به سربازان خوب، در بحبوحهی همهی درگیریها و جنگها وقتی هم برای بازی میدهند؛ وقتی برای استراحت. و این مجموعه، همان بازیست ـ به هنگام استراحتی که به این سرباز دادهاند. اما نگاه کن که حتی بازی یک سرباز نیز شباهتی فراوان به زندگی دارد؛
از بین سه مجموعه داستان که از نادر ابراهیمی خوندم (مصابا و رؤیای گاجرات، فردا شکل امروز نیست و همین کتاب) این بهترینشون بود. در مورد اسم اثر، "رونوشت بدون اصل" گمانه زنی هایی کردم. چون بیشتر داستان های این کتاب، در فضایی غیر ایرانی رخ می ده (یکی در افریقا با محوریت سربازان فرانسوی، یکی در ویتنام با محوریت سربازان امریکایی، یکی در اسپانیا یا امریکای جنوبی، یکی در سرزمینی ناشناخته که اسم هایی شبیه اسم های افریقایی داره) اولاً و ثانیاً شیوه ی این داستان ها هم متأثر از نویسنده های خارجیه (داستان ویتنام، متأثر از همینگوی و داستان اسپانیا، متأثر از مارکز) به خاطر این دو نکته، نویسنده داستان خودش رو "رونوشت" یا "کپی" ای می دونه از داستان های خارجی، اما چون نویسنده فقط فضا و سبک و درونمایه رو اقتباس کرده و نه ماجرا رو، پس این رونوشت، رونوشتی نیست که عین اثری خارجی باشد. پس رونوشتی است که اصلی ندارد.
این صرفاً یک حدس و گمانه زنی راجع به معنای اسم کتاب بود، این که چقدر درست باشه، نمی دونم.
■رونوشت-بدون اصل : مجموعه هفت داستان با موضوعات و تکنیکهای متفاوت از نادر ابراهیمی عزیز(مانا یاد). چاپ اولش در سال 1356بوده است. تقدیم نامه ی کتاب خود گویای آن است، بخوانیدش: " ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﺧﻮﺏ ﺩﺭ ﺑﺤﺒﻮﺣﻪ ﯼ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺩﺭﮔﯿﺮﯾﻬﺎ ﻭ ﺟﻨﮕﻬﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ; ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ . ﻭ ﺍﯾﻦ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﺳﺖ - ﺑﻬﻨﮕﺎﻡ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ . ﺍﻣﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﯾﮏ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﻧﯿﺰ ﺷﺒﺎﻫﺘﯽ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻭ ﺩﺍﺭﺩ .." ■■داستان اول: ﮔﻔﺘﮕﻮﯼ ﻣﻦ ﻭ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺻﺒﺤﮕﺎﻫﯽ مهمان ناخوانده(جوجه تیغی) تلاش میکند میزبانش را بار دیگر به زندگی نشاط آور بازگرداند. گفتگو و مناظره ی آنها قابل توجه است. میزبان حال و احوال بسیاری از روزهای ما را دارد: دلزده و خسته، رنج ناحق دیدنها نوایی باقی نگذاشته است، متنفر از شعارها که گوشمان پر است از آنها و ... یک مناظره ی سوفیستاییستی خواهید خواند. ■■■داستان دوم: کار مرگ: میهمان سرزمین مرگ می شوید جاییکه در یک نمایش خود آگاهانه مرور میشود مرگ بر شما ..راوی به کشوری دعوت میشود که برای گرفتن شناسنامه بایستی هر فرد همه مراحل مراسم مرگ را انجام دهد، و درست وقتی سنگ را گذاشتند مراسم تمام خواهدشد، آنها براین باورند که کسی که مرگ را تجربه کند، روح فروشی نخواهد کرد، راوی که براین باور نیست به نگاه طنز وارد این مراسم می شود... مراسمی که به آن -کار مرگ- میگفتند. ■■■■داستان سوم: سکوت مجازات دو سال سکوت(نه با کلام، نه نگاه و اشاره و نه نوشته) به جای اعدام... فقط میتوان گفت فکرش هم وحشت انگیز است. ■■■■■داستان چهارم: ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﻣﻦ، ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺫﻟﯿﻞ ﻣﻦ ... نویسنده ای چنان در قهرمان قصه اش استحاله میشود که .... ■■■■■■داستان پنجم : تپه ، سرباز آمریکایی برای خود و پرستارش لیندا فتح تپه881 و دستها و تکه های مانده را مرور کند که تنها بازمانده اش او بوده است!! اینکه برای سیاستمداران جان انسانها از خیارشور هم کم ارزشتر است مرا یاد جنگ خودمان انداخت! ■■■■■■■داستان ششم: ﻗﺼﻪ ﯼ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪ ﻭ ﻣﻌﺸﻮﻕ نادر ابراهیمی خوشنویس بوده است، واین داستانچه را با خط خودش نوشته که جذابیتهای بصری زیادی دارد و و اما خود داستان درد هنر است...
■■■■■■■■■داستان هفتم: عشق من، چاد! جمهوری چاد کشوری است در شمال آفریقا، ویکیپدیا کمکتان میکند که ببینید واحد پولش فرانک و زبانش فرانسوی و جاهایی عربی است، بدانید، چاد افسرده ترین مردم دنیا را دارد، با معادن عظیمی از اورانیوم، الماس و نمک! و اما گوشه ای از داستان: " پی یر بوسویه همچنان که می خندید از احمد بن سالم پرسید، حالا دخترت برای کار بد آمادگی دارد؟ احمد بن سالم عرق کرد ولرزان جواب داد: قربانت گردم! کنیز شما فقط نه سال دارد، آیا در میهن شما فرانسه، دختران نه سال آمادگی کار بد دارند؟ بوسویه قاه قاه خندید و گفت ننه سگ .... روسو گفت مادر ... برو پی کارت! احمد لنگان و شتابان دوید بسمت کلبه اش. (...سه ماه قبل پای چپش تیر خورده بود بخاطر حمایت از دخترش در برابر بوسویه) . . . سه روز بعد از آخرین گفت وگو بین بوسویه و بن سالم، آمد و سلیمه نعش دختر کوچک و لاغرشان را از بین بوته های پنبه یکی از مزارع آقای فورنیه پیدا کردند. نعش را احمد بغل گرفت و لنگان، گریان راه افتاد به طرف کلبه. بوسویه که در سایه یک درخت دراز کشیده و عاشقانه سازدهنی می زد، سرش را بلند کرد و فریاد زد: احمدبن سالم! حق با تو بود. خیلی آمادگی نداشت...، اما خب ....به یک دفعه می ارزید.!..."
■■■■■■■■■دوستش داشتم در کل، اما " کار مرگ" و " تپه" و " عشق من چاد" را بیشتر، چه که تاثیر گذار بودند بر من.
dar kol man ghalame nader ebrahimiyo doos daram.yeki az dastanaye in ketabesh be name " gheseye naghashi ke ashegh shod va maashoogh az oo khaneeii khast " kheili ghashange.pishnahad mikonam hatmane hatman bekhoonidesh.
قصه ی نقاشی که عاشق شد ومعشوق:نقاش، بسیار تنها بود،و عدالت،در تنهایی، کاملا بی رنگ است. عشق من،چاد: آدمی که دستش خالی ست، بجز نفرین مگر چه چیز دارد؟ آخه من یه فیلسوف آمریکایی هستم.تپه : فیلسوف همیشه دنیا را یه جور دیگه میبینه،اماداینکه چه جوری می بینه مربوط به اینه که کجایی باشه،و من دوتا عیب دارم:هم فیلسوفم هم آمریکایی. قهرمان من ،قهرمان ذلیل من: پرسیدم:دوست نداری کاری غیر از دیگران بکنی؟راهزن باشی یا سیاستمداری بزرگ. گفت: آدم باشم برایم کافی ست.
سکوت: ارباب فدریکو! سکوت ،شما را داغان می کند.پدر مرحومم همیشهمیگفت:سکوت ،یک جور موریانه است که بی صدا می جود و قلب آدم را سوراخ می کند. کار مرگ : افسوس! من می توانستم روح را عطیه یی بپندارم-که نپنداشتم،و آنچه به راحتی و به سادگی می توانستم باشم-نه آنکه خواسته باشم-خود،چیزبسیارشکوهمندی بود،چه رسد به آنچه که می توانستم بخواهم که باشم.من از اراده نه برای آبادکردن زمین،بل برای تخریب خانه ی خوب خویش مدد خواستم.
گفتگوی من و غریبه ی صبحگاهی :کسانیکه واقعا از تکرار بیزارند،آنهایی هستند که تجربه ی خودمشی را تکرار می کنند،وآنهایی که از مکرر گفته شدن حقیقت متنفرند،از این می ترسند که حقیقت ،واقعیت پیدا کند.سکوت،آقای من! فراموشی می آورد.
آدمم از مصیبت خیلی بزرگ حرف نمیزنه، سکوت خیلی وحشتناک تره... یه کتاب پر از داستان و جمله های تاثیر گذار مثل همین... کارای ابراهیمی همیشه میکشونتت توی یه دنیای دیگه انگار به زبون خودت مینویسه
به نام خدا با قلم نادر ابراهیمی آشنایی پیشین نداشتم و خیلی اتفاقی این کتاب دستم اومد و باید بگم فکر نکنم دیگه دنبال کارای دیگش برم البته متاسفانه، شایدم رفتم ببینم تصمیمم درست بوده یا نه!! برای اینکه بنظرم نوع قلمش زیبا بود اما موضوعاتش بجز بعضی هاش جالب نبود.تنها دو داستان آخرش یعنی عشق من چاد و قصه ی نقاشی که عاشق شد و معشوق نظرم رو جلب کرد بقیش اما نــــــــــه !!
کتابِ بهتر از متوسّطی بود؛ احتمالاً از «غزلداستانهای سالِ بدِ» هماین نویسنده هم بهتر بود. مقداری متأثّر از فضای تفکّریِ چپ و عقایدِ ضدِّامپریالیستی نوشته شده بود که به نظرم آنقدرها غلیظ نبود که بشود گفت به بیراهه رفته.
مجموعه هفت داستان کوتاه است. از کارهای خوب نادر ابراهیمی نیست، اما همچنان نشانی از خلاقیت و قلم گیرایش در آن وجود دارد. به نظرم خواندنی ترین داستان آن، "گفتگوی من و غریبه صبحگاهی" بود و بعد از آن تا حدی "قصه نقاش" و تا حدی کمتر "قهرمان من".
هفت داستان کوتاه از نویسندهی عزیزم. فکر میکنم هرداستان ته مایه ای از یک رمان دیگه رو داره. که گه گاه در طول داستان بهش اشاره شده. بخاطر همین اسم کتاب رونوشت بدون اصله گفت و گوی من و غریبه ی صبحگاهی (که منو یاد مسخ کافکا انداخت) داستان فردیه که تسلیم شده و باید برای ادامه ی زندگی با خودش بجنگه. کارمرگ باید منو یاد داستانی می انداخت که لابد هنوز نخوندم و راجع به تغییر دیدگاه به زندگیه اگه مرگ روتجربه کنی. سکوت داستان فردی بود که به سکوت محکوم شده بود و بخاطر قطع ارتباط با دنیا مغزش ترکید. قهرمان من قهرمان ذلیل من داستان امید الکی دادن به افراد و عاطل و باطل نگه داشتنشون و نتیجه اونه. تپه که مثل آثار همینگوی بود. نقاشی که عاشق شد و معشوق از اون خانه ای ساخت داستان یک شکست عشقی یک هنرمند بخاطر بی پولیشه. و عشق من چاد داستان ظلم سران کشور چاد به رعیته. جمله محبوبم: رو به رویت دریا، دریا، دریا را خواهی داشت به شرط آنکه نخواهی تمام آب دریا را به درون کیف حصیری بزرگت خالی کنی و به خانه بیاوری. آخر ماهی ها تشنه میمانند.
مجموعه ای از داستان های کوتاه به قلم دلنشین نادر ابراهیمی. چه شیوه زیبا و اثر بخشی داشت داستان نقاش عاشق و چه طعم تلخی داشت تمدن فرانسوی ها در داستان آخر !!!
خب من خیلی پیوند زیادی با نادر ابراهیمی ندارم کتاب رو هم شاید یکم با پیش فرضِ "خوب نبودن" خوندم اما کتاب بدی نبود به طور خلاصه میتونم بگم فضاها و فضاسازی های سورئال کتااب رو دوست داشتم.البته موضوع داستانا خیلی برای من جدید نبود نکته ی دیگه اینکه من جملات و مفاهیمی که نویسنده سعی کرده بود انتقال بده رو خیلی جاها دوست داشتم بعضی جملات انقد خوب بودن که حتی با خودم میگفتم حیف شدن اما جز داستان تپه فک میکنم،شیوه ی ورود به داستان برام جذاب نبود و اونقد شکل روایی قشنگی نداشت که به عنوان داستات بپذیرمش و یکی دوجا توصیفات قاصری دیدم که ناامید کننده بودن پس با توجه به همونا میتونم بگم توصیف های کتاب رو هم خیلی دوس نداشتم
اصلاً از این کتاب خوشم نیومد. انتظار بیش از این داشتم. فظای کتاب به حوالی سالهای 54-64 نزدیک بود و ادبیات به اصطلاح ضد سرمایه داری در بدترین شکل و غیرمنطقیترین و خیالیترین شکل ممکن کتاب را در حیطه خود دارد