ای برآوردهی وصل شب مهتاب و پگاه! نازپروردهی خورشید و نظر کردهی ماه! چون خدا ساختنت خواست به دلخواه،نخست گلت آمیخت به هفتاد گل مهرگیاه مشتی الماس ز شب چید و به چشمت پاشید تا درخشان شود این گونه به چشم تو نگاه نیز از آن باده که ز انگور بهشتش کردند، _ یک - دو پیمانه درآمیخت بدان چشم سیاه پس به «حوا» و تو بخشید، تنی وسوسه ریز آن که با «آدم» و من داد، دلی وسوسه خواه و سرگشته به هر سو دل آدم چون دید با هوایت، هوس گمرهش آورد، به راه برقی از چشم تو آنگاه در آدم زد و سوخت خرمن آدمیان را هم از آن طرفه گناه چونکه مطلوب ترت دید و از او خوبترت از سر زهره گرفت و به تو بخشید کلاه آری این گونه تو را ساخت خدا و پس از آن روی زیبای تو بر حسن خود، آورد گواه تا شکیبم دهد و صبر به زندان زمین، از بهشتت سوی من، هدیه فرستاد آن گاه. *** وقتی نمی توانی هم مسافر باشی هم سوزن بان بهتر است قطار را دلتنگ نکنی و بگذاری بی دغدغه راهش را برود وسهم همه ی ما را از افق ها بگیرد. *** آیا تو آن صدایی،ای آشنا که باید تا جاودان بپیچد، در هستی ام طنینت؟ *** خورشید ما به چوبه ی اعدام بسته شد از صبح و آفتاب در این جا، سخن مگو *** زمان که در رسد ای گل! تو نیز خواهی رفت چه حاجت است به پیش از زمان کفن پوشی؟ به خاک ریشه مکن، چون درخت حتی سرو نسیم باش که خوش باد، خانه بر دوشی *** دستی که به دست من بپیوندد، نیست صبحی که به روی ظلمتم خندد، نیست زنجیر، فراوان فراوان، امّا چیزی که مرا به زندگی بندد، نیست ***
قبل از آنکه Review را شروع کنم: دوست دارم از آن بنویسم که این روزها بسیار تاریک است، همه ما در حال جنگیدن با اهریمنی هستیم که تا نه توی اندود شده زندگیهامان را سرک میکشد، زندگیها را میخشکاند، خون جوانان را سر میکشد و به بقای منزجر کننده خویش -که با لجنزاری از کثافت و انزجار احاطه شده- ادامه میدهد. اما ما ادامه داریم، و برای خون عزیزانمان ایستادهایم، امید دارم که روزی برسد، شاید فرداهای دور و آنجا بازگردم و این متن را بخوانم و یاد این روزهای شوم را زنده نگه دارم. مقصود از بند اولیه به ظاهر بیربط همین بود که گفتم، اما خود کتاب:
ایکاش این گزینه اشعار را در برههای مناسبتر میخواندم، اما بالاجبار از آنجا که گزینه دیگری پیشرو نداشتم به خواندن آن روی آوردم. شاید همینکه در میان خون غوطهور بودم(و هستم.) از فهم و ارتباط با غنای اشعار این مرد عزیز، کم کنه. اما آنچه که خواندم از این قرار بود: ۱.منزوی غزلسرای بسیار ماهر و چیرهدستی است، که با زبان غزل انس دارد. و آنرا با کلمات امروزی آمیخته میکند، و اصلا همین مولفه مثبت شاید کافی باشد برای آنکه منزوی را استاد خطاب کنیم. و گویای این واقعیت هست که چگونه قالب کهن را امروزی کرده و چقدر درست اینکار را انجام داده. و البته میتوان مدعی این شد که تا حدود خوبی هم تخت تاثیر نیما بوده، کمااینکه در مقدمه کتاب نیز به آن اشاره میشود. از گزینه غزلیاتی که خواندم با اغماض کمی میتوانم بگویم که بالغ بر هفتاد درصد آنها را بسیار دوست داشتم. ۲. اما آنچه که در ادامه خواندم، از مثنوی، دو بیتی، چهار پاره و... اصلأ به دلم ننشست، انگار که داشت زور میزد که نو بماند ولی این تلاش بیشتر کاریکاتوری شده بود. از مجموع شعرهای نو و نیمایی نیز اصلأ دل خوشی ندارم، بیشتر آنها سپید بود، [که به زعم بنده سپید اصلأ راه دور و درازی تا شعر شدن دارد.] و آنقدر کم ارتباط برقرار کردم که فکر میکنم دو یا سهتای آنها را به عنوان مورد علاقه نشانهگذاری کردم.
نهایتاً: غزلهای منزوی را بخوانید و بسیار هم بخوانید، که حظ مطلق است، و شیرینی زبان.
گزینه اشعار مرحوم حسین منزوی رو بهجز اشعار آزادش دوست داشتم و حقا که به شاعر عشق معروف است، چنانکه بر سنگ مزارش نوشتهاند:
نامِ من عشق است، آیا میشناسیدم؟
یا در جایی دیگر: بی عشق زیستن را جز نیستی چه نام است ؟ یعنی اگر نباشی کارِ دلم تمام است.
در کل شاعر در غزل و رباعی و چهارپاره اشعار نغز و لطیفی سروده که بیشک به دل مینشیند. اما در شعر آزاد گویا آن ابهامگویی و پیچیدگی چندان جالب نیست که خصیصه شعر معاصر است و میتوان گفت که شاید شاعر اینکاره نیست.