شعر بلند ابتدای کتاب با نام "خرمشهر و تابوت های بی در و پیکر" که روایتی شاعرانه و بکر از آغاز جنگ در جنوبه، بسیار شعر خوبی بود. بقیۀ شعرها به نظرم ضعیف و معمولی بودن، همراه با لحظه ها و کشف های جالب ولی کمیاب، مثل این یکی:
ای کاش آفتاب از چهارسو بتابد تا ندانم که در کجای زمینم.
بخشی از شعر "خرمشهر و تابوت های بی در و پیکر" از این کتاب:
آن وقتها که دستم به زنگ نمیرسید در میزدم حالا که دستم به زنگ میرسد دیگر دری نمانده است. برمیگردم. یکی دو روز مانده به زنگهای تفریح «برنامه ی کودک» تازه تمام شده و ما مثل همیشه توپ را می بریم که... طنین کشدار سوتی غریب بازی را متوقف کرد صدای گنجشک ها را برید جنین کال زنی به زمین افتاد کارون یک لحظه زیر پل ایستاد و ما به بازی جدیدی دعوت شدیم که توپهایش به جای گل آتش میشدند. * گنجشک ها لانه هایشان را پایین آوردند ما بادبادکهایمان و بزرگترها صدایشان را. از آن پس دیگر زیر هیچ سقفی سفره پهن نشد. *** پیراهنم را در میاورم کارون مرا به جا نمیاورد رفتار تلخ آب اجساد باد کرده را از ذهن او به فراموشی دریا ریخته انگار جز ماتم از این رود چیزی نمیتوان گرفت برمیگردم: بابای خط خوردۀ مدرسه مان را از زیر آوار دفتر بیرون میکشند در یک دستش نقشۀ ایران مچاله شده و در دست دیگرش دستمالی مانده از رقص ها و گریه های محلی و ما با کمال وحشت و بغضهای طبیعی نمیتوانستیم از تعطیلی مدرسه تا اطلاع ثانوی خوشحال نباشیم روی میزهای ما تقویم جدیدی گذاشتند که تمام روزهایش تا اطلاع ثانوی قرمز بود *** به تیمار نخل های سرخورده می روم طناب میطلبند از من چقدر شانه هایشان سوخته در حسرت تاب و هنوز روزهای جمعه سایه هایشان را تمیز می کنند برمیگردم که تاب بیاورم: باد مشام شهر را پر از بوی انهدام کرده است هیچکس از ملامت آفتاب به ملایمت بی اعتبار دیوارها پناه نمیبرد سفره های بی تعارف وعده های توخالی شکمهایی که جای نان گلوله میخورند و نمکی های ورشکسته ای که گونی هایشان را برای ساختن سنگر به جبهه فرستادند وحشت، زبان مادربزرگ را چنان گرفته بود که نمازهای ناخوانده اش را درست به جا نمی آورد و آنها که از ما کمی بزرگتر بودند تفنگ ها و خیال های ساده شان را برمیداشتند و برای پس گرفتن خوابها و رنگهای پریدۀ ما تا مرز باران و دیوانگی پیش میرفتند و چند گلوله بعد میان مصراعی شکسته تشییع میشدند و ما که دیگر قافیه ای برای باختن نداشتیم مرثیه های سپید میسرودیم *** تا مادر در خانه را قفل کند پدر در قفس را گشود اما «کاکا یوسف« بی اعتنا از کنار درختها گذشت... و این ابتدای غربت و جیره بندی ماه و امتداد شبهای بی خیر و پنجره زیر خیمه هایی بود که جا به اندازه ی کافی برای خواب های بی جای ما نداشتند روزهای اول همه نماز و خیمه شان را شکسته برپا کردند و هرجا می رفتند کلید خانه شان را هم با خود میبردند یادشان رفته بود که پشت پای مان کسی آب نریخت وقتی شهر را با خودش تنها می گذاشتیم *** تمام این سالها دلم یکپارچه آهن شده بود و غیر از محله ی کودکی ام هیچ چیز نمیتوانست بربایدش اما حالا دیگر چگونه میتوان سربه هوا میان کوچه ها و میدان های مین دوید و با شیطنت از روی آتشی پرید که برای سوزاندن برپا شده است؟ ...........