تاریخ اندیشه هرگز به اندازۀ قرن بیستم جناحی و قطبی و جدلی نبوده است. مهم تر از همه دو جناح چپ و راست هستند که در واکنش به همدیگر نظرورزی می کنند. ایدۀ لنین دربارۀ جنگ جهانی (جنگ سرمایه، که ربطی به توده ندارد و آنها باید از شرکت در آن اجتناب کنند) برایم جالب بود. کائوتسکی و برنشتاین هم جالب بودند، از این نظر که نگاه متعادل تر و کمتر مبارزانه ای به چپ داشتند، اما متأسفانه کنار گذاشته شدند و در عوض لنین و استالین و بلشویسم تفوق یافت و تبدیل شد به تصویری بیرونی ای که از مارکسیسم در جهان آن روز و امروز وجود دارد. هایک زنده کنندۀ گرایش راست و از مورد علاقگان مارگارت تاچر بود. ولی برخی ایده های او را- از جمله دست نامرئی بازار و اصولاً نیروهای ناشناخته اما سازمان دهندۀ اجتماع و سیاست و اقتصاد - کمی متافیزیکال و پادرهوا دیدم؛ شاید مشکل از اختصار این معرفی بود و باید بیشتر بخوانم. اصولاً چه چپ و چه راست را زمانی مشکل گشاتر و جذاب تر میبابم که به وسط میل پیدا کنند؛ در گرایش راست، مثلاً کارل پوپر که ایده های بسیار جالبی دربارۀ جامعۀ باز و بسته دارد؛ و در گرایش چپ یا باز همان راست هم هابرماس. انواع دموکراسی ها هم برایم تازگی داشت، و البته ایده های رالز هم فراموش نشدنی هستند. درنهایت هم محافظه کاری می آید که مرا خیلی با آن کاری نیست. البته منظورم از «من» درواقع «من شخصی و فردی» است، وگرنه از دیدگاه «من اجتماعی و سیاسی اینجا و اکنون» اصولاً این فصل آخر است که همۀ فتنه ها را زیر سر خود دارد.
يك كتاب جامع و نهچندان حجيم براي اين كه هرچند مدّت يكبار فلسفههاي سياسي معاصر رو مرور كنين. توجّه: گفتم مرور؛ يعني اين كتاب براي شروع مناسب نيست. خوندن اين كتابو به كسايي كه با فلسفهي معاصر آشنايي نسبتاً خوبي دارن توصيه ميكنم.