اشوزدنگهه بهترین شاگرد مدرسه مغان باستانی سیلک همراه با دو مغ سیاه و شرور به نامهای شاماش شوموکین و هومبانیگاش با داروی جاودانگی استاد کوارسمن عمری دراز مییابد. برای رسیدن به هدف از پیش تعیین شده سفرهای بیپایان اشوزدنگهه به چهارسوی ایران زمین و جهان آغاز میشود و او تاریخ ۶۰۰۰ ساله سرزمینش را گام به گام میپیماید. روایت پیش رو در سومین دفتر سهگانه اشوزدنگهه (حماسه نجاتبخش) واپسین بخش گفتنی از این رازها و ماجراها را آشکار خواهد کرد.
جلد سوم به نظرم خیلی خوب شروع شد . یه نبرد هیجان انگیز در دوران مادها ، یک دیدار عجیب با پااورو و ضحاک و خلاصه خیلی خوب بود . اما در ادامه همونقدر جذاب پیش نرفت .
حالا که ته این سه گانه رسیدم بیشتر به این نتیجه میرسم که قصد نویسنده داستان سرایی صرف نبوده . حتی میتونم به جرئت بگم داستان گویی در درجه دوم اهمیت براش قرار داشته . بیشتر قصد داشته یک مرور بر تاریخ ایران بکنه . هرچند جسته و گریخته . گواه این حرف هم وجود فصل هایی در داستان هست که در روند داستان هیج تاثیری نداره ولی اورده شده تا یک دوره تاریخی رو روایت کرده باشه .
از اونجا که شالوده داستان از تخیل خود نویسنده سرچشمه نگرفته بود و بالاخره ریشه در اساطیر کهن داشت ، انتظار پایان عجیب و هیجان انگیزی ازش نمیرفت . بالاخره نویسنده میخواسته به اصل داستان ها وفادار بمونه .
خلاصه که با وجود همه نقص ها و مشکلاتی که این مجموعه داشت ، اما تلاش قابل تقدیری بود برای روایت داستان هایی بر پایه افسانه های کهن خودمون .
پ.ن : برام جالب بود اون مشکل تاریخ پای دست نوشته ها رو توی این کتاب با دو سه خط توضیح حل کرده بود :) شاید خود نویسنده متوجه شده بود که یه مقدار غیر منطقیه .
فقط یه سوالی که برا من پیش اومده اینه که تو هگمتانه وقتی هوخشتره و افرادش تو تالار شاریس ساراک بودن مگه مانّا وارد ذهن کوریبانتی نشد که از پشت نقاب شناختش؟ خب پس چرا وقتی که وقتی کوریبانتی گفت من طرف شمام مانّا دوباره نرفت تو ذهنش که بفهمه راست میگه یا دروغ و داشت مدت ها به این قضیه فکر می کرد؟ قضیه چیه؟
This entire review has been hidden because of spoilers.
حماسه نجات بخش، ادامه داستان اشوزدنگهه، مغ شش هزارسالهی جاویدان و رویین تن رو روایت می کنه.
ادامهی وضعیت جلد دومه، با پیشرفت محسوسی در نقاط ضعفش.
توی این جلد اشوزد عزیز رو در کنار چراغ جادوی علاالدین، ضحاکِ دربند، جمشید جم، مراسم تدفین فردوسی، و در نقش پادشاه ایزدشهر میبینیم. حتا ملاقات کوتاهی هم با امام زمان (عج) دارن ایشون. اونقدر نویسنده اصرار میکنه به حضور اشوزد توی تمام وقایع تاریخی ایران و جهان که آدم رو یاد "اشوزد اینجا، اشوزد اونجا، اشوزد همه جا!" میندازه! :)
خط اصلی داستان همچنان هیچ پیشرفت خاصی نداره و از این نظر، جلد های دوم و سوم میتونستن هرکدوم به عنوان یک فصل به جلد اول اضافه بشن و ماجرا تموم بشه. اما داستان های فرعی زیادی وجود دارن، که اکثرن تک فصلی هستن و یک داستان فرعی مهم تر که به عنوان داستان جانبی حضور داره (نقشی که ماجرای خیون ها توی جلد دوم ایفا می کرد) بسیار ضعیفه. حتا اونقدر ضعیف که اواخر دیگه از خوندنش چشم پوشی می کردم و وقتی کتاب به پایان رسید هم متوجه شدم چیزی از دست ندادم.
هنر پایانی ای که نویسنده به خرج میده و تیر خلاصی که به این سهگانه میزنه، درمان شدن چشم های سوختهی اشوزده، یعنی تنها دلیلی که من مشتاق شدم برای جلد دوم و جلد دوم رو تحمل کردم بلکه توی جلد سوم صحبتی دربارهش بشه و ببینم اشوزدنگهه با نابینایی چطور میخواد حریف دو رقیب باستانیش بشه. اما، خب خیلی شیک اشوزد عزیز درمان شد. یعنی شاید سرجمع سه چهار ساعت هم نابینا نموند، و اینچنین شد که نویسنده مهمترین مولفه دراماتیک داستانش رو خط زد.
و دو حرف پایانی:
به کسانی که اشوزدنگهه نخوندن: اگر جلد اول رو خوندید، کافیه. اگر نخوندید هم بد نیست جلد اول رو بخونید. اما جلد دوم و سوم رو بگید یکی از دوستاتون براتون تعریف کنه.
داستانهای جانبی که به داستان اصلی ربطی نداشتن خیلی جذابتر از داستان اصلی بودن. من زیاده گویی نمیکنم چون به نظرم بقیه خیلی بهتر نقد کردن کتابو. کتابها چه توی دوران نوجوونی که خوندمشون چه الان که باز خوندمشون باعث شدن خیلی خیلی به مطالعه تاریخ و در کنارش اسطورهها و افسانههای کشورهای مختلف علاقه مند بشم اما بازم اینکه به نظر میومد هدف کتاب بیشتر بیان تاریخه تا داستان اشوزدنگهه به نظرم یه نکته منفی بود.
پایان رمان بسیار منطقی بود: اشوزدنگهه موفق می شود دشمنان دیرینش را شکست دهد: منظورم همان شاماش و هومبا هستند. و اهریمن همواره هست.. تا روز رستاخیز..
نکته ای که برایم بسیار تفکربرانگیز بود بزرگواری و سخاوت و مهربانی اشوزدنگهه بود.. او تا آخرین لحظه های زندگی هومبا و شاماش آنها را به سوی خدا می خواند و امیدوار هم بود..
هومبا را نتوانست نجات دهد و در رودخانه ی دوزخ ذوب شد.. اما شاماش فقط تا زانو ذوب شد و اشوزدنگهه توانست او را نجات دهد..
فکر میکنم اگر خود اهریمن هم کمی ملایمتر میشد، اشوزدنگهه او را به راه خدا میکشاند.. :) این نکته ی مهمی است به نظرم: اینکه همواره با یک دید متعصبانه به افراد نگاه نکنیم.. اینکه ممکن است افراد عوض شوند و راه نجات برای همه باز است. تمام این اندیشه از قلب پاک اشوزدنگهه سرچشمه می گیرد که یکتاخداوند همواره مهربانترین مهربانان است و همه را می بخشد.. او همه ی ما را دوست دارد..
(یاد اما حسین (ع) افتادم که حتا دم آخر نیز به یزید گفتند که اگر برخیزد، او را خواهند بخشید).. چنین تفکر و ایدئولوژی را نمیتوان در انسانهای معمولی پیداکرد...
اما یک نکته ی دیگر در مقایسه ی سه گاهن اشوزدنگهه و پارسیان و من به ذهنم رسید: در پارسیان و من خشونت بسیار دیدم اما در اشوزدنگهه با وجودیکه شاید برخی جاها شدیدتر بود، این خشونت آزاردهنده نبود.. و این به دلیل ماهیت فانتزیانه اثر است به نظرم.. اینکه همواره شاماش و اشوزد با جادو سرو کار دارند.. همین عامل جادو در رمان آن را بسیار ملایم تر میکند :)
البته خشونت را در پارسیان و من آقای آرین بسیار خوب توجیه کرده اند و کاملاً منطقی است.. اینکه دنیا سراسر و زیبایی نیست و ما باید تا جایی که ممکن است دنیای واقعی را در کتابها بازتاب کنیم.. عالی بود..
درضمن نکته ای که در زمان خواندن رمان در ذهنم بود این است که این رمان تنها برای نوجوانان نیست.. این رمانها برای همه ی انسانها نوشته شده اند همانطور که خود آرین کتاب اول سه کانه را به انسان تقدیم کرده است..
:)
از آقای آرین برای نگارش این سه گانه ها سپاسگزارم :)
کمی عجیب بود برام. داستانی که با اون همه هیچان و ریتم تند شروع شد، خیلی عجیب بود که چنین پایان سرد و یکنواختی داشت. از اون داستانهایی میشه که در آینده قسمتهای ابتداییش همیشه در یادم میمونه،ولی یادم میره که آخرش چی شد اصلاً و چی بر سر شاماششوموکین اومد.
کتاب اول این سه گانه رو همون اوایلی که چاپ شده بود خریدم.. نمیدونم حدود هشتاد و نه بود شاید. اما دو کتاب بعدی رو اخیرا با این فاصله ی زیاد شروع کردم و با اون تصویر قشنگی که از کتاب اول داشتم. منتها توی جلد دوم تا حدی کدر شد و توی این جلد بیشتر! داستان اشوزدنگهه خارج از مبنای روایت شده ش توی یک دین دیگه جذاب بود. ولی نویسنده رفته رفته به تعبیری اون رو لوث کرد. فردوسی، خضر نبی، حضرت عیسی، حضرت معصومه.. کوروش و باقی مخلفات! به یه جاهایی رسید که دیگه اون حالت آشنایی نگاری و لذت از بین میره و مسخره میشه انگار. به حدی که داستان اصلی تحت الشعاع قرار میگیره و خورد میشه. ولی اون چیزی که بیشتر من رو اذیت می کنه نمیدونم. عادت کردم که اکثر اوقات نویسنده ها رو با نوشته هاشون ببینم. ولی شباهتی بین نویسنده و نوشته ش پیدا نمی کنم متأسفانه. خوب بود ولی در کل.
سه گانه خوبی بود. همونطور که به نویسنده هم گفتم ، کوتاه بود و واقعا از این فضای به شدت قوی ای که ترسیم شده بود می شد داستان خیلی خیلی طولانی تر و با جزییات بیشتری در آورد. ولی در کل بین رمان های ایرانی یه رمان عالی حساب میشه به نظر من.
جلد سوم به نظرم خیلی خوب شروع شد . یه نبرد هیجان انگیز در دوران مادها ، یک دیدار عجیب با پااورو و ضحاک و خلاصه خی��ی خوب بود . اما در ادامه همونقدر جذاب پیش نرفت .
حالا که ته این سه گانه رسیدم بیشتر به این نتیجه میرسم که قصد نویسنده داستان سرایی صرف نبوده . حتی میتونم به جرئت بگم داستان گویی در درجه دوم اهمیت براش قرار داشته . بیشتر قصد داشته یک مرور بر تاریخ ایران بکنه . هرچند جسته و گریخته . گواه این حرف هم وجود فصل هایی در داستان هست که در روند داستان هیج تاثیری نداره ولی اورده شده تا یک دوره تاریخی رو روایت کرده باشه .
از اونجا که شالوده داستان از تخیل خود نویسنده سرچشمه نگرفته بود و بالاخره ریشه در اساطیر کهن داشت ، انتظار پایان عجیب و هیجان انگیزی ازش نمیرفت . بالاخره نویسنده میخواسته به اصل داستان ها وفادار بمونه .
خلاصه که با وجود همه نقص ها و مشکلاتی که این مجموعه داشت ، اما تلاش قابل تقدیری بود برای روایت داستان هایی بر پایه افسانه های کهن خودمون .
پ.ن : برام جالب بود اون مشکل تاریخ پای دست نوشته ها رو توی این کتاب با دو سه خط توضیح حل کرده بود :) شاید خود نویسنده متوجه شده بود که یه مقدار غیر منطقیه .
این نامیرایی شخصیت و عمر 6000 ساله رو تو کتاب مرد سبز 6000 ساله فریبا کلهر هم دیده بودم . تو اونجا هم شخصیت کتاب تو برهه های مختلف تاریخ نقش بازی میکنه و شخصیت های علمی مختلفو راهنمایی میکنه به سمت اکتشافات مختلف. یکی از ایرادات کتابم اینه که داستان های فرعی که میگه هیچ ارتباطی با خط اصلی کتاب نداره. نه داستان فرینی و نه داستان هوخشتره و امثال این داستان ها. دیگه اینکه 6000 سال رقابتو تو دوتا فصل تموم میکنه. دوپینگ شخصیت اصلی تو نبرد پایانی هم خیلی تو ذهن میزنه. جملات مثلا عمیقی هم که تو طول کتاب مینویسه چیزیه از جنس گفتارهای جناب "دوسلبی" تو کتاب سومین پلیس فلن اوبرایان در گذر از تمام اینا مجموعه فانتزی ایرانی نسبتا خوبیه و البته دچار قلنبه سلنبه نویسی هم نشده و نسبتا خوشخوانه
داستان یک مرد ۶ هزار ساله چی بیشتر از این میخواین؟ ۶ هزارسال تجربه زیستن اونم توی تاریخ ایرانزمین براتون جذاب نیست؟اگه نیست پس من نمیدونم دیگه چی جذابه... لینک در طاقچه: https://taaghche.com/book/136905/%D8%...
این کتاب فکر کنم بعد ۴ سال یابیشتر از جلد قبلش چاپ شد با اینکه جلد اول رو خیییلی دوست داشتم اما سنم دیگه زیاد شده بود و مثل جلد اول ازش لذت نبردم فکر کنم اول جلد ۱ و بعد ۳ یا ۴ و بعد ۲ چاپ شد https://taaghche.com/book/136905
از کتاب دومش بهتر بود ولی باز هم از کتاب اول ضعیفتر بود. بگذریم از جاهایی که سانسور شده بودند و قسمت ورود به معاصر که اصلاً خندهدار بود. آخر کتاب به نظرم احساس بینتیجگی به همراه داشت. شاید این جزوی از روند داستان بود، همان حس عدم اهمیت زمان. ولی خب به عنوان خواننده بدم نمیآمد بدانم سرنوشت خانم لاله چه شد، و یا اینکه اشوزدنگهه حالا تا آخرالزمان توی غار میخوابد؟ یا چه. انتهای داستان خیلی کلیشهای بود. قسمت حماسیاش نه عاشقیاش.
این سه گانه بسیار فوق العاده بود و پایان خوبی هم داشت. این سه گانه به گونه ای بود که مرا وادار میکنه اشوزد را دوست داشته باشم البته چرا نباید داشته باشم کسی که اونقدر خوب است که بزرگترین دشمنش رو نجات میده از عشقش میگذره تا مشکلی برای اون پیش نیاد.خیلی خوشحالم که اکنون یک رمان ایرانی هست که توش قهرمانی هست که میتونم دوسش داشته باشم. آرمان جان سپاسگزارم.
کتاب خوبی بود، کلا مجموعه ی ۳ جلدی خوبی بود... شاید اگه خیلی ایده آل نگاه کنیم بهتر بود کل داستان رو توی یک یا یک و نیم جلد تموم میکرد ولی خب با کش دادن داستان یه سری به هر بخش از تاریخ ایران زده بود و در کل جنبه ی تاریخی رو مقدم به جنبه ی داستانی کرده بود...