حسین صفا بنظرم بهترین ترانه سرای امروزه. قدرت و شاعرانگی ای که ترانه ها و اشعار محاوره ی صفا داره، قطعا توو غزل هاش نیست. دو ترانه ی "وصیت" و "مرد گاریچی" به طبع بهترین های کتاب وصیت و صبحانه بود.
زياد اميد ندارم كه از تپيدن قلبم گلي دوباره برويد مگر بهار كه سر شد كنار سنگ مزارم دلي دوباره بكاريد
كدام قلّه؟ كدام اوج؟ مني كه اين همه كوهم از اين جهان به ستوهم من از شكار نكردن شما از اين كه شكارم نبوده ايد شكاريد... "وصیت"_حسین صفا
"اختراع توو خالی" هم از کلاسیک های خوب این کتاب بود.
وزنه ای نیستم که برداری عددی نیستم که بشماری به شمار کسی نمی آیم طبل یک اختراع توو خالی ست...
روز، هرشب درون من خواب است صبح فردا مسلما ابری ست پشت این ماه بی چراغی هاست گریه ته مانده های خوشحالی ست
ترانه های نسبتا ضعیفی هم خب داره، اما به اعتقاد من همون ضعیف ها که از نظر شاعرا، همون ضعف در کشف و نگاه هست هم بشدت از نظر عاطفه قوی هستن. و حداقل عاطفه اون خلا رو پر کرده.
به هزار دلیل حسین صفا یعنی "تو". یکیش همون کتابش که برام از نشر چشمه خریدی. -- این کتاب سرودههای ۸۸ تا ۹۲ صفاست که غزل(یا چیزی شبیه به اون) هستن. همونطور که قبلا هم نوشتم، صفا یه جاهایی از دایرهی فهم و درک من خارج میشه. گاهی حتی متوجه میشم داره چیکار میکنه و سعی میکنه با چی بازی کنه، اما بازم درکش نمیکنم. ولی به شکل کلی شاعر جسوریه. معمولا جاهایی میره که آدمهای زیادی نرفتن. با شعرش میشه فک کرد. میشه فهمیدش خیلی وقتا. میشه تعبیر کرد. اینا به نظر من ارزشمندن. شعرهای معروفی از صفا در این کتاب هستن که برای من قشنگترین شعرها هم همونا بودن: شعر وصیتنامه، مریضحالی،چشمهای تو قوطی رنگاند، که تکیه داده به دیواری. درنهایت کتاب به نظرم دنیای خودشو داره و میشه باهاش چند دقیقهای زندگی کرد. باهاش تو پارک قدمزد، چای تلخ خورد و به دوست داشته نشدن فکر کرد... -- چندتا از بخشهای کتاب: ------------ ------------ تکلیف رفتن بود تکلیف او با من چون روز روشن بود
بار سفر را بست رفتهست اما هست این گوشه پنهان است
-- از بس که غمگینم هر پوزخندی را لبخند میبینم
خوشبخت بودن هیچ خوشحال بودن هم از من گریزان است
-- مهربان حرف داشتم با تو یک جهان حرف داشتم با تو یک جهان حرف بودم و حالا عقدهای مانده در گلو هستم
-- سرم از آستانهات خالیست جای من روی شانهات خالیست تا ابد نیستی و با این حال تا ابد با تو روبرو هستم
-- ای زندگی! از مرگ خوشحالم ای مرگ! آغازی پُر از او باش
ابتدای کتاب، نوشتهای یادگاری از یکی از دوستان قدیمم هست. تاریخی که در انتهای یادداشتش نوشته است، تولدم در سال ۹۸ را نشان میدهد. ۷ مهر ۹۸. زمانی که همه چیز فرق داشت و شاید بسیار بهتر بود. زمانی که این حجم از زخم در قلبم و این همه جای خالی درونم نبود. زمانی که همین کتاب را پشت نیمکتهای دبیرستان با دوستی که حالا دشمنم شده است، میخواندیم و کیف میکردیم. زمانی که هنوز با واقعیتهای تلخ زندگی مواجه نشده بودم. زمانی که هنوز تنم کنکور کثیف را لمس نکرده بود و غرق در المپیاد بود. هر کتاب برایم خاطرهایست که در کتابخانهام میچینم. اما این کتاب، چیزی فراتر از خاطره بود. چیزی شبیه به حسرت... چیزی شبیه به بغض... .
کتاب عطرِ چاووشی میده! و این چندان خوب نیست به نظرم. ردپای شدید و تکراریِ چاووشی در بیشتر اشعار این کتاب (مثل منجنیق و من کمتحملم) درسته اتفاق خیلی خوبی میتونه باشه ولی به عنوان یک کتاب مستقل از جهاتی ضعف هم محسوب میشه. و این قضیه برای کسی که پیش از این کتاب؛ بیشترِ کتابهای حسین صفا رو خونده بیشتر توی ذوق میزنه. شباهت قالبها و مفاهیم یکی از اصلیترین عاملِ توذوقزدگیه. اما این قضیه از ارزش کتاب (در مقایسه با سایرکتابهای بازار) نکاسته. کتاب هنوز هم دوستداشتنی و لذتبخشه. به شکلِ کلی حسین صفا قشنگ و لذتبخش و دوستداشتنیه.
وقتی سراغ این کتاب رفتم نمیدونستم قراره حسین صفای منجنیق رو ببینم یا حسین صفای آه به خط بریل. شروع که کردم به وجد اومدم از اینکه این کتاب هم مثل منجنیق پر از شعرای خوب و بینظیره، حیف که نیمه دومش ضعیفتر شد. ولی ولی ولی بخونید، حسین صفا بخونید. چقدررر زبان این مرد قشنگههه.
۴ امتیاز چون تا اینجا فقط منجنیقش لیاقت ۵ رو داره. چهارشنبه ۴/۴/۴