در این کتاب 9داستان کوتاه از نویسندگان معاصر خارجی فراهم آمده که عناوین آنها بدین قرار است :وزنه/ جان ادگار وایدمن, پدر توی دفتر کارش/ آلن گرگانوس, داستان یک پرستار/ پیتر بیدا, 522:/ جرج هارار, خانم داتا نامهای مینویسد/ چیتر دیواکارونی, کلید/ آیزاک باشویس سینگر, پل معلق/ آلیس مونرو, باغچه مادرم/ کاترین شانک و 'مشقتهای عشق/ کلر دیویس :'شخصیت اصلی داستان مرد چاقی است به نام 'پینکی ' که عاشق زن فروشندهای به نام 'رز 'میشود در داستان درگیرهای عاشقانه وی به تصویر کشیده میشود .
به اندازهی مجموعهی «نقشههایت را بسوزان» خوب نبود ولی همچنان متنوع بودن و متفاوت از هم. شاید ویژگی مهم تمام داستانهایی که مژده دقیقی گردآوری کرده، این باشه که قصه دارن و چی مهمتر از این؟ قصه دقیقا همون چیزیه که نیاکان ما رو دور آتیش جمع میکرد. چرا خیلیها موقع نوشتن کتابهاشون فراموش کردن که ما هنوزم به قصه احتیاج داریم؟
این را توی سفر تهران شیراز خواندم. سر خواندن داستان "وزنه" گریه کردم! یکی از همکلاسی ها که بغل دستم نشسته بود کتاب را گرفت... دو دقیقه بعد داشت گریه می کرد. وضع اسفناکی بود... بین دیگران بی خود و بی جهت گریه کردن.
زنده باد داستان کوتاه نمیگم داستان کوتاه از رمان سرتره. قصدم قیاس نیست. هر گلی یه بویی داره. ولی انصافاً در حق داستان کوتاه خیلی کملطفی شده. من داستان کوتاه رو به چندین دلیل دوست دارم، که مهمترینشون اینهاست یک. بهیادموندنی اگه داستانی رو بخونم، ولی به ذهنم نمونه مثل اینه که اصلاً نخوندمش. داستان کوتاه خوبیش اینه که اغلب به یاد موندنیه؛ همونقدر بهیادموندنی که حکایتهای سعدی، یا ضربالمثلها، یا شاهبیتها دو. جهان در پوست گردو هر داستان کوتاه منو به یک دنیای متفاوت میبره. یکی به دنیای فقرا، یکی به دنیای اغنیا؛ یکی به ذهن پیرمردی فرتوت، یکی به ذهن دخترکی پرشور؛ یکی به شرق، یکی به غرب. یه مجموعه داستان که مثلاً ده داستان داره، ده سفر به ده دنیاست سه. پرتی نداره تو خونههای جدید، که معمولاً کوچیکتر از خونههای درندشت قدیماند، معمار تلاش میکنه حتی یه متر هم فضای پرت نذاره. راهروهای دراز و بیمصرف رو حذف کنه. تو داستان کوتاه هم-بر خلاف رمان-از رودهدرازی و پراکندهگویی خبری نیست. چخوف میگه اگر جایی توی داستان، از تفنگ روی دیوار صحبت کردی، حتماً باید یه جایی شلیکش هم بکنی، وگرنه توصیفت اضافیه. و باز هم در مورد چخوف میگن اونقدر داستانهاش رو بعد از نوشتن خط میزده و کوتاه میکرده که اگر جلوش رو نمیگرفتن جز عنوان داستان چیزی باقی نمیگذاشت
زنده باد مترجم خانم مژده دقیقی، ممنون بابت این کتاب جدای از قدرت و روونی ترجمه، دو قوت دیگه تو این کار هست یک. انتخاب داستانها اولاً اینکه همهی داستانهای انتخاب شده قویاند. دوماً اینکه برای منِ ایرانی مأنوساند. خانم دقیقی گشته و از دل ادبیات آمریکا، که فرهنگش به کلی متفاوت از ماست، داستانهایی رو درآورده که برای ما ایرانیها ملموس باشه. سوم اینکه داستانهای مجموعه با وجود تنوعشون، به خوبی با هم چفت میشن. نُه داستان این مجموعه، که همگی به شکلی حول روابط خانوادگی میگردند، در کنار هم یک پازل رو میسازن. نُه تصویراند که یک آلبوم رو میسازند دو. انتخاب عنوان اغلب، عنوانِ بهترین داستان مجموعه رو روی جلد میزنن. ولی خانم دقیقی عنوانی رو انتخاب کرده که حال و هوای کل مجموعه رو نشون بده. «مشقتهای عشق» بهترین داستان این مجموعه نیست، ولی عنوانیه که انصافاً میشه روی هر نه داستان این مجموعه گذاشت
پ.ن.: اخت شدن با داستان کوتاه برای من کمی زمان برد. اوایل روزنامهوار میخوندم. بعد دیدم نه، باید دقیقتر خوند؛ گاهی دوباره خوند، و کمی بیشتر حلاجیش کرد
به اعتبار مژده دقيقي اين كتاب رو خريدم و از داستان هاي پر از زندگي اين كتاب لذت بردم . شايد يك سال ديگه و يا حتي كمتر يادم بره داستان ها رو ولي براي بعد از ظهر داغ تابستوني كه گذروندم خوب بود
این مجموعه داستان را بهتوصیهی استاد مجید قیصری خواندم. بعضی از داستانهایش را هم در کلاسی که با ایشان داریم، بررسی کردیم و به نکات خوبی رسیدیم. بعضی از داستانها تکنیکهای عجیبی داشتند یا خوب درکشان نکردم و سلیقهی من نبود. در کل، فهمیدم که اگر میخواهم خوب بنویسم، هم باید آثار کلاسیک ایرانی و خارجی بخوانم، هم باید بروم سراغ آثار معاصر ایرانی و خارجی. از معاصرهای خارجی غافل شده بودم! نکاتی که از هر داستان دستگیرم شد، مینویسم. شاید بعدا به کارِ خودم بیاید یا برای کسی دیگر مفید باشد: "وزنه" از جان ادگار وایدمن: مرز بین داستان کوتاه و ناداستان خیلی باریک است و جاهایی با هم مخلوط میشوند. "پدر توی دفتر کارش است" از آلن گرگانوس: میشود از یک مسئلهی شخصی بهصورت بیطرف نوشت، اما باز هم اثرِ احساسی مورد نظرمان را برساند. "مشقتهای عشق" از کلر دیویس: چطور یک شخصیت بسازیم که واقعا آدم باشد، نه یک تخیل. "داستان یک پرستار" از پیتر بیدا: چطور زمانهای مختلف و زوایای متفاوت یک مسئله را در یک داستان کوتاه مطرح کنیم، بدون اینکه خواننده سردرگم شود. "قطار ۵:۲۲" از جرج هارار: چطور از یک مسئلهی کوچک یک داستان اثرگذار بسازیم. "خانم داتا نامهای مینویسد" از چیترا دیواکارونی: مهم است از چیزی بنویسیم که مسئلهی همهی مردم جهان باشد، حتی اگر رنگ و بوی کشور و شهر خودمان را دارد. "کلید" از آیزاک باشویس سینگر: نحوهی نوشتن یک داستان که کلا در یک شبانهروز میگذرد، اما هم هیجان دارد و هم پیام مهم. "پل معلق" از آلیس مونرو: مسئلهی داستان کوتاه باید کوچک و قابلحل در زمان کوتاهی باشد و از طرفی، نیاز نیست شخصیت ما متحول شود؛ یک تغییر کوچک کافیست. "باغچه مادرم" از کاترین شانک: وقتی از یک مسئلهی مهم قرار است بنویسیم (مثل جنگ یا بحران)، بهتر است بهجای فرو رفتن در اصل آن مسئله، از عواقبش یا حاشیهایترین بخشش استفاده کنیم تا مخاطب خودش به درک عمیق برسد.