دوستانِ گرانقدر، این کتاب از چیزی حدودِ 62 شعر (غزل و قصیده)، تشکیل شده است. به انتخاب ابیاتی را برای شما بزرگواران در زیر مینویسم ---------------------------------------- من سنگِ شوره زارم و گویا زمانه ای اینجا کشانده است مرا رودخانه ای یا شاید آن پرستویِ پیرم که عشقِ او نگذاشت دست و پا بکند آشیانه ای اینجا کسی صدایِ مرا پس نمی دهد پایِ کدام کوه بخوانم ترانه ای؟ ****************************** تو آمدی و به هم ريختی قرارِ مرا خزان خزان كردی مبتلا بهارِ مرا به سرزمينِ تو تبعيدیِ هميشه شدم و خاطرات تو پُر كرد روزگارِ مرا ****************************** در را نبند و پنجره هایِ مرا بگير حالِ مرا نگير و هوایِ مرا بگير افتاده عكسِ ماه به فنجانِ خالی ام يک فالِ قهوه، دورنمایِ مرا بگير وقتِ پريدن است اگر عازمی بيا دستِ مرا رها كن و پایِ مرا بگير ****************************** اِی چشمِ تو دشتی پُرِ آهویِ رميده انگار كه طوفانِ غزل در تو وزيده اِی شعرتر از شعرتر از شعرتر از شعر من با خبر از عشق شدم، بی خبر از شعر !بانویِ تر و تازه تر از سيبِ رسيده !بانوی، تو را دستی از شاخه نچيده اين قصۀ من بود كه خواندم كه شنيدی «افسانۀ مجنون به ليلی نرسيده» -------------------------------------------- امیدوارم این انتخاب ها را پسندیده باشید <پیروز باشید و ایرانی>
ای چشم تو دشتی پر آهوی رمیده انگار کـــه طوفان غــــزل در تو وزیده دریاچه ی موسیقی امواج رهایـی با قافیه ی دسته ی قوهای پریده اینقدر که شیرینی و آنقدر که زیبا ده قرن دری گفتن ،انگشت گزیده هــم خواجـــه کنار آمده با زهد پس از تو هم شیخ اجل دست از معشوق کشیده صندوقچــــه ی مبهــــم اسرار عروضـی «المعجم»ازاین دست که داری نشنیده انگار«خراسانی»و«هندی»و«عراقی» رودند و تو دریـــای بـه وصلش نرسیده با مثنــوی آرام مگر شعر بگیرد تا فقرقوافی نفسش را نبریده... مفعــول ومفاعیل و دل بـــی سروسامان مستفعل و مستفعل و این شعر پریشان بانــــوی مرا از غـزل آکنده که هستی؟ در جان فضا عطر ِ پراکنده که هستی؟ از«رابعـــــه»آیـــا متولد شده ای یا با چنگ تورا«رودکی»آورده به دنیا؟ درباری «محمود»ی یا ساکن«یمگان» در باده ی مستانی یا جامه ی عرفان اسطوره ی فردوسی در پای تو مقهور «هفتاد من ِ مثنوی»از وصف تو معذور ای شعر تـر ازشعـر تراز شعـرتراز شعر من باخبرازعشق شدم بی خبراز شعر دست تو در این شهر براین خاک نشاندم تا قونیــــه تا بلـــــــخ چــرا ریشه دواندم؟ آرام ِ غـــــزل مثنـــــوی ِ شــور و جنـــــون شد این شعر، شرابی ست که آغشته به خون شد برگرد غزل بلکه گلم بشکفد از گل لاحــــول ولا قــــــوة الا بتغـــــزّل
کم پیش میاد که یک دفتر شعر این حجم از شعر خوب داشته باشه،بیش از هشتاد درصد کتاب بی نظیره.
می توانی در اتاقت بنشینی و به آسمان بروی ! می توانی از به پرواز در آمدن منظم واژه ها مشعوف شوی! من در اتاقم نشستم و با "میخانه ی بی خواب" به کشف رسیدم!
فرجی در بینِ غزلسراهای موجودِ امروز، شاعرِ متوسّط به بالاییست از نظرِ من. شعرهایش گاهی بدعتهای تغزّلی یا حتّی کلامیِ خوشآیند و دلنشینی دارند. اشعارش گاهی بیتمحورند و گاهی داستانمحور، یعنی ارتباطِ عمودی دار. خیلی اهلِ چکّشکاری و ویرایش و تلاش برای پیراستنِ شعر از اضافات و زوائد نیست امّا و این بزرگترین ضعیفِ اوست. انگارکن استعدادی را در جانی خسته از تلاش برای بهترین را خَلق کردن ودیعه نهاده باشند.
در کل نه میتوان گفت بد نه خوب گاهی ورای تصور و گاهی پر از تنزل 🔮 درد این روز های شعر معاصر ما به وضوح در اشعار اقای فرجی هم دیده میشود شاه بیت هایی که هر کدام در جایگاه خود بینظیر و عالی هستند اما به سختی میتوان در کتابی پر از شاه بیت یک غزل در کلاس بالا پیدا کرد
This entire review has been hidden because of spoilers.
کتاب شامل تعدادی غزل بسیار دل نشین است و غزل مورد علاقه من غزل/مثنوی پنجاه و پنجم است: ای چشم تو دشتی پُر آهوی رمیده انگار که طوفان غزل در تو وزیده دریاچهی موسیقی امواج رهایی با قافیهی دستهی قوهای پریده اینقدر که شیرینی و آنقدر که زیبا ده قرن دری گفتن ،انگشت گزیده هم خواجه کنار آمده با زُهد پس از تو هم شیخِ اجل دست ز معشوق کشیده صندوقچهی مبهم اسرار عروضی المعجم ازین دست که داری نشنیده انگار خراسانی و هندی و عراقی رودند و تو دریای به وصلش نرسیده با مثنوی آرام مگر شعر بگیرد؟ تا فقر قوافی نفسش را نبریده
* مستفعل مستفعل این شعر پریشان مفعول و مفاعیل ِ دل بی سر و سامان بانوی مرا از غزل آکنده که هستی؟ در جان فضا عطر پراکنده که هستی؟ از رابعه آیا متولد شدهای یا؟ با چنگ تو را رودکی آورده به دنیا! درباری محمودی یا ساکن یُمگان در بادهی مستانی یا جامهی عرفان اسطورهی فردوسی در پای تو مقهور هفتاد من ِ مثنوی از وصف تو معذور ای شعر تر از شعر تر از شعر تر از شعر من با خبر از عشق شدم بیخبر از شعر دست تو در این شهر بر این خاک نشاندم تا قونیه تا بلخ چرا ریشه دواندم آرام ِ غزل! مثنوی شور و جنون شد این شعر شرابی است که آغشته به خون شد برگرد غزل بلکه گلم بشکفد از گل لا حول و لا قوه الا بتغزل
* بانوی تر و تازهتر از سیب رسیده بانوی تو را دست من از شاخه نچیده باید که ببخشید پریشان شده بودم تقصیر خودم نیست هوای تو وزیده آشوب غزل هیچ که خورشید هم امروز در شرق فرو رفته و از غرب دمیده این قصهی من بود که خواندم که شنیدی افسانهی مجنون به لیلی نرسید