داستان این رمانی عاشقانه، روایتی از عشق صادقانهی یک چوپان به نام قادر به یک دختری بهنام زارا است که مبتلا به بیماری جذام است. محمد قاضی درکنار رابطه و عشق میان این دو، زندگی و اوضاع سخت بیماران جذام را نیز به تصویر میکشد. یک افسانه بسیار زیبا از داستان واقعی دو عاشق؛ برای آنانکه باید بدانند؛ هرگز عشق را نباید از کسی گدایی کرد، بلکه برای عشق باید جنگید.
محمد قاضی در ١٢ مرداد ١٢٩٢ در شهر مهاباد استان آذربایجان غربی دیده به جهان گشود. پدر او میرزاعبدالخالق امام جمعه مهاباد بود. محمد قاضی آموختن زبان فرانسه را در مهاباد آغاز کرد. او در سال ۱۳۰۸ با کمک عموی خود میرزاجواد قاضی که از آلمان دیپلم حقوق گرفته بود و در وزارت دادگستری کار میکرد، به تهران آمد و در سال ۱۳۱۵ از دارالفنون در رشته ادبی دیپلم گرفت. در سال ۱۳۱۸ دورهٔ دانشکده حقوق دانشگاه تهران را در رشتهٔ قضایی به پایان برد. او در طول این دوران همیشه جزو بهترین شاگردان زبان فرانسه بود
شهرت محمد قاضی به عنوان مترجم از ترجمه کتاب «جزیره پنگوئنها» نوشته آناتول فرانس آغاز شد. استقبالی که خوانندگان از این کتاب به عمل آوردند موجب شد تا آقای نجف دریابندری از مترجمان معروف مقالهای در تقریظ از این کتاب در روزنامه اطلاعات تحت عنوان «مترجمی که آناتول فرانس را نجات داد» بنویسند. با انتشار این کتاب در اوایل دهه ۱۳۳۰ محمد قاضی به شهرت رسید و بعد از آن مرتب به کار ترجمه ادامه داد
یکی از مهمترین ترجمههای محمد قاضی ترجمه «دن کیشوت» است که از سال ۱۳۳۳ تا ۱۳۳٦ طول کشید. او در این ترجمه چیرهدستی و پشتکار بینظیری نشان داد. متن اصلی دارای ضربالمثلها و اشعار متعددی است که او برای پیدا کردن معانی آنها بارها به کلیسای کاتولیکها در خیابان فرانسه رفت و با مراجعه به کشیشان معانی آن اشعار را پیدا نمود. همچنین برای ترجمه ضربالمثلها سعی کرد معادل آنها را در زبان فارسی پیدا کند و اصل آنها را در پای صفحه قید نماید. دکتر زرّینکوب در مقالهای در مجله سخن در باب ترجمه دن کیشوت نوشت که «مترجم زبان مناسب با ترجمه این اثر را پیدا کرده است». جمال زاده نیز در مجله راهنمای کتاب نوشته که «اگر سروانتس فارسی میدانست و میخواست دن کیشوت را به فارسی بنویسد از این بهتر نمیشد
محمد قاضی در ۱۳۵۴ به بیماری سرطان حنجره دچار شد و هنگامی که برای معالجه به آلمان رفت، بیماری تارهای صوتی و نای او را گرفته بود و پس از جراحی، بهعلت از دست دادن تارهای صوتی، دیگر نمیتوانست سخن بگوید و از دستگاهی استفاده میکرد که صدایی ویژه تولید میکرد. با این حال کار ترجمه را ادامه داد، و ترجمههای جدیدی از او تا آخرین سال حیاتش انتشار مییافت
محمد قاضی همیشه میگفت: «مرگ من آن روز خواهد بود که نتوانم ترجمه کنم و امیدوارم که آن روز به این زودیها فرا نرسد.» و به راستی چنین بود. بعد از پایان ترجمه «راز اقلیم آسمانی» اثر میکاوالتاری، کتاب «نوحه درون» را به همراه احمد قاضی ترجمه کرد و ٤٨ ساعت بعد از پاکنویس آن ترجمه در بامداد بیست و چهارم دی ١٣٧٦ روی در نقاب خاک کشید
کتاب پایینتر از سطح توقعم بود و این ۳ ستاره رو به سه دلیل در نظر گرفتم یک: بخاطر واقعی بودن داستان این داستان رو تقریبن همهی پدربزرگها و مادربزرگها و پدر و مادرهای ما که در این اطراف و منطقهی جغرافیایی زندگی کردن و میکنن، میدونن و به همین دلیل تا اسم داستان زارا رو بیاری سریع سپویلش میکنن! اتفاقی که برای خود من افتاد😁 دو: من در این منطقهی جغرافیایی که داستان در اون اتفاق افتاده زندگی میکنم و بیشتر روستاهایی که اسمی ازشون بود رو رفتم و این برام لذتبخش بود سه: به احترام نام محمد قاضی
تمام مکانهایی که در این داستان محمد قاضی از آنها صحبت میکنه را دیده ام و می شناسم و این خیلی کمک کرد در تجسم آنچه که در داستان اتفاق می افتد. داستان در مورد عشق یک چوپان به زارا می باشد. دخترِ زیبارویی که همراه با خانواده اش به روستایی که قادرِ چوپان ساکن آن است، مهاجرت میکند. مشکلاتی که در این عشق از سوی خانواده همسر اول چوپان، خانواده زارا، خواستگارهای زارا و حوادث منطقه سرشان می اید، داستان را پر از فراز و نشیب میکند و خواندنی. من کتاب را دوست داشتم
مهم: این بخش جریان داستان رو لو میده در آخرِ داستان زارا جزامی میشود و عشق چوپان به زارا او را هم جزامی میکند! سگ وفادار قادر در داستان نقش پررنگی دارد و آن صحنه پایانی که زن اول چوپان یک نان روغن مال شده برای سگ می اندازد و سگ آنرا می برد به سوی کلبه قادر و زارا، داستان را در ذهن من ماندگار کرد و بغض گلوی آدم را میگیره (جزامیان دور از مردم عادی باید زندگی میکردند و آنها را در روستا جا نمی دادند و داد و ستد هم باهاش کم و بیش وجود نداشته!) البته من الان جزامیهایی می شناسم که بچه هایشان با مردم دیگر حتی ازدواج هم دارند ولی در کل دید مردم نسبت به آنهایی که از خانواده جزامی هستند مناسب نیست و این مشکلاتی براشون پیش آورده
یک ستاره هم براش زیاده و اینکه خود نویسنده توی مقدمه از داستانش تعریف می کنه واقعا مضحک و خنده داره! بعدا نوشت: قاضی مترجم خوبیه و من به عنوان یه مترجم احترام زیادی براش قائلم. یکی از بهترین مقدمه ها و کتاب هایی که خوندم یعنی زوربای یونانی کار قاضی بود اما یادم میاد که چقدر از مقدمه و تعریف های ابتدایی این داستان زده شدم و بهرحال نه با روند شروع و نه ادامه ارتباط برقرار نکردم. به نظر من داستان هایی از این دست نباید جوری نوشته بشه که فقط یک عده خاص بتونن باهاش ارتباط برقرار کنن. اگه فقط کسایی که توی فضای مشابه بودن درکش کنن پس هدف از نوشتنش چیه؟ من از داستان انتظار دارم که من رو به دنیایی که نمی شناسم ببره و این کار رو زیرکانه انجام بده تا من به سادگی قدم به اونجا بذارم اما این داستان حداقل برای من همچین کاری نکرد.
از اونجایی که با یک ماجرای درام واقعی روبرو می شویم، اگر توسط یک نویسنده ی کاربلد به تحریر در میومد شاید یک اثر ماندگار و جاودانه از آب در میومد، مرحوم قاضی متاسفانه اصلا از عهده اش برنیامده.
تنها تالیف محمد قاضی درباره عشقی افسانه ای در حوالی سال ۱۳۰۰ هجری شمسی یعنی حدود صد سال پیش، با آن نوشتار و گفتار کلاسیک فضایی دل انگیز به این داستان شرقی داده است. داستان درباره مشقت های عشق است و از دست دادن. درباره یکی شدن عاشق در معشوق و بی اهمیت جلوه نمودن هر چیزی به جز او. آخرین دو راهی قادر بین خودکشی یا پیوستن به معشوق و تصمیمش بر بودن کنار زارا یاد آور ابن جمله است که: «آدمی برای دوست داشتن به دلیل احتیاج ندارد اما برای زندگی کردن بهانه چرا»
امتیاز دقیقتر: ۱.۷ -- محمد قاضی یکی از بزرگترین مترجمان تاریخ ایرانه. کتابهای بزرگی رو ترجمه کرده و از پس بیشتر ترجمهها براومده. زارا تنها داستان قاضیه که در مقدمه توضیح داده چرا نوشته شده. داستان زارا اونطور که در منابع مختلف اومده و از مقدمهی کتاب پیداست، داستانیه که در کردستان سینه به سینه نقل می شده. قاضی با توضیحی که در مقدمه داده در دوران اجباریش در ۱۵ روز این داستان رو نوشته. و باید بگم بر خلاف ترجمههاش، اصلا از پسش برنیومده. -- داستان کتاب(بدون اسپویل) عشقی رو روایت میکنه در روستاهای نزدیک مهاباد بین یک چوپان و یک دختر زیبای رعیتزاده. چوپان متاهله و بچه هم داره اما گرفتار این عشق میشه. فراز و نشیبهای عشق این شکلی در اوایل قرن گذشته رو داریم و اتفاقاتی که براشون پیش میاد. مشکل اما کجاست؟ رمان واقعا بد نوشته شده. طرح خیلی مساله نداره اما نگارش در حد تمرین داستاننویسی کارگاههاست. تازه نه بهترین تمرین افراد در این کارگاهها. راوی بجای اینکه نامطمئن باشه، رسما تناقض داره با خودش. جملات بد انتخاب شدن. در چهارجوب اتفاقات، راوی خودش بدون دلیل و برنامه خودش رو اسپویل میکنه، اتفاقات شلخته و بدن، شخصیتها افتضاحن. بجای اینکه ما غم و شادی و ترس و اینارو حس کنیم، مدام نویسنده میگه فلانی ترسیده بود. ترسی که اصلا در جریان داستان شکل نمیگیره. شخصیتها انقد بی در و پیکرن که هیچ انتخابی ازشون بعید نیست. خلاصه رمان خوبی نبود. -- داستان اما خیلی تلخه. موانعی که از پیش روت برمیداری برای رسیدن به معشوق و تهش به موانعی میرسی که برداشتنی نیستن. که برای برداشتنش باید خیلی چیزارو فدا کنی. (خطر اسپویل) اونجایی که زارا هم قادر رو دوست داشت و می خواست باهاش فرار کنه، فک کردم کاش ما هم همینقد بدبخت بودیم ولی یکی بود که بخواد باهامون فرار کنه. در برابر قشون فلانی و آدمای فلانی و داداشای بهمانی، کاش میدونستیم خودمون تا تهش هستیم و باید با موانع بیرونی بجنگیم. کاش دنیا اینحوری بود. کاش موانع بیرونی مقصر بودن تا خودمون... -- اسم داستان میتونست براز باشه. یا خاور. -- بالاتر گفتم چرا یادت افتادم.