مجموعه شعر یخ کردهام ! اما نه از سوز زمستان اما نه از شب پرسههای زیر باران یخ کردهام- یخ کردنی در تب- تبی که جسمم نه دارد باورم میسوزد از آن چاپ ۱۳۷۹
محمدعلی بهمنی، متولد ۱۳۲۱ در شهر دزفول. او بدون شک یکی از مهمترین و جدیترین غزلسرایان جریان موسوم به «غزل مدرن» است. نگاه انسانی و زبان ساده و تغزل بکر او، موجب شده است تا شعری بسراید که عوام آن را با لذت بخوانند و در عین حال خواص هم بپسندند. شعر او دیرتر از زمانی که شایستهاش بود مورد توجه و استقبال قرار گرفت، اما او توانست با حضور پیگیر خود در عرصه غزل، نام خود را به عنوان یک شاعر خلاق به اثبات برساند.
از او تا کنون مجموعههای متعددی به چاپ رسیده است که در این میان میتوان نام برد از «گاهی دلم برای خودم تنگ میشود (۱۳۶۹)»، «شاعر شنیدنی است (۱۳۷۷)» و «نیستان (۱۳۷۹)». بهمنی درسال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای برگزیده، جایزه تندیس مهر را از آن خود ساخته است.
شب های جادویی و رویایی پاییز 84 در شهر کوچک بیرجند. شهری که انگار فقط به خاطر من آنجا در کنج دنج کشور بر پا شده. شب شعرهای انجمن شهر که فضای پیرمردی خسته کنندهای داشت و با این حال چون جای دیگری نبود میرفتیم شعرهای مان را همانجا میخواندیم. و رفاقت با حجت خسروی و محمدرضا دستجردی تنها جوانهای جمع. و امانت گرفتن این کتاب خاطره انگیز از حجت. و هر شب تا دیروقت در پاتوق با حجت حرف زدن و درددل کردن و نیمه شب موقع خداحافظی در آن کوچه وقتی از دو طرف دور میشدیم حجت فریاد میزد اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است بعد من از این طرف فریاد میکشیدم دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است دوباره او... اکسیر من، نه اینکه مرا شعر تازه نیست و من... من از تو مینویسم و این کیمیا کم است و همین طور فریاد زدن بیت های بعدی و دور شدن تا جایی که دیگر صدای هم را درست نمیشنیدیم
آنچه من در این مجموعه دیدم این بود که بهمنی مضامین زیادی در دست داشته اما نتونسته در غزل اونها رو جفت و جور کنه. افزون بر این بسی اشعار هست که تنها یک یا دو بیت با مضمون برجسته درش می توان یافت ولی باقی ابیات چنگی به دل نمی زنند - و به عبارت بهتر بسیار متکلف می شن - متکلف نه به معنای پیچیده بلکه به معنای ماسمالی. بهمنی نتوانسته آن جرقه های نبوغ آمیز را در ساختار و عبارات و مضامین شایسته به قالب غزل درآورد
برای من کتاب معمولی شروع شد بعد به سرعت اوج گرفت و بعد قسمت اعظم کتاب در یک وضع زیر متوسطی به مسیرش ادامه داد. خیلی جاها بود که حس بازی با الفاظ عاشقانه بهم دست می داد. اینکه کلمات صرفا با حالتی آهنگین در کنار همند و هر چه بیشتر می خوانی کمتر مفهوم پرداخته ای در پسش می یابی
در نهایت اینکه به نظرم حق بود از این مجموعه گزیده ای را چاپ کند آن هم با بازبینی های بیشتر
آنهایی که من خوب یافتمشان "زخمی که حیله بر جگر اعتماد زد"، "او سرسپرده می خواست، من دل سپرده بودم"، "این چهره ی بی نقاب یعنی من" ( خوب از نظر مضمون )، "امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه"، "تو آن شعری که من جایی نمی خوانم"، "مرا با برکه ام بگذار دریا ارمغان تو" و "آمده ام با عطش سال ها" بودند
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب پشت ستون سایه ها روی درخت شب می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب می دانم اری نیستی اما نمی دانم بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟ هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
"غزل" عروسِ شعرهاست . همانطور که نستعلیق در خوشنویسی . جناب بهمنی عزیز غزلیات زیبایی به شیوه و زبان خاص خود دارند . ساده و ملموس که بیتهایی بسیار ناب در هر کدام می توان پیدا کرد . " در این زمانه یِ بی های و هویِ لال پرست خوشا به حالِ کلاغانِ قیل وقال پرست چگونه شرح دهم لحظه لحظه هایِ خود را برایِ این همه ناباورِ خیال پرست؟"
" تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست"
" تنهایی ام را با تو قسمت می کنم ، سهم کمی نیست گسترده تر از عالم تنهایی من ، عالمی نیست"
" تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی وبی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم"
" تورا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت به شرطی که مرا در آرزوی خویش مگذاری"
" دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شب"
" پرنقش تر از فرش دلم بافته ای نیست از بس که گره زد به گره ، حوصله ها را"
" من که هر آنچه داشتم اولِ ره گذاشتم حال برای چون تویی، اگر که لایقم بگو"
" خوب ترین حادثه می دانمت خوب ترین حادثه می دانی ام؟ حرف بزن ، ابرِ مرا باز کن دیرزمانی ست که بارانی ام"
و در پایان:
" اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو نوشتن ، مرا کم است"
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم کسی که حرف دلش را نگفت من بودم دلم برای خودم تنگ می شود آری همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم نشد جواب بگیرم سلام هایم را هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟ اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم
#گاهی_دلم_برای_خودم_تنگ_میشود، #محمد_علی_بهمنی، نشر #نشر_دارینوش
کتاب «گاهی دلم برای خودم تنگ میشود» نوشتهی محمدعلی بهمنی، مجموعهای از ۷۲ غزل (۷۱ غزل و یک غزل در رثای اخوان) و ۴ مثنوی این شاعر نامدار معاصر است که عشق در اکثر این اشعار حضور دارد. از نظر من فقط چند غزل از کتاب خوب بود. توانایی شاعر در غزلسرایی و تسلطش بر زبان در همهی اشعار مشهود بود ولی اکثر غزلها فاقد شور خاصی بودند و این حس را به من القا میکردند که از سر وظیفه سروده شدهاند. امتیاز: ۲ از ۱۰.
وقتی حصار غربت من تنگ می شود هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می شود از بس فرار کرده ام از خویش خویشتن گاهی دلم برای خودم تنگ می شود گاهی به ترکتازی شعرم خوشم ولی گاهی کمیت شاعری ام لنگ می شود هر چند می شکیبم بر عشق باز هم گاهی دلم اسیر دل سنگ می شود گر یک نظر به روی شما کرد یار ما دنیای عشق با تو هماهنگ می شود "گاهی دلم برای خودم تنگ می شود" یا لحظه به نای غمش چنگ می شود گاهی زمین به تمام فراخی اش در پیش کلبه کوچک ما،تنگ می شود گاهی لطافت سحری ام به وقت ذکر با باده سحری اش جنگ می شود گاهی به محتسب برسد عقل و دین من گاهی ز مستی ام همه جان سنگ می شود گاهی فغان نمی رسد به هر کسی گاهی دلم به نای نی اش رنگ می شود گر شعر گفتم به هوای رخ عزیز این شعر هم به هوایش ننگ می شود ...
__________________
لبت نه گوید و پیداست میگوید دلت آری
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت میآید آیا از زبانی اینهمه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری
________________
نشستهاند ملخهای شک به برگ یقینم
ببین چه زرد مرا میجوند سبزترینم
برای پرزدن از تو خوشا مرام عقابان
کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم؟ _________________
وقتی حصار غربت من تنگ می شود ** هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می شود از بس فرار کرده ام از خویش خویشتن" ** گاهی دلم برای خودم تنگ می شود" گاهی به ترکتازی شعرم خوشم ولی ** گاهی کمیت شاعری ام لنگ می شود هر چند می شکیبم بر عشق باز هم ** گاهی دلم اسیر دل سنگ می شود گر یک نظر به روی شما کرد یار ما ** دنیای عشق با تو هماهنگ می شود "گاهی دلم برای خودم تنگ می شود" ** یا لحظه به نای غمش چنگ می شود گاهی زمین به تمام فراخی اش ** در پیش کلبه کوچک ما،تنگ می شود گاهی لطافت سحری ام به وقت ذکر ** با باده سحری اش جنگ می شود گاهی به محتسب برسد عقل و دین من ** گاهی ز مستی ام همه جان سنگ می شود گاهی فغان نمی رسد به هر کسی ** گاهی دلم به نای نی اش رنگ می شود گر شعر گفتم به هوای رخ عزیز ** این شعر هم به هوایش ننگ می شود ...
دوست داشتم اشعارشو خیلی به دلم نشست.ولی به خاطر اسم کتاب انتظار داشتم مخاطب شعرها خود فرد باشه نه معشقوش شاید من برداشت کردم از اسمش نمیدونم.فقط برای همین یه امتیاز کم کردم یه دلیل دیگه ام هم این بود که اشتباه تایپی داشت