Jump to ratings and reviews
Rate this book

یک رمانس دانشگاهی مرگبار

Rate this book
شب پنجاه‌ و پنجم.
زن مرحومه‌ام زیبا و باهوش نبود اما بسیا ثروتمند بود. بدون تردید، عاقلانه‌ترین تصمیم زندگی‌ام، ازدواج با او بوده است. اگر به تنبلی و بیکارگی دار و دسته‌ی مذکری شامل من، تامس رجینالد مکداک ایرلندی، کوالای استرالیایی، تنبل آفریقایی و ابلوموف روسی باشید، و فاقد حتی ذره‌ای میل و مهارت برای کسب درآمد، و در عین حال برنامه‌ای هم برای مرگ بر اثر گرسنگی نداشته باشید، آن‌گاه عاقلانه‌ترین تصمیم زندگی‌تان، با عاقلانه‌ترین تصمیم زندگی من، حکم دو نیم یک سیب خواهد داشت...

-ـ متن پشت جلد

160 pages, Paperback

Published January 1, 2012

4 people are currently reading
106 people want to read

About the author

محمود سعیدنیا

1 book2 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
17 (18%)
4 stars
29 (31%)
3 stars
37 (40%)
2 stars
5 (5%)
1 star
3 (3%)
Displaying 1 - 20 of 20 reviews
Profile Image for mohsen pourramezani.
160 reviews199 followers
March 21, 2016
به عنوان کتاب اول یک نویسنده خیلی خوب بود. داستانش خطی نیست و فضای پست مدرنِ درهم و برهمی دارد. زبان طنز و شوخی های ظریفش را دوست داشتم.
احتمالا برای خوره های کتاب جذاب است اما ممکن است برای کسانی که تازه کتاب خواندن را شروع کرده باشند کمی گنگ و سخت به نظر برسد
پ.ن: تا آنجایی که می دانم نویسنده اش شهرستانی است و در تهران زندگی نمی کند. به نظرم کتاب می توانست بهتر از اینها دیده شود. کتاب را به طور اتفاق در یکی ز کتاب فروش هایی کوچک خیابان وصال پیدا کردم هنوز چاپ اولش را داشت
Profile Image for Pooriya.
130 reviews81 followers
August 24, 2012
در دانشگاه شنگول‌آباد، مثل هر جامعه دیگری، گروه‌ها و دسته‌جات مختلفی وجود داشتند. دسته اول شامل دانشجویان کوشا و درس‌خوان است که از اساتید خود اطاعت می‌کنند و همیشه سر کلاس حاضرند مگر وقتی که از شدت بیماری به حال مرگ بیفتند و یا به واقع بمیرند. این دانشجویان به جز امور نامبرده و تغذیه و دفع مواد غیر مغذی و خوابین، تقریبا دست به هیچ کار دیگری نمی‌زنند. در دسته دوم دانشجویانی حضور دارند که سودای تغییر یا حفظ وضعیت موجود دارند، و همیشه خدا به قدرت و محو دیگران می‌اندیشند، بنابراین به تاسیس حزب و دسته‌جات سیاسی می‌پردازند. این دانشجویان به جز امور نامبرده و تغذیه و دفع مواد غیرمغذی و خوابیدن، تقریبا دست به هیچ کار دیگری نمی‌زنند. دانشجویان دسته سوم، متعلق به دنیای ادب و هنر هستند، و از زور احساس فرهیختگی و ادراک زیباشناختی، در آستانه ترکیدن ابدی به سر می‌برند، اگر که آستانه را رد نکرده و نترکیده باشند. آن‌ها به جز احساس تعلق به دنیای ادب و هنر و حس فرهیختگی و به جز بودن در آستانه ترکیدگی، و یا رد کردن آن، و به جز تغذیه و دفع مواد غیرمغذی و چرت زدن و خوابیدن، دست به سیاه و سفید نمی‌زنند. دسته چهارمی هم وجود دارد، که به جز تغذیه و دفع مواد غیرمغذی و البته خوابیدن، علاقه‌ای به امور دیگر نشان نمی‌دهند. اگر این دسته به نظرتان مقداری تخیلی و آرمانی می‌رسد، باید بگویم حق باشماست. جامعه‌شناسان، معمولا برای قوام و کمال تئوری خود، قائل به وجود این دسته می‌شوند وگرنه در عالم امکان، وجود چنین دسته‌ای اثبات‌ناپذیر است.‏
[...]
به‌هرحال تا جایی که به دسته‌بندی جامعه دانشگاهی ما مربوط می‌شود، طبق اصل بنی‌آدم اعضای یک پیکرند، حضور اعضای یک دسته در دسته‌های دیگر، بلامانع است. بنابراین، ابردانشجو، فردی است که علاوه بر دانشمند بودن، سیاستمدار و هنرمند هم باشد. اگر به نظرتان چنین ترکیبی، از همان ابتدا میل به تجزیه دارد، دیگر مشکل خودتان است.‏

صفحه‌ی 40 و 42
Profile Image for Ahang.
50 reviews9 followers
May 4, 2014
اين كه يك نويسنده ي ايراني بتونه تو اين سبك كتاب بنويسه واقعاً قابل ستايشه هر چند وقت يك بار لازم بود به خودم يادآوري كنم كه : آهنگ اين كتاب ايرانيه ها! خيلي دوسش داشتم، هم سبكشو هم طرز نگارش كتاب رو!
مرسي از رعنا
Profile Image for Elahe.
46 reviews42 followers
May 11, 2016
من اين كتاب و واسه اين دوست داشتم چون داستان توى يه فضاى سورئال اتفاق ميوفته و روايتى غير خطى داره و اين نوعِ نثر و كمتر ميشه بين نويسنده هاى ايرانى پيدا كرد.
Profile Image for Chista Rasouli.
68 reviews13 followers
July 5, 2015
امیدوارم یادم بماند در اولین فرصت مفصل‌تر درباره‌ش بنویسم. فعلن:
نیمه‌ی اول را دوام بیاورید، نیمه‌ی دوم حال‌ش را ببرید!
Profile Image for Nazanin Banaei.
254 reviews
December 20, 2017
خدا نکند یک روح در دو بدن باشیم؛ خدانکند هیچ روحی در دو یا بدتر چند بدن زندگی کند.بدون این صرفه‌جویی هم، آدمی‌زاد در خوشی و ناخوشی، در تولد و مرگ، در عشق و نفرت و خلاصه در همه‌ی کثافت‌کاری‌های«انسانی» از روی دست هم تقلب می‌کنند. بیا از خیر روح مشترک بگذریم و به همین مرض مشترک قناعت کنیم.

دو نوع افسردگی در ابنای بشر بروز می‌کند. یک نوع موقتی که از پس شکست‌های عشقی و ورشکستگی‌های اقتصادی و چیزهایی از این قبیل، دیده می‌شود و نوع دوم افسردگی در آدمی‌زادگانی ایجاد می‌گردد که از صمیم قلب معتقدند زندگی یعنی شکست مداوم و یکپارچه. پس نوع دوم، دائمی است. حسن افسردگی از نوع دوم این است که حاملان آن پس از شکست عشقی و ورشکستگی اقتصادی دچار حالتی نمیشوند که از قبل مبتلا نبوده‌اند. البته اگر اصلا حوصله عشق و اقتصاد را داشته باشند. این افسردگان بالفطره از ته دل به حال افسردگان موقتی پس از بدبیاری‌هایشان در عشق و اقتصاد می‌خندند. دکتر شین. نوکال معتقد است ابلهانه‌ترین واکنش در قبال افسردگی بالفطره تلاش برای درمان آن است. افسردگان موقتی را میتوان پس از جلسات روان‌درمانی و وصله‌پینه کردن قلب و دادن وام با بهره‌ی کم معالجه کرد، اما برای معالجه‌ی یک افسرده‌ی بالفطره باید او را از شر زندگی، و یا برعکس، خلاص کرد. دکتر شین. نوکال میگوید من برای افسردگان بالفطره‌ی باهوش که می‌دانند با زندگی چگونه تا کنند، یا بجنگند، یا صلح کنند، حرفی ندارم، اما به افسردگان بالفطره ی کم هوش توصیه میکنم از معالجه به روانپزشک اکیدن خودداری کنند. و افسردگی ابدیشان را به عنوان واقعیت بپذیرند و حتی از آن به عنوان عاملی برای سبکمندی زندگیشان استفاده کنند. و چیزهایی از این قبیل.


آدمی‌زاد، هرگاه لازم باشد احساس تشخص کند، عاشق یا معشوق متشخّصی برای خود می‌تراشد.


با یک گل بهار نمی‌شود؟ به درک. حالا کی بهار خواست؟


سیر جوانی به سوی پیری، سیر حیات به سوی ممات، سیر رادیکالیسم به محافظه‌کاری، فرمالیسم به مضمون‌گرایی و سیر پوزیتیویسم به الهیات است.


هیچ چیز ناب نیست. چیزها زیر نور شفق و زیر نور فلق، الوان گوناگونی بازمی‌تابند.


«داریم از زور ملال هلاک میشیم. تو رو نمیدونم ولی من تا سی سالگی به خودم فرصت میدم. اگه تا اون وقت نتونم یه کار اساسی بکنم، دیگه دلیلی برای ادامه دادن وجود نداره ». با نقابی از همدردی و جدیت گفتم: منظورت از کار اساسی دقیقن چیه؟ گفت: « ای نمک به حروم داری تو دلت به من میخندی. میدونم دارم جفنگ میگم. داشتم ادای کاراکتر‌های حساس تئاتر رو درمیاوردم. » گفتم آره واقعن غم‌انگیزه، حتی نمیتونیم با خیال راحت ادای شخصیت های خیالی رو دربیاریم.
وانیا گفت:توی یه نمایشنامه به اسم«صبح بخیر قابیل» دو تا علاف بی‌مصرف، زیر نور ماه، علف سق می‌زدن و درباره‌ی سی سالگی جفنگ میبافتن.
گفتم توی برادران کارامازوف هم ایوان کارامازوف یکجور ضرب‌العجل سی سالگی تعیین میکند.
وانیا گفت: بابام سی سالش بود که مرد.
گفتم: امیلی برونته هم در سی سالگی مرد.
گفتگوی ما همچون واریاسیونی بر تم سی سالگی به مثابه شمارش معکوس ادامه پیدا کرد و خودمان و بیست و یک سالگیمان را به مثابه ادراک فنا و فسردگی، به سخره گرفتیم.

وقتی میشنوم کسی از «هنر رهایی‌بخش » و «هنر به مثابه غایت زندگی » حرف می‌زند، عقم میگیرد. از این همه رمانتیسم احمقانه و اسطوره‌پردازی عقم میگیرد. نمی‌فهمم چطور آدمیزاد این حقه‌ی کودکانه را باور می‌کند. هنر در متعالی‌ترین وضعیت خود به قطره ادکلنی می‌ماند که یک ابله توی فاضلاب زندگی میچکاند.


همه آنچه درباره ی هنر می‌توان گفت این است : زندگی بدون هنر هیچ است، زندگی با هنر کاچی است، کاچی به از هیچی.

آدمیزاد غم و خوشی را در وضع افقی بهتر تاب می‌آورد. و در آن هنگام که سفرمان به انتهای شب میرسید، سفری دیگر آغاز میکردیم، سفری دور و دراز در عالم رؤیا و کابوس، به بهشت و دوزخ. و باز رستاخیز هر روزه و شیپور و شهر و روز از نو روزی از نو. بیش از هر چیز دیگر، همین یکنواختی و روزمرگی خودخواسته و برنامه‌ریزی‌شده بود که دهانمان را از طعم میوه‌ی ممنوعه می‌آکند و روحمان را از مرتبه‌ی بکارت ساقط می‌کرد، و نه چیزهایی لز قبیل ماجرا و رمانس. ماجرا و رمانس، اگر هم بود، در دنیای متن‌ها و خواب‌ها بود.

آدمی‌زاد، گهگاه، بلانسبت شما، همچون قاطری دچار سندرم عدم انگیزه حاد، تمایلش را به « حرکت » بالکل از دست می‌دهد. چنین قاطری را با زخم و درد مهمیز و چکمه‌های جان وین هم نمیتوان به حرکت واداشت. برای این قاطر دچار عدم انگیزه حاد، یوتوپیا هویجی است که با تکه چوب و ریسمانی جلوی چشمان مشتاقش نگه داشته می‌شود. باکی نیست که وصال تحقق نمیابد، به درک، اما مشاهده میشود، که به طرز معجزه‌آسایی، قاطر در آرزو و امید حفظ چشم‌انداز« هویجوتوپیایش » به حرکت درمی‌آید. مک داک گفت:« آدمی‌زاد یوتوپیا را مثل خارش در عضو قطع‌شده‌اش حس می‌کند. »
ایضاً مک‌داک گفت یوتوپیا با تحمیل کک‌هایش به تنبان آدمی‌زاد، او را به جنب و جوش وامی‌دارد.



گفت:همه آنچه در آدمی‌زاد باید در باب عشق بداند این است که گفتن «تو را دوست میدارم » و«تو را مالک میشوم » هر دو به یک نتیجه ختم می‌شود.


و با بردمیدن هر روزه‌ی آفتاب، مالیخولیای شامگاهان بخار می‌شود و برجا هیچ نمی‌ماند جز شبنم خاطره‌ای دور.


عجیب است که قلب آدمی‌زاد، اعم از فقیر و غنی، عامی و نامی، از ملاحظه صدا و سیما یا رنگ و رِنگ کلاغ زاغی در یک غروب خزان‌زده، به طور یکسان فشرده می‌شود.
Profile Image for Rana Heshmati.
638 reviews883 followers
April 21, 2014
وااااقعاً تجربه‌ی عجیبی بود خواندنش!
ممنونم از خانم شریفی، که منو وادار به این اعمال کردند :))
و عجیب بود که خوب بود و دوستش داشتم! :دی
نمی‌دانم تقلید از یک کتاب دیگر بود یا نه... امّا حتی اگر هم بوده و من نمی‌دانم، باز هم ایده‌اش خیلی جالب بود!
Profile Image for Sahar.
91 reviews92 followers
August 23, 2019
این قصه ماجرای خاصی نداره. هیچ حرکتی هم به هیچ سمتی وجود ندارد. "مگر به پایین...به تهِ باتلاق.."
Profile Image for Mohsen.khan72.
327 reviews45 followers
October 28, 2021
حقیقتا از اینکه چنین رمان های ناب و درجه یک اینقدر نادیده گرفته میشن خیلی ناراحتم. چند تا کتاب معرکه مثل این بوده که اصلا دیده نشده خدا عالمه...
اما کتاب معرکه بود شیوه روایت خاص و طنز بی نظیرش حرفی واسه گفتن باقی نميزاره.
داستان مردی ست که دچار سندرم روایت گری شماره معکوس و به قول خودش کهنسال حساب میشه اونقدر که اگر تعداد عمرش رو بگه کتاب به سبک علمی تخیلی تغییر پیدا میکنه...
از سالهای دانشگاه تو شنگول آباد میگه و از اشناييش با معدود افرادی که باهاشون در ارتباط بوده....
به شیوه و رسم شهرزاد که از شب تا صبح قصه میگفت برای پادشاه اون هم این هذیان هایی که بهشون اعتمادی نیست که درست باشند رو به همین نحو مينويسه....
از نویسنده گزین گویی هم اسم میبره که شونزده جلد گزین گويه نوشته درباره همه چیز...
مخلص کلام این که خیلی خوشحالم به هر جهت این کتاب خوندم و یکی از مورد علاقه هام اینه که ببینم دوستايي که فالوور بالایی دارند یا به هر جهت ميتونن کتابی رو بولد کنند یه کمک بدن و این سیستم کتاب ها رو نشون باقی عزیزان بدن!!!
همین.
Profile Image for Elnaz.
1 review8 followers
March 15, 2013
شیوه‌ی روایت،اگرچه چندان تازه و عجیب و ناآشنا نیست اما با توجه به ایده‌ و تمِ اصلی داستان،جالب است.ذهن شخصیت اصلی داستان که حس می‌کند در آستانه‌ی مرگ قرار دارد، مدام در حال رفت و برگشت به گذشته است و به قول خودش دست به شمارش معکوس می‌زند در حالی‌که کتاب،بخش به بخش از شماره‌ی 1 و شب اول تا شماره‌ی 66 و شب شصت و ششم،پیش می‌رود که به نظرم تضادش با «شمارش معکوس» و همین‌طور با پس و پیش کردنِ حادثه‌ها ،بازی فرمی خوبی را ایجاد کرده. زبان داستان به نظرم زبان یک‌دستی‌ست و کلمه‌های انتخابی به خوبی لحنِ طنزِ نهفته‌ی داستان را به مخاطب می‌رسانند..
Profile Image for Hesam Heidary .
44 reviews8 followers
May 29, 2016
کتاب خوبی بود و طنز جالبی داشت اما شاید با سلیقه همه جور نباشد
نویسنده با قصد و نیت سعی داشت که هیچ کدام از اصول قصه گویی و روایت داستانی را رعایت نکند
ریتم ماجرا به همین خاطر گاهی اوقات خیلی کند و خسته کننده میشود
Profile Image for Pardis.
709 reviews
July 13, 2013
رمان «يك رمانس دانشگاهي مرگبار» نوشته محمود سعيدنيا نمودار بدگماني، بي‌انگيزگي و هرزانگاري كنش‌ انسان و خمودگي جسمي و روحي وي در كمند تنگ كشيده عمري ناخواسته- طولاني است؛ عمري كه سرشكستگي‌هاي التيام‌ناپذير راوي سبب شده تا مرورناپذير جلوه كند. اين رمان، محصول بسط و تبيين يك ايده نيست، بل كلكسيوني است از ايده‌هاي جذاب، ايده‌هايي كه هر يك مي‌توانند دستمايه خلق اثري نو باشند؛ اثري در ژانر رمان، فيلم يا داستان كوتاه. سعيدنيا اما در داستان خود، ايده‌يي محوري را مد نظر دارد كه براي وي امكان دستيابي به نوعي «فوگ» را فراهم كرده است. نظريه‌يي وجود دارد كه طرح فوگ را فاقد فرم خاص معرفي كرده و آن را نوعي ژانر موسيقايي نمي‌داند. اما آنچه قطعا مي‌دانيم اين است كه امكانات طرح ساختماني فوگ گوناگون است و نمي‌توان يك طرح را مدل قرار داد و گفت كه آن فرم فوگ است. در «يك رمانس دانشگاهي مرگبار» نيز با چنين رويكردي مواجهيم. نويسنده اعتراف مي‌كند كه داستان خود را در ژانري من‌درآوردي‌ خواهد نگاشت. نتيجه اين اعتراف، خلق اثري است كه به وي امكان گذار از انواع ادبي و پرداخت داستاني‌ با بي‌شمار احتمال شكست يا امكان توفيق در پرداخت طرح ساختمان اثر مي‌دهد.
Profile Image for Maryam.
44 reviews12 followers
November 2, 2018
به دلایلی این کتاب مرا یاد قایم باشک بازی می‌اندازد. این بازی بین راوی است و مرگ؛ اما این‌بار، بر خلاف اکثر اوقات، مرگ منفعل است و راوی در پی مرگ است و آمدنش را انتظار می‌کشد. او گاهی از نیامدن و این همه دیرآمدنش بیمناک می‌شود و برای رهایی از این هراس و انتظار و سرگردانی به شمردن و نوشتن روی می‌آورد. شمارشی به سمت مرگ که هر شب تا صبح او را بیدار نگه می‌دارد و از حافظه‌اش خاطره بیرون می‌کوشد. داستان بین همین شماره‌ها روایت می‌شود. ۱و۲و۳ تا ۶۶. آخرش هم نمی‌دانیم مرگ را می‌یابد یا نه.
سیال بودن داستان باعث شگفتی روبرو شدن با روایت هر شب می‌شود. به این سیال بودن، دروغگو بودن راوی و نشستن گرد زمان بر خاطراتش و سبک سوررئال نویسنده را هم بیافزایید. مجموع همه این‌ها ترکیبی می‌شود که خواندن کتاب را جذاب و دلنشین می‌کند. چرا که این کتاب نه فقط دربارۀ مرگ یا واگویه‌های یک محتضر، نه یک رمانس، نه خاطره‌های پراکنده از دوران دانشگاه، و نه کتابی در مدح نوشتن، که همۀ این‌ها هست و باز هم هست. از چیز‌های بی‌ربط و با ربطی که اگر به روایت‌های غیرخطی علاقه دارید از خواندنش لذت می‌برید.
Profile Image for Anoosha.
138 reviews38 followers
September 29, 2025
شروع کتاب جذبم کرد و شیفته این نوع متفاوت روایت شدم ولی از اواسط کتاب برام تبدیل شد به یک شوخی طولانی که دلم رو زد.
Profile Image for Eli.
130 reviews57 followers
July 22, 2014
3.5 ستاره
خودم رو در شرایط دوگانه ای می بینم. از یک رو خب آدم مواجهه با اینکه نگارش نویسنده و ایده ش خوبه و اینا. از یک رو هم می بینه نویسنده شر و ور زیاد می بافه و یه سری چیزایی رو می خواد بکنه تو مخ خواننده که هیچ جوره تو مخش نمی ره! یه سری باورایی رو وسط راه ول می کنه و فاز "بزرگ می شی یادت می ره ای خواننده" بر می داره در حالی که بعدن هیچ باور جدیدی هم پیدا نمی کنه و یک مرگ مغزی نه خیلی تدریجی رو طی می کنه ضخصیت اصلیش، و انتظار داره مام بگیم آره باشه، در حالی که اصن این طور نیست، و بیشتر دلم می خواد از آدمای این طوری در خواست کنم از اول به چیزی باور نداشته باشن.
خلاصه، اِی. خوب بود.




Profile Image for Golnaz.
160 reviews3 followers
August 5, 2014
كجدار و مريز نه كجدار و مريض
Displaying 1 - 20 of 20 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.