نشسته بودم تا بازی تمام شود. دنگم گرفته بود امجدیه را خالی از جمعیت ببینم. ببینم آن روح عجیبی که در گرماگرم بازی دارد را در سکوت و خلوت هم دارد؟ بالاخره هم داور سوت پایان را زد و آن عده تماشاگری که توی ورزشگاه مانده بودند بچه هایمان را تشویق کردند و بازیکنان از مستطیل سبز رفتند بیرون. جمعیت روی سکوها به سرعت در حال کم شدن بود اما من با بیخیالی سر جایم نشسته بودم.
وقتی دکتر "رضا داوری اردکانی" مقالهاش را دربارۀ فوتبال منتشر کرد، بسیاری از خود پرسیدند این پیر عالم فلسفه دربارۀ فوتبال، این بازی عوامانه که سطحیترین قشرِ اندیشهورزِ جامعه هم به آن علاقهمندند چه اظهارنظری کرده است. متفکری که از سیر تاریخ تجدد و دشواریهای آن، فلسفه و تاریخ آن و تطور فکر و نسبت آن با سیاست و فرهنگ سخن گفته است چه حرفی دربارۀ فوتبال میتواند بزند.
اما وقتی اندیشههای او از رابطۀ فوتبال و تجدد، فوتبال و دنیای مدرن، فوتبال و نسبت آن با سیاست و اقتصاد و فرهنگ و در نهایت رابطۀ فوتبال با تماشاچیانش پرده برداشت، دریچهای دیگر برای قضاوت دربارۀ این بازی پرهیجان، به رویم باز شد. دریچهای روشن برای قضاوت دربارۀ بازیای که همیشه مرا برای دیدنش با عقلم به چالش میکشاند.
دکتر داوری در جایی از آن مقاله میگوید: «فوتبال یک درام است و اکنون تا حدی جای رمان و شعر را گرفته است.» او دعا می کند این قولش «یک خطای فاحش باشد زیرا اگر درست باشد نشانه پیش آمدن یک فاجعه است.»
اما ادبیات هم مانند دیگر گونههای هنر، همیشه راهی برای برون رفت از چالشهای پیش رویش و هماهنگی با تغییرات زمانه یافته است.
حالا نویسنده جوانی با انتشار رمانش، اولین گام ها برای آشتی فوتبال و ادبیات را در ایران برداشته و فوتبال را دستمایه داستانش قرار داده است. "رمق"، نام اولین رمان "مجید اسطیری" است، نویسندهای که از جذابیت فوتبال برای به تصویر کشیدن اتفاقات مهمتری، حسن استفاده را کرده است.
فصل اول را که بخوانید، فکر میکنید داستان دربارۀ فوتبال است؛ فصلهای بعدی فکر میکنید داستان دربارۀ مبارزه است؛ جلوتر که رفتید فکر میکنید نویسنده میخواهد تصویر جامعهشناسانهای از فوتبال، مردم و ایرانِ سال ۴۷ شمسی ارائه دهد؛ اما "رمق" همه اینها هست و نیست! مثل "سیمرغ" که سی مرغ هست و نیست.
مجید اسطیری در رمان جدیدش تهران سال ۴۷ را به تصویر می کشد. زندگیها، دغدغهها، رنگها، لباسها، خیالها، رویاها، آدمها و فکرها، از هیپیها تا مکتبی ها، از دختر بچهها تا پیرمردها، از مجلهها تا کتابها، از...
رمق که روایت داستان زندگی اجتماعی مردم طبقۀ متوسط و ضعیف دهۀ چهل تهران است از امجدیه آغاز میشود و در خیابانهای اطراف امجدیه اوج میگیرد و در همان اوج به پایان میرسد.
خط به خط رمق به شما میگوید با نویسندهای روبرویید که محقق است و اگرچه یک دهه شصتی است اما آنگونه تاریخ را خوانده است که گویی در آن زیسته. کاملا پیداست پای صحبتهای جوانان و نوجوانان دهۀ چهل نشسته، کتابهای مرتبط با درونمایۀ اصلی داستان و شخصیتهای داستانش را خوانده، با گامهای خیال در خیابانهای تهران دهۀ چهل راه رفته و توانسته است تصویر قابل قبولی از آن روزها ارائه دهد.
"رئوف"، شخصیت اصلی داستان برخلاف دیگر تماشاچیان فوتبال، استادیوم امجدیه را برای فکر کردن انتخاب میکند و در هیاهوی فوتبال و تماشاچیانش در جستجوی خود است.
استادیوم فوتبال، در جهانی که داد تنفر از جنگ دارد و برای آزادی و صلح گریبان چاک میدهد، جامع این تناقضهاست. فوتبال "بازیِ جنگ" در زمان صلح است و استادیوم فوتبال به بشر این اجازه را میدهد با دوست و دشمنت بجنگی بدون آنکه سرزنش شوی! بدون آنکه حرکتی مخالف آزادی و صلح انجام دهی و رئوف داستان رمق هم اینگونه است؛ از سویی با هیپیها رفیق است و از سوی دیگر با مکتبیها؛ و استادیوم فوتبال، و پلههای سیمانی امجدیه جایی است که باید او این تناقض را حل کند و تصمیم خود را بگیرد.
اگرچه هیپیگری در غرب ضد امپریالیست بود و از این جهت نقطۀ مشترکی با مبارزین انقلابی ایران داشت اما واقعیت این است که در ایران هیپیگری یک تیپ بود بدون اطلاع و اعتقاد به خاستگاههای آن و همینجا، نقطۀ تردید رئوف داستان رمق است که او را به پلههای سیمانی امجدیه میکشاند و جام ملتهای آسیا بهانهای میشود تا سرنوشت زندگی او را عوض کند.
در رمق میتوانید با رئوف از امجدیه خارج شوید و سوار بر اتوبوسهای دو طبقه، همینطور که اتوبوسها "روزولت" را دور میزنند و وارد خیابان "شاهرضا" میشوند تا به "میدان فوزیه" برسند، مردم تهران، شادیها و غمهایشان را تماشا کنی و ببینی یک چیزی هست که از پنجاه سال پیش تا حالا هنوز عوض نشده است، برخلاف نام خیابانها، اتوبوسها، مسیرها و... و آن مردم هستند. همان که رئوف اولینبار در امجدیه چهرهاش را دید و مفهومش را درک کرد.
شخصیت باورپذیر او که در پی هویت اجتماعی خویش است و قهرمانهای داستان که همگی از آدمهای معمولی جامعه هستند و روابطی که چفت و بستهای قابل قبولی دارند، رمق را برای من خواندنی کرد.
و در این میان بازی ایران و اسرائیل و حواشی آن که در حقیقت فراتر از حاشیه، متن اصلی داستان هستند رمق را خواندنیتر و به یادماندنیتر میکند.
کتاب را که تمام کردم، برگشتم روی جلد کتاب را دوباره نگاه کردم، توپ اول و صوت آخرش را دوباره دید زدم و خیره شدم به نمای پلههای سیمانی امجدیه! و از اینکه بعد از مدتها از خواندن داستانی احساس رضایت داشتم، مشعوف شدم.
میتوانید با دکتر داوری تماس بگیرید و اطلاع دهید این قولشان خطاست! راستی به نظرتان ماجرای ایران و اسرائیل بالاخره چند چند به نفع ما تمام میشود؟
«یکباره وسط بازی با یکی از فریادهای «ایران» که از آن طرف شنیدم، «مردم» را فهمیدم. جا خوردم! انگاری یک آن توانستم چهرۀ یک نفر را ببینم؛ یک نفر که آشنا بود. قبلاً خیلی دیده بودمش. صدایش را هم زیاد شنیده بودم. هم اینجا توی امجدیه، هم توی مسجد، هم از حنجرۀ گرفتۀ رادیوی ترانزیستوریام توی خرپشتۀ خانه». این جملهها در ابتدای یک رمان، کافی است تا مخاطب را با سر توی گرداب حوادث رمان بکشاند. شهودی که ناگهان به راوی دست میدهد، چنان قدرتمند است که میتواند در کل رمان، او و مخاطب را رها نکند. بهخصوص اگر بدانیم که روایت به سال 1347 برمیگردد. مقطعی که گروههای مبارزه، بسیار فعال شدهاند و درعینحال آن شکل نهایی خویش را که در سالهای آتی پیدا کرده بودند، نیافتهاند؛ یعنی راوی دقیقاً افتاده در وسط دعوای جریانهای مبارزه بر سر تعریف «مردم». طرفه آن که خود حکومت هم رو به سوسیالیسم آورده و ادعای مردمیشدن دارد. شهود راوی او را وسط میدان مبارزههای آن دوره میاندازد و با همۀ گروهها روبهروی میکند؛ چپها، مجاهدین، مؤتلفهایها، طرفداران پهلوی و بقیه. از این به بعد همۀ آنات او شکلی رمانگونه دارند و هیچ نیازی به تراشیدن کشمکش اضافهای وجود ندارد. اما معلوم نمیشود که چرا نویسنده این درگیری ذهنی بینظیر را رها میکند و تا فصلهای زیادی هیچسراغی از آن نمیگیرد. چطور ممکن است که راوی چنین شهودی پیدا کند و با پدرش بر سر وضعیت واقعی مردم دچار چالش نشود؟ چطور نمیرود به مسجد و با بچهها دربارۀ واقعیت مردم بحث نمیکند؟ اینها به کنار، چرا سؤالهایش را با بابک در میان نمیگذارد؟ اگر چنان شهودی اینقدر قدرتمند بوده، چطور دغدغۀ ذهنیاش نمیشود؟ چرا بدون هدف این طرف و آن طرف میرود؟ میان مبارزین میپلکد و یک کلمه از چنین کشف عظیمی حرف نمیزند. اصلاً مگر میشود مبارزین از او دربارۀ مردم نپرسیده باشند، آن هم در سال 1347 که هویتشان در حال شکلگیری بود؟ چرا راوی اینقدر رهاست و روایت جایی مستقر نمیشود؟ نکند این شهود عجیب دربارۀ مردم، برای نویسنده رخ داده و نه راوی. برای همین هم راوی آن را تا نزدیک انتهای رمان پی نگرفته؛ آنجا که نویسنده دوباره به این مفهوم نیاز پیدا میکند. چرا چنین کشفی وارد پیرنگ رمان نمیشود؟ راوی از همه کناره میگیرد، بدین معنی که نمیگذارد مسائل اساسی درونیاش به زبان جاری شود؛ هم سؤالهای بزرگش را برای خودش نگه میدارد و هم کاوشهایش را، اما در همین جا هم کامل اینگونه نیست. اگر اینطور بود، میتوانستیم درون و بیرون او را کامل از هم جدا کنیم و بپذیریم که شهود او برای خودش میماند و در ارتباط با دیگران نمایان نمیشود، اما این راوی در طول رمان بارها دست به کنش میزند و حتی به سمت مبارزین میرود، چطور ممکن است که هیچاثری از چنان کشفی در رفتار او دیده نشود؟ چرا وقتی خودش را برای ما روایت میکند، چالش محیط بر سر «مردم» را با ما در میان نمیگذارد؟ چنان پیرنگی نمیتواند با یک شخصیت بیمارِ کاملاً برکنار از جامعه تناسب داشته باشد. پس چرا ارتباط درون و بیرون او با هم قطع است و اثری مشاهده نمیشود؟ این سؤالی است که تا پایان رمان و انجام چنان عمل خاصی در کنار یکی از مهمترین مبارزان آن سالهای ایران، در ذهن خواننده میماند و پاسخی نمییابد. جالب این است که خود راوی هم خویشتن را یک «جستجوگر مدام» معرفی میکند، اما مخاطب نشانی از تداوم این جستجو در رفتار او یا حدیث نفسش پیدا نمیکند. در مراحل پایانی رمان که راوی به عمل مهمش نزدیک میشود، میخوانیم: «شاید نیمساعتی همان جا توی کوچه نشستم تا اینکه پیش خودم فکر کردم حتماً الآن بازی شروع شده و باز راه افتادم به طرف موقعیت خودم. «موقعیت!» عجب کلمۀ جالبی! پس موقعیت من اینجا بود! جایی که این همه سال دنبالش میگشتم، اینجا بود. اینجا جایی است که من بالأخره به یک دردی میخورم». درک موقعیت با آگاهی ممکن است و آگاهی هم از ارتباط مداوم ذهن و عمل پدیدار میشود. شخص صاحباراده که در آستانۀ تصمیمگیری خاص خود است موقعیت را درمییابد، وگرنه کسی که افکارش به کلی از زندگی شخصی جداست، چطور میتواند موقعیت ویژۀ خودش را پیدا بکند؟ چطور جوانی که نسبت به چنان شهودی اینقدر بیاعتناست و آن را از زندگی خود کنار گذاشته، ناگهان موقعیت خویش را پیدا میکند و متوجه عمل مناسبی میشود که او و فقط او، باید پی بگیرد؟ همین انفکاک کامل عمل از چنان شهود عظیمی در شخصیت راوی، در مورد عشق هم اتفاق میافتد. چطور ممکن است توصیفهایی چنان تأثیرگذار از ارتباط او با دوست خواهرش پیش چشم مخاطب قرار بگیرد، بعد از او توقع برود که بههمینراحتی باور کند «عشق» مسألۀ این رمان نیست؟ چطور ممکن است شخصی اینقدر مکانیکی با عشق برخورد کند که هروقت دلش خواست دربارۀ آن حرف بزند و حتی زمان دقیق عاشقشدن و حال مناسب آن را در آینده تعیین کند، بعد چنان تصاویری زیبا ارائه بدهد و آنقدر ظریف و هنرمندانه هالهای از زیبایی را اطراف یک دختر بسازد و شخصیت او را در کنار خواهر بپرورد؟ واقعاً راوی میتواند نحوه و زمان عاشقشدن خود را، عاشقشدن واقعی با چنان فهم عمیقی را، مشخص کند و جایی در آینده برای آن مشخص کند؟ یا این نویسنده است که چنین تصمیمی گرفته و چنان آیندهای را رقم زده؟ جدایی کامل عمل راوی و موقعیت داستانی از شهود و افکار راوی، همچنین جدایی کامل عشق از زندگی روزمره، سدی شده تا خواننده نتواند به راوی نزدیک شود و تصمیمهای او را باور کند. این است که پیرنگ کار، ضربه خورده و بر سر همذاتپنداری مخاطب به شخصیت اصلی موانعی جدی پدید آمده است. پیوستن به گروه مبارزه و حضور در چنان کارهایی نیازمند همذاتپنداری کامل خواننده با شخصیت اصلی است تا تصمیمهای وی باورپذیر جلوه کند، اما فاصلهای که نویسنده بین مخاطب با شهود راوی و عشق او ایجاد کرده، اجازۀ این اتفاق را نمیدهد و راوی را در چنبرۀ روایت کلان داستان محبوس میکند. اگر راوی آزاد بود تا نزد ما بیاید و خودش را افشا کند، آنوقت صحنههای جدا از هم مربوط با مبارزه در رمان «رمق» میتوانست انسجامی درونی پیدا بکند و مخاطب را به جهان مبارزین دهۀ چهل شمسی بکشاند. ای کاش راوی، آزاد بود.
رمق رمان کوتاهی از مجید اسطیری است با زاویهٔ دید شخص اول (رئوف) در مورد اتفاقات پیرامون اعتراضات بسیار موقع بازی ایران و اسرائیل در ورزشگاه امجدیه. اصل اتفاق اعتراض البته در بیرون ورزشگاه در نمایندگی هواپیمایی العال میافتد.
معلوم است که اسطیری سعی کرده به شخصیت جانی تازه و زنده شبیه شخصیتهای کاپرفیلد دیکنز یا هولدن کالفیلد در ناتور دشت بدهد اما متأسفانه شخصیت اینقدر باورناپذیر است که بیشتر به کودک میماند تا جوانی در فضای اواخر دورهٔ پهلوی. خردهداستانها بیسر و ته و از همه عجیبتر و گلدرشتتر تصویرسازی نویسنده از کارخانهای است که پدرش در آن کار میکند (پنداری داریم الیور توئیست میخوانیم). چیزی که اسطیری سعی میکند به عنوان مردم تصویر کند، قابل فهم است اما بیشتر به صورت خارج از داستان؛ و الا در خود داستان ما دقیقاً نمیفهمیم چرا هی رئوف مردممردم میکند. نمیدانم! شاید این رمان نوجوانان باشد و من اشتباهی برش داشتهام!
همان دو سه صفحهٔ اول کتاب متوجه اصل داستان شدم. من قبلاً «خاطرات عزت شاهی» را خواندهام. عزت شاهی جزو انقلابیونی بود که نقشهٔ خرابکاری را طراحی و اجرا کرد.
به نظرم کتاب خاطرات عزت شاهی را بخوانید (من خودم به خاطر حضور در خارج ایران و نداشتن دسترسی، پیدیافی با قلمی زشت پیدا کردم و از کیندل خواندم). فضای زندان قبل از انقلاب و تنشهایی که بین گروههای مختلف وجود دارد بسیار جالب است. پنداری عزت شاهی از قبل به همهٔ ما هشدار میدهد که چند پادشاه در یک اقلیم نمیگنجند و بعد از انقلاب یک گروه میتواند در صدر باشند و بقیه در حاشیه. خواندن کتاب عزت شاهی برای من نقطهٔ عطفی شد در مورد پرسشی مهم که هنوز به جواب دقیق به آن نرسیدم: «چرا در اتفاقات اعتراضی تاریخ معاصر، همیشه گروههایی به سطحی از افراط میرسند که از قوهٔ تحلیل بسیاری فراتر میرود؟» مثلاً مجاهدین خلق. ساعتها دیدن مستندات مختلف (مثلاً مستند «راه طی شده» از علی ملاقلیپور یا «فیلم ناتمامی برای دخترم سمیه» از مرتضی پایهشناس) یکی از عواقب این پرسش بود. اگر کسی حرفهای رسانههای رسمی را قبول ندارد، پیشنهاد میکنم خاطرات جداشدگان البته هنوازهنوز تشنه به خون جمهوری اسلامی را بخواند یا یوتیوبیشان را ببینید. فضای اردوگاه اشرف به رمان علمی تخیلی میماند تا واقعیت. در اتفاقات اخیر که با خاستگاه اعتراض اجتماعی در ایران صورت گرفت، دوباره بسته شدن فضای گفتگو را میبینیم آن هم بیشتر از گروهی که داعیهٔ آزادی بیان (و بعد از بیان) دارد.
این حرفها چه ربطی به رمان اسطیری داشت؟ نمیدانم! شاید به خاطر حضور کوتاه عزت شاهی در انتهای رمان.
یکی از دلایلی که یکی در میان رمانهای ایرانی را دوست ندارم راویهای آنهاست که انگار از روی هم تکثیر میشوند؛ یک مرد یا زن جوان روشنفکر خستهی معترض کتابخوان که سیگار با سیگار روشن میکند و مدام مانیفستهای سیاسی میدهد! به خاطر همین وقتی رمق را خواندم به خاطر راوی متفاوتش تحسینش کردم؛ راویای که از اخلاف هولدن کالفیلد است و چون هولدن را بسیار دوست دارم به تبع او را هم دوست داشتم.
کتاب را گرفته بودم که بر آن مرور بنویسم. نشد. همزمان شد با سرشلوغیهایم. کارهایی مثل نوشتن و پایان نامه و شغل و... علاوه بر اینکه کتاب کشش لازم را نداشت. راوی اول شخص خسته کننده. با داستانی که زود لو میرود. شعارهایی که شنیدهایم. قصه نوشتن در مورد موضوع این کتاب، ظرافت و هنرمندی بیشتری میطلبد. هرچند که به سراغ تاریخ رابطه ایران و اسرائیل در خلال آن برهه تاریخی ایران رفتن ایده خوبی است، اما قصه خالی از ظرافت است. مضمون از همان اول خودش را معرفی میکند. در نهایت من میلی برای تمام کردن کتاب نداشتم. 30 صفحه نهایی مانده بود که تحویلش دادم. پس در نظر بگیرید که همه این نوشته ازذهن کسی برآمده که کتاب را کامل نخوانده است. و در مورد آن قمستی که خوانده نظر میدهد. چه بسا اگر کامل میخواند نظرش دچار تفاوتهایی میشد.
بازیهای جام ملتهای آسیا در سال 1347، نخستین حضور و نخستین قهرمانی از سه قهرمانی متوالی تیم ملی فوتبال کشورمان در این دسته از رقابتها است. مجید اسطیری در قالب رمان «رمق» تلاش داشته تا در کنار نگاهی به این رویداد مهم تاریخ ورزش کشورمان، شرایط اجتماعی و مبارزات مردمی آن دوره را در دل روایتی جذاب به رشتۀ تحریر در آورد. داستان در ورزشگاه امجدیه و از اولین بازی این رقابتها که پیروزی دو بر صفر ایران بر هنگکنگ را در پی داشت، آغاز میشود و با آخرین بازی که منجر به قهرمانی ایران -بعد از غلبۀ دو بر یک در مقابل رژیم اشغالگر قدس- میشود پایان مییابد، منتهی اینبار آمیخته با شادیها و مبارزات مردمی در دل خیابانها.
برد ایران در برابر رژیم اشغالگر قدس از دو جنبه در تاریخ کشورمان واجد اهمیت است: یکی آنکه منجر به نخستین قهرمانی ایران در «جام ملتهای آسیا» شد و این موفقیت پیگیری رقابتهای فوتبالی بین ایرانیان را وارد مرحلهای تازه کرد و دیگر آن که در آن زمان نیز عموم مردم ایران از روابط دوستانۀ محمدرضا پهلوی با اسرائیل ناراضی بودند و این برد کمک کرد تا بتوانند شادیشان را با مبارزاتی که علیه رژیم شاه داشتند درهمآمیزند.
نام رمان هم با مسابقات فوتبالی که در بطن روایتش قرار گرفته، تناسب دارد و هم اشارهای است به دردی که شخصیت اصلی آن، رئوف، گاهی در بازوهایش احساس میکند و باعث اُفت عملکرد حرکتیش میشود. نویسنده بهجای انتخاب شخصیت اصلی از دل مبارزان کاربلد آن دوران، فردی با گرایشات متضاد فکری و از طبقۀ فرودست جامعه را انتخاب کرده و همین کمکی بوده تا تصویری کاملتر از زمانۀ رخدادهای رمان برای خواننده بازنمایی شود. این شخصیت از یکسو دوستانی مسجدی دارد و خودش نیز واجد عُلقههایی مذهبی است و از سوی دیگر رفیقی هیپی با گرایشاتی نه چندان دینمدارانه دارد. این شخصیت غیرکلیشهای واجد ظرایفی است که از جنبههای مختلف باعث غنای اثر شدهاند. مثلاً در همان صفحۀ ابتدایی مشخص میشود دلیل علاقهۀ رئوف به حضور در امجدیه این است که علاوه بر لذتش از تماشای فوتبال، آنجا را مکانی خوب برای خلوت کردن میبیند!
رمق رمانی طولانی نیست، ولی به اندازۀ کافی برای شخصیتپردازی و پیشبرد منطق روایت وقت میگذارد. مثلاً این اثر با وجود بازنمایی خوبی که از نقش مسجد در مبارزات مردمی آن دوران ارائه میدهد، بچههای مسجد محلۀ رئوف را بهشکل تودهای یکشکل و بدون وجه تمایز نسبت به یکدیگر تعریف نمیکند. گذشتهای هر چند اندک برای هر یک از آنها ارائه میدهد و حتی از اختلافاتی بین این بچه مسجدیها پرده برمیدارد. برخی از فرازهای داستان که ممکن است فاقد کارکرد روایی و جدا از کلیت آن به نظر برسند نیز فکرشده هستند؛ مثل فصلی که رئوف به خانۀ بابک -دوست هیپیاش- میرود تا بابک یک خارجی را به او نشان بدهد. این فصل غربزدگی عدهای ��ز جوانان ایرانی در آن دوره را بهخوبی به تصویر میکشد و البته وجه تمایزی از رئوف نسبت به بابک نشان میدهد که میتواند یکی از علل همسو شدن رئوف با مبارزات باشد.
نمیتوان از رمق نوشت و اشارهای به طراحی جلد و صفحهآرایی خوب آن که توسط مجید زارع صورت گرفته، نداشت که علاوه بر زیبایی تاحدزیادی با محتوای کتاب تناسب دارد.