امان از دلِ هاجر... چقدر هنگام خوندن داستان غم به دلم نشست! داستان شروعی خوب، پرداختی مطلوب، اما پایانی عجولانه داشت. آلاحمد قطعا با داستانش، انگشت اتهامش را به سوی جامعهی مرد سالار گرفته بود، اما نتوانست زیرساختی را جهت فرهنگسازی فراهم کند، به طوری که هاجر در پایان داستان از کردهی خود پشیمان شد! انگار که هاجر هیچ حقی در زندگی از جمله یک دلخوشی ساده مانند «لاک» ندارد. مثل همیشه با خواندن داستانهایی از سبک زندگی مردم در گذشتهی نه چندان دور ایران، زمانی که خود به دنیا نیامده بودم لذت بردم... از وصف خلقیات افراد، محیط زندگی و ... اما در کل داستانی نه خوب و نه بد، بلکه معمولی بود.
هاجر لاک موچین قصه زیاد پُر و پیمونی نبود . درست مثل خیلی از داستان های روتین و تکراری بود که تو فیلمها زیاد میبینیم . جلال با این نوشته ها از فمنیسم افراطی حمایت کرده به جای اینکه فرهنگ سازی کنه .
«اما خوب چه باید کرد؟ ماها تو این زندگی تنگمون، هی پاهامون به هم میپیچه و رو سر و کولِ هم زمین میخوریم و خیال میکنیم تقصیرِ اون یکیه. غافل از اینکه این زندگیمونه که تنگه و ماها رو به جونِ همدیگه میندازه...»
هاجر: من چه می دونم اوس سا. من که یه زن ناقص العقل بیش تر نیستم که. کجا مساله سرم میشه؟ + «این چه حرفیه میزنی؟ ناقص العقل کدومه؟ تو نبایس بذاری شوهرتم این حرفارو بزنه. حالا خودت میگیش؟حیف که شما زنا هنوز چیزی سرتون نمیشه. روزنامه که بلد نیستی بخونی، وگه نه میفهمیدی من چی می گم. اینم تقصیر شوهرته.
چه باید کرد؟ ماها تو این زندگی تنگمون، هی پاهامون به هم می پیچه و رو سر و کول هم زمین میخوریم و خیال میکنیم تقصیر اون یکیه. غافل از این که، این زندگیمونه که تنگه و ماها رو به جون همدیگه میندازه...»
بعد از داستان گلدستهها و فلک، این داستان ازجلال آل احمد رو بیشتر از دیگر آثارش دوست داشتم، فضاسازی هردو ساده و گیرا است. و در آخر، امان از ترس، و امان از فقر...
خلاصه داستان: با نگاهی به جامعه اون زمان و فرهنگ کوچک شمردن زن و انتقاد به این اندیشه شاید اون زمان خوب بیان شده باشه اما برای من کلیشه ای بود شبیه فیلمنامه های فیلم کوتاههای هنرجویان سال اول کارگردانی البته فضاسازی لذت بخشی داشت و میشد آدم خودش رو در اون فضا حس کنه 👍👌
حکایت سادهای از زندگی آمیخته با رنج مردم ایران و به ویژه زنان. این که چگونه انبوه چالشها، کوچکترین آرزوها را هم ناممکن میکند. با نگارشی که قلم شاخص جلال آلاحمد است.
داستان خیلی غمگینی بود. فقر و کثیفی و زندگی تو محلههای قدیمی و داغون فقیرنشین رو میشد از دین داستان به خوبی حس کرد. کتابهای جلال عمدتاً این حس و حال و فضا رو دارن و همین واقعگراییشون جذابشون میکنه.
نمایش زیبا و واقعگرایانهای از فقر و تنگدستی، تحجر، سرکوب، و روابط انسانی کاملا معیوب. قشنگ و تاملبرانگیز بود. و غمانگیز.... خیلی غمانگیز. به راستی که زنها در طول تاریخ، چه رنجها و بیعدالتیهایی رو تحمل کردهن.
زنهای اون موقع سواد نداشتن، و جالب اینه میدونستن سواد ندارن، میدونستن یهجای کار میلنگه ولی فقط حرف میزدن. حرف، حرف، حرف. بخاطر همین، نمیشه براشون دل سوزوند. نه برای همهشون.
این داستان بسیار عالی است ، اما آن طور که باید بهش پرداخته نشده است . این کتاب به انواع فقر می پردازد . فقر مادی مانند کاسبی عنایت الله که حتی پولی برای بازگشت به خانه ندارد . دیگری فقر فرهنگی است مانند هاجر خانم و همسرش . حتما بخوانید . لینک در طاقچه : https://taaghche.com/book/20566
This entire review has been hidden because of spoilers.
«ماها تو این زندگیِ تنگمون، هی پاهامون به هم میپیچه و رو سر و کول هم زمین میخوریم و خیال میکنیم تقصیر اون یکیه. غافل از اینکه، این زندگیمونه که تنگه و ماها رو به جونِ همدیگه میندازه!»