در پهن دشت خاطر اندوهبار من برفی به هم فشرده و زیبا نشسته است برفی که همچو مخمل شفاف شیر فام بر سنگلاخ وی ، ره دیدار بسته است آرام و رنگ باخته و بیکران و صاف یعنی نشان ز سردی و بی مهری ی من است در دورگاه تار و خموش خیال من این برف سال هاست که گسترده دامن است چندین فرو نشستگی و گودی ی عمیق در صافی ی سفید خموشی فزای اوست می گسترم نگاه اسفبار خود بر او بر می کشم خروش که : این جای پای اوست ای عشق تازه ، چشم امیدم به سوی توست این دشت سرد غمزده را آفتاب کن این برف از من است ، تو این برف را بسوز این جای پا ازوست ، تو او را خراب کن
تو یک نفری … نه! بی شماری هر سو که نظر کنم تو هستی یک جمع به هم فشرده بازو یک جبهه سخت بی شکستی زردی؟ نه! سفید؟ نه! سیه؟ نه! بالاتری از نژاد و از رنگ تو هر کسی و ز هر کجایی من با تو تو با منی هماهنگ
گلبرگ نیم، شبنم یک بوسه بسم نیست رگبار پسندم که ز گل خرمنم امشب
آتش نه، زنی گرم تر از آتشم ای دوست تنها نه به صورت که به معنا زنم امشب
پیمانه ی سیمین تنم پر می عشق است زنهار از این باده که مردافکنم امشب