رسول یونان (زاده ۱۳۴۸) شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی است. او در دهکدهای در کنار دریاچه ارومیه به دنیا آمد. هماکنون ساکن تهران است. او تاکنون چند دفتر شعر به چاپ رسانده است. گزیدهای از دو دفتر شعر رسول یونان با عنوان «رودی که از تابلوهای نقاشی می گذشت» توسط واهه آرمن به زبان ارمنی ترجمه شده و در تهران به چاپ رسیده است. آثاری از او نیز توسط مریوان حلبچهای به کردی سورانی ترجمه شدهاست. او از داوران جایزه ادبی والس بوده است.
خیلی جالب و متفاوت بود. 40 تا داستان مینیمال قشنگ. از تفسیر خود رسول یونان هم خیلی خوشم اومد که در مورد داستاناش گفته :
این داستان ها نوعی داستان فضول هستند و از هر سوراخ کلیدی به هر خانه ای می روند. چون کوتاه هستند خواندنشان وقتی نمی گیرد و به اندازه طول ذوب شدن یک شکلات در دهان است. نگاه این داستان ها رو به جلوست. این داستان ها نگاهشان حول محور اتفاق های روزمره است و به سرگذشت واقعی آدم ها و اخبار داغ می پردازد؛ در واقع آیینه ای جیبی برای اتفاق های داغ است.
*داستان یازدهم: جایی برای بازگشت *
.مرد: میخواهم برگردم زن: به کجا؟ .مرد درمانده بود. سیل چند سال پیش زادگاهش را ویران کرده بود ناچار پرسید: جایی سراغ نداری؟ !زن گفت: نه .مرد زیر لب زمزمه کرد: خیلی بد شد فردای آن روز مرد به مدت یک ماه از خانه بیرون رفت تا جایی برای بازگشت داشته باشد
این یکی جالب تر بود بینشون: دعا می کنیم این ابرها به مقصد برسند این ابرها به سمت دریاچه ای در حل مرگ می روند. دریاچه ای که شورترین دریاچه ی دنیاست. آنجا فلامینگوها فرود آمده اند و پاهایشان در نمک گیر کرده است. اگر بخواهند دوباره به پرواز درآیند مثل ما پاهایشان را جا خاهند گذاشت. ما با پاهای بریده از آسمان ها می گذریم...
جشن هالووین تمام شد. مردی جذامی از زنی كه از آغاز تا پایان جشن كنارش بود جدا شد و گفت : خداحافظ تا جشنی دیگر زن زیر لب گفت: بی رحم و مرد پشت ماسك بی صدا گریست
کتابی با عنوان مینیمالها رو از رسول یونان خوندم که خب به نظر میرسه محتویات این کتاب و چهار کتاب دیگه رو شامل میشه. توقع داشتم خیلی بهتر از این باشه ولی خب.. به نظرم جا داشت هر داستان طوری اتمام بپذیره که خواننده بعد از خوندنش شوکه بشه یا تحت تاثیر قرار بگیره ولی برای من به نسبت تعداد کل داستانها، موارد انگشتشماری رضایتبخش بودند. بریدههای از این کتاب رو میذارم تا اگه تمایلی هم به خوندنش ندارید، لااقل قسمتهای خوبش رو از دست ندید.
"علت مرگ در پروندهٔ عدهای از ماموران سابق سیا «آنها به درد نمیخوردند.»"
"ما گرگها سرگذشت غمانگیزی داشتیم. بیشتر از برف و یخ شکارچیان اجداد ما را از پا در آوردند. قرنها بود در کوه و صحرا زندگی میکردیم، اما حالا شیوهای بهتر برای ادامه زندگی در پیش گرفتهایم.هر وقت شرایط بد میشود، به درون آدمها میخزیم و در زیر پوست آنها با خیال راحت زندگی میکنیم."
"شورش در کافه «Forget» به یادت هستم."
"خیلی خسته بود. کمی بعد به خواب بسنده نکرد، مُرد."
'مرد مو بور به هر کس که شلیک میکرد داد میزد: برو به جهنم. ظاهرا این جمله را برای توجیه کارش و برای رهایی از عذاب وجدان بر زبان میآورد، اما واقعیت چیز دیگری بود. خودش را متقاعد میکرد که در جهنم تنها نخواهد بود. از تنهایی در جهنم میترسید."
چهل داستان چهل تا پنجاه کلمه ای --------- سرباز : سرباز خسته و زخمی از راه رسید !زن از خانه رفته بود زخمی که او را در قطار و جنگل و جاده نکشته بود ،در خانه کشت. آرزوی تابستانی یک پدر فقیر : جلو رفت برای بچه هایش میوه بخرد، اما وقتی قیمت ها را دید منصرف شد. در راه که می رفت بغض گلویش را گرفت. آرزو کرد زلزله بیاید با این شرط که هیچ جا را خراب نکند جز تنها مغازه میوه فروشی کوچه را . روز بعد وقتی زلزله آمد هیچ دیواری ترک بر نداشت جز دیوار های خانه فرسوده اش انتظار : مرد شش ماه انتظار کشید، اما زن بر نگشت. دیگه منتظرت نمی مونم. مرد این جمله را برای زن ایمیل کرد و اینبار نیز منتظر جواب ماند.
زن بعد از رفتن مرد عاشقش شده بود. هر وقت فرصتی به دست می آورد به جاهایی که پاتوق مرد بود می رفت تا شاید دوباره و را ببیند. اما مرد آن جاها نبود. یادش رفته بود وقتی می خواست با مرد ازدواج کند خیلی چیزها را از او گرفته بود. همین طور چای خانه ها و کلوپهای شطرنج را...!