اَپوش، دیو خشکسالی، زیباترین دیو جهان بود. خودش اینطوری فکر میکرد چون نشده بود عکسِ خودش را توی برکهای یا کاسهی آبی دیده باشد. هر جایی که پا میگذاشت آبها بخار میشدند و جوها خشک میشدند. همین شد که اَپوش خیال میکرد زیباترین دیو جهان است.
واقعیت بسیاری از آدمها ماجرای دیوی کهخودش فکر میکنه زیباترین دیو جهانه ولی وقتی تصویر خودش رو تو آینه نیبینه، از زشتی خودش عصبانی میشه و آینه رو هزار تکه میکنه...ولی واقعیت ماجرا اونجاست که راه میوفته و از هر کی سر راهش میبینه، میپرسه: من زشتم؟
آدم تعجب میکنه وقتی ریویوی دیگران رو میخونه و میفهمه که "وایوو" و "اپوش" از اسطورهها و حکایتهای ایرانی گرفته شدند. به نظرم باید توی کتاب ذکر بشه چون شاید یه بزرگسال ناآگاه مثل من، نتونه به کودک توضیح بده. تصویرگری رو دوست داشتم و داستان بامزه شروع شده بود، مخصوصا ماجرای اولین لاکپشت و موش کور، ولی آخرش خراب کرد همهچیو خودش :( بعضی جملهها هم خیلی عجیب غریب بودن. اصلا ساختار جملههای فارسی زیر سوال رفته بود. در کل که نیت خوب بود ولی در اجرا موفق نبود.
تا صفحات آخر خوب و بامزه بودا، ولی دو صفحهی آخر باعث شد یهجوری بشم. اینکه داره میگه “برو جایی که بهتر از تو نباشه تا تو اونجا زیبا بهنظر بیای” برای بچهها و حتی بزرگسالها یهمقدار نامناسب نیست؟ خب ینی چی؟ یعنی آدم باید همواره تو این شرایط باشه تا زیبا و دوستداشتنی بهنظر بیاد؟ چنین محتوایی حتی تو من بزرگسال ایجاد سرخوردگی کرد.
داستان مسیر بدی رو پیش نمیگیره. اما در پایان ناگهان شعاری، آموزشی، مبتذل و اینستاگرامی میشه.
مخاطب کتاب نامشخصه. طبیعتا باید زیر ۷ سال باشه اما جملهبندیها اصلا برای چنین مخاطبی درست نیست. مخاطب کودک باید با ساختار درست کلامی روبرو شه. ولی بعضی جملهها برای من هم گنگ بود. در عین حال که «خدنگزار» وسط کتاب کودک چی میگه؟ نویسنده مخاطب رو نمیشناسه، ویراستار نباید جلوش رو بگیره؟ از گافها و باگها و … هم میگذریم.
مطمئن نیستم که با اقتباس سروکار داشتم یا نه اما بهنظر میومد که اینطور باشه. اگر اقتباس صورت گرفته حتماً باید بهش اشاره میشده. اگر نه هم پس چرا انقدر ساختار روایی کهنهست؟
البته در دنیای دیوها اپوش خیلی هم بدقیافه نیست، به سر و وضعش میرسد، چون هیچ آب و آبادی دور و برش نیست و جز دیوها کسی را نمیبیند بعضی وقتها توی آینه نگاه میکن و زیر لب به خودش میگوید: زیباترین دیو جهان است.
«هرروز با زشتی سر و کار داشت و نه وحشتی از آن داشت و نه خیال میکرد زشتی فقط مال بقیهست.» یا، «خب برو جایی که بهت نگن زشت.» «جایی که از خودت زیباتر کسی نباشه.»
اگر احساس زشتی میکنین، حتی گاهی، بخونین این کتاب رو.
اینم با کیانا خوندیم. روزی یه قصه. اونجاییش رو دوست داشتم که اپوش کم کم خودش رو پذیرفت. به موهاش بوتههای خار وصل میکرد و گردنبند سنگ مینداخت و به خودش میگفت زیباترین دیو جهانه.