غروب جلال اثر غیرداستانی سیمین دانشور است. در کتاب «غروب جلال» سیمین دانشور به اختصار از اخلاق و خصوصیات جلال آلاحمد میگوید. از رفتار او و آخرین روز زندگی مشترکشان.
سیمین دانشور در قسمتی از مقدمه و مطلع کتاب «غروب جلال» مینویسد: «... معمولاً زنهای هنرمندان کمکم نسبت به آثار هنری شوهرانشان بیعلاقه میشوند و بعد نسبت به این آثار کینه میورزند، چرا که شاهد آفرینش این آثار و دردسرهای مقدمات و نتایجش بودهاند. اما من که زن جلال آلاحمد هستم او را از نوشتههایش جدا نمیکنم و نه تنها به عنوان یک مرد بلکه او را به عنوان مردی که نویسنده است میشناسم. این گونه شناسایی بیشتر به این علت است که جلال خیلی شبیه نوشتههایش است. یعنی سبک جلال خود اوست با این تفاوت که من با چرکنویسش سر و کار دارم و دیگران با پاکنویسش…»
سیمین دانشور نویسنده و مترجم ایرانی، نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفهای به زبان فارسی داستان و رمان نوشت. مهمترین اثر او رمان سووشون، به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروشترین آثار ادبیات داستانی ایران محسوب میشود. سیمین دانشور در هشتم ارديبهشت ماه سال ۱۳۰۰ در شیراز به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در مدرسه انگلیسی «مهر آیین» به پایان برد. سپس برای تحصیل در رشته زبان و ادبیات فارسی وارد دانشگاه تهران شد و در سال ۱۳۲۹ با دفاع از رساله خود در مورد زیباییشناسی موفق به كسب درجه دكترا از این دانشگاه شد. او در همین سال با جلال آل احمد ازدواج کرد. سیمین دانشور دو سال بعد برای تحصیل در رشته زیباییشناسی به دانشگاه استنفورد رفت و در بازگشت در هنرستان هنرهای زیبا و دانشگاه تهران به تدریس مشغول شد و در سال ۱۳۵۸ بازنشسته شد.
+ گاه دیده ام که شاد و شنگول هم هست. مخصوصا اگر پیشرفت کار به دلخواهش باشد و تصور می کنم که این طبیعت هر آدمی است. لذت یعنی همین که در متن کاری باشی که آنرا دوست داری.
+ دکتر خبر زاده همه را متاعد کرد که بگذارند برای آخرین بار با جلال وداع کنم. نه شیون کشیدم و نه زاری کردم. قول داده بودم. بوسیدمش و بوسیدمش. در این دنیا کمتر زنی اقبال مرا داشته که جفت مناسب خودش را پیدا کند.. مثل دو مرغ مهاجر که همدیگر را یافته باشند و در یک قفس با همدیگر همنوا شده باشند و این قفس را برای هم تحمل پذیر کرده باشند.
به جلال در پاراگراف اول حسادت کردم، به سیمین در پاراگراف دوم.
بعد از خوندن کتاب استاد عشق، ترغیب شدم که زندگینامههای بیشتری بخونم همین طور کتابهای بیشتری از نویسندههای ایرانی بخونم کتاب «غروب جلال» هر دو تای این ویژگیها رو داشت و کتاب کوتاهی هم بود برای همین تصمیم گرفتم بخونمش سیمین دانشور در این کتاب از آخرین روزهای زندگی همسرش، جلال آل احمد نوشته و چه زیبا هم نوشته
به جلال نگاه کردم. دیدم چشم به پنجره دوخته. چشم هایش به پنجره خیره شده، انگار باران و تاریکی چیره بر توسکاهارا می کاود تا نگاهش به دریا برسد. تبسمی بر لبش بود. آرام و آسوده. انگار از راز همه چیز سر درآورده. انگار پرده را از دو سو کشیده اند و اسرار را نشانش داده اند و حالا تبسم می کند. تبسم می کند و می گوید: کلا ه سر همه تان گذاشتم و رفتم. بدترین کاری که به عمرش با من کرده بود، همين بود
در این دنیا کمتر زنی اقبال مرا داشته که جفت مناسب خودش را پیدا کند... مثل دو مرغ مهاجر که همدیگر را یافته باشند و در یک قفس با همدیگر همنوا شده باشند و این قفس را هم برای هم تحمل پذیر کرده باشند.
یک کتاب کم حجم از روزهای پایانی زندگیجلال آل احمد به قلم همسرش کتاب حس رابطه قشنگ جلال و سیمین رو به خوبی نشون میداد کتاب رو در موزه خانه جلال در تجریش تهران خوندم وقتی برای بازدید از خونه رفته بودم و در سکوت اونجا نیم ساعتی مشغول این کتاب بودم
چه قدر من يوسف سووشون رو توي اين كتاب ديدم. " آيا همه ي مرد ها معجون تضاد هستند يا فقط جلال اين طور است؟" " باز آن درد آمد. هر چه صدا زدم؛ صدايم را نشنيدي." بميرم :(
وسيمين تنها ماند.... دلم نميخواد كتابو نقدش كنم چون احساس مي كنم خانم دانشور اين كتابو به خاطر ادبيات يا نقد شدن و يا هرچيز ديگه اي ننوشتن بلكه فقط وفقط به خاطر جلال,زندگي مشتركشون و روزهاي خوب و بدي كه با هم داشتن نوشته انديعني نوشتن تا سبك بشن پس اگه به قول معروف دلي بخونينش لذت مي برين و شايد اشكي هم بريزين به هر حال قصه جداييه
کشف تازه: می شود برای کتابهای نخوانده و امتیاز نداده هم ریویو نوشت چه خوب
این کتاب را بچه بودم دیدم دست خواهرم. گمانم ابتدایی بودم. خیلی با آن کلنجار می رفتم ولی برایم سنگین بود و کنارش می گذاشتم. ولی آنقدر طرح جلدش جذاب بود که خیلی دوست داشتم بزرگ شوم و بخوانم. جلال با آن چهره بر رمز و راز و نگاه عمیق و دست باندپیچی شده ایستاده بود بر فراز آن خانه و این تصویر همیشه در ذهنم نقش بسته بود. یک جاهایی را ولی هنوز یادم است بی شک آنقدر جذاب بوده که کودک ابتدایی هم چیزهایی از آن را یادش مانده، جدا از اینکه نفس خاطره بودن آن، آن هم با قلم سیمین، ناخوانده این را تایید می کند.
در مورد "بانوان نویسنده" در وبلاگ گودریدز، یک مطلب کلی نوشته ام و تا اندازه ای به همه ی آثارشان اشاره کرده ام، پس نیازی به "ریویو"ی جداگانه نیست، اگر مایلید، اینجا را بخوانید؛ http://www.goodreads.com/author_blog_...
کتاب دو بخش اصلی داره که کاملاً مشخصه است نویسنده در دو فضای متفاوت آنها را نوشته. فضای اول فضای یک همسر مهربان که مرد زندگی خودش، یعنی جلال آل احمد را ترسیم میکنه و لایه های پنهان وی را برای خواننده هویدا میکنه. بسیار خوشحالم که این کتاب را خوندم چون مطمئن شدم آل احمد داستان های خودش را زندگی کرده. فضای دوم فضای همسری عاشقه که سوگواره. درد و رنج را در نوشته ها میشه درک کرد. اصلاً نوشته ها دردناکند. انگار همه دنیا همراه وی سوگوارند.
این کتاب از اون کتابهایی بود که دستم گرفتم دیگه زمین نذاشتم تا تموم شد، نفهمیدم کی تموم شد.
به همه شايعهپراكنها توصيه ميكنم اين بيت شعر مولانا را بنويسند و بالاي تختخوابشان آويزان كنند و هر صبح و شب بخوانند. نسخهي مجربي است: رو سينه را چون سينهها، صد آب شوي از كينهها آنگه شرابِ عشق را، پيمانه شو پيمانه شو
بخش غروب جلال كه در مورد مرگ جلال آل احمد بود، خيلي غمي بود:( اين بخشو بيشتر دوست داشتم
"در این دنیا کمتر زنی اقبال مرا داشته که جفت مناسب خودش را پیدا کند... مثل دو مرغ مهاجر که همدیگر را یافته باشند و در یک قفس با همدیگر همنوا شده باشند و این قفس را هم برای هم تحمل پذیر کرده باشند."
روایتی ساده از رابطه عاشقانه سیمین و جلال، و غروب غم انگیز و ناگهانی جلال در سن ۴۶ سالگی
همیشه قلمِ سیمینِ جلال جذاب و گیرا بود بخصوص وقتی از عشق مینویسد. کتاب دو بخش دارد و نام کتاب از بخش دوم آن گرفته شده است و شرحی است از روزهای پایانی زندگی جلال آل احمد.