Works, such as the novels Crime and Punishment (1866), The Idiot (1869), and The Brothers Karamazov (1880), of Russian writer Feodor Mikhailovich Dostoyevsky or Dostoevski combine religious mysticism with profound psychological insight.
Fyodor Mikhailovich Dostoevsky composed short stories, essays, and journals. His literature explores humans in the troubled political, social, and spiritual atmospheres of 19th-century and engages with a variety of philosophies and themes. People most acclaimed his Demons(1872) .
Many literary critics rate him among the greatest authors of world literature and consider multiple books written by him to be highly influential masterpieces. They consider his Notes from Underground of the first existentialist literature. He is also well regarded as a philosopher and theologian.
کتاب شامل روایت اسناد و متن بازجوییهای داستایفسکی در سال ۱۸۴۹ است، زمانی که او در زندان بهسر میبرد و در حال دفاع از خود بود. دفاعیات و اظهاراتش بهطرز بسیار هوشمندانه و دقیق بیان شدهاند. همچنین تجربهی نزدیک به مرگ و تولد دوبارهاش، زمانی که لحظاتی در آستانهی تیرباران قرار داشت، با ظرافت و به خوبی شرح داده شده است.
ورود ماموران به داخل منزل، خواب و بیداری... -«بلند شوید» «چه اتفاقی افتاده است؟» -«ما دستور بازداشت داریم»
۸ ماه در زندان، بازجویی، تهدید و اتهام اقدام برای براندازی تزار. هرچند چنان هم بیراه نبوده است، این انجمن خواستار سرنگونی تزار بودند.
در ۲۲ دسامبر بدون هشدار قبلی متهمان،سحرگاه به میدان سمیونوفسکی هدایت شده و برای تیرباران آماده میشوند، وحشت در صورت تک تک آنها مشهود است، برخی زیر لب دعا میخوانند،بعضی ها نیز توسط وحشت مغلوب شده و اجازه تفکر ندارند، نام سه نفر خوانده میشود، صدای گریه، فریاد سربازان که میگویند به صف شوید، ترس، وحشت، بسته شدن چشمان، بالا رفتن تفنگ ها، هجوم افکار و احساسات، تصور معشوقه، خانواده و فکر آنکه نباید در این مسیر قدم میگذاشتند، لحظه وداع با عزیزان، اما فقط در خیال … سکوت … سکوتی مرگبار، تا لحظاتی دیگر با دستور افسر ارشد بدن های بی جان بر زمین فرو خواهد افتاد. سکوت …
گویا شخصی از راه رسیده، صدای پچپچ «تفنگ هارا پایین بیاورید» تعجب زندانیان افسر کاغذی را باز میکند و شروع به قرائت میکند: «به دستور تزار متهمین عفو شده و محکوم به ۸ سال کار اجباری در اردوگاه ها خواهند بود» خبری خوش، لغو مجازات
اما گاهی اوقات شاید مرگ بهتر باشد، گاهی اوقات شاید وحشت کاری را با آدمی کند که مرگ نعمتی است در قبال آن.
«جوان ز حادثهای پیر میشود گاهی»
و شاید این اتفاقی بود که بر سر متهمین آنروز افتاد، یا حداقل برای داستایفسکی ۲۷ ساله چنین بود.
خواندن این کتاب، که شرح بازجویی های داستایفسکی در زندان تزار میباشد برای علاقه مندان به شخصیت داستایفسکی را کتابی میدانم که باید خواند، چرا که پرسش و پاسخ هایی در آن مطرح شده است که خواننده رو به قول مترجم درست در روبروی داستایفسکی قرار میدهد و گویی مکالمهای با این نویسنده دارد.
خواننده میتواند با بخشی از زندگی داستایفسکی و نحوه گذراندن قسمتی از زندگی آشنا شده و از برخی افکار که شاید در جای دیگری نتوان آن هارا یافت در این کتاب بخواند و لایه های عمیق تری از این ادیب را واکاوی کند.
همچنین نبوغ این نویسنده را در دوران بازجویی نیز میبینیم که چطور سعی دارد تا همرزمان خود را همراه خود تبرئه کند و سوال ها را به نحوی با تدبیر پاسخ میدهد که شاید راه فراری در پس این پاسخ ها ایجاد شود، و گاها میبینیم داستایفسکی لازم میداند تا دروغ هم بگوید.
و خب در پی این بازجویی ها چیزی جز حکم تیرباران نیست …
حکم دادگاه قضایی ارتش: «دادگاه نظامی اتهامات فیودور داستایفسکی را وارد میداند و اورا گناهمار اعلام میکند ………….. بر اساس مواد ….. قانون جزای نظامی از همهی حقوق شهروندی محروم و به تیرباران محکوم میکند»
شاید بتوان گفت نجات داستایفسکی معجزه بود، چرا که اگر در آن صبح این جوان پر آرزو تیرباران میشد، دنیای ادبیات محروم از موهبتی بینظیر میماند
لازم نیست حتما شیفته ادبیات باشی یا یه کتابخون حرفه ای باشی تا داستایوفسکی برات تبدیل به یه علامت سوال بشه . ادمی که در دنیای ادبیات از اون به عنوان پیامبر هم نام می برن . این کتاب شناخت خیلی خوبی درباره داستایوفسکی می داد. البته من بار ها شرح زندگی نامه ش رو این جا و اون جا شنیده یا خونده بودم ولی خوندن واو به واو بازجویی ها یا شرحی که خود داستایوفسکی از جریان دستگیری و محاکمه ش نوشته، حس عجیبی بهم داد . من 100% از این کتاب راضی هستم . کتاب خوش خوانی بود که نشان دهنده ترجمه خوب و باکیفیتشه !
کتاب جالبی هست اما صرف نظر از نوشته شدن به قلم داستایوفسکی ،شرح نوع بازجویی ها جالب هست،برای بعضی هم کسل کننده! برای من بیشتر در مطالعات شوروی که دارم راهگشا بود،یعنی شرح دادگاه ها و چگونگی برگزاری آنها.
با خیالِ راحت به کتاب پنج ستاره میدم کتاب رو خیلی اتفاقی توی کتابفروشی دیدم و عنوانش بلافاصله جذبم کرد: استنطاق؛ مشروح بازجوییهای داستایفسکی در زندانِ تزار داستایفسکی همیشه برای من چیزی نزدیک به یک خدا در دنیای ادبیات بوده. اینکه توی کتابی نحوهی برخوردش با بازجو در دنیای واقعی شرح داده شده باشه واقعا برام جالب بود؛ و به وجد میومدم وقتی میدیدم اون تمِ روانشناسانه و اون انسجامِ فکری فقط محدود به کتابهاش نیست و توی دنیای واقعی و در برابر بازجو و وقتی که سایهی مرگ رو بالای سرش میبینه هم میتونه هنوز همونطور فکر کنه و صحبت کنه.
شرح بازجویی های داستایفسکی در زندان تزار هست این کتاب. تزار نیکلای اول جلوی اعدام او رو گرفت و اون رو به سیبری تبعید کرد. کتاب ، کتابی معمولی هست سوال و جواب های بازجویان و خود داستایفسکی هست.
کتاب بسیار ارزشمند و جالبی است. ممکن است خواندن آن گاهی اوقات کمی ملالآور شود ولی از آنجایی که کتاب کوتاهی است، ملال مشکل بزرگی بر سر راه خواندن این کتاب نخواهد بود. کتاب از نظر محتوایی بسیار جالب است و متاسفانه این جالب بودن به علت همذاتپنداریای است که میتوانیم با آن بکنیم و نکته قابل توجه این است که اتفاقات وحشتناکی که در دوره تزاری توسط داستایفسکی گزارش میشود بعدا بهطرز فجیعتری در دوران استالینی و چه بسا هنوز هم انجام داده میشود. خدا را شاکریم که با وضع امروز ممکلت خود میتوانیم با همه این دورهها احساس قرابت و نزدیکی کنیم. در نهایت اگر بخواهم از کتاب نقل قولی بکنم، باید به قسمتی از کتاب اشاره کنم که داستایفسکی با تعجب به بازجوی خود نهیب میزند که او (داستایفسکی) را به ناحق و بهخاطر داشتن برخی 《افکار خصوصی》 مخالف متهم میکنند و... و بعد مترجم با طعنهای در پاورقی میگوید که بسیاری از افراد در دوره استالینی بهخاطر همین افکار خصوصیای که در جمعهای خودمانی مطرح کرده بودند، نهتنها متهم بلکه اعدام شدند.
این کتاب درواقع نسخهی داستایفسکیِ اون مصاحبه خمینیه که در جواب همهچی میگه «نمیدانم.» «اطلاعی ندارم.» با این تفاوت که خمینی اومد ایران شد رهبر انقلاب، این بدبخت از این سر تا اون سر همهچیز رو کتمان کرد و نهایتاً به تیربارون محکوم شد.
من هفته پیش تصمیم گرفتم، داستایوسکی خوانی رو مرتب تر و با نظم تر ادامه بدم، تا بتونم پخته شدن آثارش به مرور زمان رو به چشم ببینم.
آثار داستایوسکی رو به دو دسته پیش و پس از تبعید اش تقسیم می کنن. منم صاف رفتم تو دل ماجرای تبعید اش. چی شد که تبعید شد و اتهاماتش چی بوده. نمیدونستم تا لب مرز تیرباران رفته و دقیقه نود برگشته. اصلا داغونم کرد. بیخود نیست بعد از ماجرای بازداشت و تبعیدش، دنیابینیاش تغییر می کنه. به نظر من، برگشتن نظر دادگاه همون دم آخری هم خودش برای تغییر شکل دادن افکار داستایوسکی کافی بود، چه برسه به تبعید و فرایند ده سالهاش.
ولی خودمونیم، هر چی بیشتر از ماجرا سر در میوردم، بیشتر با خودم میگفتم: " ای ناقلا! داستایوسکی، تو هم؟!" خیلی زیرکانه، با سیاست و هوشمندانه جواب بازپرس ها رو میداد. خیلی ظریف، حقیقت رو می پوشوند و جوری که مزهاش به دادگاه بچسبه، براشون به به و چه چه می کرد و میگفت: "آقایان! من نمیدانم اتهاماتی که جنابعالی به من وارد کرده اید، چیست اما بگذارید خود را با توضیح نامه ای نزد شما عریان کنم. " و بدین گونه بود که داستایوسکی جیگرطلا، هم از دوست هاش دفاع کرد، هم از خودش و هم سیاستمدارانه از مشاهداتش در باب جلسه های پتراشفسکی گفت.
یعنی عشق کردم. حال کردم. جونم صیقل داده شد. البته درک می کنم هر کسی ممکنه با این کتاب ارتباط نگیره. بالاخره شما صد و اندی صفحه قراره درباره بازجویی افراد مختلف از داستایوسکی با خبر بشید و تعداد بی شماری اسم های جدید و سخت روسی بخونید. ولی برای منی که با لباس مجلل تر و رسمیتر (نسبت به مجالس رقص پیشینِ فئودور جان)، دم در خونهاش با دسته گل و شیرینی ایستاده ام، کوچکترین حرکات میزبانم، قابل توجه هست.
در اصل یه اعتراف نامه بود و برای کسایی که درمورد فئودور کنجکاون گزینه خوبیه برای من داستایوسکی توی یه هالهای از ابهام قرار داره و این کتاب تا یه جایی کنجکاویم رو ارضا کرد برای بعضیا میتونه سرگرم کننده و در عین حال برای بعضیا میتونه حوصله سربر باشه برای من مورد اول بود
بعد از انتخاب عنوان پایاننامه، به داستایفسکی علاقهمندتر شدم؛ البته پایاننامهام هیچ ارتباط مستقیم و غیرمستقیمی با داستایفسکی نداره:)) That's the point! کتاب استنطاق همونطور که از جلدش پیداست دربارهی بازجوییهاییه که از داستایفسکی شده. احتمالاً بخشهایی از کتاب براتون خستهکننده باشه چون بازجو هی میگه فلانی کیه و داستایفسکی هی میگه نمیشناسم ولی نه توی یه کلمه، بلکه توی دو سه تا جمله:)) ولی من هی حدس میزدم روسیش چی بوده، مترجم از چه روشی استفاده کرده واسه ترجمه و حوصلهام رو سر نمیبرد. خلاصه که تقصیر مترجم نیست. اتفاقاً خیلی روان هم ترجمه شده بود. البته فقط یه ایراد به ترجمه میگیرم؛ اون هم سر کلمهی "دسامبریستها"ست(*декабристы) که قلبم رو شکوند:( بابا مخاطب کتاب ترجمه رو لوس بار نیارید. پینوشت بزنید ولی به خاطر "لقمهی آماده دهنش گذاشتن" یهو کلمه رو تغییر ندید.
سی چهل صفحه که از کتاب خوندم با خودم گفتم اگه یه سلبریتی (غیردوزاری) ایرانی، الان و در شرایط کنونی همچین حرفهایی راجع به همکاران و همپیالهایهاش بگه، من و شما چه جوری بهش میتازیم. داستایفسکی با اینکه واقعا داشته کارهای غیرقانونی(دور زدن سانسور در ادبیات با چاپ کتاب زیرزمینی) میکرده، اما هم دروغ میگه، هم دوستاش رو دیوانه و بیخطر برای حکومت جلوه میده تا حکم سنگینتری براشون نبرن.
اگر به داستایفسکی و ادبیاتشناسی، تاریخ ادبیات و اینجور چیزها علاقه دارید، این کتاب برای شماست.
یک شرح کامل از بازجویی داستایوفسکی برای علاقهمندان ادبیات روسی و داستایفسکی خیلی مفید هستش . نه تنها نسبت به داستایفسکی و نویسندگان اون عصر، بلکه درمورد فضای بسته و نحوهی کار و شدت سانسور، پارانویایی که دولت بهش دچار شده بود و همه رو دشمن فرض میکردند، توهمی که روشنفکران بهش دچار میشدند و ... آن زمان هم اطلاعات مفیدی در جریان داستان بدست میاد. حالا بهتر متوجه میشم که چرا ادبیات روسی گاهی انقدر پیچیده و سخت هستش. باید اینطوری میبود تا بشه سانسورچی رو دور زد .
دستگیری اعضای محفل پتراشفسکی و بازجویی از این افراد. دوره ی اول فکری زندگی داستایفسکی این گونه سپری شد. سعی داستایفسکی بر نجات خود و هم فکرانش در محفل از مجازات. آیا به واقع نیز او همزمان با اظهاراتش هماهنگ بود؟! فکر می کنم بود چرا که به خوبی استدلال می کند. پاسخ های او حساب شده اند. حساب و کتابش دقیق است. باد هوا نیست. تفکر او در سیبری و تبعید واقعا شکل منسجمی گرفت. پایان جنایت و مکافات که می خواهد از شخصیت نویی صحبت کند، شاید همان داستایفسکی بعد از تبعید و انسجام تفکر باشد.
داستایفسکی را در آوریل ۱۸۴۹ بازداشت میکنند و پس از بازجویی و محاکمه، حکم به تیرباراناش میدهند. در پای سکوی اعدام حکم عفو میآید و بعد هم تبعید به سیبری. اینجا شرح بازجوییهای داستایفسکی آمده است. به علاوه «توضیحنامه» ایشان به تزار نیکلای اول برای عفو یا تخفیف مجازات خود و دوستانش. خواندن این «توضیحنامه» و داشتن مهر محرمانه بر آن جالب است. یعنی حاوی اسرار حکومتی بوده است!
پاسخهای داستایفسکی به سؤالهای بازجو و تلاشاش برای زدودن هرگونه ابهام و ایهام و امکان سوء استفاده از حرفهایش آموزنده است.
دلیل حکم اعدام داستایفسکی: ۱- دریافت کپی نامه بلینسکی به گوگول از شخصی. ۲- قرائت نامه در جمعی دوستانه. ۳- سعی در تکثیر نامه. ۴- حضور داشتن در جمعی که در آن داستان تنفرانگیزی خوانده شده است.
🇷🇺🕵🏻♀⛓🤐⛓👮🏻♂🇷🇺 محکوم شدن فقط برای شرکت در یک محفل تقریبا سوسیالیت! . این کتاب نتیجه بازجویی از داستایفسکی بعد از دستگیری در محفل پتراشفسکی، در سال ۱۸۴۸، هست. که سال ۱۸۶۰ متن بازجویی رو در زندان تزار بازنویسی کرد. در بخش اول کتاب درباره پرونده خودش و بقیه اعضا نوشته و بخش دوم هم بازجوییهایی هست که موقع رسیدگی به پرونده این محفل ازش شده. بازجویی از داستایفسکی و بقیه اعضای این محفل ۸ ماه طول کشید. و به فرمان تزار نیکلای اول دادگاه کمیسیون قضایی ارتش تشکیل شده و از ۳۰ سپتامبر، یعنی بعد از ۷ روز بازجوییها شروع شد. همه ی اعضا به تی*رباران محکوم شدن ولی خب در ۱۳ نوامبر ورق برگشت و روانهی اردوگاه کار اجباری در سیبری شدن. علاوه بر این داستایفسکی به ۴ سال خدمت نظامی هم محکوم شد.
اعضای این محفل با هم اختلاف سلیقه داشتن. و هر بار هم کلی بحث حل نشده باقی میموند برای جلسهی بعد. موضوع اصلی این محفل سوسیالیسم بود.
داستایفسکی دقیق متوجه نشد که اتهام اصلیش چی بود فقط بهش گفته بودن اتهامش شرکت در محفل پتراشفسکی، این مرد با تفکرات لیبرال سوسیالیست، هست. اتهام بعدیش این بود که در یکی از این شبهای محفل نامهی بلینسکی و گوگل رو برای بقیه خوانده. نظر داستایفسکی در مورد پتراشفکی اینکه اون به سیستمی که برای خودش نیست گرایش داشت و این سیستم هم برای فوریه بود. داستایفسکی رابطه نزدیک و نقطه مشترکی با این مرد نداشت! فقط به این دلیل به خانه پتراشفکی میرفت که دوستان خودش رو ببینه.
در یک جلسه داستایفسکی در مورد سانسور حرف زد و از این روند خستهکننده و زجرآور ادبیات شکایت کرد. ناراحت از این که به عنوان یه جوان ۲۷ سالهی نویسنده مورد تحقیر واقع شده، به گفتهی خودش: «... من از این ناراحتم که میشنوم فلان اثر را نه به دلیل محتوای لیبرالمآب، آزاداندیشانه و خلاف عفت عمومی، بلکه با دلایلی از این دست توقیف کردهاند که آن داستانِ بلند یا رمان پایانش بیش از اندازه غمانگیز است و تصویری بسیار تیره و تار از زندگی ارائه میدهد. ... » و از این ناراحت بود که به دلیل این توقیفهای پیدرپی مجبور بود ۳ ماه آزگار در شرایطی بدتر از بینانی سر کنه. . از این کتاب خوشم اومد و این که اون زمان فقط ۲۷ سالش بوده منو به فکر فرو برد! هر چند ممکنه بعضی جاها حقیقت رو کتمان کرده باشه ولی خوب تونسته از خودش دفاع کنه. ما اعترافات یه جوان ۲۷ ساله رو میخونیم که به هر طنابی چنگ میزنه تا زنده بمونه. حقیقتا برای من لذت بخش بود. با ترجمه مشکلی نداشتم. در هر صورت من با زبان اصلی مقایسه نکرده که بدونم به متن اصلی وفادار بوده یا نه! در هر صورت خوشم اومد. . قسمتی از کتاب: خودش را آدمی فقط علاقمند به بحث ادبی نشان میدهد که حتی نامه بلینسکی به گوگول را فقط به خاطر ویژگیهای ادیبانه آن جالب دیده. آدمی که منزوی است: «من دوست ندارم مدت طولانی و به صدای بلند حرف بزنم، حتی با دوستانم، دوستانی که تعدادشان بسیار اندک است. در جمع و در کوچه و خیابان که به هیچ وجه حرف نمیزنم. همه مرا انسانی ساکت و گوشهگیر و ناخوشمشرب میشناسند… حدود سه سال است که با تشنجهای هیپوکندریاسیس دستوپنجه نرم میکنم. به زحمت اندک زمانی میماند برای مطالعه، برای اینکه ببینم در جهان اطراف چه اتفاقاتی میافتد.»
. . امتیاز من از پنج: ۳ امتیاز Goodreads از پنج: ۳.۴۳ . مشخصات کتاب من: #استنطاق مشروح بازجوییهای #داستایفسکی در زندان تزار نویسنده: #فیودور_داستایفسکی ترجمه: #عبدالمجید_احمدی انتشارات: #نشر_برج چاپ دوم: ۱۴۰۰ ۱۲۸ صفحه
مشروح بازجوییها و اتهامهای وارده به فئودور داستایوسکی، که منجر به محکومیت وی و حتی کشیدهشدن پای چوبهی دار شد.
این کتاب گفتگویی بیواسطه با داستایوسکی است. همهی کسانی که حتی یک کتاب از این نویسندهی بزرگ خوانده باشند میدانند او چه روانشناس چیرهدستی بود. با این همه، هرگز فکر نمیکردم فرصت این را داشته باشم تا این چیرهدستی را در زندگی شخصی وی مشاهده کنم، که چگونه حکومت تزار و دلایلش برای مجرمشناختن وی، جوانی خودش و علاقهاش به محافلی که در آن شرکت گزید را روانکاوی میکند و بهواسطهی این دانشش دربارهی روانکاوی، میتواند استراتژی هوشمندانهای برای دفاع از خود، بدون محکومکردن هیچکس دیگری را در پیش بگیرد.
اینها همه چشمهی کوتاهی ساختهاند به تجاربی که روح او را دگرگون کرد و بر جهانبینی و عقایدش تأثیر شگرفی گذاشت.
فرصت بسیار ویژهای است که آدم بتواند با شخصیت نویسندهای که تحسین میکند آشنا شود؛ فرصتی که دربارهی نویسندههای معدودی فراهم است و خوشحالم یکی از آن معدود نویسندهها، نویسندهی بزرگ روس، فئودور میخائیلویچ داستایوسکی است.
کتاب را خواندم چون میخواستم سر از افکار داستایوفسکی در آورم اما خب کلا همه اتهاماتش را حاشا کرد، هرچند تقصیر هم گردن کسی نینداخت. میتوان شخصیتش را تا حدودی حدس زد اما قابل اعتماد نیست چون تمام تلاشش را برای پنهان کردن خود کرده.
این کتاب به علاقمندان به شخصیت داستایوفسکی توصیه می شود. چرا که به گفته مترجم کتاب ما اینبار درست رو به روی شخص داستایوسکی نشسته ایم و به سخنان و افکارش گوش میسپاریم.
توی اعترافنامه و توضیحنامه و پاسخ به بازپرس داستایفسکی هم چیزی شبیه قصههاش میشه دید. رفته توی ذهن بازپرس و از دید اون اتهاماتش رو میبینه و توجیهشون میکنه. مقدمۀ کتاب هم بدی نبود.