کتاب اول نویسنده(راهنمای مردن با گیاهان دارویی)رو خیلی دوست داشتم. به همین دلیل تا رمان دوم چاپ شد سریع تهیه و مطالعه کردم و نا امید شدم! اصلا نه داستان دوست داشتم نه نحوه روایتش!همه جملات نیم خطی هستند!یعنی تو هر خط دو تا نقطه که واقعا منو اذیت کرد! شخصیت اصلی این کتاب قادر به صحبت نیست در کنار جنونی که بهش دچاره؛ شخصیت اصلی رمان مردن...نابیناست؛در این نقص در کنار نوعی روان پریشی هر دو شخصیت به هم شبیه هستند. از متن کتاب: 🌙بگذار باد پریشان کند،خاکستری که از عصاره ی خون است. 🌙رنج هر روز برای همان روز کافی است. همه میمیرند.هیچ کس آن جور که خودش خیال میکند زنده نیست. 🌙مردها درخت اند نمی میرند.فقط ادامه میدهند.
گاهی رنج کشیدن میتونه مفید، منشا هنر و زیبایی باشه اما این کتاب برای من فقط رنجی بیهوده بود که فراتر از تحملم بود. نتونستم به پایان ببرم. در میانه رهاش کردم.
به طرز غریبی خوندنش سخت پیش رفت ...خیلی طول کشنده و پر از فضای سنگین اما اگر کمی با این دسته افراد طرف شده باشید... توصیفات عمیقا مشابه به فضا بود .... اگر کتاب خون نیستین ... اکیدا توصیه میکنم فعلا سراغش نیاید :)
*آدم ها بذرند. کافی است پا رویشان نگذاری تا بزرگ شوند. *
داستان کتاب درباره ی پسرنوجوانیست که حرف نمیزنه، که سکوت رو ترجیه داده. داستان درباره غم از دست دادن افراد زندگیه. درباره ی سیاهی های زندگی چند انسان غیرعادی.
به نظرم داستان کتاب جزو دسته ی سخت خوان قرار میگیره؛ اگه حواست به داستان نباشه، چیزی متوجه نمیشی. اگه با تفکر "این چه کتابیه" داستان رو بخونید صد در صد قبل از نصف شدن ولش میکنید. این کتاب پر از غم و اندوه بود. نوشتن و به قلم دراوردن غم و اندوه اسون نیست، چون آدم باید توی اعماق وجود انسان رو بشکافه، ببینه چیه که باعث غم و اندوه و ناراحتیه انسان های غیر عادی میشه. همیشه نوشتن از شادی و خوشحالی راحت تره چون تو میتونی خیلی راحت دروغ بگی ولی باغم نمیشه بازی کرد، نمیتونی اندوه رو با دروغ ترسیمش کنی، چون انسان با غم و اندوه زاده شده و از همه بیشتر میشناسدشون. این کتاب حقیقت محض اندوه بود..
قصه ی یه پسر جوانِ بیمار روانی که قدرت تکلم نداره ما با نقاشی هایی که میکشه با بقیه ارتباط میگیره این داستان گفت و گوهای ذهنی شماره سه با خودش و حرفای دیگرانه و از روان پریشی های بقیه اعضای اون جا میگه ... خانم عطار زاده قلم پیچیده ای دارن . اوایل کتاب خیلی گیج بودم سعی کردم سخت گیری نکنم که بعد از چهل صفحه فهمیدم اوضاع چجوریه . حالا پیچیده بودن این کتاب اینه که این داستان از زبان یه بیمار داره روایت میشه . در عین گفتن حقیقت و اتفاقات وارد دنیای توهمات و هذیان هاش میشیم و چیزی که خیلی خیلی منحصر به فرد ترش میکنه ، اینه که این شخص توانایی حرف زدن نداره تا به بقیه درد رو بگه حتی تا آخر کتاب اسمش نامشخصه ((شماره سه )) چون اسمش رو نمیدونن و وقتی بچه بوده آوردنش اینجا . ... خوندن این کتاب صبرررررر میخواد چون یه جاهایی عصبی میکنه آدمو شخصیت شماره سه ، در حدی که حس کردم دارم منم روان پریش میشم :)))) و این که خیلی جاها تکرار داره تکرار نه به معنی بد چون رتیم قصه ایجاد میکنه اگه کتاب زیاد نمیخونین سمتش نرید از نظر من گیجتون میکنه
من خیلی اوقات توی اوج غصه خوردن، اونجایی که نشستم توی تَهِ روحم و دارم شستن رختهای غم رو تماشا میکنم همیشه یه احساس تنهایی دارم. تنهایی از اینکه اگه هیچکس اینها رو مثل من حس نکنه چی؟ اگه دچار جنون شده باشم چی؟ چون من همیشه یا چیزی رو حس نمیکردم یا دیوانهوار حسش میکردم، یا دریا بودم یا یه حوض خالی متروک و فرسوده. واسه همین از همون سن پایین امیدوارم بودم بتونم آدمهایی رو پیدا کنم که بعد از بیرون ریختن قصههایی که به من گذشته جلوی روشون بشنوم که: «چی؟ تو هم همین حسها رو داشتی؟» متاسفانه تو دنیای واقعی آدمهای کمی رو پیدا کردم که برام اینطور باشن و بعضی اوقات باز هم یه فاصلهای همیشه اون وسط وجود داشت. اینجاها بود که میاومدم سمت ادبیات، سمت نویسندههای مجنون، دیوونههای عزلتگزین، خیالپردازهای بیمحابا، ولگردهای عالم رویا و اشخاصی که به طریقی از تنهایی زیاد سعی کرده بودن اون چیزی که درونشون مثل یه جنینی از دیوونگی بود رو روی ورق بیارن و بهش دست و پا بدن تا قدم بزنه. عطیه عطارزاده کتابش رو با یه نقل قول از عبدالحسین رفعتیان شروع میکنه که میگه: «از جنون خودت مراقبت کن.» چیزی که به محض خوندنش توی چشمهای من برق انداخت و باعث شد لبخند بزنم، اینکه دقیقاً شاید همون حسهایی که باعث شدن تو احساس انزوا کنی، تنها همراههای تو در مسیر زندگیای هستن که میتونن تو رو به جایی برسونن که باید. پس مراقبشون باشین.
در مورد کتاب: کتاب "من شماره سه" از زبون یک شخصیت دیوونه که در داستان اسمی هم نداره و همون شماره سه صداش میزنن و در یکی از تیمارستانهای واقع شده در تهران بستری شده، روایت میشه. زبون و نثر روایت کاملاً در دست خلقیات شخصیت اصلیه و از جملات کوتاه گرفته، تا پرشهای ذهنی تا ایجاد صحنهها و توهمها و هذیونهایی که حتی نمیشه کنار هم چیدشون، همه و همه به صورت دور تند و بدون فصلبندی از دهن راوی بیرون میریزن. در نتیجه کتاب بسیار اثر سختخوانی هستش و همین باعث میشه به خیلی از اشخاصی که میشناسمشون معرفی نکنمش. کتاب به جز شخصیت اصلی شامل ۱۲ شخصیت دیگه هست که هرکدوم قصههای ریز خودشون رو دارن و بعضی از بعضی دیگه روایت پررنگتری رو در داستان گرفتن. ایدهی رمان درکل چیز جذابیه برای من، اما چیزی که باعث شد این رمان به شدت سختخوان رو توی یه روز بخونم شاید جنس نثر خانم عطیه عطارزاده بود، نثری که هم جنون یک دیوونه رو در خودش داشت و هم ذهن کنجکاو یک تیمار و هم شاعرانگی لطیف انسانی که دنیا رو از توی یک جسم اشتباه مشاهده میکنه. پیشنهاد میکنم اگه با فضای تیمارستانها تا حالا مواجه نشدین حداقل اپیزود "تیمارستان چهرازی" از پادکست "رادیونیست" رو گوش بدین تا بعضی رفتارها و فضاها براتون بهتر جا بیافته.
خُرده روایتهای داخل کتاب رو خیلی دوست داشتم، روایتهای به شدت غمناک که سرسری توی داستان پرت میشدن و آدم فرصت بغضی شدن بابتشون رو پیدا نمیکرد، چون همهچی مثل پیچک بهم تنیده شده بود و هی داشت بیشتر و بیشتر جلو میرفت و آدم دوست داشت بدونه انتهای جنون کجاست؟ اصلاً انتهایی هم واسش وجود داره؟ بهنظرم ولی از اشکالات کتاب یه مقدار بخش اجرا و پرداخت بود که در میانهی کتاب به تکرار میافتاد و سمتوسوی خودش رو گم میکرد. یعنی با اینکه متوجهام خانم عطارزاده قصد داشتن روایت رو از ذهن یک دیوانه بیرون بریزن اما میتونستن انسجام یکم بیشتری بهش بدن و فضاسازیها و دیالوگها رو بهخصوص در میانه داستان به عمقی برسونن که وقتی به پایان داستان یا همون بخش خوب میرسیم، تاثیرگذاری بیشتر بشه. کتاب یه چند جملهای داشت که شاید بقیه ازش عبور کنن اما برای من اینقدر در این دوران زندگیم معنی داشتن که فکر میکنم روی درودیوار و دفترچه یادداشت آبی رنگم بنویسمشون تا هیچوقت از ذهنم پاک نشن و همیشه یادم باشه این غصهها و تنهاییها و راه رفتن توی تاریکیها چیزی نیست چون: «ماها فقط روحمون رو گم کردهیم بچه، نترس! پیداش میکنیم.»
در پایان این همه ریویو منفی و نمرات پایین همه و همه قابل درکه، اصلاً مشکل اینه که همچین کتابی نباید بیافته دست هر خوانندهای، من هم به کسی پیشنهادش نمیکنم و فکر میکنم از اون دست کتابهاست که به اشخاصی که میدونم که میدونن چه حسی داره فقط هدیهش بدم. بعد این سراغ کتاب عامهپسندتر و محبوبتر نویسنده هم میرم. خیلی دوست دارم اگه زودتر کتاب رو خونده بودم در نشستی یا جایی نویسنده رو میدیدم و ازش در مورد شخصیت "آسو" سوالهایی میپرسیدم، شخصیتی که تو رگ رمان خون رو به جریان میانداخت ولی توی هالهای از ابهام بود. نمره کم شده همونطور که گفتم بهخاطر بخش اجرایی ایده بود و بهنظرم خیلی جا برای بهتر شدن داشت.
بی نظیر بود،بی نظیر💙 فقط فکر نکنید این کتاب مثل اولین اثر نویسنده،یعنی راهنمای مردن با گیاهان داروییه، نه اصلااااا... اشتباه میکنید... این کتاب یک شاهکار تمام عیار و متفاوته ��یشنهاد میکنم حتما بخونید و ازش لذت ببرید ___ هرکسی سرنوشتی دارد که دست خودش نیست توی هواست،می رقصد،مثل برف
رمانی در ستایش جنون، و در شرح آنارشی شاعرانۀ انقلابی. ملازمت جنون و انقلاب بیش از همه به چشم من آمد در خواندن این رمان، و اینکه چطور هرگونه نظم و انتظاری را مختل میکند و مختل میخواهد تا آنارشی انقلابی خود را بارگذاری کند. رمان چندان در بند خواننده جمع کردن و خوشایند بودن نیست. در بند این نیست که کشش داشته باشد و حتا میشود ادعا کرد که دافعه را میان سطور خود میکارد تا «یک نفس خواندنی» نباشد. اگر سر رشتۀ نمادکاری های رمان را بگیریم و پیش برویم به ریشه های خیلی جالب و جذابی میرسیم که در اکثر موارد هم سیاسی و دارای اشاره به تاریخ مدرن هستند. اما خب، رمان به خودی خود قابل خواندن است و تجربۀ تازه ای است که عطارزاده با فُرم رمان کرده؛ و اگر بحث برانگیز بودن را دست کم یکی از عناصر ادبیات برتر در نظر بگیریم، این رمان بسیار بحث برانگیز است.
راهنمای مردن با گیاهان دارویی رو سه چهار سال پیش که خوندم واقعا دوست داشتم و حتا چندتا هم ازش هدیه دادم به بقیه، این کتاب رو هم با همون ذهنیت از کتابخونهی دوستم برداشتم، اما حقیقت روند داستان و شخصیت اصلی اونقدر جذبم نکردن و نصفه رهاش کردم.
یک ستاره به خاطر پایان کتاب. اما چققققدر بیخود و بی جهت طولانی و بی قصه و کاملا خالی. هذیان های تمام نشدنی. شاید اگر نصف نصف بود حجم کتاب قابل خواندن بود اما اصرار بر ررمان نویسی آن هم بدون هیچ ماجرایی... برای من این کتاب بسط داده شده ی سه قطره خون صادق هدایت بود. ان داستان اما حد و حدودش را چون درست می دانست شیرین بود برایم و این کتاب خسته کننده و توخالی.چند سال پیش یک کتابی هم از مصطفی مستور خوادنه بودم که توی اسمش گنجشک داشت آن هم در تیمارستان بود قصه اش. حتی آن کتاب مستور بهتر بود از این همه سوال و پرسش و پاسخ و حرف زدن بی خودی. توصیف های قشنگ و شاعرانه هم داشت که اگر نصف نصف این حجم بود خواندنی اش می کرد اما در این اندازه کتاب بی داستان آن هم دیده نمیشود
ساعت چهار و نیم صبح و در انتظار جوش اومدن دمکردهی پونه شروعش کردم. احتمالا هر وقت بهش فکر کنم هم قراره یاد بوی پونه و تب و گلودرد بیفتم؛ حسش هم دقیقا همچین چیزی بود.
بالاخره تمام شد. یکی از کتابهایی که خوندنش خیلی سخت بود. انتظار این حجم از سیاهی رو نداشتم.شاید همین هم باعث شد که خوندن و تموم کردنش به درازا بکشه. منظورم این نیست که کتاب خوبی نبود. من واقعا به قلم خانم عطارزاده حسودیم میشه، برای اینکه انقدر بلدند خوب همه چیز رو توصیفکنند. چیزی رو توصیف کنند که مطمئنا تجربه ی زیسته یخودشوننبوده. اینکه احوالات یکسری آدم که در آسایشگاه روانی زندگی میکنند و هرکدام برای خودشان داستانی دارند رو به نگارش دربیاوری، قطعا نیازمند ذوق و تخیل و مهارت زیادی هستش که خانم عطارزاده از اون بیبهره نیستند. ولی سوال من اینه که چرا داستان انقدر کش دار بود؟ کتاب میتونست خیلی کم حجم تر از این باشه و البته خوش خوانتر . جملات تکراری توی کتاب زیاد دیده میشه. اتفاق های تکراری هم همینطور کوتاه بودن جملات بنظرمن یکمقدار خوندن کتاب رو سخت کرده بود. به عقیده من اگر این کتاب رو درحجم کتاب قبلیشون یعنی راهنمای مردن با گیاهان دارویی نوشته بودند، بسیار کتاب خوبی میتونست باشه. داستان عده ای مجنون که در آسایشگاه روانی بسر میبرند. زندگیشان در آنجا دستخوش اتفاقاتی است. راوی، جوانی است که بعد از اینکه مادرش را در یک تصادف از دست می دهد به یتیم خانه ی برده میشود و در آنجا بعد از اینکه یک روز تعداد زیادی موش را سر میبرد و به بند آویزان میکند، به آسایشگاه روانی منتقل میشود. پسری که زبان به دهان گرفته و حرف نمیزند و هرآنچه را که زبان نمی تواند بگوید، به تصویر می کشد!
در یک کلام بخوام این رمان رو توصیف کنم باید بگم، نخنما. ببخشید ما تا کی باید تقلید فضاهای درخشان صادق هدایتی رو تو رمانهامون ببینیم؟ این رمان سال ۹۹ چاپ شده و من واقعا سوالم اینه که بعد از این همه سال، هیچ ایدهی جدیدی نمیتونسته به وجود بیاد که نویسنده چنگ زده به تقلید از سهقطره خون و کمی هم بوف کور؟ تا کی میخواید پسموندهی غذاهای هدایت رو بخورین؟ واقعا دیگه از شت تقلیدای اینا از هدایت خسته شدم. بسه.
کاملا مشخصه همه بخاطر رمان اول عطیه عطارزاده رمان دومش رو هم خریدن! تو چند ماه به چاپ پنجم کشیده و فروشش خوب بوده ولی متاسفانه اصلا قابل مقایسه با کتاب اول نبود. تند خونده شد و سریع بود ولی اصلا به دلم ننشست..
این کتاب رو با انتظارات بالایی یک هفته بعد از انتشارش خریدم. چند صفحه ازش خوندم و گذاشتمش تو قفسه ام. یه مدت طول کشید تا آمادگی روحی دست گرفتنش را پیدا کنم. می ترسیدم. اوایلش خیلی سخت بود ولی به محض این که ریتم کتاب و نرتیو دستت میاد دیگه نمیشه گذاشتش زمین. زاویه ی دیدمون تغییر پیدا می کنه و اگه تمرکز کنیم توی بی نظمی و آشوب افکار راوی یک نظم خاص و تنظیم شده پیدا می کنیم. خیلی قشنگ میشه تو جنون شماره سه منطق منحصر به فرد خودش رو پیدا کنی. شخصیتش برای من واقعی بود و حس یک کارکتر دو بعدی ساده رو نداشت..
توی این کتاب هم مثل کتاب قبلی خانم عطارزاده همه چیز به دلیل خاصی اونطور که میبینیم چیده شده. جزئیات با هدف سرجاشون قرار گرفتن. ترتیب وقایع فوق العاده اس و خیلی خیلی از نکات تکنیکی کتاب راضی بودم. مثل کتاب قبلی شون این کتاب رو هم نمیشه به همه توصیه کرد. خوندنش به شدت سخت بود برام ولی باز هم تجربه ی جالبی بود.
امتیاز اصلی ای که به این کتاب میدم 4.5 به حساب میاد و خیلی به 5 نزدیکه. کتاب تکان دهنده بود برای من ولی در عین حال بسیار تلخ و گاهی ترسناک. که خودش میتونه امتیاز باشه بستگی داره چطور به کتاب ها نگاه می کنید.
کتاب سختخوانی هست بخاطر فضای تاحدودی مبهم و جملات کوتاه و بریدهای که داره و کتابی نیست که همه بتونن از خوندنش لذت ببرن و انرژی و تمرکز بیشتری نسبت به رمانهای دیگه میطلبه. با این همه من عاشق این کتاب و این نوع از نوشتن شدم و لذت زیادی بردم. فرصتی بود برای درک دنیای یک بیمار روانی، اتفاقی که برای شخص من خیلی لازم بود. بنظرم برای درک بیشتر فضا و اخت شدن با داستان خواندن بیشتر از یک بار این کتاب خالی از لطف نیست.
جور عجیبی شدهایم.میترسیم.اما نمیترسیم.به هم شک داریم.اما نداریم.از کنار هم که رد میشویم فقط به هم نگاه میکنیم. چشمهایمان تو رفته. دستهایمان میلرزند. گرسنهایم. منتظریم اتفاقی بیفتد. که نمیافتد. نمیدانیم چیست. اما منتظریم.
انقدر جملات کوتاه کوتاه بود من واقعا اذیت شدم. نوع نگارش واقعا ضعیف بود؛ به علاوه اینکه داستان هم چیزی برای ارائه نداشت. در واقع نویسنده کتاب اولش که پرفروش شده رو دوباره با یک شخصیت متفاوت نوشته. در کل که دیسلایک.
هوس کرده بودم بعد از مدتها یه کتاب رو یه روزه تموم کنم. انتخابم اشتباه بود چون کتاب سنگینی بود برام، اما هرچی پیش رفتم بهتر شد و تونستم باهاش ارتباط بگیرم. کتابی در ستایش دیوانگی ... در ستایش متفاوت دیدن و متفاوت شنیدن. کتابی که به سختی خودشو توی دلم جا کرد.
خودت گفتی کسی نباید جوری زندگی کند که نمیخواهد، یادت هست؟
بعد از خواندن اولین اثر عطیه عطار زاده انتظار خیلی زیادی از کتاب «من،شماره سه» داشتم اما اصلا انتظار من را برآورده نکرد . فضای حاکم بر داستان بسیار بسیار تلخ بود و سیاه و سنگین به گونه ای که خواندنش برای من تا حدی زجرآور بود . موضوع کتاب تازه و بدیع بود اما سخت خوان و پر از جملات کوتاه و تکراری
کمی طول کشید تا با کتاب ارتباط گرفتم، اما وقتی ارتباط گرفتم دیگه یک نفس خوندمش. من اینجور قصهها رو دوست دارم. من قصه جنون رو دوست دارم. قصه آدمهایی که دنیا رو جور دیگهای میبینن. کتاب کمی من رو یاد "من گنجشک نیستم" انداخت و کمی هم به یاد "من او".
شمارۀ سه، پسر جوانیست که از سن هفت سالگی پس از سانحۀ رانندگی، یتیم و در آسایشگاه روانی بستری شده است. ترومای ناشی از حادثه علاوه بر وارد کردن آسیب روانی، قدرت تکلم را نیز از او گرفته است. شمارۀ سه (بدون نامی دیگر) آنچه را که اتفاق میافتد به زبان پیچیدۀ مخصوص خود، به شکلی پریشان روایت میکند و در برهههایی تشخیص اینکه کدام یک از اتفاقات و یا حتی اشخاص، واقعی و یا حاصل توهمات اوست بسیار سخت است. نوع روایت تا حدودی ما را به یاد شخصیت بنجی در اپیزود اول کتاب خشم و هیاهو میاندازد. یکی از نکات جالب داستان شیوۀ سخن گفتن شخصیت اول با دیگر شخصیتهای داستان است به این ترتیب که با رسم اشکال و کشیدن نقاشی منظور خود را به دیگران - که بعضاً افرادی سالم از نظر روانی هستند - میفهماند و این کنش و بر هم کنش شخصیتها با یکدیگر تا حدود زیادی به فهم اتفاقات رخ داده در آسایشگاه کمک میکند. خواندن این رمان مستلزم صرف زمان و انرژی مضاعفی جهت تمرکز و درک اتفاقات است؛ در غیر اینصورت ممکن است خواننده سررشته مطلب را گم کرده و یا از ادامۀ داستان منصرف گردد.
اگر قهرمان «مردن با گیاهان دارویی» زنی نابیناست، قهرمان دومین رمان عطارزاده مردی لال است و اگر راه ارتباط با جهان برای زن رمان نخست بوست و برای دیوانه رمان دوم، نقاشی است. نویسنده به خوبی از پس چالش روایت داستان از ذهن یک روانی برآمده است. نیمه عاقل و هوشمند قهرمان، نمیگذارد ما در هزارتوی ذهن آشفتهاش غرق شویم و مسیر داستان را گم کنیم. روایت دیوانهوار داستان که با بالا رفتن تدریجی آشفتگی راوی در مواجهه با بحرانی که در میانه کتاب با آن دست به گریبان میشود، ریتم مناسبی به اثر داده است. جملات کوتاه و بریده هستند و قطع ارتباط ممتد و کامل ذهن راوی از واقعیت را تداعی میکند. به عنوان اثری متفاوت و نسبتا پخته به خواننده علاقهمند به ادبیات داستانی پیشنهادش میکنم.
- دوباره کمکم نقاش میشوی، دوباره به چیزهایی فکر میکنی که نیست. نگفتم هرکس باید یک آسو داشته باشد ؟ - از متن کتاب
خوشحالم که داستانای ایرانی دارن پیشرفت میکنن، کتاب ماجرای یه آسایشگاه روانیه و پسر جوونی که تو بچگی آوردنش اینجا،پسری که نه اسم داره نه صدا... داستان و آدمهاش منو یادقلعه حیوانات و حکومت های دیکتاتوری مینداخت...از اون کتابا بود که زندگیش کردم، فقط توی نقش سمسار موندم که نماد چی بود،با بیمارا بود یا با روسای بیمارستان!؟ از کتاب: ژن من سالم نبود که سر موش ها را بریدم و آویزانشان کردم تا گربه ها خون شان را آن طور بلیسند.حالا هر چقدر هم پاهای مان را می جویدند و پتو های مان را میخوردند.ژن من سالم نبود که سر نیانداختم پایین. ********************************* ما تمام نمی شیم شماره سه. بعد مرگ ادامه داریم. *********************************** سلیمی گفته ما آدمها بذریم. فقط کافی است پا رویمان نگذارند تا بزرگ شویم. *********************************** وقتی نمی شود دید به چه درد میخورد دیدن؟
کتاب اول عطیه عطارزاده رو واقعا دوس دارم و حتما دوباره میخونم. این کتاب رو خیلی کند توی دوازده روز خوندم. نمیدونم چرا! من قلم خانوم عطارزاده رو دوس دارم و واقعا نویسنده خوبیه و در این شکی نیست. اما وقتی ده صفحه از این کتاب رو میخوندم یه سنگینی روی سرم احساس میکردم. جنون رو به بهترینننن شکل ممکن میتونین توی کتاب لمس کنین جوری که من واقعا نمیتونستم توی یه پارت مشخص صفحات زیادی از کتاب رو بخونم باید حتما به مغزم استراحت میدادم. روایت کردن جنون و ذهنیات سورئال قهرمان داستان به بهترین شکل ممکن انجام شده. کتاب واقعا قویه! اما به نظرم سنگینه. راهنمای مردن هم سنگینی خاص خودش رو داشت اما نه به این اندازه. میتونم بگم کسی که این کتاب رو توی یکی دوروز میخونه واقعا دمش گرمه و آفرین داره. اما من نمیتونستم این حجم از جملات کوتاه و روان پریشانه رو تحمل و تصور کنم جوری که بعد چند دقیقه واقعا سردرد میگرفتم. اما همچنان کتاب رو دوست دارم و هم چنان قلم خانوم عطار زاده رو! این کتاب خوندن داره چون واقعا تازگی روایت رو میشه داخلش لمس کرد و ندیدم نویسنده ای که بتونه انقدر خوب دنیای یک دیوانه رو روایت کنه. الان نمیدونم بگم بخونید یا نه چون مطمعنم از اون کتاباس که یه سریا دوسش دارن و یه سریا دوسش ندارن. اما من دوسش دارم و به خاطر تازگی و بدعتش توصیه میکنم.
برای من واقعا کتاب لذتبخشی بود. خودنگاریهای یک نوجوان توی دیوونهخونه. فضای ذهنی کتاب، به شدت پریشون و مهآلود بود، از این نظر به سختی میشد همراهش شد. حتی فکر میکنم شاید توصیفات شخصیتهای حاشیهای و همراه کتاب خیلی کافی نبود. اما من از همینش هم خوشم اومد، انگار که متن کتاب بسیار با ذهن یک فرد دیوانه و پریشون همخوانی داشت. جزئیات خیلی زیادی از فعالیتها و اتفاقات توی کتاب نوشته شده بود و خیلی درگیر گریزها و دغدغههای ذهنهای انسانهای عادی نشده بود. متن سعی در اثبات خودش نداشت و فقط ذهن سیال نوجوونی که پر از حرف و صدا و تصویره ولی خودش صدایی برای بیان کردنشون نداره رو به تصویر میکشید و انگار ما هم توی یک مقطعی از زمان، از دور نشستیم و این ذهن و بالا و پایینها و دغدغههاش رو دنبال میکردیم. همین که این ذهن به توصیفات اضافهی شخصیت و مکان نمیپرداخت به واقعی شدن این تصور که اینها همش روایته نه داستان، کمک میکرد و فکر نمیکردی راوی جایی بیرون از ذهن پسرک باشه. حداقل این میتونه یک موفقیت برای این کتاب به حساب بیاد که انگار واقعا وسط یک دیوونهخونه، سیال و بی جسم معلق بودی و اوائل با منگی و بیاطلاع و کمکم با شناخت بیشتر، اتفاقات رو دنبال میکردی. ولی خوندن کتاب قطعا صبر و همراه شدن میخواد و میتونم بگم که واقعا سختخوانه. اوائل با یک ذهن رمانخون و عادی باهاش مواجه شدم و هیچی ازش نمیفهمیدم، حتی اگر وسواس تموم کردن کتابم نبود، قطعا ولش میکردم. از یه جایی به بعد اون سنگینی مغز و سبکی روح رو خودم هم درونم احساس میکردم، گاهی میتونستم کارهای شمارهسه رو حدس بزنم چون شبیهش شده بودم و میتونستم سیر فکریاش رو دنبال کنم. اگر این کتاب رو نخونید، چیز خاصی رو از دست نمیدید ولی اگر بخونید و حالت کتاب خوندن همیشگیتون رو کنار بذارید و با کتاب همراه بشید، قطعا یه تجربهی جذاب از چند روز سکونت بین انسانهای روانپریش رو پیدا خواهید کرد.