Florian Zeller is a French novelist and playwright. His work has been translated into a dozen languages, including English. He won the Prix Interallié in 2004 for his novel "Fascination of Evil" ("La Fascination du Pire").
اگر تو بميري. آيا تو مرده اي؟ ايا مردن فقط به معناي از بين رفتن جسم است؟ از بين رفتن احساساتت يا از بين رفتن عشق مردن نيست؟ آيا تو مرده اي؟ آيا او مرده بود؟ اگر جسم ميراست، عشق هم ميميرد؟ اگر جسم تو مرده، اول عشقت مرده و ازبين رفته و بعد جسمت؟ يا تو حتي در آن ثانيه هاي قبل از مردنت، قبل از ايستادن قلبت، داشتي به عشق فكر ميكردي؟ داشتي به که فكر ميكردي؟
پییر: بیا. دیر وقته. باید بگیری بخوابی. آن: دیگه خوابم نمیاد. پییر: بههرحال باید سعی کنی. آن: نه. من میخوام اینجا بمونم. تو سالن. منتظر بمونم. پییر: منتظر چی بمونی آن؟ آن: میخوام اینجا منتظر بمونم. تا بدونم که منتظر چیام. تا بدونم که هنوز میتونم از همه اینها، چه انتظاری داشته باشم. پییر: بیا... دیگه چیزی نیست که انتظارش رو بکشی. آن: من بدون تو زندگی کردن رو بلد نیستم. پییر: یاد میگیری. آدم همیشه آخر سر همه چی رو یاد میگیره. حتی خوابیدن رو. آن: نه. دیگه خوابیدن رو بلد نیستم. یادم رفته. پییر: اون هم بر میگرده. به من اطمینان کن، همیشه همهچی آخر سر دوباره برمیگرده. آن: همهچی، جز تو.
آن: دیشب نمیتونستم بخوابم، به یه چیزی فکر کردم. یه داستان تلخ قدیمی. من یه عمو داشتم. عمو ژان.. همه خیلی دوستش داشتیم. مجرد بود. بچه هم نداشت. ولی جونشو برای بقیه میداد. یه جور قدیس. واقعا یه قدیس. اگه واقعا قدیسی وجود داشته باشه.. و یه روز، تو یه تصادف مرد. یک دفعه. و تو خونهش.. باور کردنی نبود، فکرش هم نمیشد کرد.. که چه چیزایی پیدا شد.. دانیل: چه چیزایی؟ ۀن: چه جوری بگم؟ چیزهایی که قبل از اینکه خودش از بین بره، باید از بینشون میبرد. راز بدبختیش.. باید رازش رو با خودش میبرد.باید آدم همیشه رازش رو با خودش ببره. شاید اصلا یه قدیس همین باشه. کسی که قبل از مردن حواسش هست که نیمهی تاریکش رو پاک کنه..
نمایشنامهای که توی یک ساعت خوندمش. زلر دربارهی عشق، خیانت، رابطه و دوستی نوشته بود؛ دربارهی حقیقت و دروغ. آیا دوستان و عزیزان ما همان کسانی هستند که میشناسیم یا فقط نقابهایی که حفظ شدهایم؟ به نظر من، ما اکثراً یا همه فقط نقابها رو میبینیم. نمایشنامه تغییر موقعیت جالبی داشت که برای اولین بار میخوندمش: پیر مرده بود اما از صحنه خارج نمیشد. مثل زندگی واقعی. کسانی که از دست میدیم در ذهن و قلب ما زندهاند؛ در خاطراتی که مثل زالو به جون روانمون میوفتن و خون توان زندگیکردنمون رو توی شیشه میکنن. اگر بعد از مرگش، بفهمی عاشق کس دیگه بوده، چی میشه؟ این یه تلاشه برای انکار مرگ کسی که دوستش داشتی و تقلیل دادنش به مرگ یه خائن؟ یا واقعیتیه که نمیشه انکارش کرد؟ آیا دوستانش، دوستان تو هم هستن؟ و آیا اصلاً آشکار کردن خیانتش به تو، دوستی با توئه یا دشمنی با زندگیت؟
آدم همیشه دلش می خواد عشقش دستخوش این روزمرگی های احمقانه ، این خیانت های پیش پا افتاده نشه. ولی عشق هامون همیشه زشتن، از بس که شبیه همن...
چه جوری بگم؟... باید رازش رو با خودش می برد. باید آدم همیشه رازش رو با خودش ببره. شاید اصلا یه قدیس همین باشه، کسی که قبل از مردن حواسش هست که نیمه ی تاریکش رو پاک کنه و بعد بره...
آن … باید آدم رازش رو با خودش ببره. شاید اصلا یه قدیس همین باشه: کسی که قبل از مردن حواسش هست که نیمه تاریکش رو پاک کنه و بعد بره … . . آن ما اشتباه می کنیم که سعی می کنیم همه چی و بفهمیم. ترجیح می دم هیچی ندونم. می فهمی؟ اصلا هیچی ندونم. کور باشم. یک کور زیبا. دانیال تو زیبا هستی. آن ولی دیگر کور نیستم.
اگر بمیری … فلوریان زلر ... گلناز برومندی ...۸۷ و ۸۶
داستان در مورد پی یر عه که ی نویسنده و نمایشنامه نویسه. و در راه تصادف میکنه و می میره و زن پی یر ، آن ، نوشته هایی پیدا میکنه و می بینه شوهرش با یه زن در رابطه بوده... داستان رو دوست داشتم ، به نظرم برای یه تئاتر خوب بود ، میتونست بیشتر به دیالوگ های بخش یکی مونده به آخر بپردازه که یعنی چه(شاید پرداخته من متوجه نشدم)ولی در کل دوستش داشتم و علت این علاقه رو دو سه بخش آخر متوجه میشید. و کلا به روابط یه زن و مرد ازدواج کرده از یه دید دیگه نگاه میکرد. حاوی اسپویل ادامه این متن: ● ● اینکه آن خودش همه این توهم ها رو داخل ذهنش ساخته بود واقعا برام قشنگ بود ازنظر زاویه دید. چون وقتی ما شروع میکنیم خوندن ، مکالمات پی یر و آن واسه من یه جوری بود انگار پی یر واقعا داره خیانت میکنه و از سرش جوابای زنش رو باز میکنه ولی وقتی رسید به آخرش دیدم نه در واقع پی یر واقعا زنش رو دوست داشته و با اینکه انقدر متوهم و افکار مشوش راجع بهش داشته ، جوابشو با نرمی پاسخ میداده و اینش واقعا منو تو شوک فرو برد. چون یه مکالمه و گفت و گو چقدر میتونه برداشت های متفاوت داشته باشه.
یه جمله این نمایشنامه زلر رو خیلی دوست داشتم که میگفت هر کدوم از ما اگه بمیریم چه چیزایی رو باید نابود کنیم که آبرومون نره و اگر ناگهانی باشه مرگمون چه بلایی سر آبروی خودمون یا خانوادمون میاد ، خیلی نکته عمیق و مهمیه ...
اگر خرده جنایتهای زناشویی امانوئل اشمیت و خیانت هارولد پینتر رو از همین مجموعه خونده باشین، این نمایشنامه خیلی ناامیدکننده است. ترجمه خوبه ولی خود نمایشنامه برای من جذابیت نداشت.
صرفا میخواستم بعد مدتها یک نمایشنامه بخونم. معمولی بود. آمیزهای از خیال و واقعیت. تلاشهای یک زن برای پی بردن به زندگی همسرش که فوت شده و کنار اومدن با اون ها که معلوم نیست چقدر وهم قاطیشه.