بر خلاف انتظارم دفتر شعر بسیار بسیار خوبی بود. واقعا کشفهای بدیعی داشت و زبانش هم در اکثر اشعار بسیار روان بود. شاید اگر 10-12 تا شعر رو نمیذاشت یه مجموعه ی پنج ستاره ی فوق العاده می شد، این شعرها عموما هم در مضمون و هم در بیان تکراری بودند و گاهی به نظر میرسید پیدا کردن وزن سخت میشه (اگه نگم خارج از وزن بود!). اما چیزی که برام جالب بود اینکه چند بیت از این کتاب خیلی زود توی خاطرم نقش بست و موندگار شد و خیلی هم با خودم تکرار می کردم. به شخصه این رو یه موفقیت برای شاعر میدونم که شعری رو به حافظه مخاطبش حک کنه. مثلا من هرجا بشنوم ارغوان، ناخواسته با خودم میخونم "ارغوان شاخه ی هم خون جدا مانده ی من آسمان تو چه رنگ ست امروز ؟ آفتابی ست هوا ٬ یا گرفته ست هنوز ؟..." هوشنگ ابتهاج یا بشنوم بنفشه، میخونم "ای کاش ای کاش، آدمی وطنش را مثل بنفشهها (در جعبههای خاک) يک روز میتوانست همراه خويشتن ببرد هرکجا که خواست" شفیعی کدکنی و از این دست. حالا الان مدتیه که با شنیدن عبارت دوستت دارم یاد این بیت از این دفتر میفتم "دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چکار؟ دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چکار؟". اینکه این شعر اینطور تونسته تو حافظه منِ مخاطب جا بیفته، نشون از کار عالی مهدی فرجیه.