش دمیده می شود می داند و عشق جمشید( انسان شرقی) را ناپخته و برخاسته از غریزه بیان می کند.... اودت در آن نامه می نویسد " اگر می دانستی در این ساعت چقدر درد و اندوهم زیاد است ، از همه چیز بیزار شده ام ، از کار روزانه خود سرخورده ام ، در صورتی که قبلا اینطور نبود""" ر اما ، انسانی که عاشق شود ، ظاهرا دیگر راه برگشتی ندارد. او ادامه حیاتش را در وجود معشوق می داند و خدا نکند که معشوق بی توجهی کند...... اودت مرگ را می بیند و جمشید را با سپردن خودش به لبخند مرگ، تنبیه می کند.... البته با بوسه هایی از راه دور
نمیدانی چقدر تنها هستم، این تنهایی مرا اذیت میکند، میخواهم امشب با تو چند کلمه صحبت بکنم. چون وقتی که به تو کاغذ مینویسم، مثل اینست که با تو حرف میزنم. اگر در این کاغذ "تو" مینویسم مرا ببخش. اگر میدانستی درد روحی من تا چه اندازه زیاد است!
روزها چقدر دراز است. عقربک ساعت آنقدر آهسته و کند حرکت میکند که نمیدانم چه بکنم. آیا زمان به نظر تو هم اینقدر طولانی است؟
آبِ آبی رنگِ دریا را می بینم این آب همۀ بد بختیها را می شوید و هر لحظه رنگش عوض می شود و با زمزمه های غمناک و افسونگر خودش روی ساحل شنی می خورد کف می کند آن کفها را شنها مزه مزه می کنند و فرو می دهند و بعد همین موجهای دریا آخرین افکار مرا با خودش خواهد برد
صادق هدایت (زادهٔ ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ تهران – درگذشتهٔ ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ پاریس) داستاننویس، مترجم و روشنفکر ایرانی بود. او را همراه محمدعلی جمالزاده و بزرگ علوی و صادق چوبک , یکی از پدران داستاننویسی نوین ایرانی میدانند.
هدایت از پیشگامان داستاننویسی نوین ایران و روشنفکری برجسته بود. بسیاری از پژوهشگران، رمانِ بوف کور او را, مشهورترین و درخشانترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانستهاند
هرچند شهرت عام هدایت در نویسندگی است، امّا آثاری از نویسندگانی بزرگ مانندِ ژان پل سارتر و فرانتس کافکا, و آنتون چخوف را نیز ترجمه کردهاست. حجم آثار و مقالات نوشته شده دربارهٔ نوشتهها، زندگی و خودکشی صادق هدایت بیانگر تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایران است.
شمار بسیاری از سخنوران ایرانی نسلهای بعدی، از غلامحسین ساعدی و هوشنگ گلشیری و بهرام بیضایی , تا رضا قاسمی و عباس معروفی و دیگران، هر یک به نوعی کمتر یا بیشتر تحت تأثیر , کار و زندگی هدایت واقع شده و دربارهاش سخن گفتهاند.
هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد و چند روز بعد در قطعهٔ ۸۵ گورستان پرلاشز به خاک سپرده شد.
اما غصه آن ها به پاي مال من نميرسد همانطوري كه تصميم گرفته ام روز يكشنبه از پاريس خارج خواهم شد.ترن ساعت شش و سي و پنج دقيقه را ميگيرم و به كاله ميروم،آخرين شهري كه تو از آنجا گذشتي،آنوقت آب آبي رنگ دريا را ميبينم،اين آب همه بدبختي ها را ميشويد و هر لحظه رنگش عوض ميشود،و با زمزمه هاي غمناك و افسونگر خودش روي ساحل شني ميخورد ،كف ميكند؛آن كف ها را شن ها مزمزه ميكنند و فرو ميدهند.و بعد همين موج هاي دريا آخرين افكار مرا با خودش خواهد بود."""""چون كسي كه مرگ لبخند بزند با اين لبخند او را به سوي خودش ميكشاند""""....
یک داستان معمولی دیگر از هدایت، در ردیف داشآکل. داستانهایی که همچنان پایان دلخواه هدایت یعنی مرگ را همراه خود دارند ولی در بستر یک روایت ساده و همراه با کمی چاشنی نقد فرهنگ و خرافات آن اثرگذاری یا غافلگیری همیشه را ندارند. در اینجا هم عشقی ساده به مرگی دراماتیک منجر میشود و تحلیل زیادی هم نمیتوان کرد از نخستین تجربههای داستاننویسی فارسی که شبیه به بیان تجربههایی است از هدایت در بستر یک زندگی که بین محیط شرقی و آشنایی با ف��هنگ غربی شکل گرفته است
افکار و عقاید ما خیلی مواقع به پیشرانندهی زندگی و اعمال ما هستند. گاهی اعتقاد به خیلی از مسائل از سر حقیقی بودن اونها نیست، از سر این هست که ما ناخودآگاه طلب میکنیم که به حقیقت بپیوندن و در جهتش ناآگاهانه به پیش میریم.
در نقد و نکوهش خرافه پرستی
شباهت با داستان بنبست به خاطر اعتقاد به سرنوشت («باید اتفاق بیفتد»)