What do you think?


ما همه سهمی از زمین هستیم
كلمات من چونان ستارگاني هستند كه هرگز غروب نخواهند كرد. در سال 1855 رييس جمهور آمريكا به سرخپوستان دواميش تقاضاي فروش سرزمينشان را ارسال داشت. براي آنها درك اين تقاضا آسان نبود زيرا انسان را مالك زمين، آسمان،تازگي هوا و يا درخشندگي آبهاي زلال نمي دانستند. ....
Paperback
First published October 1, 1931
About the author
Chief Seattle
18 books49 followersChief Seattle lived from approximately 1790 to 1866, in the Pacific Northwest region of what is now the United States. He was a chief of the Suquamish and the Duwamish and was present at treaty negotiations that took place with the white settlers in the 1850s. It was at one of these negotiations that Chief Seattle delivered a speech in his native tongue, a speech that has since—in a variety of forms—served as the basis of ecological movements around the world.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 54 reviews
August 23, 2017
ترسناکترین باور دنیا
قرنها از منسوخ شدن نظام کیهانشناسی بطلمیوسی که زمین را مرکز هستی میدانست گذاشته، با این حال انسان در ناخوداگاه خود هنوز بر این باور پافشاری میکند. فرقی نمیکند به خدا باور داشته باشیم یا نه، تکامل را پذیرفته باشیم یا نه، پیرو علم باشیم یا هرچیز دیگری، در هر صورت تفکر غالب ما در خودآگاه و ناخوداگاه "انسان محور" است، به این مفهوم که هنوز انسان را مرکز هستی و کائنات میدانیم. این را نه با کلام که با شیوهی تفکر و رفتارمان اثبات کردهایم. حتی تکاملگرایان هم انسان را نقطه عطف فرگشت و انسان را گل سرسبد جانداران میدانند. این تفکر به خودی خود مخرب نیست، ولی به ترسناکترین و نابودکنندهترین باور ممکن منجر میشود: انسان مالک زمین است. این گزاره روشنگر رابطهی میان انسان و زمین است. چون انسان مالک زمین و طبعیت است، پس تا آنجا که بخواهد آزاد است از آن استفاده کند. رابطهای که از مالکیت فراتر رفته و با نقض قوانین طبعیت، به دشمنی و عداوت میرسد. انسانِ امروز آگاهانه با طبیعت در جنگ است. این دشمنی را میتوان حتی در صلحطلبانهترین فعالیتهای انسانی هم مشاهده کرد: فتح قلهی کوه، فتح اتم، فتح ماه، تسلط بر دریاها و قس علی هذا.
دود این دشمنی بیش از هرچیز به چشم خود انسان میرود. آنچه بر سر طبیعت میآوریم زودتر از هرچیز دامنگیر ما خواهد شد. هزاران گونهی زیستی تا امروز منقرض شدهاند و بسیاری هم در حال انقراض هستند و در صورت ادامهی این مسیر، نوبت انسان هم در این سلسلهی انقراض بهزودی فرا میرسد
دربارهی کتاب
کتاب، نامهی اعتراضی رئیس یکی از قبایل سرخپوستهای شمالی به چهاردهمین رئیس جمهور آمریکا به سال 1855 است. سفیدپوستان زمینهای سرخپوستان را در قبال پول طلب کردهاند. این امر به دو دلیل برای سرخپوستان غریب است، نخست آنکه زادگاه همیشگی آنهاست که قرنها در آن زیستهاند و دوم اینکه رابطهی آنها با زمین، از جنسی دیگر است. آنان خود را مالک زمین نمیدانند، برعکس، خود را جزیی از آن و متعلق به آن به حساب میآورند
رئیس قبیله در این نامه به قلع و قمع سرخپوستان و کوچ اجباری آنها اشاره میکند، اما این موضوع اصلی نامه نیست، چرا که سرنوشت انسان - سرخپوست یا سفیدپوست - در مقابل سرنوشت زمین ارزشی ناچیز دارد. زمینی که با سرعتی سرسامآور به سوی ویرانی میرود
ظلم به سرخپوستها و کشتار و قلع و قمع آنها موضوع تازهای نیست، اما نکتهی بسیار مهمی که در این نامه میتوان یافت. همبستگی آنان با طبیعت و رابطهی آنها با زمین است.
انسان مدرن سفیدپوست خود را مقدس میپندارد و انسان سرخپوست طبعیت را. برخلاف سفیدپوستان، آنها خود را نه مالک زمین، که جزئی از آن میدانند. آنها خود را در سرنوشت طبیعت و حیوانات سهیم میبینند، برابر و برادر. عنوان کتاب هم به همین اصل طلایی اشاره دارد: ما سهمی از زمین هستیم. آمین!
پس از آن خدا فرمود: «اينک انسان را بسازيم . ايشان مثل ما و شبيه ما باشند و بر ماهيان دريا و پرندگان آسمان و همه حيوانات اهلي و وحشي ، بزرگ و كوچک و بر تمام زمين حكومت كنند.» پس خدا انسان را شبيه خود آفريد. ايشان را زن و مرد آفريد. آنها را بركت داد و فرمود: «بارور و كثير شويد. نسل شما در تمام زمين زندگي كند و آن را تحت تسلط خود درآورد. من شما را بر ماهيان و پرندگان و تمام حيوانات وحشي مي گمارم. پیدایش باب 1 آیه 26 - 28
قرنها از منسوخ شدن نظام کیهانشناسی بطلمیوسی که زمین را مرکز هستی میدانست گذاشته، با این حال انسان در ناخوداگاه خود هنوز بر این باور پافشاری میکند. فرقی نمیکند به خدا باور داشته باشیم یا نه، تکامل را پذیرفته باشیم یا نه، پیرو علم باشیم یا هرچیز دیگری، در هر صورت تفکر غالب ما در خودآگاه و ناخوداگاه "انسان محور" است، به این مفهوم که هنوز انسان را مرکز هستی و کائنات میدانیم. این را نه با کلام که با شیوهی تفکر و رفتارمان اثبات کردهایم. حتی تکاملگرایان هم انسان را نقطه عطف فرگشت و انسان را گل سرسبد جانداران میدانند. این تفکر به خودی خود مخرب نیست، ولی به ترسناکترین و نابودکنندهترین باور ممکن منجر میشود: انسان مالک زمین است. این گزاره روشنگر رابطهی میان انسان و زمین است. چون انسان مالک زمین و طبعیت است، پس تا آنجا که بخواهد آزاد است از آن استفاده کند. رابطهای که از مالکیت فراتر رفته و با نقض قوانین طبعیت، به دشمنی و عداوت میرسد. انسانِ امروز آگاهانه با طبیعت در جنگ است. این دشمنی را میتوان حتی در صلحطلبانهترین فعالیتهای انسانی هم مشاهده کرد: فتح قلهی کوه، فتح اتم، فتح ماه، تسلط بر دریاها و قس علی هذا.
ما میدانیم که مرد سپید روش ما را درنخواهد یافت، چرا که او بیگانهای است که چون غارتگری در شب میآید و به یغما میبرد از زمین هرآنچه که میخواهد. زمین برادرش نیست، بلکه دشمن است و هنگامی که آن را غارت کرد به قدمهایش ادامه میدهد. او گورهای پدرانش را پشت سر میگذارد و رنجی به خود راه نمیدهد. زمین را از دست فرزندانش میرباید و حق تولد فرزندانش را فراموش کرده است
دود این دشمنی بیش از هرچیز به چشم خود انسان میرود. آنچه بر سر طبیعت میآوریم زودتر از هرچیز دامنگیر ما خواهد شد. هزاران گونهی زیستی تا امروز منقرض شدهاند و بسیاری هم در حال انقراض هستند و در صورت ادامهی این مسیر، نوبت انسان هم در این سلسلهی انقراض بهزودی فرا میرسد
دربارهی کتاب
کتاب، نامهی اعتراضی رئیس یکی از قبایل سرخپوستهای شمالی به چهاردهمین رئیس جمهور آمریکا به سال 1855 است. سفیدپوستان زمینهای سرخپوستان را در قبال پول طلب کردهاند. این امر به دو دلیل برای سرخپوستان غریب است، نخست آنکه زادگاه همیشگی آنهاست که قرنها در آن زیستهاند و دوم اینکه رابطهی آنها با زمین، از جنسی دیگر است. آنان خود را مالک زمین نمیدانند، برعکس، خود را جزیی از آن و متعلق به آن به حساب میآورند
رئیس قبیله بزرگ در واشنگتن خبری فرستاد، که آرزوی خرید سرزمین ما را دارد. رئیس قبیله بزرگ حرفهایی هم از دوستی و نیتهای خوب برای ما زده است. این لطف اوست، چرا که ما میدانیم او نیازی به دوستی با ما ندارد. اما ما تقاضای او را اندیشه خواهیم کرد. زیرا که میدانیم اگر سرزمینمان را نفروشیم، شاید مرد سپید با سلاحهایش بیاید و از ما بگیرد سرزمینمان را. ولی چگونه میشود آسمان را، گرمای زمین را خرید یا به فروش رساند؟ تصور این امر برای ما بیگانه است. اگر ما تازگی هوا یا زلالی آبها را صاحب نباشیم، چگونه میتوانیم آنها را به نرخی بفروشیم؟
رئیس قبیله در این نامه به قلع و قمع سرخپوستان و کوچ اجباری آنها اشاره میکند، اما این موضوع اصلی نامه نیست، چرا که سرنوشت انسان - سرخپوست یا سفیدپوست - در مقابل سرنوشت زمین ارزشی ناچیز دارد. زمینی که با سرعتی سرسامآور به سوی ویرانی میرود
این چندان مهم نیست که چگونه روزهای باقیمانده عمرمان را به سر آریم. کودکان ما، پدرانشان را سرافکنده و شکستخورده خواهند یافت. جنگجویانمان شرمسار بعد از آخرین شکست، روزهایشان را بیهدف با الکل و غذاهای شیرین مسموم خواهند کرد. این چندان مهم نیست که روزهای باقیمانده عمرمان را کجا بگذرانیم. چند صباحی بیشتر از آن باقی نمانده است، شاید تنها چند ساعتی، شاید فقط چند زمستان. اما یک امر را ما میدانیم: زمان سفیدپوستان هم خواهد گذشت، شاید حتی زودتر از قبایل دیگر. ادامه دهید به مسموم کردن بستر خود و شبی خواهد رسید که از بوی تعفن خود از تنفس بازخواهید ایستاد و در غروب خلق خود سخت خواهید سوخت. حتی مرد سپید هم نمیتواند از سرنوشت نهایی سر باز زند. خواهیم دید
ظلم به سرخپوستها و کشتار و قلع و قمع آنها موضوع تازهای نیست، اما نکتهی بسیار مهمی که در این نامه میتوان یافت. همبستگی آنان با طبیعت و رابطهی آنها با زمین است.
چه میتواند باشد انسان بدون حیوانات؟ اگر تمامی حیوانات بمیرند، انسان در تنهایی عظیم روحش خواهد مرد. آنچه سرنوشت حیوان است، سرنوشت انسان هم خواهد بود
انسان مدرن سفیدپوست خود را مقدس میپندارد و انسان سرخپوست طبعیت را. برخلاف سفیدپوستان، آنها خود را نه مالک زمین، که جزئی از آن میدانند. آنها خود را در سرنوشت طبیعت و حیوانات سهیم میبینند، برابر و برادر. عنوان کتاب هم به همین اصل طلایی اشاره دارد: ما سهمی از زمین هستیم. آمین!
March 17, 2015
این سخنرانی کوتاه ولی به شدت خواندنی است. نخست به دلیل بیان رویکرد سرخ پوستان نسبت به طبیعت و تقدس آن، دوم به دلیل واقع بینی شدید رئیس قبیله در مورد ضعف سرخ پوستان در برابر سفید پوستان و زوال آنها در آینده، و سوم به دلیل اذعان به عجز از فهم این مشیت الهی که سفید پوست بر سرخ پوست غلبه کرده و در حال نابود کردن طبیعتی است که خدای واحد - خدای سفیدپوست و سرخ پوست - آن را آفریده است. و تأکید مدام رئیس قبیله بر اینکه ما، سرخ پوستان و سفید پوستان، در دو دنیا زندگی و فکر می کنیم؛ در عین اینکه در همان حال او دلبسته به امیدی است مبهم به نوع برادری
August 25, 2020
«یا أَیُّهَا الاِْنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ»
در این لحظهها، که در گیر و دار این شرایط، کرونا، هستیم این مسئله پر رنگتر است. که آدمی چرا خود را مالک و همهچیز را مملوک خود میداند.
انسان خالق تار و پود زمین نیست
او رشتهای از آن است.
چرا میاندیشد، تقاضا میکند، میرباید، میخرد و میفروشد، همهچیز را.
مرد سپید چندی
در قلههای قدرت خود باور کرده است
که خود خداییست
و زمین از آن اوست.
آیا انسان میتواند مادر خود را تصاحب کند؟
این سودای چموش و افسارگسیختهی قدرت، جاه، منصب، رتبه، درجه، شان، شکوه، دبدبه از کجا میآید، از برای چه میآید، به کجا میرود، به چه میرسد؟ مگر نه این است که آخرش بعد از هزار بار تطهیر، باز هم رد خونها را نمیتواند از دستها شست، ربود و پنهان کرد. مگر نه این است که فردا قرار است برود.
مردمان بهسان امواج دریا
میآیند و میروند.
حتی سپیدپوستان هم که خدا امروز در پناهشان گرفته است
و دوستانه با آنها حرف میزند
نمیتوانند از این سرنوشت نهایی
سرباز زنند.
این ازدیاد لحظه به لحظهی جنون قدرتها، تا به کی باد میکند و چه روزی میترکد، که همهرا ببرد و نیست کند؟
و زخمه زدن بر زمین تحقیر خالق اوست.
زمان سپیدپوستان هم خواهد گذشت
شاید حتی زودتر از قبایل دیگر
- ادامه دهید به مسموم کردن بستر خود -
و شبی خواهد رسید که از بوی تعفن خود
از تنفس باز خواهید ایستاد.
و شما در غروب خلق خود
سخت خواهید سوخت.
و کی قرار است به خود بیاییم. بفهمیم. ببینیم. که فردا باز کلاهمان پس معرکه نباشد. نزدیک دو قرن پیش سیاتل این روزها رو گفت. حالا امروز کس دیگری دارد فریاد میزند، میشنویم؟
در این لحظهها، که در گیر و دار این شرایط، کرونا، هستیم این مسئله پر رنگتر است. که آدمی چرا خود را مالک و همهچیز را مملوک خود میداند.
انسان خالق تار و پود زمین نیست
او رشتهای از آن است.
چرا میاندیشد، تقاضا میکند، میرباید، میخرد و میفروشد، همهچیز را.
مرد سپید چندی
در قلههای قدرت خود باور کرده است
که خود خداییست
و زمین از آن اوست.
آیا انسان میتواند مادر خود را تصاحب کند؟
این سودای چموش و افسارگسیختهی قدرت، جاه، منصب، رتبه، درجه، شان، شکوه، دبدبه از کجا میآید، از برای چه میآید، به کجا میرود، به چه میرسد؟ مگر نه این است که آخرش بعد از هزار بار تطهیر، باز هم رد خونها را نمیتواند از دستها شست، ربود و پنهان کرد. مگر نه این است که فردا قرار است برود.
مردمان بهسان امواج دریا
میآیند و میروند.
حتی سپیدپوستان هم که خدا امروز در پناهشان گرفته است
و دوستانه با آنها حرف میزند
نمیتوانند از این سرنوشت نهایی
سرباز زنند.
این ازدیاد لحظه به لحظهی جنون قدرتها، تا به کی باد میکند و چه روزی میترکد، که همهرا ببرد و نیست کند؟
و زخمه زدن بر زمین تحقیر خالق اوست.
زمان سپیدپوستان هم خواهد گذشت
شاید حتی زودتر از قبایل دیگر
- ادامه دهید به مسموم کردن بستر خود -
و شبی خواهد رسید که از بوی تعفن خود
از تنفس باز خواهید ایستاد.
و شما در غروب خلق خود
سخت خواهید سوخت.
و کی قرار است به خود بیاییم. بفهمیم. ببینیم. که فردا باز کلاهمان پس معرکه نباشد. نزدیک دو قرن پیش سیاتل این روزها رو گفت. حالا امروز کس دیگری دارد فریاد میزند، میشنویم؟
April 26, 2018
«و پروردگار شما را پناهی داد و ما تنها ماندیم»
واقعا قلبم با خوندنِ این نامهی شعرگونه، فشرده شد؛ هم به خاطر حزنش و هم زیباییش. عمیقا تحت تاثیرِ مرامِ سرخپوستان آمریکای شمالی قرار گرفتم، تحت تاثیرِ اینکه چقدر آرام و بیادّعا و صلحجو و حاشیهطلب بودند، اینکه چقدر بهشون جفا شده و از سرزمینشون به تبعیدگاهی که روسای جمهوری ایالات متحده براشون مقرر کرده بودند، بیرون رانده شدند و همیشه مورد آزار و تجاوز قرار گرفتند.
و حالا هم دارن بیرحمانه فراموش میشن :((((
من نمیدانم
روش ما به گونهی دیگریست تا شما!
تنها نظر به شهرهای شما در چشم مردِ سرخ، دردیست
شاید برای اینکه مرد سرخ، یک وحشی است و چیزی نمیفهمد!
هیچ سکوتی در شهر مردِ سپید جریان ندارد
هیچ مکانی تا در آن بتوان
جوانهزدن برگها را دید
و یا زمزمهی حشرات را شنید
شاید تنها به این دلیل که من یک وحشی هستم و چیزی نمیفهمم؟!
این هجویات دشنامهاییست در گوش ما
واقعا قلبم با خوندنِ این نامهی شعرگونه، فشرده شد؛ هم به خاطر حزنش و هم زیباییش. عمیقا تحت تاثیرِ مرامِ سرخپوستان آمریکای شمالی قرار گرفتم، تحت تاثیرِ اینکه چقدر آرام و بیادّعا و صلحجو و حاشیهطلب بودند، اینکه چقدر بهشون جفا شده و از سرزمینشون به تبعیدگاهی که روسای جمهوری ایالات متحده براشون مقرر کرده بودند، بیرون رانده شدند و همیشه مورد آزار و تجاوز قرار گرفتند.
و حالا هم دارن بیرحمانه فراموش میشن :((((
من نمیدانم
روش ما به گونهی دیگریست تا شما!
تنها نظر به شهرهای شما در چشم مردِ سرخ، دردیست
شاید برای اینکه مرد سرخ، یک وحشی است و چیزی نمیفهمد!
هیچ سکوتی در شهر مردِ سپید جریان ندارد
هیچ مکانی تا در آن بتوان
جوانهزدن برگها را دید
و یا زمزمهی حشرات را شنید
شاید تنها به این دلیل که من یک وحشی هستم و چیزی نمیفهمم؟!
این هجویات دشنامهاییست در گوش ما
February 11, 2026
Belangrijke woorden en nog steeds actuele vragen na meer dan 170 jaar.
Ik heb het (oude) boekje van Aktie Strohalm. De stichting bestaat nog steeds alleen nu onder een andere naam. https://www.socialtrade.nl/
En de tekst van Chief Seattle is nog steeds te koop op de site.
Ik heb het (oude) boekje van Aktie Strohalm. De stichting bestaat nog steeds alleen nu onder een andere naam. https://www.socialtrade.nl/
En de tekst van Chief Seattle is nog steeds te koop op de site.
February 12, 2022
This is one of three Pickpockets books which I am grateful to own. Lovely illustrations, uncredited but I imagine based on or directly reproduced from First Nation art.
The text is very beautiful and deeply saddening.
The text is very beautiful and deeply saddening.
Read
June 1, 2021Ich habe aus dem Riverfield Verlag "Chief Seattle - Botschaft an die Menschheit" gelesen und die Rede, die Chief Seattle 1854/55 gehalten hat, ist beeindruckend. Zwar wurde sie nie wirklich dokumentiert, weswegen der genaue Wortlaut so nicht wiedergegeben werden kann, dennoch ist sie interessant zu lesen und lehrreich. In der Ausgabe, die ich habe gibt es auch noch ein paar Weisheiten, die ich wirklich toll fand! Kann und sollte man eventuell wirklich mal lesen.
December 2, 2024
Even 170 years later, Chief Seattle’s Speech remains a powerful testament to Indigenous American culture and manifesto against the exploitation of the earth. Chief Seattle (1780s-1866) was the leader of the Duwamish people, an Indigenous Americans tribe in the area around Seattle, the city named in his honour. In the 1850s, the United States government pressured the Duwamish to sign the Treaty of Point Elliott, forcing them to cede their lands and relocate to reservation territories. Aware of the threat, Chief Seattle visited the U.S. governor in 1854 to deliver his speech. (Over the years, several versions have been published. I read a 1983 Dutch translation, which I believe is based on Henry A. Smith’s contested 1887 version.)
Rather than contradicting the white government, Chief Seattle argues that man cannot sell lands he does not ‘own’. He warns the governor not to exploite the earth as merchandise, as the white man’s appetite will ‘devour the earth and leave behind only a desert’. By describing the Duwamish people’s care of the land, Chief Seattle offers a perspective on life that contrasts sharply with that of the colonists. ‘The sight of your cities pains the eyes of the red man,’ he continues, pleading for respect for nature and Indigenous traditions.
Chief Seattle repeatedly refers to himself as but ‘a red man who does not understand’. While seemingly self-effacing, I came to see how tactical that phrase is from a realpolitik perspective. At the same time, he seems to misapprehend his opponent, addressing his speech to ‘the white man’ as a whole. Considering the cruel course of history that followed (the government never fulfilled its obligations), his words fell on deaf ears.
The Dutch translation was published by Aktie Strohalm, an activist organisation against ecological abuse. Today, the anti-neoliberal plea in the epilogue feels somewhat unrefined, and the use of terms like ‘blanken’ and ‘indianen’ is outdated, yet the notion that our systems of education, government, and income generation hinder the achievement of sustainable development goals remains highly relevant.
Het grote opperhoofd in Washington heeft gesproken: hij wenst ons land te kopen.
Het grote opperhoofd heeft ook woorden gesproken van vriendschap en vrede.
Dat is zeer goed van hem omdat we weten dat hij onze vriendschap niet nodig heeft.
Maar we zullen over uw aanbod beraadslagen, want we weten dat als wij ons land niet verkopen de blanke man met zijn geweren komt en het in bezit neemt.
Hoe kun je de lucht, de warmte van het land kopen of verkopen?
Dat is voor ons moeilijk te bedenken.
Als wij de prikkeling van de lucht en het kabbelen van het water niet kunnen bezitten, hoe kunt u het van ons kopen?
Rather than contradicting the white government, Chief Seattle argues that man cannot sell lands he does not ‘own’. He warns the governor not to exploite the earth as merchandise, as the white man’s appetite will ‘devour the earth and leave behind only a desert’. By describing the Duwamish people’s care of the land, Chief Seattle offers a perspective on life that contrasts sharply with that of the colonists. ‘The sight of your cities pains the eyes of the red man,’ he continues, pleading for respect for nature and Indigenous traditions.
Chief Seattle repeatedly refers to himself as but ‘a red man who does not understand’. While seemingly self-effacing, I came to see how tactical that phrase is from a realpolitik perspective. At the same time, he seems to misapprehend his opponent, addressing his speech to ‘the white man’ as a whole. Considering the cruel course of history that followed (the government never fulfilled its obligations), his words fell on deaf ears.
The Dutch translation was published by Aktie Strohalm, an activist organisation against ecological abuse. Today, the anti-neoliberal plea in the epilogue feels somewhat unrefined, and the use of terms like ‘blanken’ and ‘indianen’ is outdated, yet the notion that our systems of education, government, and income generation hinder the achievement of sustainable development goals remains highly relevant.
January 10, 2024
ناشر موفق شده یک متن یک صفحهای را با خالی گذاشتن نیمه سمت چپ صفحات و چاپ تصاویر بیربط تا ۲۰ صفحه کش بدهد.
مهمتر اینکه سیاتل، رئیس یک قبیله سرخپوستی، هیچ وقت چنین نامهای ننوشته. بلکه این نامه در واقع برای یک فیلمنامه هالیوودی از زبان او نوشه شده و صحبتهایی که درباره خدا میکند کاملا نشان میدهد نویسنده چقدر از باورهای سرخپوستان بیاطلاع بوده و فرض کرده که جهانبینی آنها هم مثل مسیحیان هست. خلاصه متنی متقلبانه بیش نیست۰
اینجا را ببینید:
https://www.csun.edu/~vcpsy00h/seattl...
اما خوانندههای بسیاری این جعل سند را ستودهاند و ریویوهایی به بلندی خود کتاب بر آن نوشتهاند. زبان من که قاصر است...۰
مهمتر اینکه سیاتل، رئیس یک قبیله سرخپوستی، هیچ وقت چنین نامهای ننوشته. بلکه این نامه در واقع برای یک فیلمنامه هالیوودی از زبان او نوشه شده و صحبتهایی که درباره خدا میکند کاملا نشان میدهد نویسنده چقدر از باورهای سرخپوستان بیاطلاع بوده و فرض کرده که جهانبینی آنها هم مثل مسیحیان هست. خلاصه متنی متقلبانه بیش نیست۰
اینجا را ببینید:
https://www.csun.edu/~vcpsy00h/seattl...
اما خوانندههای بسیاری این جعل سند را ستودهاند و ریویوهایی به بلندی خود کتاب بر آن نوشتهاند. زبان من که قاصر است...۰
April 6, 2020
3'5⭐
Mis palabras son como las estrellas, nunca se extinguen.
Me pregunto si el jefe Seattle sabía que sus palabras seguiría dando tanto en el clavo 150 años después de que las escribiera, si sabía que nunca se extinguirían porque el hombre blanco no sabe hacer caso y el consejo seguiría siendo válido tras tanto tiempo.
En 1855 el presidente de los Estados Unidos se ofreció a comprar el territorio de la tribu Duwamish y que ellos se fueran a vivir a una reserva. El jefe Seattle le contesta en un discurso sentido que se puede resumir en los siguientes puntos:
-Ellos no pueden vender la Tierra, porque la Tierra no les pertenece (no pertenece a nadie), igual que no les pertenece el cielo, el viento o el agua.
-De todas maneras, se lo pensarán, porque si no la venden, saben que a los colonos blancos pueden venir con sus armas y apoderarse por la fuerza de su territorio.
-¿Cómo es que lo llaman a él salvaje si no es él quien destruye la tierra, mata más búfalos y animales de los que necesita para sobrevivir, si no es él quien construye máquinas que contaminan el aire y el cielo y el agua?
-Los Pieles Rojas no quieren renunciar a su territorio porque en él viven en armonía con la naturaleza y es el mismo territorio en el que vivieron sus antepasados, que también forman parte de la Tierra.
-Si al final el hombre blanco se queda con su territorio, tiene que enseñarle a sus hijos a respetarlo, a respetar la Tierra y los ríos y el aire. Porque para empezar no son suyos, no son de nadie, pero deben compartirlo con todos los que están y todos los que vendrán. La Tierra no se merece el maltrato a la que la someten.
Es una reflexión interesante sobre la Tierra y las diferencias de creencias y modo de vida de los Pieles Roja y los hombres blancos. Quizás haya sido un gran momento para leerlo, ahora que el hecho de que media humanidad esté encerrada en casa por el coronavirus ha permitido reducir la contaminación, que los ríos parezcan más limpios, que las ciudades no estén cubiertas por una niebla de contaminación. No hicimos caso en su momento, a ver si hacemos caso ahora.
YOUTUBE / INSTAGRAM / WRAP UP ABRIL
Mis palabras son como las estrellas, nunca se extinguen.
Me pregunto si el jefe Seattle sabía que sus palabras seguiría dando tanto en el clavo 150 años después de que las escribiera, si sabía que nunca se extinguirían porque el hombre blanco no sabe hacer caso y el consejo seguiría siendo válido tras tanto tiempo.
En 1855 el presidente de los Estados Unidos se ofreció a comprar el territorio de la tribu Duwamish y que ellos se fueran a vivir a una reserva. El jefe Seattle le contesta en un discurso sentido que se puede resumir en los siguientes puntos:
-Ellos no pueden vender la Tierra, porque la Tierra no les pertenece (no pertenece a nadie), igual que no les pertenece el cielo, el viento o el agua.
-De todas maneras, se lo pensarán, porque si no la venden, saben que a los colonos blancos pueden venir con sus armas y apoderarse por la fuerza de su territorio.
-¿Cómo es que lo llaman a él salvaje si no es él quien destruye la tierra, mata más búfalos y animales de los que necesita para sobrevivir, si no es él quien construye máquinas que contaminan el aire y el cielo y el agua?
-Los Pieles Rojas no quieren renunciar a su territorio porque en él viven en armonía con la naturaleza y es el mismo territorio en el que vivieron sus antepasados, que también forman parte de la Tierra.
-Si al final el hombre blanco se queda con su territorio, tiene que enseñarle a sus hijos a respetarlo, a respetar la Tierra y los ríos y el aire. Porque para empezar no son suyos, no son de nadie, pero deben compartirlo con todos los que están y todos los que vendrán. La Tierra no se merece el maltrato a la que la someten.
Es una reflexión interesante sobre la Tierra y las diferencias de creencias y modo de vida de los Pieles Roja y los hombres blancos. Quizás haya sido un gran momento para leerlo, ahora que el hecho de que media humanidad esté encerrada en casa por el coronavirus ha permitido reducir la contaminación, que los ríos parezcan más limpios, que las ciudades no estén cubiertas por una niebla de contaminación. No hicimos caso en su momento, a ver si hacemos caso ahora.
YOUTUBE / INSTAGRAM / WRAP UP ABRIL
June 1, 2020
کوتاه و مختصر از زمین به انسان
آنچنان لطیف که تا ابد صدایش چون صدای آب رودخانه در ذهنم خواهد ماند
آنچنان لطیف که تا ابد صدایش چون صدای آب رودخانه در ذهنم خواهد ماند
July 23, 2011
En 1850, un chef indien de la tribu des Duwamish envoie à Washington ce texte en réponse à une proposition d'achats des terres occupées par son peuple. La raison du plus fort est toujours la meilleure, et le chef Seattle est parfaitement conscient du fait qu'il n'y a pas vraiment d'alternative pour lui. Cette réponse est d'une majesté et d'une profondeur peu commune, et inspire le plus grand respect pour cet homme qui déploie toute les ressources de son éloquence pour gagner la bataille morale sous-jascente.
June 16, 2020
Interessant om te lezen.
Ik zou het misschien nog krachtiger hebben gevonden zonder alle duiding/uitleg er omheen. De speech is op zichzelf al krachtig genoeg.
Ik zou het misschien nog krachtiger hebben gevonden zonder alle duiding/uitleg er omheen. De speech is op zichzelf al krachtig genoeg.
January 30, 2021
چقدر از خوندن این کتاب لذت بردم و حتما دوباره و دوباره میخونم. کاش یاد بگیریم ما همه سهمی از زمین هستیم نه مالک اون
از کتاب:
چه چیز دیگر در زندگیست اگر انسان ، فریاد تنهایی گنجشک و یا مناقشه غوکان برکه را در شب نشنود
از کتاب:
چه چیز دیگر در زندگیست اگر انسان ، فریاد تنهایی گنجشک و یا مناقشه غوکان برکه را در شب نشنود
December 28, 2022
Ein tolles Buch mit nachdenklichen Weisheiten.
Das Buch muss man unbedingt gelesen haben. Mit seinen wenigen Seiten, sowie der großen Schrift ist es unter 30 Minuten gelesen.
Ich persönlich fand es entwand störend das sich die Worte immer wieder wiederholt haben.
Ist aber Geschmack Sache…
Ich dann das Buch jedem empfehlen!
Das Buch muss man unbedingt gelesen haben. Mit seinen wenigen Seiten, sowie der großen Schrift ist es unter 30 Minuten gelesen.
Ich persönlich fand es entwand störend das sich die Worte immer wieder wiederholt haben.
Ist aber Geschmack Sache…
Ich dann das Buch jedem empfehlen!
May 31, 2021
La tribu india de los Duwamish había habitado desde siempre en el territorio que hoy es el estado de Washington. Pero, en el año 1855, el gobierno de los EEUU propuso a los Duwamish comprar sus tierras y que ellos se fuesen a una reserva.
El libro recoge el discurso que hizo el Jefe Seattle, el Gran Jefe de los Duwamish, al Presidente de los EEUU. Su pueblo no ha sobrevivido... sus palabras no se escucharon.
Para mi este libro es de cabecera, lo he releído multitud de veces y sigo haciéndolo. ¡Lo encuentro precioso!
Destacaría de este discurso: su magnífica oratoria, su sabiduría, una visión del mundo y una manera de entender la naturaleza sublime y, por encima de todo, su amor a la Madre Tierra. Queda muy bien reflejado el espíritu del mundo indio y su humanidad tan profundamente enraizada en la naturaleza. Como todas las tribus indias, los Duwamish se consideraban una parte de la naturaleza y vivían con ella en armonía. Después de 166 años este discurso resuena más que nunca.
El libro recoge el discurso que hizo el Jefe Seattle, el Gran Jefe de los Duwamish, al Presidente de los EEUU. Su pueblo no ha sobrevivido... sus palabras no se escucharon.
Para mi este libro es de cabecera, lo he releído multitud de veces y sigo haciéndolo. ¡Lo encuentro precioso!
Destacaría de este discurso: su magnífica oratoria, su sabiduría, una visión del mundo y una manera de entender la naturaleza sublime y, por encima de todo, su amor a la Madre Tierra. Queda muy bien reflejado el espíritu del mundo indio y su humanidad tan profundamente enraizada en la naturaleza. Como todas las tribus indias, los Duwamish se consideraban una parte de la naturaleza y vivían con ella en armonía. Después de 166 años este discurso resuena más que nunca.
Read
August 26, 2026Por una parte, haberlo leído en el jardín mientras se escuchaban los pájaros y el viento al mover las hojas le ha aportado enormemente a la belleza del mensaje.
Por la otra, leerlo justo en el verano más caluroso hasta ahora (y el más frío del resto de mi vida) le da un toque depresivo a la advertencia.
Por la otra, leerlo justo en el verano más caluroso hasta ahora (y el más frío del resto de mi vida) le da un toque depresivo a la advertencia.
July 1, 2020
هنوز تو فکر کتابم. هیچی نمیتونم بگم فقط اینکه بخونید و فکر کنید راجع به حرف هاش
September 6, 2021
Καθαρός λόγος, δυνατό πνεύμα...
January 28, 2025
So profound and insightful.
February 2, 2021
آنچه سرنوشت حیوانات است
سرنوشت انسان خواهد بود
هر آنچه زمین مبتلا میشود
مبتلا میشوند فرزندان زمین هم.
سرنوشت انسان خواهد بود
هر آنچه زمین مبتلا میشود
مبتلا میشوند فرزندان زمین هم.
August 11, 2019
"هوا برای مرد سرخ ارزشمند است
چرا که تمامی موجودات
از همان هوا تنفس می کنند
حیوان،
درخت،
انسان
در این تنفس مشترکند.
پنداری که برای مرد سپید هوایی که او تنفس می کند محسوس نیست
چونان مردی که از روزها پیش مرده است
-بی حس در قبال بوی تعفن-"
*******
" من یک وحشی هستم و این را نمی فهمم
که هزار بوفالوی خونالود را دیده ام
از مردان سپید بر جای گذاشته
و سلاخی شده
از کاروانی گذرا.
من یک وحشی هستم و نمی توانم بفهمم
که چگونه می تواند اسب آهنین دودی
اهمیت بیشتری داشته باشد
از گاوهای وحشی
که ما فقط آن ها را ذبح می کنیم
تا زنده بمانیم.
چه می تواند باشد انسان بدون حیوانات؟
اگر تمامی حیوانات بمیرند
انسان در تنهایی بزرگ روحش خواهد مرد. ..."
*******
"هنگامی که آخرین سرخپوست
از روی زمین محو شود
و خاطره او، تنها
سایه های ابرها باشند
بر روی مرغزار
روح پدران ما در این ساحل و جنگل ها زنده خواهند بود
چرا که آن ها دوستدار زمین بودند
به گونه نوزادی که
عاشق تپش قلب مادرش است."
چرا که تمامی موجودات
از همان هوا تنفس می کنند
حیوان،
درخت،
انسان
در این تنفس مشترکند.
پنداری که برای مرد سپید هوایی که او تنفس می کند محسوس نیست
چونان مردی که از روزها پیش مرده است
-بی حس در قبال بوی تعفن-"
*******
" من یک وحشی هستم و این را نمی فهمم
که هزار بوفالوی خونالود را دیده ام
از مردان سپید بر جای گذاشته
و سلاخی شده
از کاروانی گذرا.
من یک وحشی هستم و نمی توانم بفهمم
که چگونه می تواند اسب آهنین دودی
اهمیت بیشتری داشته باشد
از گاوهای وحشی
که ما فقط آن ها را ذبح می کنیم
تا زنده بمانیم.
چه می تواند باشد انسان بدون حیوانات؟
اگر تمامی حیوانات بمیرند
انسان در تنهایی بزرگ روحش خواهد مرد. ..."
*******
"هنگامی که آخرین سرخپوست
از روی زمین محو شود
و خاطره او، تنها
سایه های ابرها باشند
بر روی مرغزار
روح پدران ما در این ساحل و جنگل ها زنده خواهند بود
چرا که آن ها دوستدار زمین بودند
به گونه نوزادی که
عاشق تپش قلب مادرش است."
September 2, 2015
Recibido ayer y leído esta mañana en el tren. Es un mensaje precioso. Lo leí en el instituto, hicimos comentario de texto en Historia. También de un discurso de Kennedy sobre la carrera a la Luna. Sumergiéndome en las arrugas de la memoria, creo que también uno de Kruschev sobre la Guerra Fría... O quizás el de Kennedy era sobre la Guerra Fría y el de Kruschev sobre la carrera a la Luna. En cualquier caso, me ha encantado leerlo de nuevo y recordarlo. Me gusta cuando un libro despierta recuerdos dormidos.
Evidentemente pasaron de todas su recomendaciones, probablemente se rieron al leerlo o escucharlo (no está claro si es un discurso o fue una carta). Pero no sólo los líderes blancos contemporáneos al jefe Seattle. Hoy en día algunos lo leemos con respeto, pero en general maltratamos al planeta.
PD Lo incluyo en la estantería EEUU para que me resulte más fácil localizarlo.
Evidentemente pasaron de todas su recomendaciones, probablemente se rieron al leerlo o escucharlo (no está claro si es un discurso o fue una carta). Pero no sólo los líderes blancos contemporáneos al jefe Seattle. Hoy en día algunos lo leemos con respeto, pero en general maltratamos al planeta.
PD Lo incluyo en la estantería EEUU para que me resulte más fácil localizarlo.
January 16, 2012
Of course the Seattle Chief's speech is brilliant, but I'd more or less already read it from various sources and the accompanying study wasn't anything to write home about. I am talking about the Malayalam version of this by the way. "Njangal Ningalkku Bhoomi Vittal".
August 17, 2015
I have my doubts how much of this is truly accurate, but it's a powerful speech in Seattle's collective psyche nonetheless.
September 17, 2024
La lectura que me radicalizó ya de pequeña
October 16, 2024
Es un testimonio pionero en cuanto al ecologismo y que está impregnado, en cada palabra, de anticolonialismo. Es triste y real al mismo tiempo, es verdad y es la Tierra personificada.
December 18, 2008
I read this speech, while sitting on Chief Seattle's grave in the Kitsap Islands in Puget Sound.
March 7, 2024
Una carta escrita por el jefe de Seattle al presidente de los Estados Unidos. La carta es corta, simple y clara.
Este pueblo tiene que vender su tierra y dejar su hogar. El jefe lo sabe y se lo hace saber al presidente porque sabe que sino lo hacen de buena gana vendrán con armas, así que están obligados a elegir entre dos opciones en los que el final será dejar su tierra quieran o no.
El jefe sabe la naturaleza del otro y lo que el otro piensa de él, se lo hace saber en la carta. También se describe a sí mismo y su pueblo, y lo que significa para ellos esa tierra. Incluso le hace saber las consecuencias que afectará a su pueblo después de vender la tierra como también las consecuencias que conllevará el modo de vida de los blancos. Lo curioso es que le recuerda el ciclo de la vida del hombre, lo que coja o tenga hoy no es para siempre, al final morirá o desaparecerá como murieron y desaparecieron otros.
Me recuerda a lo que estamos viviendo en estos días. Hay un discurso, conocemos ese discurso, incluso lo hemos memorizado, sobre el otro, sobre el otro que no lleva el estilo de vida que se supone que tiene la mayoría, sabemos que hay un estigma, pero escuchamos todos los días los eslóganes que se repiten de la libertad. Pero esa libertad la tenemos que vivir bajo su propio paraguas de lo que significa para ellos. Si muestras algo más allá de lo que dicen entras a la lista o de extremista, loco, salvaje o la de la compasión. No hay peor ignorancia que la ignorancia de alguien que se hace pasar por sabio. Y ahora con el GENOCIDIO del pueblo palestino está más claro que el agua cómo ha funcionado y funciona todo en la rueda. Solo que la mayoría no se había dado cuenta, aunque ahora que lo sabemos ¿Cómo actuará cada uno de nosotros?
Frases del libro:
“ Para él una parte de la tierra es igual a otra, pues él es un extraño que llega de noche y se apodera en la tierra de lo que necesita”
“”Hambriento, se tragará la tierra, y no dejará nada, solo un desierto”.
“No hay silencio alguno en las ciudades de los blancos, no hay ningún lugar donde se pueda oír crecer las hojas en primavera y el zumbido de los insectos”
“El hombre blanco parece no considerar el aire que respira; a semejanza de un hombre que está muerto desde hace varios días y está embotado contra el hedor”
“El hombre no creó el tejido de la vida, sólo es una hilacha. Lo que hagáis a este tejido, os lo hacéis a vosotros mismos. No, el día y la noche no pueden vivir juntos”
“¿Es que, acaso, podéis comprar los búfalos cuando ya habéis matado al último?”
“Sabemos que si no os la vendemos vendrá el hombre blanco y se apoderará de nuestra tierra. Pero nosotros somos unos salvajes”
“Nuestros hijos verán a sus padres sumisos y vencidos. Nuestros guerreros estarán avergonzados. Después de la derrota pasarán sus días en la holganza, y envenenarán sus cuerpos con dulces comidas y fuertes bebidas”
“No importa dónde pasemos el resto de nuestros días. No quedan ya muchos. Sólo algunas horas, un par de inviernos, y no quedará ningún hijo de la estirpe que en otros tiempos vivió en esta tierra, y que ahora en pequeños grupos viven dispersos por el bosque, para gemir sobre las tumbas de su pueblo, que en otro tiempo fue tan poderos y lleno de esperanza como el vuestro”
“Solo sabemos una cosa que quizás un día el hombre blanco también descubra y es que nuestro Dios es el mismo Dios suyo. Vosotros, quizás, penséis que le poseéis igual que tratáis de poseer nuestra tierra. Pero no podéis. Es el Dios de todos los hombres, lo mismo de los Pieles Rojas que de los blancos. Aprecia mucho esta tierra y el que atente contra ella significa que desprecia a su Creador”
“También los blancos desaparecerán, y quizás antes que otras estirpes”
“Continuad contaminando vuestro lecho y una noche moriréis en vuestra propia caída”
“Consideraremos vuestra oferta. Si aceptamos es sólo para asegurarnos la reserva que habéis prometido. Quizá allí podamos acabar los pocos días que nos quedan viviendo a vuestra manera”
“Nuestra tierra, amadla, como nosotros la hemos amado. Cuidad de ella, como nosotros la cuidamos, y conservad el recuerdo de esta tierra tal como os la entregamos”
Este pueblo tiene que vender su tierra y dejar su hogar. El jefe lo sabe y se lo hace saber al presidente porque sabe que sino lo hacen de buena gana vendrán con armas, así que están obligados a elegir entre dos opciones en los que el final será dejar su tierra quieran o no.
El jefe sabe la naturaleza del otro y lo que el otro piensa de él, se lo hace saber en la carta. También se describe a sí mismo y su pueblo, y lo que significa para ellos esa tierra. Incluso le hace saber las consecuencias que afectará a su pueblo después de vender la tierra como también las consecuencias que conllevará el modo de vida de los blancos. Lo curioso es que le recuerda el ciclo de la vida del hombre, lo que coja o tenga hoy no es para siempre, al final morirá o desaparecerá como murieron y desaparecieron otros.
Me recuerda a lo que estamos viviendo en estos días. Hay un discurso, conocemos ese discurso, incluso lo hemos memorizado, sobre el otro, sobre el otro que no lleva el estilo de vida que se supone que tiene la mayoría, sabemos que hay un estigma, pero escuchamos todos los días los eslóganes que se repiten de la libertad. Pero esa libertad la tenemos que vivir bajo su propio paraguas de lo que significa para ellos. Si muestras algo más allá de lo que dicen entras a la lista o de extremista, loco, salvaje o la de la compasión. No hay peor ignorancia que la ignorancia de alguien que se hace pasar por sabio. Y ahora con el GENOCIDIO del pueblo palestino está más claro que el agua cómo ha funcionado y funciona todo en la rueda. Solo que la mayoría no se había dado cuenta, aunque ahora que lo sabemos ¿Cómo actuará cada uno de nosotros?
Frases del libro:
“ Para él una parte de la tierra es igual a otra, pues él es un extraño que llega de noche y se apodera en la tierra de lo que necesita”
“”Hambriento, se tragará la tierra, y no dejará nada, solo un desierto”.
“No hay silencio alguno en las ciudades de los blancos, no hay ningún lugar donde se pueda oír crecer las hojas en primavera y el zumbido de los insectos”
“El hombre blanco parece no considerar el aire que respira; a semejanza de un hombre que está muerto desde hace varios días y está embotado contra el hedor”
“El hombre no creó el tejido de la vida, sólo es una hilacha. Lo que hagáis a este tejido, os lo hacéis a vosotros mismos. No, el día y la noche no pueden vivir juntos”
“¿Es que, acaso, podéis comprar los búfalos cuando ya habéis matado al último?”
“Sabemos que si no os la vendemos vendrá el hombre blanco y se apoderará de nuestra tierra. Pero nosotros somos unos salvajes”
“Nuestros hijos verán a sus padres sumisos y vencidos. Nuestros guerreros estarán avergonzados. Después de la derrota pasarán sus días en la holganza, y envenenarán sus cuerpos con dulces comidas y fuertes bebidas”
“No importa dónde pasemos el resto de nuestros días. No quedan ya muchos. Sólo algunas horas, un par de inviernos, y no quedará ningún hijo de la estirpe que en otros tiempos vivió en esta tierra, y que ahora en pequeños grupos viven dispersos por el bosque, para gemir sobre las tumbas de su pueblo, que en otro tiempo fue tan poderos y lleno de esperanza como el vuestro”
“Solo sabemos una cosa que quizás un día el hombre blanco también descubra y es que nuestro Dios es el mismo Dios suyo. Vosotros, quizás, penséis que le poseéis igual que tratáis de poseer nuestra tierra. Pero no podéis. Es el Dios de todos los hombres, lo mismo de los Pieles Rojas que de los blancos. Aprecia mucho esta tierra y el que atente contra ella significa que desprecia a su Creador”
“También los blancos desaparecerán, y quizás antes que otras estirpes”
“Continuad contaminando vuestro lecho y una noche moriréis en vuestra propia caída”
“Consideraremos vuestra oferta. Si aceptamos es sólo para asegurarnos la reserva que habéis prometido. Quizá allí podamos acabar los pocos días que nos quedan viviendo a vuestra manera”
“Nuestra tierra, amadla, como nosotros la hemos amado. Cuidad de ella, como nosotros la cuidamos, y conservad el recuerdo de esta tierra tal como os la entregamos”
May 27, 2019
Ich würde die Rede gerne nochmal in Englisch lesen, weil ich glaube, dass sie dann noch besser ist. Aber sie ist sehr inspirierend und zugleich sehr traurig.
Er stiehlt die Erde von seinen Kindern.
Die Erde gehört nicht den Menschen, der Mensch gehört zur Erde.
Der weiße Mann, vorübergehend im Besitz der Macht, glaubt, er sei schon Gott - dem die Erde gehört. Wie kann ein Mensch seine Mutter besitzen?
Fahret fort, euer Bett zu verseuchen, und eines Nachts werdet ihr im eigenen Abfall ersticken.
Displaying 1 - 30 of 54 reviews






























