شيخ صنعان قصه ای است تمثيلی بر اساس داستانی به همين نام در منطق الطير عطار شاعر قرن ششم و اولين واکنش سعيدی سيرجانی است نسبت به اوضاع اجتماعی ايران پس از تشکيل جمهوری اسلامی که در مجله نگين، تهران، در سال ١٣۵٨ به طبع رسيد و منجر به توقيف و تعطيل مجله و خشم حکومت نسبت به سعيدی گرديد.
علیاکبر سعيدیسيرجانی، اديب، پژوهشگر و نويسنده ايرانی در تاريخ بيست آذر ماه هزار و سيصد و ده در سيرجان متولد شد. ماه های آخر زندگانی جسمی او در اسارت جمهوری اسلامی گذشت. بی هيچ تماسی با دنيای آزاد. او در ۲۴اسفند ماه هزار و سيصد و هفتاد و دو، ساعت ۹ بامداد از خانه خارج شد. غروب پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۷۲ دستگيری او بدست جمهوری اسلامی در روزنامه ها درج گشت. با وجود ادعای کمال خرازی سخنگوی وقتِ جمهوری اسلامی در مقابل مجمع عمومی سازمان ملل مبنی بر ديدار سيرجانی با خانواده آنها تا زمان وفات وی در زندان موفق به ملاقات وی نشدند. وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در ۴ آذر ماه ۱۳۷۳ مرگ او را در روزنامه های رسمی اعلام نمود. درست همان زمانی که جهان آزاد آخرين مهلت برای نشان دادن سعيدی سيرجانی توسط جمهوری اسلامی اعلام کرده بود. مطابق اعترافات اميرفرشاد ابراهيمی و شواهد آشکار، سعيدی سيرجانی در تاريخی ميان نيمه تير ماه ۱۳۷۳ تا آذر ماه همان سال به دست عوامل وقتِ وزارتِ اطلاعات جمهوری اسلامی به قتل رسيد.
بدونِ تردید این داستان یه شاهکار از « سعیدی سیرجانی » هستش، با قلم و نوعِ نگارشِ دلنشینش، آنچنان جذاب داستانِ شیخِ صنعان رو از زبانِ «سید مصطفیِ عرب پرست» نقل میکنه که یک نفس میشه داستان رو به سرانجام رسوند
به هر حال در این داستان، صحبت از قدرتِ فراوانِ عشق است ( البته نامِ معشوق هم در داستان قدرت هستش).... صحبت از نادانیِ مردمِ احمق که توسطِ دین و عرب پرستی به سمتِ ساده لوحی و خرافات کشیده شدن... صحبت از سوءِ استفادۀ سرپرستان و سردمدارانِ دینی و مذهبی از مردمِ نادان و زودباور... و صحبت از پیروان و عرب پرستانی که به دلیلِ تعصب به دین و مذهب، دست به هرکارِ کثیف و سخیف میزنن... صحبت از مردمِ نجسی که خودشون و دینشون زشت و غیر انسانی هستش ولی « مسیو» در داستان رو کافر... و خوک هایِ « مسیو» رو نجس میدونن جملاتی از کتاب رو انتخاب کردم که بطورِ خلاصه، برایِ شما بزرگواران مینویسم
دختر از شیخِ بوالهوس پرسید که به اجازۀ چه کسی جانِ هرکه رو خواستی میگیری؟ شیخ گفت: «« مشتی کافر بی دين اند، قانونِ خدا و فرمانِ خانقاه را دربارۀ آنان اجرا کردم... حکم الحاد و ارتدادِ آنان را صادر کردم و خلايق در يک چشم بهم زدن حساب همه را رسيدند. اين وظيفۀ طريقتی من بود. يقيناً ثوابش از هرجهادی بيشتر است!!... اگر پیش آید حاضرم شخصاً روزی هفتاد نفر، بلکه هفتصد نفرشان را در راهِ رضایِ خدا بدست خودم گردن بزنم.... هرکس در صحت فرمان من ترديد کند، کافر است و واجب القتل. حکم خدا را من میفهمم که شيخِ خانقاه و قطبِ زمانم
دوستانِ خردگرا... از مردمی نادان و عرب پرست که دین و مذهب خردشان رو از بین برده و به چیزی که وجودش بی اساس و غیر عقلانی است، ایمان و بدتر از همه تعصب دارن، به راستی که باید ترسید، این مردمِ نادان و خرافی، از هرچیزی خطرناکترند سعیدی سیرجانی با تمامِ راستگویی خودش از خرافاتِ زمانِ نوجوانی میگه: «« آسید مصطفی، من و ديگر نوجوانانِ سيرجانی را با مشخصاتِ «اجنه» آشنا میکرد. اسم بسياری از آنان را برايمان فاش ساخت، دريغا که گذشت روزگار همه را از لوح خاطرم زدوده است. خواص هر جنی را بدقت شرح میداد. تفاوت جن مسلمان و جن کافر را بروشنی بيان میکرد. فرق جن نر و جن ماده را باز میگفت، و دعای دفع هر نوع جنی را يادمان میداد»» .... یادِ « علی اکبرِ سعیدی سیرجانی» گرامی
در آن شب حلقهی ذکر صوفیان به شیوهی معهود تشکیل شد، اما شیخ صنعان در محفل مریدان خانقاه ذکری گرفت که بهکلی بیسابقه بود. در شبهای دیگر ذکر مجلس یکی از اسماء عزیز خدا بود، از قبیل یا قدوس، یا سبوح، یا مولا... اما ذکر آن شب را شیخ "یا قدرت" انتخاب کرد و با شور و حرارتی "یا قدرت، یا قدرت" زد و مریدان بهحکم عادت، گفتهی او را تکرار کردند. در این میان صوفی سادهلوحی از ذکر تازه حیرت کرد و در اثنای ذکر سر به گوش رفیقش گذاشت و پرسید: "مگر قدرت هم از اسماء الهی است؟" رفیق کنار دستی که در بیخبری و دیرفهمی دستکمی از او نداشت، پرخاش کنان جوابش داد که: "مرید حق ندارد در کار مراد دخالت کند، فوری استغفار کن و خیال بد به ذهنت راه مده". صوفی سومی که به برکت استراق سمع پی به گفتگوی آن دو برده بود، لحظهای در فکر فرو رفت و حق را به جانب مرید نخستین داد و در بحث دخالت کرد "بگذارید این سوال را از خود شیخ بکنیم، بهگمانم اشتباهی رخ داده باشد." وقتی که ذکر تمام شد و صوفیان آرام گرفتند، مرد سومی با نهایت وسواس و احترام، سینهخیز به حضور شیخ آمد و در برابرش سه بار به خاک افتاد و گوشهی تخت پوست شیخ را بوسه زد و با شرح مفصلی در عذرخواهی از جسارتی که مرتکب خواهد شد سوال کرد: "مگر قدرت هم از اسماء عظمای الهی است؟" شیخ که متوجه انحراف ناخواستهی ذهن خود شده بود، خواست لب بگشاید و استغفار کند که یکی به دادش رسید و چنان نهیبی بر سوالکننده زد که همه ماستها را کیسه کردند و به پچپچها و تردیدها خاتمه دادند. قلندر غرید که: "تو مردک بیخبر از آداب خانقاه، تو ابله بیاطلاع از رسم و راه طریقت، چگونه به خودت اجازه دادی در کار مرشد تردید کنی؟" و سپس در حالی که یقهی پیراهن خود را چاک میداد و خاک برسر میکرد، با لحن ملامتآمیزی صوفیان را مخاطب قرار داد که: "شما بیغیرتها نشستهاید و میبینید که به مرشد توهین میشود و از جایتان نمیجنبید؟ ای کافرها! ای مرتدها!" با این عبارت، یکباره رندان خانقاهی بر سر مردک ریختند و صوفیان هم به اقتدای رندان وارد معرکه شدند. دست و پای مرد مرتد را گرفتند و به حیاط خانقاه بردند و لحظهای بعد هر یک با تکه گوشتی - به عنوان غنیمت جهاد – به مجلس آمدند و ذکر "یا قدرت" را آغاز کردند.
داستاني تمثيلي كه در آن سعيدي با رندي تمام نشان داد چطور خميني فريفته ي قدرت شد و همه را از صحنه كنار زد. اين كتاب به صورت دنباله در مجله نگين به سرپرستي دكتر حميد عنايت منتشر مي شد. بخش سوم آن كه در سال 58 چاپ شد نگين را تعطيل كردند. قدرت تمثيلي اين كتاب بي نظير است. اگر قرار بود همانندي در ادبيات فارسي براي كتاب "قلعه حيوانات" جورج اورول باشد من اين اثر سعيدي را شايسته مي دانم
شیخ صنعان، داستان عاشق شدن پیری است از پیران صوفیان که صدها مرید داشته و تمام واجبات دینی را انجام میداده. یک شب در خواب می بیند که از مکه به روم افتاده و بر بتی سجده می کند. به حکم آنچه در رویا به او نموده...
اولین متنی بود که از سعیدی سیرجانی خوندم. -- علی اکبر سعیدی سیرجانی، نویسنده و ادیب و روشنفکر ایرانی که در آذر ماه سال ۱۳۷۳ در ایران به قتل رسید. داستان شیخ صنعان، در سال ۵۸ در "نگین" چاپ میشده که بعد از ۳ قسمت، نگین رو منحل میکنن و جلوی انتشار قسمت آخر داستان رو میگیرن. این داستان به همین دلیل پایان نداره. -- داستان کلی کتاب، روایت یک شیخ بیسواد عامی از ماجرای شیخ صنعان عطاره. شیخی که نه سواد برای تحقیق داشته نه به علم و آگاهی اعتقادی داشته. هرچیزی که در منبر بقیهی شیخها میشنیده رو پر و بال میداده و خودش روی منبر تعریف میکرده. راوی از شیخ روایت میکنه داستان رو. داستان پیر خانقاهی که شیفتهی "قدرت خانم" میشه و با قدرتهای ضد دینی بخاطرش مخالفت میکنه تا "قدرت" رو بدست بیاره. داستان کش و قوسهای زیادی داره و درسهای زیادی هم داره. بعدتر این داستان رو به وقایع انقلاب سال ۵۷ مربوط دونستن و برای همین جلوی انتشارش رو گرفتن. -- داستان برای من بسیار جذاب و زیبا بود. قلم سیرجانی و جملاتش و نثرش برام واقعا لذتبخش بود. نگاه ظریفش و پیوند دادن بخشهای مختلف داستان واقعا خوب و قوی بود. طنز کتاب رو هم خیلی دوست داشتم. خوندنش زیاد زمان نمیگیره و تجربهی بسیار خوب
شاید هیچ کتابی بهتر از این انقلاب 57 را به نمایش نگذاشته و به چالش نکشیدهباشد. استادی که همیشه «با مردم» و «بر حکومتها» ماند تا خونش را روان کردند. هر آدمی که این کتاب را بخواند بهسادگی بیشتر نمادها و انگیزههای نگارش آن را درمییابد. و مردم ما هم آگاه نبودند و سواد خواندن نداشتند تا هشدارهای چنین بزرگانی را دریابند. از مرگ یزدگرد بهرام بیضایی تا همین روایت علیاکبر سعیدیسیرجانی از شیخ صنعان.
علیاکبر سعیدی سیرجانی (۱۳۱۰-۱۳۷۳) خالق آثار بیشماری چون: ای کوته آستینان، سیمای دو زن، در آستین مرقع، ضحاک ماردوش و شیخ صنعان است. شاعر و نویسندهای که علیرغم اتهام به بیدینی، خود را مسلمانی معتقد میدانست. چنانکه در آخرین نامهاش به سید علی خامنهای در سال 1372 نوشت: حیرتم از این است که جناب عالی به استناد کدامین سند و قرینه و امارت مرا مرتد قلمداد کردید و نامعتقد به اسلام. اگر مستند به نوشتههای من است ای کاش موردش را مشخص میفرمودید، و اگر مبتنی بر واردات غیبی است و اِشراف بر ضمایر که انا لله و انا الیه راجعون... جناب آقای خامنهای، بنده به خلاف حکم قاطع شما، مسلمانی صاف اعتقادم و به دین و عقیدهام مباها�� میکنم و به حقانیت شریعت مقدس اسلام معتقد. هیچ ابله مخالف اسلامی نمیآید پانزده سال عمر خود را صرف تصحیح و چاپ مفصلترین تفسیر قرآن کند. کسی که به اسلام بیاعتقاد است، با چه انگیزهای قصیدهی «این بارگه که پایهاش از عرش برتر است» را تقدیم آستانهی قم میکند؟ (گروهی از نویسندگان، ۱۳۷۴: ۹۵-۹۷)
و همچنین در نامه به «هموطنان» متذکّر میشود که: هر کس در بیش از ده هزار صفحه نوشتههای من یک جمله در تخفیف و توهین اسلام بجوید، بنده دورهی شش جلدی تفسیر قرآن کریم را که محصول هفده سال تلاشم بوده به نام او میکنم و دعایی در حقّش که گرفتار شریعتمدارانی نشود که انگشت در جهان کرده و ملحد میجویند و برای ارعاب منتقدان چماق تکفیر میگردانند. (همان: ۱۰۸)
سعیدی سیرجانی پس از آنکه از لحن توهینآمیز نامهی رهبر ایران به خود احساس تأسف میکند و حتی قاصد آن را (آقای صابری: گلآقا) شرمنده از خواندنش، در پایان خطاب به خامنهای مینویسد:
آدمیزادهام آزادهام و دلیلش همین نامه که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران، بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند. (همان: ۹۵-۹۷)
و اما یکی از آثار توقیف شدهی سعیدی سیرجانی، داستان «شیخ صنعان» است. شیخ صنعان قصهای تمثیلی بر اساس داستانی در کتاب منطقالطیر عطار و اولین واکنش سعیدی سیرجانی نسبت به اوضاع اجتماعی ایران است که در سال ۱۳۵۸ در مجله نگین به چاپ رسید. سعیدی شیخ صنعانِ عطار را بهانه قرار داد تا از صنعان زمان خویش که ظاهراً سید روحالله خمینی است، سخن به میان آورد و متذکّر شود که خمینی چون به قدرت رسید، چگونه به هر کاری دست زد. زن پرسید: جناب شیخ با این مدعیان چه کردید؟ هیچ، یقین داشتم که دروغ میگویند، مشتی کافر بیدیناند. قانون خدا و فرمان خانقاه را درباره آنان اجرا کردم. حکم الحاد و ارتداد آنان را صادر کردم و خلایق در یک چشم بهم زدن حساب همه را رسیدند. این وظیفه طریقتی من بود. یقیناً ثوابش از هر جهادی بیشتر است... اگر میسّر شود حاضرم شخصاً روزی هفتاد نفر، بلکه هفتصد نفرشان را در راه رضای خدا به دست خودم گردن بزنم.
یقین دارید که فرمان شما مطابق احکام خدایی بوده است؟ البته، جای تردید نیست. هر کس در صحّت فرمان من تردید کند، کافر است و واجب القتل. حکم خدا را من میفهمم که شیخ خانقاه و قطب زمانم. (سعیدی سیرجانی، بیتا: ۲۹-۳۰)
سعیدی سیرجانی، علیاکبر (بیتا). شیخ صنعان، بیجا، بینا.
گروهی از نویسندگان، ۱۳۷۴، سعیدی سیرجانی را از یاد نبریم: از شیخ صنعان تا مرگ در زندان، واشنگتن، کتاب پر.
نویسنده به قشنگی خودشو زده به کوچه علی چپ و خیلی راحت و ریلکس از زبان اخوند شهرشون به زیباترین شکل ممکن شرایط ایران بعد از انقلاب رو توصیف میکنه. شیخ فرصت طلبی که در ظاهر قطب دین هست و زاهد و تقوا پیشه ولی در باطن منبع همه پلیدیها قلندرانی که مثلا دارن از شیخ پیروی میکنن ولی در واقع دارن برای کلاه خودشون نمد میبافن و تو این کار از زدن و کشتن بیگناهان ابایی ندارن صوفیان نادانی که مسخ شدن و هیچ ارادهای از خودشون ندارن مردم شهر که گه گداری صدای مخالفتی ازشون بلند میشه ولی همیشه در مواقع حساس از ترس یا از روی حماقت پشت شیخ وایمیستن مخالفانی اندکی که به سرعت سرکوب و کشته میشن و در نهایت موسیو که اگه یه کم داستان ادامه پیدا میکرد مردم متوجه میشدن بهترین ادم شهر بوده.
تجربه خواندن این کتاب، تجربه بسیار جالبی بود و به نظرم بر هر ایرانی واجب است که حداقل یکبار این کتاب کوتاه و عبرتآموز را بخواند، کتابی که اگرچه نویسنده آن دیگر در قید حیات نیست ولی پایانش همچنان در حال نوشته شدن است…
.نثر بسیار شیرین و دلنشینی داشت و متلک های سیاسیش به حکومت دینی حاکم هم جالب بود. متاسفانه این داستان ظاهرا به پایان نرسیده بخاطر محدودیتها. در واقع در اوج به پایان رسید و من خواننده رو تشنه رها کرد.
دوس دارم بیشتر از مرحوم سعیدی سیرجانی بخونم و به خاطر همین به سراغ یه کتاب دیگه اش می رم.