در سال ۱۳۵۷ توفانی سرکش در مدت کوتاهی کشور را درنوردید و فرزندانِ ایرانِ مدرن، که شب و روز در میانشان شاهدوستی و غربگرایی ترویج شده بود، بساط شاهنشاهی را برای همیشه برچیدند و به این ترتیب، از میان همهی نیروهای سیاسی ایران، از چپگرایان گرفته تا روشنفکران لیبرال، هُمای قدرت بهناگاه بر شانهی روحانیت نشست؛ اما چرا و چگونه؟ چه منطقی بر اذهان ایرانیان حاکم بود و چه شد که آنان با پشتکردن به مظاهر نوگرایی، «جمهوری اسلامی» را ترجیح دادند؟ چرا جامعهی ایرانی راهی برخلاف سکولاریسم، موج غالب جهانی، در پیش گرفت؟ چرا مردم ایران از میان همهی مخالفان رژیم پهلوی، که در میان آنان سیاستمداران کارکشته، متخصصان برجسته و مبارزان باصداقت و وطنپرست از چپ و راست بودند، روحانیان و نظام پیشنهادی آنان را برگزیدند؟ و سرانجام این که نبرد قدرت در این سرزمین به چه سویی خواهد رفت؟ در این کتاب تلاش شده است با تکیه بر روشهای علمی و فارغ از نگاههای ایدئولوژیک به این پرسشها پاسخ داده شود.
جایی از محمود افشار می خواندم که در تحسین متنی می گفت خوب تحقیق شده و بی طرفانه بود. خلاصه و مختصر دو ویژگی اساسی متن پژوهشی را بازگو می کند. به همین اندازه خلاصه در باب این کتاب می توان گفت که ظاهری تحقیقاتی دارد اما از اساس مغرضانه است و همین نکته ظاهر پژوهشی اش را زیر سوال می برد. استناد به چند کلمه از متون غربی، بویژه دال میان تهی و نظریه حکومت داری فوکو را هم برای بالابردن اعتبار متن برگزیده که البته کمکی به انتقال مطالب نمی کند و نوعی کلاهبرداری علمی است
ضعفهایی که در این کتاب به چشمم خورد باعث شد از جایی به بعد تصمیم بگیرم تا همزمان کتاب ایران بین دو انقلاب آبراهامیان را بخوانم و نکته ای که به ذهنم آمد این است که به دوران هایی اصلا پرداخته نشده مثلا گذار از دوران قاجار به رضاخان و اتفاقات آن دوران و کشمکش های روسیه و انگلیس یا مثلا حمایت برخی مجتهدین از بلشویسم. برخی از ضعف ها را به شکل نکاتی مجزا در ادامه نقل می کنم. ریویویی طولانی شده است که احتمالا در آینده نیازبه بازخوانی و انسجام بیشتر دارد:
یک - در باب ساده انگاری و قرائت رسمی، گاهی با خودم فکر میکردم تفاوت رویکرد نویسنده با آنچه سالها در کتب تاریخ و مذهبی دوران مدرسه می خواندیم چیست؟ یعنی قابل پیش بینی ترین و ساده انگارانه ترین تحلیل ارائه می شود که بارها شنیده ایم یا اگر بخواهیم از تریبون رسمی تفسیری ارائه دهیم، خودمان می توانیم متن را پیش بینی کنیم. در مقابل، جای تحلیل های لازم برای پاسخ به پرسش های اساسی به وفور احساس می شود. مثلا از نقش مخرب رضاخان در تضعیف روحانیت فراوان می گوید اما پس از وی و در دوران رشد دوباره محبوبیت روحانیت، حرفی از نقش شاه جدید نمیزند. در توضیح این دینداری در اواخر کتاب تعریفی که ارائه می دهد مصداق دین بعنوان افیون توده هاست. بعضی بخشها هم کلا تحلیل در خلا است مثلا فصل مربوط به اوضاع روشنفکران بعد از رضاخان و ابتدای پهلوی دوم
دو - در باب ضعفهای روش شناختی، تلاش برای تقسیم بندی های فراوان که پیچیدگی ها را به سادگی کنار می گذارد و به نوعی "دست پیش را گرفتن" از اعتبار متن میکاهد. مثلا می گوید رویکرد ما علمی است برخلاف دیگران و نباید اسطوره سازی کنیم، گرچه در عمل خودش کار دیگری میکند! بعلاوه، وقتی ادعا کنیم نظرات مخالف نظر ما تنها قصد به سخره گرفتن دارند، جا را برای تحلیل می بندیم و کار را برای کنار گذاشتن حرف آنها ساده می کنیم، درحالیکه در تحقیقی علمی، می بایست به کندوکاو منطقی بپردازیم. در مقابل، آنجا هم که با بخشهایی از تاریخ مواجه میشود که همراستای ایدئولوژی مورد تائیدش نیستند، به ناگاه لحنی تمسخر آمیز می گیرد، مثلا در بخش پایان کار رضاخان و تصمیمات وی در این دوران. گاهی وقتها هم تحلیل تاریخی اش با پیش فرضهایی قوی است، مثلا به طور ضمنی پیشرفتی معرفت شناسی دارد که دین دلیل تمام پیشرفتها و منشا خوبی هاست و می توان مسائل خوب ر ا به سادگی بدان نسبت داد، مثلا آنجا که درباره منشا روشنگری بحث میکند
سه - در باب استفاده از منابع، آنجا که ادعاهای عجیب و غریب میکند، خبری از منبع نیست در حالیکه در کل کتاب شاهد منابع فراوان هستیم که شاید بیشتر گمراه کننده باشند. یا تحلیلهای صریح مضحکی می بینیم بدون پروراندن کافی. مثلا سیاستمداران ایرانی توان کار سیاسی گروهی را ندارند و از این رو در تاریخ ایران احزاب سیاسی قوی نمی بینیم! یعنی بعبارتی حتی نسخه روز می پیچید و نقش قوی استبداد را انکار می کند. مثالهای دیگر آنجا که به موفقیت رضاخان در نوسازی می رسد یا ضعف ارتش رضاخانی در مقابله با ارتش متفقین را می گوید. درباره مورخان معروف دیگر مانند کاتوزیان و آبراهامیان هم هرطور می خواهد تقسیر به رای میکند و حرف خودش را در دهان آنها می گذارد. برای نمونه در رفرنس 1151 می گوید طرح استعمار در سایه اش را به کاتوزیان نیز نسبت میدهد درحالیکه منبع مورد اشاره اساسا حرف دیگری میزند. بعضی حرفها هم شبیه خیالپردازی است، مثلا می گوید ایران در جنگ جهانی دوم جزو دول پیروز به حساب می آمد و از غنائم سهم می برد. متن بعلاوه سرشار از منابع و ارجاعات یک خطی به متونی است که معلوم نیست این بریده ها را در چه موضوعی بیان کرده اند. اتهامات تاریخی را هم ظاهرا باید از منابع دیگری بررسی کرد، مثلا کلا رویکرد منفی به فروغی دارد و ادعای بالابردن نرخ ارز در زمان جنگ دوم جهانی که به نفع استعمارگران بوده، جای بررسی دارد
چهار - در باب رویکرد در برابر نظریات رقیب، در پرده اول رویکردی حذفی دارد. یعنی چپ گراها و روشنفکران، فاسد و مقلد و فاقد قدرت اجتماعی بودند و صحنه را به این دلیل به روحانیون واگذار کردند. در ادامه هم این رویکرد را ادامه میدهد مثلا از توسعه شبکه روحانیت با دیدی مثبت حرف می زند اما همین اتفاق برای چپ گراها بهانه ای است تا آنها را دشمن مشترک دربار و روحانیون بداند. در تکمیل رویکرد حذفی، نگاه سینوسی به دینامیک روحانیت دارد که پایگاه مردمی در زمان قاجار دارند و در زمان رضاخان دچار رکودی می شوند و این به نفع روحانیت است از یک طرف چون بعد از رضاخان مردم دوباره به سوی آنها بازمی گردند و از سوی دیگر، ناخالصی های روحانیت آشکار می شوند! اما معلوم نمی کند که منظور از این ناخالصی ها چه کسانی هستند! دشمنی آشکار با چپ گراها که رقیب اصلی نظریات نویسنده هستند، مخصوصا حزب توده با پیش فرض عوام گرای آغاز می شود. به لحاظ نظری حماقت آمیز است وقتی نقل قولی بی مبنا و بی ربط از مارکس می آورد و حرفهای لنین را مضحک می داند. نقل قولهای داخلی هم تقطیع شده و عجیب به نظر می رسند. مثلا از احسان طبری با ادعای دفاع از منافع شوروی نقل می کند که خودداری از اعطای امتیاز به کسانی که خواهان آن هستند، حرکتی نادرست و یک طرفه خواهد بود
پنج - در باب نگاه جانبدارانه به روحانیت، آنجا که بحث به ایرادات اساسی مثل خشونت یا مرتد خواندن دیگری در دعوای بین روحانیون می کشد، بحث را به مسائل فقهی و حوزوی می کشاند تا از روحانیت دفاع کند. در حالیکه چنین بحثهای نظری جایی در تحلیل رفتار روشنفکران و مارکسیست ها ندارد (و فراموش نکنیم نویسنده تحصیلات حوزوی دارد). وقتی دقیق به منابع بنگریم، حرفهای ضد یک دوران و جریان غالبا یک منبع دارند، مثلا در دوره رضاخان اکثرا بازنویسی تاریخ بیست ساله ایران از مکی است
شش - در باب نظریات غربیان، رویکردش در مقابل نظریات جامعه شناختی مضحک است. مثلا برای تحلیل نیاز به دیکتاتور برای تجمیع قدرت و تقلید از غرب در زمان رضاخان نظریه هانتینگتون را در میانه بحث تاریخی پیش میکشد بدون اینکه اهمیت و ارزش علمی اش را مورد بحث و مقایسه قرار دهد. بلافاصله خودش این نظریه را بعد از استفاده در توجیه تحلیل ها نقد می کند و فراموش می کند که با این کار ارزش تحلیل تاریخی خودش را هم از بین برده است. در فصل آخر، کار به عقده گشایی میرسد و می گوید غربیان همواره پادشاهان ضعیف و سر به راه مانند شیوخ کشورهای حاشیه خلیج فارس را ترجیح میدهند. این منطق در جاهایی کار دستش میدهد. مثلا ناآگاهانه علیه نتیجه های خودش حرف می زند. برای نمونه اگر در زمان مصدق بی بی سی را بیطرف ندانیم، در زمان انقلاب دلیلی ندارد طور دیگری فکر کنیم و در این صورت شاه ادعای درستی می کرده است و به همین صورت اگر بی بی سی در کودتا نقش داشته، رد آن در سرنگونی شاه هم قابل بررسی است. در این صورت با این منطق یک بام و دو هوا، چه کسی با چه منطقی می تواند انقلابیون و رهبرانشان را از اتهام کمک گرفتن از غربیان تبرئه کند
هفت - در باب مغالطات و نگاه به برخی افراد، وسط بحث تاریخی نسخه روز می پیچد و مثلا می گوید امروزه ثابت شده کشورها باید این گونه توسعه یابند و مسیر هر کدام متفاوت است. یا بحث کشف حجاب را به بررسی حجاب در تاریخ و دوران معاصر می کشاند، بدون اینکه متوجه باشد صرف استناد به شباهت موضوعی در دوره های مختلف، دلیلی برای مقایسه نیست. چون نویسنده تحصیلات فقهی و حوزوی دارد، هر جا هم صلاح دانسته وارد بحثهای فقهی شده تا به نوعی روحانیت را از گزند پاک کند. مثلا در رد نظریات سیاسی و مذهبی فداییان اسلام بعنوان شاخه ای از روحانیت. در باب اشخاص هم مغالطات ادامه دارد. مثلا مقلد غرب خواندن فروغی با تاریخ و کارهایش نمی خواند یا ادعای اینکه فروغی برای عزل و نصب وزیران از سفیر انگلیس دستور می گرفت، بیشتر شبیه دشمنی شخصی است. از بازرگان تعریف می کند، اما وی در نهایت روشنفکری با رویکرد علمی است که اطلاعات اجتماعی و اسلامی اش سطحی است مورد سواستفاده قرار می گیرد، و مجاهدین خلق می شوند فرزند ناخواسته بازرگان و نهضت آزادی. در مقابل دم از روشنفکری تلفیقی می زند و آنرا شکل برتر می داند، اما وقتی مجاهدین خلق دست به تلفیق می زنند، آنها را گمراه و سطحی می خواند
هشت - مفیدترین فصل کتاب برای من، دوران مصدق بود که اتفاقا ربطش به روحانیت چندان مشخص نبود و به نوعی آیت الله کاشانی هم تا آنجا که میشد کمرنگ شده بود. در واقع تمام روحانیت در این دوره در آیت الله بروجردی خلاصه میشد. بقایی در این دوران شخصی تندرو معرفی می شود، احتمالا چون نویسنده به نقش بقایی و اهمیتش بعد از انقلاب اسلامی برای روحانیت وافق است و گرچه سانسورش می کند، اما بهتر است همزمان در ذهن خواننده تخریب نیز شود. در نهایت، سعی به تبرئه مصدق از اتهامات دارد با بهانه استعمارستیزی او که کارهای غیرقانونی او را به نوعی توجیه می کند. یعنی نوع دیگری از مغالطه با تقسیم شخصیت مصدق به لیبرال و انقلابی در دوره های مختلف که گرچه به سستی می گراید اما نیت وی را همواره مثبت جلوه میدهد
نه - بعد از دوران کودتا، مدام در حال تحلیل شخصیت شاه است آنهم به شکلی سیاه و سفید. به آدمی با کارهای مثبت هم که میرسد، مثلا هویدا، می گوید نسبتا سالم است ولی ندانم کاری و فساد بعدها داشت اما مصادیقی که می آورد همه پروژه های شکست خورده هستند و بزرگترین نکته منفی که درباره اش می گوید این است که وقتی کارها پیش نرفته چرا استعفا نداده. انگار نگارنده میترسد درباره یکی از افراد آن دوران کوچکترین حرف مثبتی بزند که اعتبار اثری تاریخی را از بین می برد. در ادامه و رسیدن به بحث روحانیون و آیت الله خمینی هم سانسور هایی داریم مثلا در اعتراض به لایحه انجمنهای ایالتی ولایتی و اعتراض به حق رای زنان و سپس اعتراضهای متقابل زنان. با خواندن فصل آخر خواننده به این نتیجه می رسد انگار ضعفهای شاه مهمتر از اهمیت روحانیون بوده که در قضیه ای مانند فیضیه به اوج میرسد. در این صورت، نیازی به مطالعه کل کتاب احساس نمی شود و شاید خلاصه رویکرد نویسنده را بتوان در فصل آخر دید و برای فهم کل کتاب کفایت می کند. منابع در این فصل به حداقل می رسند و استفاده از عبارت دال میان تهی حداکثر می شود. کل تحلیل از وضع دشمن خارجی اختلاف بر سر نقت و اراده شاه به جلب نظر دشمن خارجی بزرگتر است، اما اختلافات داخلی در امریکا باعث رفتارهای تناقض آمیز شاه نیز شد که در نهایت باعث سرنگونی اش شد. در دوران بعد از انقلاب اسلامی نیز متمرکز بر سرمایه اجتماعی و اقبال روحانیون نزد مردم است و حرفی از سوالات جدی مانند برخوردبا مخالفان، بازماندگان رژیم قبلی و گروههای سهیم در انقلاب نمی زند. بعلاوه تمام گروههای رقیب را دارای اختلاف می داند اما روحانیت یکپارچه انگاشته می شود و حرفی از اختلافات آنها بر سر قدرت و اصول حکومت نیست. در نتیجه گیری پایانی به خطر عوام گرایی می پرد و به نبود نهادهای دموکراتیک در ایران و دنیا می پردازد. این نتیجه ای است که نه ربطی به موضوع دارد و مهم تر از آن، نقش روحانیون چهل سال بعد از در اختیار گرفتن حکومت را در شکل نگرفتن نهادهای دموکراتیک بازگو کند. راهکاری هم که الان میدهد نزدیکی دانشگاه و حوزه است که در نهایت چیزی مانند انقلاب فرهنگی دوباره یا اسلامی کردن دانشگاه هاست
در کل، ارزش هشتصد صفحه مطالعه با دشواری زیاد و اعصاب خردی فراوان را ندارد
(نکته مهم و حائز اهمیت در کتاب بررسی نسبتا خوبیست که مولف پیرامون تحولات درون اندیشه ای روحانیت دارد هر چند که بر خلاف ادعای مولف این اثر تا تحقیقی بیطرفانه و کاملا آکادمیک فاصله قابل تاملی دارد)
درباره ی انقلاب سال 57 ایران آنقدر کتاب نوشته شده است که هرکس در این وادی بخواهد قلم بزند ابتدا باید به این پرسش پاسخ دهد که کدام نکته ی مغفول و کدام تحلیل مکتوم را مکشوف کرده است؛ دکتر محمد سمیعی معتقد است : "تاکنون تحلیل جامعی که ابعاد مختلف اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی نیروهای سیاسی مختلف در ایران و رمز تفوّق روحانیت را در جریان نبردِ قدرت بر رسیده باشد، در دسترس نبوده است" و کتاب نبرد قدرت در ایران قرار این خلا را پر کند. محمد سمیعی دانشیار گروه مطالعات ایران دانشکده مطالعات جهان دانشگاه تهران است آنگونه که در سوابق آموزشی او آمده است او به مدت هجده سال در حوزه علميه قم از سال ۱۳۶۳ تا سال ۱۳۷۹ تحصیل کرده است و دانش آموخته كارشناسي حقوق از دانشگاه تهران ؛كارشناسي ارشد اطلاعرساني از دانشگاه تربيت مدرس ، دكتري علوم سياسي از دانشگاه وستمينستر است او در مقدمه کتاب اش که انتشارات نی آن را به زیور طبع آراسته است تاکید میکند: که میخواد به یک "تحلیل علمی" بپردازد، فارغ از نزاعهای "ارزشی" و" ایدئولوژیک" و اینکه چه کسی حق و چه کسی ناحق است. سمعیعی هدف خود را از نگارش کتاب اینگونه بیان میکند که میخواهد بداند " که در میان نیروها و بازیگران سیاسی ایران، که همگی بر اساس خرد و اندیشه گام بر میداشتهاند، چرا و چگونه روحانیت گوی سبقت را ربود" سمیعی در مقدمه این کتاب میگوید که بیشتر به تحلیل معادلات قدرت میان نیروهای سیاسی مهم میپردازد و بدون داشتن پیشفرضی در مورد مسیر تاریخ و جبر تاریخ، فارغ از حقّانیت داشتن یا نداشتن یک گروه یا یک جناح، میخواهد ببیند که نیروهای سیاسی رقیب، در نبرد قدرت چه وضعیتی داشتهاند؛ طرفهای برنده از کدام نقاط قوّت برخوردار بودند که پیروز شدند و در مقابل، طرفهای بازنده از چه ضعفها و کاستیهایی رنج میبردند که بهرغم همه امکاناتی که در اختیارشان بود و برتریهای مهمّی که داشتند و تجربیات فراوانشان، از رقیب عقب افتادند و میدان را واگذار کردند.
نخستین فصل کتاب با عنوان «شاه در خواب» نگاهی به سال های پایانی سلطنت محمدرضاشاه می اندازد. آنچه در آن سال ها اتفاق افتاد به عنوان پیشینه ای تاریخی و توصیفی برای مباحث بعدی کتاب، مرور می شود. مطالب این فصل تا آستانه وزیدن توفان انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۳۵۹ ادامه پیدا می کند. در قسمت پایانی این فصل، مباحث نظری که چارچوب تحلیلی کتاب را می سازد، مورد کنکاش قرار می گیرد. در آنجا با بررسی نظریات چند تن از نظریه پردازان بزرگ، روش و چارچوب کتاب با کمی تفصيل و به زبان ساده، تبیین و به نظریات مقبول علمی مستند می شود. دومین فصل کتاب، با عنوان «آرایش سیاسی در فراز و فرود صفویان» به بررسی نیروهای سیاسی مهم و تأثیر گذار در عصر صفوی می پردازد. به گفته نویسنده : "صفویان در شکل گیری ایران مدرن، آن قدر اهمیت دارند که در تحلیل تاریخ سیاسی ایران معاصر، هرگز نمی توان آورده های فرهنگی و اجتماعی آنان را نادیده گرفت. آنان را باید معماران اصلی ایران کنونی و مهم ترین شکل دهندگان هویت ایرانی پس از اسلام دانست. بنابراین لازم است منطقی که آنان را به قدرت رساند و به موفقیت بی نظیر آنها و سپس فروپاشی شان انجامید، به دقت مورد بررسی قرار گیرد" فصل سوم، با عنوان «نیروهای سیاسی در دوران متلاطم قاجار»، امتداد نیروهای موجود در عصر صفویان را مورد بررسی قرار داده و همچنین به تحلیل نیروهای سیاسی تازه واردی می پردازد که با تحولات مهمی که در آن دوران شکل گرفت به نیروهای قبلی اضافه شدند. دوران قاجار همانطور که نویسنده به آن اشاره می کند تاریخ بسیار پرتلاطمی دارد: " در آن دوران بود که مدرنیته از دو راه وارد ایران شد: یکی از طریق سیلی محکمی که دولت قدرتمند روسیه طی دو جنگ طولانی و خانمان برانداز بر گونه این سرزمین نواخت و آن را از خواب گران بیدار کرد. دیگر از طریق وسایل ارتباطی نوین مانند صنعت چاپ و تلگراف که افکار نوین را چون سیلی بنیان کن بر نظام فکری سنتی ایران فرو ریخت. ورود مدرنیته توازن میان نیروهای سیاسی را برهم زد و انقلاب مشروطه را به وجود آورد." موضوع چهارمین فصل، بررسی و تحلیل «نبرد قدرت در انقلاب مشروطه» است. در این فصل داستان مشروطه در چهار پرده: «انقلاب»، «مجلس اول»، «استبداد صغیر» و «نبرد تهران» مرور می شود و در هر یک از این پرده ها وضعیت نیروهای سیاسی و جناح بندی میان آنها تحلیل می گردد. نقاط قوت و نقاط ضعف نیروهای سیاسی ها و برندگان و بازندگان نهایی انقلاب مشروطه مورد بررسی قرار می گیرند. سمیعی مهم ترین بازنده مشروطه را "روحانیت" میداند از همین رو. عوامل شکست: روحانیت در انقلاب مشروطه بسیار مهم ارزیابی کرده و تلاش میکند نشان دهد چگونه روحانیت در دوره های بعدی تاریخ معاصر توانست نقاط ضعف خود را جبران کند و از تجربه شکست در مشروطه پند آموزد. پنجمین فصل با عنوان «رؤیای تجدد در کابوس دیکتاتوری»، تغییر و تحولات دوران رضاشاه را مورد بررسی قرار می دهد. ششمین فصل با عنوان «نفسی تازه در فضای سیاسی ایران» اوضاع سیاسی ایران را در دهه ۱۳۲۰ پی می گیرد. سمیعی در مقدمه در ارتباط با فصل ششم مینویسد : در پی خلاص شدن از زیر چکمه های دیکتاتور، نفسی تازه در رگ های سیاست ایران دمیده شد و فضای سیاسی تا اندازه ای باز شد. در عین حال، بر اثر = نوسازی هایی که انجام شده بود، ترکیب نیروهای سیاسی ایران متنوع تر شده و به آن ترکیبی که در دوران انقلاب اسلامی به خود گرفت، نزدیک تر می شد. این دوره از تاریخ ایران بسیار پرتنش و ناآرام بود. در ابتدا کل کشور تحت اشغال قرار داشت و مردم، دور سختی را پشت سر گذاشتند که برای آنان تورمی بی سابقه و کمبود خواربار و هرج و مرج و ناامنی را به ارمغان آورده بود. سپس تهدید تجزیه در استان زرخیز آذربایجان و کردستان، سایه افکند. حتی پس از رفع اشغال و حفظ یکپارچگی کشور، فضای سیاسی بسیار پر تلاطم بود. تحرکات وسیع حزب توده شامل اعتصابات و تظاهرات، مذاکرات و مناقشات جنجالی در مورد امتیاز نفت جنوب و شمال و ترورهای پی در پی شخصیت های سیاسی، فضا را به صورت فزاینده ای پرتنش می ساخت" هفتمین فصل با عنوان «نبرد قدرت در نهضت ملی شدن صنعت نفت» به مطالعه نبرد قدرت در یکی از مهم ترین پرده های تاریخ معاصر ایران می پردازد و علل شکست محمد مصدق، قهرمان ملی این پرده را مورد تحلیل قرار می دهد: " وقتی مصدق با هدف اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت و آزادکردن نفت از یوغ استعمار انگلستان، در مسند نخست وزیری قرار گرفت، با توجه به نفوذ جهانی انگلستان و نیز نفوذ آن کشور در نهادهای قدرت ایران، کار بسیار دشواری پیش رو داشت. مصدق نهایت تلاش خود را کرد و به صورت مقطعی موفقیت هایی را به دست آورد ولی در نهایت، نبرد قدرت را در مقابل استعمار و استبداد باخت. شکست مصدق درس های مهمی به مخالفان سلطنت پهلوی داد و آنان بعدها در جریان انقلاب اسلامی ایران از آن درس ها به خوبی بهره گرفتند." هشتمین فصل با عنوان «صف آرایی نیروهای سیاسی برای انقلاب» به مطالعه دوره ای می پردازد که صف بندی نیروهای سیاسی تغییرات زیادی را به خود دید و در نتیجه، فضای سیاسی و اجتماعی کشور، آماده انقلاب شد. در این فصل، نیروهای سیاسی در ایران در سه گروه نخبگان، توده ها و دولت های خارجی مورد مطالعه و ارزیابی قرار می گیرند. از میان نخبگان، جناح شاه و نیروهای سیاسی طرفدار او به اوج قدرت خود رسیدند، ولی عملکرد نادرست آنان باعث شد که ناگهان از اوج به حضيض فرود آیند. در نهمین فصل با عنوان «نبرد قدرت در انقلاب اسلامی ایران» تلاش شده است با جمع بندی یافته های خود در فصل های پیشین، به سؤال محوری این پژوهش که «چرا و چگونه روحانیت در نبرد قدرت در انقلاب اسلامی برنده شد؟» پاسخ بدهد. در این فصل، ابتدا رویدادهای انقلاب به صورت گذرا مرور شده است و به تحلیل راهبرد سیاسی شاه در مقابله با انقلاب و نیز چگونگی پدید آمدن شرایط انقلاب می پردازد. آن گاه نویسنده بررسی می کند که روحانیت در آن برهه از تاریخ چه امتیازاتی داشت که توسط توده های انقلابی انتخاب شد و پس از آن قدرت را در اختیار گرفت.
در دوره دوم مجلس، با تصویب قانون انتخاباتی جدید، حق رای به همه مردان از جمله زارعان بدون زمین داده شد. ولی برخلاف آنچه انتظار میرفت، تصویب این قانون نه تنها نقش سیاسی واقعی زارعان را تقویت نکرد، بلکه به واسطه فعالیت دلالان انتخاباتی و کسب رای خوانین از زارعان بی سواد و محروم، موقعیت ملاکان و زمین داران را در مجلس به صورت فزاینده ای تقویت نمود
یک تاکسی با دو سرنشینِ صندلی یِ عقب، یکی یه آخوند (ملا=روحانی) و دیگری شما که غیرروحانی ای از توده یِ مردم باشین رو مُجسم کنین ، همین چینش رو ببرین تا صفویه و زمان اجدادمون، از همون عصر شروع کنین و بده بستان های روحانیت با قدرت (دربار)، توده ی مردم، جامعه و قدرت های خارجی رو بررسی کنین تا برسین به 22 بهمن 57، این کتاب یه همچین داستانی داره
اولا کتاب، نثرِ بسیار ساده و روانی داره والبته از پیچیده نویسی ، توسل به عباراتِ نامانوسِ فارسی یِ خالص ، تکرارِ خاطرآزارِ کلماتِ انگلیسی وَیا معادل هایِ مَن دَر آوردیشون کاملا بِدوره
دوما میشه کتابِ حاضر رو یه اثرِ پژوهشی با استانداردهایِ بالا اما با استنتاجِ پایانی یِ ناپذیرفتنی توسط مردمانِ ایرانِ98 دونست، چرا و چگونه، نمیدونم، اما متاسفانه نگاهِ به روحانیتِ سال های 56 و 57 بعنوان عنصری منزه از ارتباطاتِ خارجی (مذاکرات بهشتی، بنی صدر، موسوی اردبیلی و ...)، فی الواقع دوری از واقعیت هاست، شاید محدودیتی در صریح نویسی وجود داشته تا کتاب امکان انتشار داشته باشه
:برخی نظریات مطرح در کتاب
شاه مطلقا به نیروی توده ی مردم در سال های 56 و 57 توجهی نداشته و با تغییر آرایش نخبگان، فقط در اندیشه رضایتِ خاطر انگلیس و آمریکا بوده تا شاید آتش تظاهرات به تبعیت از خاموشیِ زبانِ "بی بی سی فارسی" و مُسامحه یِ سیستمِ مطالبه گرِ حقوق بشرِ کارتری ، کَمی سرد شه تا فرصت !سرکوبِ دائمی پیش بیاد
ملزوماتِ میدانیِ نظریه یِ "دالِ میان تُهی"، عامل اصلی انقلاب بوده، یعنی اینکه برخلافِ 28 مرداد و 15 خرداد42، اینبار و در چریان تظاهراتِ 56 و57 ، کار بجایی از برگشت ناپذیری رسیده بوده که همه ی دستجات مختلف و گاها مخالف، سَرِ رفتنِ شاه یکصدا باشن و از هر مباحثه یِ ولو بحق و بجایی در مورد تقابلِ اهداف و تضادِ آلترناتیوهایِ پَساپهلویشون که این هدف رو بتاخیر بندازه، اعراض کنن
رضا شاه با حذف روحانیت از عرصه یِ قدرت و سرکوب رسانه هایِ اونا بعد از تثبیتِ قدرتش، فی الواقع نَدانسته اونا رو از آلودگی هایِ قدرت پاک کرده و به منزلگاهِ امیدِ توده ی مردم در دوران محمدرضا تبدیلشون کرده و ...
برخلاف ادعای کتاب در بعضی بخشها بُعد پژوهشی و تحلیلی آن کاملا از بین رفته و به کلاژی از روایتهای تاریخی تقلیل پیدا میکند. این در حالیست که اگر هدف خواننده صرفا اطلاع پیدا کردن از وقایع تاریخی باشد، کتابهایی که در این کتاب به آنها ارجاع داده میشود منابع کاملتری هستند.
از خوندن کتاب جدا لذت بردم. احساس میکردم مثل یه مسافر از کوچه پس کوچههای تاریخ ایران گذشتم و با نگاهی انتقادی به تک تک نیروهایی که در شکلگیری انقلاب اسلامی دخیل بودن نگریستم. از نویسندهی کتاب ممنونم که توی ذهنم موضوعهای جدیدی برای پیگیری و مطالعهی بیشتر حکاکی کرد. از چند نکتهی کتاب از همه بیشتر لذت بردم: 1. اول تلاش نویسنده برای بهرهگیری از نظریات برای تحلیل هرچه بهتر شیوهی غالب شدن هژمونی روحانیت در انقلاب بود. (مثل نظریهی هانتیگتون، لاکلائو، گیدنز، فوکو) 2. دوم پیوستگی و اتحاد و سیر زنجیروار مطالب بود. 3. سوم این بود که هرچند مطالب حجیم و روند مورد بررسی طولانی بود اما وجود تکرار و مرور مطالب گفته شده دنبال کردن مطلب رو آسونتر میکرد. 4. دنبال کردن چند سؤال محوری در کتاب کمک میکرد هیچگاه نویسنده از بحث منحرف نشه و مخاطب هم سردرگم نشه، اتفاقی که در اکثر کتب تاریخی دیده میشه. 5. تلاش نویسنده برای غور در انشعاباتی که در خود شبکهی روحانیت دیده میشد و میشه و برخلاف تصور عموم که همه رو یکسان میدونن. 6. تلاش برای مستدل کردن دلایل و نظریهها 7. ارجاع به سایر تعاریف ارائه شده و دلیل آوردن در صورت ناکارآمدی آنها و جستجوی تعریفی جدید (خصوصاً در زمینهی راهبرد دوگانهی شاه) 8. بهرهگیری از منابعی غنی و مرتبط با موضوع مورد مطالعه. 9. اصولاً من اعتقاد دارم که رسیدن به بیطرفی ممکن نیست. اما به حق نویسنده سعی کرده بود حتی اگر طرفی رو پررنگ میکنه با ذکر دلیل باشه و نه سلیقهای اما چند نکته هم هست که دلم میخواست بیشتر بهشون پرداخته میشد: 1. برخورد روحانیت بعد از به قدرت رسیدن با روشنفکران. 2. تأثیر رسانهها و فضای مجازی در عوامگرایی 3. اینکه اصولاً چطور میشود روشنفکران از دل سنت بیرون بیایند 4. بررسی سؤال پایانی اینکه چشمانداز نبرد قدرت در پردههای دیگر تاریخ این سرزمین به چه سویی خواهد رفت رو میشه اصلا توی یه کتاب دیگه بررسی کرد انقدر که با توجه به دقت نویسنده خود مخاطب یاد میگیره که نمیشه به این راحتی بدون در نظر گرفتن همهی جوانب به نتیجه رسید. در کل خوندن این کتاب رو به همه، حتی اونایی که از خوندن کتابهای تاریخی لذت نمیبرن پیشنهاد میکنم. چون مباحث بیشتر از اینکه صرفاً تاریخی باشه، ارتباطاتی (زمینهی مورد علاقهی من)، سیاسی و جامعهشناختی است. جدای از این نگاه انتقادی کتاب و سیری که برای پاسخ به سؤالها پیش گرفته میشه برای یه محقق هم آموزنده است. :)
از زاویههای مختلفی میتوان درباره کتاب حرف زد؛ اولین نکته اینکه عنوان کتاب برای من رهزن و شبههزن بود؛ چرا که گمان کردم میخواهد درباره این صحبت کند که روحانیت چطور بعد از درگیریهای سال ۶۰ توانست حکومت را یکدست کند و آن را به دست بگیرد. با این حال شاید این مسئله را نقدی بر کتاب دانست.
ویژگی اصلی کتاب این است که برای پاسخ به این سؤال که چطور شد از بین آن همه نیروی پرقدرت و باسابقه، روحانیت پیروز انقلاب ۵۷ شد، به اعماق تاریخ میرود و تاریخ شکلگیری نهادها و گروههای سیاسی و اجتماعی را به دقت دنبال میکند. این ویژگی باعث میشود که حتی اگر نظریه نویسنده را قبول نداشته باشیم، کتاب همچنان به عنوان مروری بر تاریخ شکلگیری عناصر قدرت در تاریخ ایران از صفویه تا امروز، ارزشمند و خواندنی باشد. گرچه شاید میشد از حجم کتاب کاست. ۸۰۰ صفحه کتاب، برای خواننده عام زیاد و حوصلهسربر است.
برای کسانی که در مورد تاریخ ایران اطلاعات کمی دارند بسیار کتاب خوبیست. اما متاسفانه به غیر از دو سه مورد خاص حرف جدیدی برای گفتن ندارد و برخی اسناد تاریخی را نیز حذف کرده است. بهترین فصل آن در مورد کودتا و شخصیت مصدق است. همین.
خاستگاه نویسنده، مقصودش رو مشخص میکنه -هرچند با مقصودش تا حد بسیاری همراهم- اما از این جهت که با رویکردی جدید به تاریخ ۴۰۰سالهی ما نگاه میکنه قابل تحسینه. هرچند این ایراد که میتوانست با حجم کمتری هم به این مقصود برسه به نویسنده وارده