پوریا عالمی فعالیّت مطبوعاتی خود را با روزنامۀ نوروز و روزنامۀ همشهری و مجله گلآقا از سال ۷۸ آغاز کرد. ستونهای «فال فهوه» و «مادر رجب» در روزنامۀ اعتماد ملّی، ستون «کاناپه» در روزنامه اعتماد، ستون «نشر اکاذیب» در روزنامه قانون، ستون «از هر نظر بیضرر» در روزنامه شرق، داستانهای طنز «آسانسورچی» در مجله چلچراغ از ستونهای پرخواننده او بودهاست. یکی از آثار او تحتعنوان «پنجره زودتر میمیرد» برندهٔ جایزۀ هوشنگ گلشیری شد.
اول بگم كه واقعا عجيبه دارم چار ميدم بهش. چون چيزى كه تو كل كتاب در نظر گرفته بودم براش، سه و نيمى بوده كه ميخواستم سه ستاره بدم. امّا، چند تا داستان آخر -و به خصوص آخرى- رو خيلى دوست داشتم. اونقدر كه، دلم نيومد سه ستاره بدم. :)) و خب آدم هى به جلد خوشرنگ و كارِ خوب و گوگولىِ بزرگمهر حسين پور نگا ميكنه، نميتونه اين رو يه امتياز مثبت در نظر نگيره :-"" در مورد خود كتاب هم، واقعا خوب بود. و واقعا خنديدم باهاش! طنزِ سياسىِ پوريا عالمى محشره! و سوالى كه تو كل اين مدت داشتم اين بود كه چطور اجازه دادن اينا چاپ شه؟ چطوووور؟؟ با وجود اينكه طنزاش خيلى خيلى بامزه بود، يه مشكل اساسى داشت. طنز سياسى تاريخ داره. اونم اين مدلى كه پوريا عالمى مينويسه. يعنى فكر ميكنم آسانسورچى اى كه تو چلچراغ بوده خيلى از اين بيشتر طرفدار داشته، چون طنزاى سياسى ش تو همون زمان جذابه. البته از بس واضح بوده بعضى چيزا، كه كاملا ميفهميدم داره درباره چى حرف ميزنه. ولى به هرحال! :دى
کتاب طنز با طعم باقالی! ساعت حدود ۷ بود که از شرکت زدم بیرون، ونک سوار بی آر تی شدم و نیم ساعت بعد چهارراه ولیعصر بودم. هوا سرد شده بود. حس خیلی باحالیه کنار تئاتر شهر کتاب بخونی! از آسانسورچی سه تا قصه بیشتر نمونده بود. گفتم همونجا کارشو تموم کنم. بخار باقالی وسوسه کننده بود. تو هوای سردِ دو نفره ملت با چایی نشسته بودن حرف میزدن و من با باقالی کتاب میخوندم.
این کتاب داستانهای کوتاه یه آسانسورچی و مسافرهاش هستش. اولاش از کتاب راضی نبودم، خیلی پیش پا افتاده و نقدهای سطحی داشت ولی از یه جایی به بعد بعضی از داستانهاش خوب شدن. از نظر من طنز باید در مرحلهی اول نقدهای کوبنده داشته باشه تا اینکه تیکههای خندهدار داشته باشه و از این نظر این کتاب خیلی خوب نبود ولی در کل با توجه به وضعیت الان ایران به نظرم بیشتر از این نباید انتظار داشته باشیم. از نظر من قسمت پایین بهترین قسمت کتاب هست. البته پایان کتاب هم خیلی قوی بود و وضعیت کشور رو خوب به چالش میکشید.
عزتالله ضرغامی در آسانسور طبقهی دوم بیستوسیایها داد زدند: «امشب بیستوسی رو ببین! ترکوندیم... حال همهشون رو گرفتیم... یه گزارش درست کردیم خودمون هم باورمون نمیشه... یکی از بچهها رو گفتیم مثلا از مریخ اومده... اینقدره قشنگ شده... بعد مریخیه میگه داشته از اون بالا همهچیز رو نگاه میکرده... قتل اون دختره ندا کار انگلیسیها نبوده، کار میر [...] بوده که خودش رو سینهخیز رسونده بوده اونجا... بعد زهرا [...] از پشت کیو کیو... شلیک میکنه... اون وقت میر [...] ده متر بالاتر داد میزنه مردم جمع شن» [...] اونها گفتند: «ولی مهمترین قسمتش اینجاست که وقتی فیلم مریخیه رو پخش میکنیم میبینیم یه نفر داره به صورت برنامهریزی شده همهی این صحنهها رو با موبایل فیلم میگیره... فکر میکنید اون طرف کیه؟» من گفتم: «من حدس بزنم؟» آقا عزت گفت: «چطوری میتونی حدس بزنی؟ گزارشهای ما خیلی هوشمندانهست... هیشکی نمیتونه تهش رو حدس بزنه...» من گفتم: «حالا من حدس بزنم؟» آقا عزت گفت: «اگه بتونی حدس بزنی میکنم معاونت سیما.» گفتم: «آقا مهدی کروبی؟»
انتظار بیشتری از این کتاب داشتم ولی در کل خوب بود. وقتی این داستان ها را در چلچراغ میخواندم برام جذابیت بیشتری داشتند. چون کارهای بهتر و قویتری هم از پوریا عالمی خوانده ام برای همین به این کتاب سه و نیم ستاره میدم.
این کتاب باید در زمان خودش، یعنی ۱۰ سال پیش خونده میشد. طنزش یک جورایی اکسپایر شده، چون برای روزنامه نوشته میشده و طبیعتا به اقتضاییشامدهای روز بوده. اما طنز پوریا عالمی به هر حال ارزش خوندن داره.
به قول خودش او تنها آسانسورچی در دنیاست که قصهی بالا و پایین رفتنهایش را برای ما تعریف میکند. بین تمام ستونهای جورواجوری که پوریا عالمی نوشته است "آسانسورچی" را از همه بیشتر دوست دارم. علاوه بر اینکه این کتاب مجموعهای از بهترین ستونهای عالمی به عنوان آسانسورچی ست، یکی از معدود کتابهایی ست که میتوان روایتی مردمی از ماجراهای ۸۸ را هم در آن یافت. خواندن این کتاب شیرین و دوست داشتنی تجربهای لذتبخش از مرور خاطرات تلخ و شیرین است در آینهی طنز مطبوعاتی.
من چلچراغ نخوندم و بار اولی بود که قصههای آسانسورچی رو میخوندم. قصههای اولی که خوندم برام جالب بود اما رفته رفته سبک یکنواخت و تکراریاش خستهام کرد. شاید این قصهها برای یک ستون مجله مناسب باشند ولی به عنوان یک کتاب جذابیتی نداشت. بعضی قصهها مستقیما در ارتباط با خبری که اون زمان مطرح بوده هستند و اگه یادتون نیاد اون خبرها چی بودند شاید قصه براتون بیمعنی جلوه کنه. در آخر هم باید بگم این کتاب مشکلات تایپی کم نداشت و اعصاب من رو خراب میکرد. امیدوارم یه بار دیگه ویرایشاش کنند.
من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه بالا و پایین رفتنهایم را برایتان تعریف میکنم. آسانسورچی صفحهای است که به دعوت بزرگمهر حسینپور در چلچراغ راه انداختم. برخلاف باقی نویسندگان و روزنامهنگاران تا الان هیچکدام از مجموعه آثار پیوسته مطبوعاتی این قلم، شانس نداشته غول مرحله آخر را رد کند و مجوز انتشار بگیرد.