چند فراز خوب دارد که میتوان خواند و بازخواند و لذت برد اما این شعر بلند بیشتر به غرولند بیحوصله پیرمردی میماند، نشسته دم بقالی شلخته و قدیمی محل، سیگار به دست، ظهر یک جمعه تابستانی.
در موج تاب ، آینه چو چشم گشودم آنقدر پیر گشته بودم که لوح حمورابی را می توانستم به جای شناسنامه ارائه دهم بودن چه سود ؟ با خورد و خواب دلفسرده تر از مرداب طرحی ز یک سراب ، نقشی عبث بر آب باید شناخت ، ورنه بناگاه خوشبخت می شوی بی رحم و تنگ دیده و دل سنگ می شوی قارون چنانکه شد گند کثیف خوشبختی را با عطرهای عربستان نمی توانی شست